<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گــــــــردالــی</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/</link>
<description>شخصی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 10:19:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گوووووگی جه</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;همیشه احساس میکردم روزی میرسه که میتونم انسانی رو با خودم همراه کنم و از همراهیش لذت ببرم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند روزیه، احساس میکنم میترسم از همراهی کسی دیگه، هنوز مثل دخترای 18 19 ساله نمیدونم چی میخوام. آرامش و همیشه آرامش، یا تحرک و شیطنت و بالا بلندیهای زندگی به صورت متناوب.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;علاقه دارم مَردَم آدمی چهارشانه و بی قید و بند باشه، به دور از همه جفنگیاتی که به نام دین به خورد ما جوونا دادن، آدمی که از بودنش حس اتکا بهم دست بده.... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما منطقم چی؟ میگه مردی باید باشه که بخوادت، از ته دل، شاید خواستن اون بیشتر از خواستن تو باشه، دلش برات بلرزه، مهم نیست اگه با ایده آلهای فیزیکی همسر تخیلیت نخونه، مهم اینه که مطمئنی تا ابد فقط مال توئه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و این وسط این شیطان پست فطرت، مدام میگه مبادا پشیمون بشی، مبادا روزی برسه که بخوای زمان به عقب برگرده و مرد قوی مورد علاقه ات رو بطلبی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدایا تو که میدونی بین عقل و احساس من کم پیش اومده که تعادل برقرار بشه، چرا از همون تقدیر اجباریت استفاده نمیکنی و وادار به پذیرشم نمیکنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستان و کسانی که همه به نوعی ارادت دارن، یکی یکی منو مجرم به نخواستن میکنن، و من این وسط در عجبم که آیا واقعاً من نخواستم؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستی من حالم خوبه؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: خودمم نفهمیدم چی نوشتم، شما هم زیاد به خودتون فشار نیارین. قاطی کردم بد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 10:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک سوال</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>چرا وقتی میشه از حداقل امکانات حداکثر لذت رو برد، اینطوری عمل نمیکنیم؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا وقتی میشه خوش بود و زندگی کرد، غر میزنیم و بدخلقی میکنیم و زندگی رو به کام همه زهر؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا وقتی میشه از دیدن آدمای دور و بر، احساس وجود بکنیم، احساس خفگی میکنیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا وقتی میشه با دیدن یه دختر یا یه پسر خوشگل کلی کیف کرد، از قشنگیا رد میشیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا وقتی میشه مطابق دلخواه خودمون رفتار کنیم و لذت ببریم، مطابق نظر دیگران رفتار میکنیم و زجر میکشیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا وقتی میشه یه شکلات رو با یکی دیگه نصف کرد و خندید، به خودمون اولویت میدیم و بدی رو تو دلامون تقویت میکنیم و پرورش میدیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه اصلاً چرا اینقدر این چراها رو میسازیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی نیست جواب منو بده؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شایدم سوال کنید که چرا این همه چرا تو فکرم دارم؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 05:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برنامه قرقرانه و این حرفا</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>چند تا پست قبلی فرمودیم که آقای دی جی امید مارو سرکار گذاشتوندن و هی جواب تلفن رو نمیدادن، خلاصه که کچل شدیم بس که بابت ست کردن قرار با ایشون موهامونو کندیم که آخرش هم نشد که نشد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش تو باشگاه بودم که دیدم یه خانومی زنگ زد که سلام، گفتم علیک، گفت من خانوم امیدم، گفتم بله؟ گفت امید! گفتم به جا نمیارم (بعدم هی فکر میکردم امید کیه؟ که خانومش به من زنگیده؟!!) آخرش گفت همون امیدی که قرار بود برای مراسم بیاد. گفتم آهــــــــــــــــــــــــــان، پس زنگ زدین واسه کنسل کردن؟ که گفت آره امید خیلی نگران قولش به شما بود و آره گرفتنشو و .... خلاصه کلی دروغ سر هم کرد و منم خیلی سرد و ناراحت جوابشو دادم و گفتم اصلاً مهم نیست مثل ایشون زیاده و قطع کردم تلفنو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همونجا به مربیمون گفتم که جریان اینه و ایشون هم چون شوهرش تو این کار بود، خلاصه مایه گذاشت و زنگ زد بهش و تو این چند روزه باهاش هماهنگ شدم و خلاصه که یه دی جی توپ به اسم ممسی رو برامون اوکی کرد، این آقا همونیه که یه ماه پیش با ابی کن سرت داشت و چند وقت پیشش هم با شاد مهر و قبلش هم با اف شین و خلاصه کلی ذوف مرگ شدیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه فکریم کردم که نیاز به کمک دارم، قراره عروسی ۸/۸/۸۸ باشه، تصمیم گرفتم تو ساعت هشت و هشت دقیقه و هشت ثانیه یه حرکت اساسی بیام، نمیدونم چیکار کنم که همه تو اون ساعت کلی کیف کنن، البته به فکرم رسید که از این استوانه هایی که توش کاغذ رنگیو اینا هست و بزرگن بگیرم و بگم از تو تراس روی سر مهمونا بترکونن اما فکر کنم باید یه کار دیگه هم بکنم. اگه کسی پیشنهاد بده ممنونش میشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 04:40:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گردال=کارگر</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>چند روز پیش داشتم واسه خودم تلویزیون تماشا میکردم که مریم گلی اومد نشست رو مبل بغلیم و شروع کرد به گفتن اینکه: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;آره خونه نگرفتیم هنوز، شما کارتون تموم شده ولی من تا روز آخر باید درگیر کارای خونه و چیدمان و این حرفا باشم و ...&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اونجایی که من همیشه فکر میکنم خدا باهامه، و خیلی گوش شیطون کر، بزنم به تخته و ... خوش شانسم و هیچوقت در صورت دیر پیدا کردن یه موردی که مدنظرمه فکر نمیکنم که آدم بدشانسیم و همیشه نظرم اینه که خدا برام یه مورد خوب در نظر داره و کنار گذاشته، شروع کردم به روضه خوندن، البته روضه که نه در واقع نظر واقعیم رو گفتم، گفتم: به نظر من خدای شما هم بزرگه، من مطمئنم که یه جای خوب براتون کنار گذاشته، بعدم اگه واقعاً لیست برداری کرده باشی و بدونی که چی میخوای بخری میتونی ظرف یه هفته همه خریداتو بکنی. پس زیاد غصه نخور ۳۰ روز وقت داریم تا عروسی، خلاصه گذشت ماجرا، چند روز پیش مریم گلی و ماکا، رفتن یه خونه نزدیکی ما دیدن که گفتم بهتون، اومدن گفتن همه چیز اوکیه فقط خیلی خونه خاک داره و باید تمیز کاری کنیم و از این حرفا، ظاهراً یه کاغذ دیواری زده بودن و موکتای اتاق رو هم کنده بودن و موکتای نو زده بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه رفته بودن تو آشپزخونه و من دوباره برام همون صحنه تکرار شد، نشسته بودم کنار تلویزیون، و مریم گلی باز اومد کنار من نشست، گفت آره باید حالا برم یه چند روزی تو خونه تمیز کاری کنم و ... باز وقت کم دارم و از این حرفا، منم خیلی صادقانه گفتم اشکال نداره روزی که خواستی بری خونه رو تمیز کنی، بگو من و تینگول باجی هم بیایم کاری رو که میخوای ۳ روزه انجام بدی، ۱ روزه انجام میدیم ۳ نفری. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعاً میگم اصلاً قصد دخالت نداشتم و واقعاً قصدم کمک بود، یهو برگشت گفت نه این کارو میخوام خودم انجام بدم، اصلاً میدونی چیه؟ اگه ببینم سختمه کارگر میگیرم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی کف کردم، پس من هم رده کارگرم؟ خدا وکیلی من نمیدونم اگه من بودم غیر از تشکر چی میگفتم؟ اصلاً درسته این برخورد؟ خلاصه یه نگاه بهش کردم، بدون هیچ تغییر حالتی گفتم مریم گلی جان هر طور راحتی، من به خاطر کمک به تو گفتم. بعد از رفتنشون هم به مامان گردال گفتم که اینطوری شد و من از این به بعد اصلاً در این مورد هیچگونه دخالتی ندارم چون به شخصیت خودم علاقمندم. مامان گردال هم تو یه جریان بیرون رفتن به مریم گلی گفته بود که چرا فکر کردی که بچه ها قصد دخالت داشتن؟ اگر قرار باشه کسی بیاد کمک باید خواهرت بیاد، ولی بچه ها دوست داشتن زیاد خسته نشی، و اونم یه دلیل آبکی آورده بود که آره اینطوریه (وقتی من شنیدم اینقدر خندیدم که اشک از چشام اومد) و من میدونم که اخلاقم تو این موردا بده و از این حرفا.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب مامان و بابا و ماکا رفتن قرارداد همون خونه رو بستن، مامان گردال قبل از رفتن بهمون گفت بعد از گرفتن کلید، بریم شما هم خونه رو ببینین، چون قبلاً هم مسائل این چنینی پیش اومده بود و چندین بار مریم گلی با وجود تمام خودکشی های من اینطوری باهام حرف زده بود، به مامان گفتم که نه عزیزم من حوصله حرف و حدیث ندارم، ترجیح میدم نرم، هر وقت دعوتم کردن اگر دوست داشتم میرم (میدونم اینجاشو یه کم بدجنسی کردم اما واقعاً دلم شکست از کاراشون). &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تینگول هم با من هم عقیده بود، پس کلاً این رفتن رو کنسل کردیم. مامان گردال هم موضوع رو پذیرفت. خلاصه دیشب ماکا اومد و هی تعریف کرد که خونهه خیلی ردیفه، گفتم مبارک باشه، البته یه کم سر یه موضوعی حالم سر جا نبود، هی گفت فلان چیز اینطوریه گفتم خدارو شکر، بعد یه کم ساکت شد و گفت باشه باشه، بی محلی کن، منم به موقعش همین کارو میکنم! یعنی به معنای واقعی حالم گرفته شد. فقط ۲ قاشق غذا خوردم و ظرفمو جمع کردم و رفتم نشستم رو مبل، یعنی اینقدر حالم بد شد که نگو، من این همه زحمت بکشم و ببخشید ببخشید خودمو جـ...............ر بدم اونوقت این باشه دستمزدم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا از اون موقع اینقدر حالم گرفته است که نگو، اینقدر اخمام گره خورده که از دیشب تینگول هر یه ربع گفته غصه نخوریا، بیخیال، عروسی تموم میشه و بعدش راحت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر شما من اشتباه کردم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 07:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گردالیه تمیز و مرتب، پریشون شد!</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چند وقتیه صبحها که از خواب پا میشم بیحوصله هستم، علتش هم مشخصه درگیریه فکری، کاری، و عملاً خستگی ناشی از کمخوابی. این روزها همونطور که همه میدونین و براتون گفتم درگیرم دیگه. امروز هم با بیحوصلگی از خواب پا شدم و دست و صورتمو شستم و مسواکمو زدم، بعد رفتم جلوی آینه تا این خط چشم لعنتیه وقت هدر کن رو بکشم و بعدم یه رژ الکی بزنم و به اصطلاح تمیز و مرتب برم سر کار. بعدش اومدم سر انتخاب مانتو و مقنعه که به این نتیجه رسیدم چون امروز برنامه ممیزی دارم لباس فرم شرکت رو بپوشم که سرمه ای هستش، پس یه شلوار جینم زدم تنگش که با هم همخونی داشته باشن، اومدم کفش بپوشم یه نگاه انداختم و به نظرم رسید بهتره امروز کتونی سفید آبیامو بپوشم، اینطوری مرتب تر به نظر میام، یادم اومد ساعتمو دستم نکرده بودم، پریدم اون ساعت بند فلزیه که دسته هاش هم چرم آبی دارن رو بر داشتم و یه نگاه دیگه به خودم انداختم و دیدم که همه چی اوکیه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسه آسه و هِلِک هِلِک از در راهرو اومدم بیرون و کلید ماشین آقای همسایه رو هم برداشتم و رفتم که ماشینو جابجا کنم و ماشین خودمو بیارم بیرون، هی نگاه کردم ببینم میشه بدون خارج کردن ماشین همسایه پائینی ماشینمو در بیارم یا نه؟ که دیدم رو مودش نیستم 10 تا فرمون بدم و عقب جلو کنم، بهتره یهو ماشین آقای همسایه رو ببرم بیرون و بعدم ماشین خودمو که زیاد عرق نکنم و اذیت نشم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفتم نشستم تو ماشین و درو بستم و استارتو زدم که دیدم یه صدای تالاپ تولوپ میاد اون پشت، یه لحظه سرمو برگردوندم و دیدم 2 تا گربه مامانی که جدیداً تو حیاطمون منزل کردن، دارن عینهو کره الاغ کدخدا، یورتمه میرن اون پشت و خودشون رو به درو دیوار میزنن، یه لحظه ای که برگشتم دیدم از بغل صورتم رد شد یکیشون، حالا قلبم افتاده بود کف پام و تا این صحنه رو دیدم درو باز کردم و همزمان با من اون  2 تا گربه هم پریدن بیرون، یعنی 3 نفری باهم شوت شدیم بیرون، حالا موهام سیخ سیخ شده بود و عینکم کج شده بود و یه دستش روی گوشم بود و یه دستَشَم ول تو هوا، و سوئیچم که افتاده بود کف حیاط. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این وسط کلیم جیغ زدم و فحش دادم به زمین و زمان که صبح اول صبحی جوون مردمو اینطوری و اینقدر حرص میدن. از ماشین که پریدم بیرون یکی از گربه ها از زیر در حیاط در رفت و اون یکیشم دیدم نیست و اومده دم چرخ ماشین نشسته. اومدم با پا بزنمش شوتش کنم اونور که دیگه از این غلطا نکنه، تا پامو بلند کردم چشماشو کوچولو کرد برام که نزن، آی حرصی خوردم آی حرصی خوردم که دلم نمیاد بزنمش که نگو.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه دوباره رفتم تو ماشین و نگاه کردم دیدم همه جای صندلیا پر موی گربه است، خلاصه کلی همسایه پائینی رو فحش دادم، آخه میدونین ایشون تو طویله بزرگ شدن قبلاً و مامانشم مادربزرگه بوده که تو خونشون 100 جور حیوون دارن و اگه دست بر قضا یکیشون یه چیزیش بشه مرد گنده عزای عمومی اعلام میکنه، از کاسکو و مرغ عشق بگیر تا این گربه های لعنتی که ماشینشو کردن مکان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بالاخره سوار ماشین شدم و ماشینشونو بردم بیرون و ماشین خودمو برداشتم و تا میتونستم غر غر کردم و تا شرکتم دست و پام میلرزید از ترس و حرص.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رسیدم شرکت زنگ زدم به باباخان جان و ماجرا رو بهش گفتم و ایشون هم بعد کلی خنده و غش و ضعف، گفت که شب به آقای همسایه میگه از این به بعد یا شیشه ماشینو ببنده یا خودش صبحا ماشینو جابجا کنه که من اینطوری دق مرگ نشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 11:56:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گردالی غرغرو میشودددددد!</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اممممممممممممممممممم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست دارم بنویسم اما نمیدونم راجع به چی؟ یعنی راستش مطلب زیاده اما نمیدونم از کجا شروع کنم و چیو عنوان کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الان جزء آدمایی هستم که به ظاهر آروم و سرخوشن اما توشون 1001 جور افکار مختلف دارن میچرخن و میچرخن و میچرخن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;احتیاج به تفریح دارم دوست دارم خونه سمیراخاتون، دوستم، برم اما وقتش نیست. دلم برای یه غیبت مشتی لک زده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نهار کوفتیمون میگو بوده که من اصلاً دوست ندارم و مجبور شدم از فست فود استفاده کنم که واه واه الان از چربی اشباعمون کرده، من و شش تا از همکاران گرامی رو.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کم کم زمزمه های جابجایی شرکت به خود *ای را ن خو د رو* شنیده میشه و این یعنی باید هر روز با سرویس بری که جنبه عمومی و کارگری داره و دیگه نمیتونی با ماشین بری، چون جای پارک نیست! و باز این یعنی با چنین وضعیتی مرخصی پر و همیشه هم باید تا 5:30 منتظر باشی تا با حرکت سرویس ها راه بیفتی.... خدائیش این دیگه آخر شانسه. تازه از لاک و آرایش هم دیگه قطعاً خبری نیست و از طرفی نمیتونی این آستینهای وامونده رو که تا زانوت درازه رو تا بزنی، این برای من فاجعه است چون من عادت به آستین بلند ندارم، یعنی با آستین بلند جداً مُشکول دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیروز با یه آقای خوب ملاقات داشتم که تنها ایرادش این بود که دیپلم داشت، این از نظر من ایراد نیست اما در مجموع نقطه ضعف بود برای آدمی با مشخصات ایشون، حالا دارم فکر میکنم علم بهتر است یا ثروت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیروز رفتم کارواش کلی ماشینو شستوندم واسه قرار ملاقات بعد از ظهر و امروز صبح که از خواب برخیزیدم دیدم که گربه پر رو و لوس خونمون گند زده به ماشین، بعد از آبیاری عصرانه باغچه و ایجاد گِل و لای به میزان لازم، ایشون(منظورم گربه هست) لطف فرمودن و با اون پنچه های مبارکشون اول رفتن تو باغچه بعد از میون 5 تا ماشین کثیف دیدن ویوی ماشین من بهتره پرش کردن رو کاپوت ماشین و الان ماشین کاملاً استاندارده. البته بگم که صبحا موقع بیرون اومدن،ایشون (دوباره منظور همون گربه هست) یه یک ربع چشم تو چشم من زل میزنن و تا 2 تا فحش مشتی ندم و این برف پاک کنارو نزنم بیخیال نمیشه و دوست داره با من بیاد سرکار.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ماکا و مریم گلی همچنان درگیرن و من هم همچنان تر، خونه پیدا کردن لب خونه ما، این یعنی فاجعه، یعنی یک دوره کامل مهمانداری در زمان پس از عروسی، میزان دوره هم از 8/8 هست تا ابد، خدایی شانسم یعنی شانسمون کولاکه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست دارم برم شمال بدون سر خر، اینو دوست داشتم اینطوری بگم، مثل چند تا پست قبلی که گفتم. بدون کسی که مجبور باشم بهش سرویس بدم یا به میلش بخوابم یا بیدار بشم یا بگه برو یا بگه بیا! دوست دارم خودم باشم و خودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طی یک تصمیم انتحاری تصمیم گرفتم برم مؤسسه رویان بگم از روی خودم یه نمونه مرد بسازن، حالا اگه خواستن تغییرات ژنتیکی بدن اما زیاد نه، که بیاد منو بگیره! اما مامان گردال میگه مسأله اینست که در مؤسسه رویان تا حالا فقط ببعی یا گوساله ساختن، به نظرتون توانایی علمیشون در حد شبیه سازی گردالی خان هست یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آی دوست دارم با سرعت برم تو دهن این پرایدیایی که فکر میکنن شوماخرن و عینهو خر (بلا نسبت) رانندگی میکنن و یه هو سر خر و کج میکنن و میان تو نیم متر فاصله تو با ماشین جلوئیت که نگو! اصلاً شاید در تعویض ماشین بعدی یه ماکسیمای آبی خریدم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست دارم یه سطل پاستیل هاریبو یا به قول یکی از دوستان هیبرو &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;داشته باشم، خدایی سوادو حال کن بزن قدشششششششششششششش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز لباس نخریدم فکر کنم لباس من بیفته واسه دقیقه نود، که اونم خدا میدونه چی میخواد از آب در بیاد، دوست دارم قرمز جیغ بخرم و یه ماتیک قرمز گوگولیم بزنم و موهامم که بلوند کردم یه گل قرمز جیغ بزنم، اما یکی از دوستام میگه خجالت بکش تو خواهر بزرگ دامادی باید متین باشی برو یه رنگ سنگین بخر. خدائیش اگه عروسی داداشم خفن نباشم و جلب توجه کنم ایرادی داره؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همکارم رفته یه کفش عینهو کفش من خریده، اشتباه نکنین همکارم از یه بخش دیگه نیستا دوتائیمون تو یه ردیف میشینیم و دوتائیمونم کفشامون از زیر میز معلومه، لذا تا اطلاع ثانوی شهره خاص و عام هستیم. تازه عزیز دلمون میگه گردالی تو دیگه اینارو نپوش من تابلو میشم. شانسم کولاکه نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این برادر امیرشهریار هم که قرار بود برای عروسی بیاد و نوازندگی و دامبول دیمبول کنه، آقا یه 5 هفته اس ما رو گذاشته سر کار، جمعه من از صبح تو خونه بودم که ایشون زنگ بزنه و ما بریم برای عقد قرارداد، اما آقا کاشته شدیم اساسی، تا دیروز که دیگه صبرم تموم شد و اس ام اس دادم که بابا اگه منصرف شدی و نمیخوای بیای به من بگو تا زمانم رو از دست ندم و این درست نیست که من 50 بار زنگ بزنم و شما جواب ندی! دیشب هنگام ملاقات با آقای بالایی (که گفتم کیه)، زنگ زد و بعد کلی معذرت خواهی گفت تو مراسم جبران میکنه و قرار امروز رو گذاشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز میخوام برم موهامو درست کنم، واسه عروسی، کلاس رقص میرم، واسه عروسی، میدوَم واسه عروسی، دستام درد میکنه، واسه عروسی. کلاً گردالیه و واسه عروسی خر حمالی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخرشم آقا من میخوام گریه کنم، چرا هیچ بهانه ای نیست؟ خدایا شکرتا اما دلم خیلی گرفته، چیکار کنم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 11:45:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من کیم من چیم؟</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چند روزیه فکرم درگیره، دارم به خودم فکر میکنم، میخوام خودمو بیشتر بشناسم، میخوام بدونم که آیا مشکلاتی که اطرافیان من اغلب فکر میکنن به خاطر طرز تفکر غلطم پیش میاد واقعاً به خاطر اشتباهاتمه؟ یا اینطور نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهتره بگم بحثم راجع به خودمه، اینکه من واقعاً سعی کردم متکی به خودم باشم و خودم (یعنی تو دوران بچگیم اینو بهم یاد دادن)، اینکه دروغ واقعاً چیز بدیه، اینکه اینقدر از دروغ نهی ات کرده باشن که وقتی دروغ گفتی یا کبود بشی از خجالت یا به هر حال حواست بهش نباشه مثل خیلیای دیگه که وقتی دروغ میگن عین خیالشونم نیست و انگار نه انگار، و اینقدر هم حافظه دارن که یادشون بمونه به کی چی گفتن؟!!! نه مثل تو که به دو دقیقه نرسیده خودت گند میزنی به همه دروغهایی که گفتی و شروع میکنی به خراب کردن، خراب کردن دروغهات. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید ایراد از منه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید ایراد از منه که یاد گرفتم مثل مردا باشم اما در عین حال، اون احساسات زنانه ام رو که خیلی از هم سن و سالهام خرج کردن بیموقع یا به موقع و شاید الان خیلیاشونم سر خونه زندگیشون هستن، داشته باشم و پنهانش بکنم. شاید ایراد از منه که نمیتونم سیاست داشته باشم. سیاست که خیلی چیز کثیفیه چه تو اجتماع و چه تو خانواده، شاید ایراد از منه که رک و راست حرفم رو میزنم و اگر هم اشتباهی بکنم با این که خیلی برام سخته اما عذرخواهی و دلجوئیم رو بکنم همون طور که یادم دادن. شاید اشتباه از منه که فکر میکنم اگر با مردی میرم بیرون اگه یکبار اون حساب کرد من هم باید یکبار حساب کنم چون وضعیت مردم الان همه مثل همه و خیلی سخته پول در آوردن. شاید اشتباه از منه که برای همه بیش از حد مایه میزارم و بعد میشم چوب دو سر طلا، شایدم یه سر طلا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید اشتباه از منه که تا برای اطرافیانم مشکلی پیش بیاد اول از همه میدو ام بدون اینکه ازم درخواست کمکی بشه، بدون اینکه طرفم بخواد. شاید شاید شاید...........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اینقدر این شایدها زیاده و اینقدر بابت همه اینها در مواقع مختلف مؤاخذه شدم که فکر میکنم باید اساساً تغییراتی توی خودم ایجاد کنم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آیا اینکه بخوای دوش به دوش یه مرد قدم برداری و راه بری نه کمی عقب تر از اون، ایراده؟ آیا اگه خودم بخوام برم کارهای تعمیرات ماشینمو انجام بدم باید با خنده تمسخر آمیز دیگران روبرو بشم؟ آیا حتماً باید برای پیشرفت تو این جامعه مزخرف، مرد باشی؟ باز دارم بحث سیاسی میکنم؟ باز دارم اشتباه میکنم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا مردم به خودشون اجازه میدن که دلت رو بشکنن در حالی که تو حاضری برای خوشیهاشون مثل تراکتور کار کنی؟ مگه تو کم و کسری داری از اونها؟ چرا باید دلت بلرزه از اینکه بخوای شب یکیو که تو خیابون تو تاریکی وایساده سوار کنی که مبادا اون بخواد بهت آسیب بزنه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه اشتباه میگم بگین، من دوست دارم اطرافیانم شاد شاد باشن، دوست دارم مشکل نداشته باشن، دوست دارم مردی که منو دوست داره واسه خصایصی منو دوست داشته باشه که خانومهای دیگه اصلاً ندارن یا دوست ندارن که داشته باشن، دوست دارم بفهمه که اگه کار برقی خونه رو انجام میدم وظیفم نیست یا نگه زیادتر از حدش میفهمه بلکه بدونه سعی میکنم درست تر زندگی کنم، میخوام بگم که میتونه گاهی اوقات به من تکیه کنه، گاهی اوقات، نه همه اوقات، دوست دارم قدر تفاوت هام رو بدونه. دوست دارم به خاطر خانجونش اجبار به انجام کاریم نکنه، نگه باید به خاطر مادرم روسری سرت کنی، دوست دارم بفهمه که مادرش مادرشه و من شاید همسرش، من یک انسانم باید درون و بیرونم یکی باشه، دوست ندارم یعنی تحملشو ندارم که دو تکه بشم. مثل یک آینه ام دوست ندارم بعد از 29 سال یکی بخواد تغییرم بده تازه اگرم تغییری باشه باید خودم شکلش بدم به خواست خودم نه به خاطر دیگری..... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید این تفاوت ها خوب نیست اما همه در ظاهر میگن که خوبه. نکنه بقیه دارن مثل همیشه دروغ میگن. نکنه....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یعنی من درست فکر نمیکنم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 10:50:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر حکایات عروسی ماکا (2)</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند روزیه که افتادم دنبال کارا، همون طور که گفتم آخرشم کارای عروسی افتاد گردن من، و البته من هم که علاقمند هستم به بدو بدو، دارم دونه دونه کارامو انجام میدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جای مراسم اوکی شد، فیلمبردار و عکاس و البته ارکستر هم اوکی شده و امروز قراره برم قرارداد ببندم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو سه روز پیش هم رفتیم و کارت و گل رو سفارش دادیم و کسی که کارای گل عروس رو انجام میده، گفت گل ماشین رو هم بزنه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اینو بگم که تزئین ماشین عروس هم با من شد و من اون چیزی رو که باید روی ماشین عروس سوار بشه رو درست کردم و به جای گلهای وسطش که از این گلهای مصنوعی خیلی شیک و قشنگ بود به خواسته ماکا، از گلهای طبیعی استفاده میکنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گل فروشه که از آشناهای مریم گلی بود گفت آره ما کار پارچه انجام دادیم و نمونه داریم و این کاری که شما میخوای بکنی اصلاً جدید نیست، اما من به روی خودم نیاوردم و گفتم نمونه کاراتو نشون بده، وقتی نمونه کاراشو دیدم، فهمیدم که آقا اصلاً تو باغ نیست منتها چون خودش یکی از تولید کننده ها و توزیع کننده­های بزرگ گل تو ایرانه فکر میکنه که خیلی آخرشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی از گل فروشی اومدیم بیرون از اونجایی که این آقای گل فروش از دوستان عروس خانوم، مریم گلیه، خیلی جدی گفتم که من ماشینو نمیارم این آقا گل بزنه و زنگ میزنم که یکی دیگه گلهای مورد نظر منو بیاره و خودم کارشو انجام میدم که هم این آقا تو کف ماشین بمونه و هم آخرش اینهمه زحمت نکشم و اسمش این باشه که کار ایشون بوده و مریم گلی هم گفت این فکر میکنه خیلی تو کار گل شاخه، تو اگه نمیخوای خودت کارتو بکن که من میدونم بعداً ببینه کلی حالش گرفته میشه و حتماً از این به بعد از نمونه کار تو کپی برداری میکنه و گل میزنه ماشینارو. عکس ماشینو که درست کردم حتماً میزارم تو سایت که ببینین سلیقه آبجیتونو.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واسه سفره عقد هم دنبال جا هستم. یه چندتایی جا رو اوکی کردم که برم ببینم اما فکر میکنم با توجه به شلوغی سر همه تو اون روز، بهتر باشه خودم دست به کار بشم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واسه کارای پایان نامه هم هیچ کاری نکردم. فقط تا حالا 3 بار طرحمو با سه موضوع مختلف تهیه کردم و جناب استاد گوگولی زحمت کشیدن و ظرف 10 دقیقه صحبت و انتقاد از موضوع انتخابی خودشون، گفتند که باید موضوع عوض بشه، لذا الان مشغول تهیه طرح جدید بیدم. برام دعا کنین که این مشکلم حل بشه، به خدا ثواب داره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می بینین که سرم خیلی شلوغه پس اگه دیر دیر میام عذرم موجهه و بدونین که بابا بادمجون بم آفت نداره!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 09:38:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قبولیه تینگول و خوشحالیه گردال</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>سلام خیلییییییییییییییییی خوشحـــــــــــــــــــــــــــــــــــالم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تینگول تهران قبول شد و بر خلاف همیشه که میگفت میخوام سراسری قبول شم و نمیرفت دانشگاه آزاد، و من هم زورش نمیکردم که باید بری، ایندفعه میخوام مثل اولین باری که میخواست بره دانشگاه و بین انتخاب از بین دو رشته و ثبت نامش تو دانشگاه دودل بود به خاطر دل خودمم که شده، ایضاً فقط و فقط به خاطر دل خودم و آینده این فینگیلیه ۲۳ ساله، زورش کنم که بایدِ باید بره دانشگاه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون موقع هم معماری و هم برق قبول شد اما به اجبار من و چون من شخصاً همیشه آرزوم بود که برم رشته معماری و هیچ وقت قسمت نشد، مجبور شد و معماری ثبت نام کرد، هر چند دوستاش همه رفتن برق، اما بعد از مدتی خیلی از این رشته خوشش اومد و همیشه هم منو تشویق میکنه که بعنوان دومین رشته لیسانس که میشه بدون کنکور رفت و ثبت نام کرد، برم معماری. الانم میخوام از نیروی زور بازوم استفاده کنم و ثبت نامش کنم. چه بخواد و چه نخواد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدارو چه دیدی شاید منم یه روز یه شرکتی زدم به اسم &quot;تینگردال&quot; (مخفف تینگول و گردال) یا شایدم چون من بزرگترم &quot;گرداگول&quot; (مخفف گردالی و تینگول) و دوتایی رفتیم تو کار دیزاین و این حرفا. وااااااااااااااااااااای فکرشو بکن؟ خیلی لذتبخشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که الان کلی خوشحالم خیلی خیلی خیلی خوشحالم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آخر هم خدایا مثل اون لاتهای اصیل میخوام ازت تشکر کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چاکرتیم به مولااااااااااااااااااااا، پیرمرد شیکم گنده مهربون، میدونم که داری میخندی به ریختم اما قربون اون سیبیلات برم که وقتی بخوای همه چی اوکی میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه بوس گنده از اون لپت یه ماچ مشتی از این لپت چش قشنگ.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 10:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جز راست نباید گفت/ هر راست نشاید گفت!!!!</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>نمیدونم تا حالا شده که به کسی یواش یواش عادت کنید و بخواین که ببرینش زیر ذره بین، اونم ذره بینی که خوبیهاش رو بزرگتر براتون نشون بده و بدیهاشون رو کوچولوی کوچولو ببینین و اونوقت درست در همین لحظه که دارین فکر میکنین درسته که همه چیزش مطابق میلتون نیست و تو یه جورایی توانایی انتخاب موقعیت بهتری رو هم داری اما میتونی بهش اعتماد داشته باشی و سعی کنی که دوستش داشته باشی، اونم به قدر همون آدمه با موقعیت بهتر و درست در همون لحظه که داری شاخ اون فرشته نکن نکن وجودت رو میشکنی، یهو اون آدم یه چیزی بگه که گند بزنه به حالت؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته شاید هم شوخی باشه، این رو از اونجایی میگی که این آدم کلاً خیلی شوخ و شنگه، هر وقت هم احساس کرده ناراحت شدی، گفته که من که از قبل گفتم که شوخی زیاد میکنم؟ یه جورایی یه نیمه وجودت میگه که داره خالی میبنده و یه نیمه دیگه میگه بسه گردال، باز داری مردمو بد می بینی؟ خوب فقط یه شوخی بوده، جنبه داشته باش عزیزم، جنبه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مسأله اینه که یکی از دوستام، چند وقتیه توجه بیشتری معطوف مینماید. میدونم که داره به آینده فکر میکنه، این مطلب رو برام عنوان کرد اما چند بار پیش اومده که با اینکه دیده من نسبت به آقایون دیگه صحبتی نمیکنم مدام از خانوم ها صحبت میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعیتش خیلی وقتا نمیتونم تشخیص بدم که داره جدی میگه یا شوخی. لحن کلامش اصلاً مشخص نیست و آدمی مثل من با خصوصیاتی مثل مراعات بیش از حد دیگران و اینکه یا شوخی میکنم یا کاملاً جدی مسائلم رو بیان میکنم یهو شوکه میشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقت پیش این دوستم، یه سفر به ایتالیا داشت و داشت از هلوهای اونجا صحبت میکرد، که نمیدونم واقعاً خیلی از خانوماشون هلو هستن. خوشگل، خوش هیکل، تیتیش، من گفتم بهت پیشنهاد میکنم حالا که اینقدر اونجا هلو تو هلوئه برو اونجا پیش خواهرت زندگی کن. احساس کردم که یه مکثی کرد و یه فکریم کرد و بعد گفت آره راست میگی تا حالا بهش فکر نکرده بودم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی به اندازه ۲ تا شاخ بزرگ از کله ام در اومد که این دیگه چقدر راحته! میدونم که ایراد از منه که اینقدر حساسم اما کلاً من همیشه اینطوری بودم که تک می پریدم، یکی نه یکی یکی، یعنی یه آدم دورم باید باشه نه ۲۰ تا آدم. حالا امروز راجع به دادن یه شیرینی بابت یه کار مهم به من، میگه من خودم شیرینیم عزیزم، میتونی به جای طلب شیرینی از من، منو بخوری! منم گفتم این همه شیرینی فروشی به توی شیرین عسل نمیرسه که بخوام بخورمت. بعد برگشته میگه تو به روش خانومای چینی عمل کن، اونا آقایون رو اول میشورن بعد میرن ...... البته این چندتا نقطه اصلاً هیچ حرف بی تربیتی داخلش نداشت اما من دوست نداشتم ادامش بدم. از اونجایی هم که همیشه همه میگن خیلی جذبه دارم ایشون نمیتونن بیشتر از حد چیزی رو بگن. در واقع میدونه که در حال حاضر تمایلی به نزدیکی بیش از حد و حتی گفتن بعضی از جوک و غزلهای خاص ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد من بهش گفتم که ببین در آینده هم یه جایی که ممکنه خیلی خوشت نیاد من اینو بهت میگم، اونم فوری قضیه رو برگردوند و گفت که خوب من راستشو گفتم، من تجربمو بیان کردم و تنها چیزی که من گفتم این بود که &quot;جز راست نباید گفت/هر راست نشاید گفت&quot; و اون هم گفت من یعنی حقیقتو نباید بهت بگم؟ ترجیح میدی نگم؟ و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش هی شوخی کرد هی خندید از اینور و اونور گفت و فکر کنم در آخر هم فهمید که من خیلی از این کارش بدم اومد. به نظر من کار بدی کردم؟ با این آدم چه باید کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن ۱: امروز همه چی خوبه و خط و نشونهای اساسی برای ادامه رابطه ترسیم و کشیده شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن ۲: نگران نباشین این ترسیم کننده خطوط من بیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 11:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
