<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گــــــــردالــی</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/</link>
<description>شخصی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 05:51:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>روز و شب یلدا</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>دیروز روز عجیبی بود. در واقع راستشو بخوام بگم میدونستم تو این هفته یه روز سخت خواهم داشت. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه حس ششم خیلی خیلی قوی ای داشتم و اگه این حس ششم با یه خواب هم همراه بشه مطمئن میشم که یه اتفاقی بسته به شرایطی که توش هستم برام پیش میاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند شب پیش خواب دیدم یک جایی هستم که هوا نه تاریکه نه روشن، اما از اون هواهاییه که تو فیلمای جنایی نشون میدن و اطراف خودت رو میتونی ببینی اما یه حس ترسی هم توی وجودت هست. خلاصه داشتم نمیدونم از چی در میرفتم و خونوادم هم داشتن از دور این مسأله رو میدیدن اما هیچ حرکتی نمیتونستن بکنن و منو نجات بِدَن، یهو زیر پام خالی شد و خاکها کنار رفت و منو کشید تو و تو اون لحظه حس کردم که همه چیز تموم شده، اما بعد از چند ثانیه که دیگه مطمئن شدم مُردم، یهو دوباره از اون زیر اومدم بالا در حالیکه دست و پام زخمی و خونی شده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین جاها بود که از خواب پریدم. پیش خودم گفتم خون دیدم، خوابم باطل شده. چیزی که خیلی بهش اعتقاد دارم همین خوابهائیه که می بینم چون رد خور نداره! اصولاً خواب نمی بینم اما اگه ببینم عمراً اتفاق نیفته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه میدونستم با این خوابی که دیدم یه دردسر خواهم داشت تو این هفته. بگذریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز برام یه روز کاریه سخت بود، از صبحش درگیر تهیه کردن یه چندتا فرآیند اعصاب خورد کن بودم. حوصله شو نداشتم و مجبور بودم فکر کنم و انگاری میخ زیرم گذاشته بودن و من نمیتونستم بشینم و عین بچه آدم کارامو انجام بدم. خیلی حرص میخوردم اما مجبور بودم کار رو انجام و تحویل بدم. به خاطر همین هم اصلاً متوجه گذشت زمان نشدم و یهو چشممو باز کردم و دیدم وقت ناهاره. همکارا اومدن و نشستیم به نهار خوردن که دیدم صدای دزدگیر ماشین میاد، گفتم شاید ماشین من باشه، نگاه کردم دیدم قطع شد. دوباره دزدگیر کار کرد و دوباره نگاه کردم و ندیدم که ماشین من باشه، یه کم بعد دوباره صدای دزدگیر اومد، منم اومدم از این یکی پنجره نگاه کردم دیدم یه آقاهه با ویلچر نشسته کنار ماشین و هی داره به ماشین مشت میزنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دزدگیر ماشین من اگر به صدا در بیاد یا دستکاری بشه هم من، هم مامان گردال، هم بابا و هم ماکا دقیقاً خبردار میشیم، اونم دقیقاً تا زمانی که صداش قطع بشه یعنی مدام زنگ میزه به گوشیامون و اس ام اس میده. گوشیم رو برنداشتم و فقط سوئیچ رو برداشتم و بدو رفتم پائین که ماشینو جابجا کنم تا اون آقاهه که به نظر جانباز هم میومد رد بشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم پائین مامور حراست که یه آدم فوق العاده مزخرفه، گفت این بنده خدا یه ربعه اینجا نشسته، گفتم شما که میدونستین ماشینه منه، خوب یه زنگ میزدین و بهم خبر میدادین که علاف نشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدم بیرون که ماشین رو روشن کنم و بکشم کنار رد بشه، آقاهه هرچی از دهنش در اومد بهم گفت، در واقع یه سری فحشهای رکیک و داغون، منم در حالی که از تعجب شاخ در آورده بودم هی میگفتم آقا درست صحبت کن، بعد مرده گفت تو چرا ماشینتو گذاشتی تو خیابون؟ گفتم اولاً اینجا کوچه است و خیابون نیست، دوماً تو کوچه، جای درست پارک کردم جلو در خونه شما که پارک نکردم! بعد گفت کدوم خری این خرو انداخته زیر پات و یه سری چرت و پرت دیکه که منم گفتم اصلاً حالا که اینطوره من ماشینو جابجا نمیکنم ببینم تو چه غلطی میخوای بکنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یهو پاشو بلند کرد و کوبید تو در ماشینو گفت حالا ببین! جای پاش موند رو در، جوری شد که باید میسابیدیش تا بره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه زنگ زدم ۱۱۰ و همکارام هم از صدای جیغها و فحشهای یارو اومده بودن پائین، حالا اونم هی تهدید میکرد که الان منم زنگ میزنم بچه ها ببینی چیکارت میکنن! مامورای ۱۱۰ اومدن و یه کم به ماشین نگاه کردن و گفتن که آقا تو حق نداشتی بزنی به ماشین و خسارت بزنی، یارو پاشو بلند کرد و گفت اصلاً این پا تکون میخوره؟ این خانوم کلی به من فحش داده؟!!! داشتم از تعجب شاخ در میاوردم، گفتم آقا بهتره از سنت و اون ریشت خجالت بکشی، مامور پلیس منو کشید کنار که بهتره ماشینو جابه جاش کنی، گفتم آقا زده در ماشین منو اینطوری کرده تا درستش نکنه ولش نمیکنم، ماموره گفت ببین خانوم این دیوونه است وضعیت سالمیم نداره، بیخیال شو، در ماشین هم با یه پولیش درست میشه، ماشینتو جابجا کن شرشو بکنه، این نمی فهمه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماشینو جابجا کردم و دیگه آقا ول نکرد. همه همکارا متفق القول میگفتن یارو دیوونست، سالم نیست بهتره بیخیالش بشی. اومدم با دست و پا لرزه نشستم سر جامو و شروع کردم کارامو انجام دادن. پلیس هم رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این وسط به خاطر همون مسأله دزدگیر که گفتم همه رو زابراه میکنه، بابا زنگ زد و جریانو فهمید و گفت دارم میام، گفتم نمیخواد حل شد و اونم از وسط راه برگشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک ساعتی گذشت و منم داشتم کار میکردم که دیدم حراست زنگ زد که خانوم گردالی بیا پائین، رفتم پائین و دیدم یارو دوباره زنگ زده مامورا اومدن که باید بریم کلانتری. گفتم تا بابا نیاد من کلانتری نمیام. وایسین زنگ بزنم بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنگ زدم و بابا بعد یه نیم ساعت اومد، فهمیدم که کلی آدم کله گنده زنگ زده و سوال کرده که کی بوده با این آقای .... بد صحبت کرده و ...... خلاصه اینطور بگم که یارو یکی از این گردن کلفتا بود و میخواست مثلاً ماشینمو بخوابونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنگ زدم به بابا و بابا هم اومد و خواستیم بریم کلانتری که ماموره به بابا گفت آقا بیا اینجا قضیه رو فیصله بده. این یارو قاطیه. بابا رفت باهاش صحبت کرد و گفت تو دختر خودت یکی بهش این همه فحش ناجور بده خوشت میاد؟ یارو نمیدونم از کجا اشکاشو میاورد شروع کرد به گریه و خلاصه یه ذره چرت و پرت گفت و بعدم ناهار بابای منو بردن دفتر مدیرعامل، چون مهمون اونجا بود و خلاصه نمیدونم چه کمبودی داشت که باید قضیه رو اینطوری تموم میکرد. البته چون خیلی پست طولانی شد دیگه دقیق نمیگم اما یه جورایی ماستمالیزیشن کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب هم به واسطه همین ماجرا حالم خیلی گرفته بود، مدام میگفتم کاش یارو رو میزدم با اون ویلچرش چپه میشد که لااقل عوض اون همه فحشش در میومد و اینقده غصه نمیخوردم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه روز و شب یلدا زیاد دل انگیز نبود و خوابم یه جورایی درست تعبیر شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط بگم که حالم از هر چی آدمه که به زور پارتی آدم شدن، و فکر میکنن اگه جانبازن مردم بهشون دین دارن به هم میخوره،دارم به این فکر میکنم که بهتره از این خراب شده برم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 05:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن ندارد!</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>جای شرکت داره عوض میشه و این وسط یه کوچولو برام سخت میشه، چون دیگه به جای ۵-۶ دقیقه صرف زمان برای رسیدن به شرکت باید ۱۵-۲۰ دقیقه زمان صرف کنم. از طرفی یادتونه تو چندتا پست قبل نوشتم که تو شرکت دیگه ای که تو ساختمونمون هست یکی از آقایون مدیر گیر داده بود و بعداً از طریق آبدارچی اون شرکت فهمیدم که ایشون زن و بچه داره؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا چند وقتیه اون آبدارچی محترم همه جا پر کرده که این اتفاق افتاده و آبروی اون مدیر رو داره میبره و این باعث میشه من احساس بدی بهم دست بده. همیشه پیش خودم فکر میکنم که اگه الان اون مدیر فقط برای یه لحظه فکر کنه که من چه آدم دهن لق و مزخرفی هستم، چقدر بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدیر مربوطه از نظر شخصیتی، آدم خوبی نیست اما خوب من هم دوست ندارم پیش خودش فکر کنه که من آدم سبکسر و بی شخصیتی بودم و همه جا قضیه رو پر کردم و به اصطلاح قضیه برام این قدر مهمه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از طرفی هم آبدارچی مربوطه، دیگه هر روز داره رو در و دیوار آبدارخونه شعرای جالب مینویسه. مثلاً &quot;به چشمانت بیاموز که هرکسی ارزش دیدن ندارد!&quot; و در و دیوار اونجا رو پر کرده، چرا؟ چون من از وقتی فهمیدم که داره چی کار میکنه و قضیه رو پیش همه جار زده دیگه باهاش اصلاً سلام و علیک هم نمیکنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که داریم میریم موندم از طریق کسی که قضیه اون مدیر رو مطرح کرده بود و ازش سوال کرده بود به آبدارچی مربوطه بگم که کارش غلط بوده یا بیخیال بشم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته بیشتر تصورم بر اینه که این آدم اصلاً نخواهد فهمید که من چی میگم و چرا میگم و ارزش گفتن نداره!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 11:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر حکایات تعطیلات</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>۵شنبه های کاری باید تا ساعت ۴ سرکار باشیم. اینه که من از ساعت ۱۲ عینهو این پیرزنا میشینم غر میزنم که آخه الهی بمیرن! کی ۵شنبه میره سرکار که ما اومدیم، کی تا ۴ سر کاره که ما هستیم و ... آخرشم از ساعت ۱۲ یک به بعد یه مرخصی ساعتی میگیرم و میرم تو خونه ول میگردم تا ساعت ۷-۸ که بریم بیرون. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما این ۵شنبه به خاطر یه قراری که مکانش به سلیقه خودم واگذار شده بود، و قرار بود تو این هفته برگزار بشه، باید دنبال یه جای دنج و صد البته امن برای طرف مقابل میگشتم که بتونیم بدون اینکه کسی بشناسدشون بریم و گپی بزنیم. جریان این گپ هم از کرم ریختنهای دختر عمو حتمی شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم با کلی پرس و جو و البته بازجویی از طرف همکاران بالاخره یه جایی توی خیابون الوند پیدا کردم و قرار شد که برم و اونجا رو ببینم که آیا مناسب هست یا نه؟ یه کم وسواس داشتم به خرج میدادم که جایی که میریم حتماً حتماً اوکی باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه ساعت ۳ مرخصی گرفتم و تو اون بارون و البته ترافیک رفتم سمت مکان مورد نظر و خیلی تعجب کردم وقتی اونجارو دیدم. راستی تو تهران چقدر جاهای خوب هست که من خودم به دلیل کثرت سن و بیرون اومدن از سن کافی شاپ و رستوران بازی، بلدشون نیستم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه بعد از گرفتن تلفن رزرو جا و کارت اونجا راه افتادم سمت خونه که بیام و حاضر بشم و با همکاران اناث بریم ددر، رسیدم خونه و دوش گرفتم و داشتم حاضر میشدم که یکی از همکارا اس ام اس زد که من همسرم حالش خوب نیست و بهتره نیام. زنگ زدم معلوم شد که شوهرش که شب کشیک بوده حالش بد شده و دوستم هم گفت میتونه بیاد اما اگه بیاد میخواد مدام نگران شوهرش باشه. خودمو جاش گذاشتم و با اینکه یه خورده دلخور شدم اما دیدم اگه من بودم که اصلاً هیچ جا نمیرفتم و گفتم باشه عزیزم نیا! انشاءالله دفعه بعد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد زنگ زدم به اون یکی دوست محترمه، بهش جریانو که گفتم اونم گفت اوکی دیگه مزه نمیده بدون اون بریم و بهتره اصلاً نریم و برنامه رو بزاریم واسه یه روز دیگه. همین شد که برنامه روز ۵شنبه به همین سادگی بهم خورد. خلاصه ما هم از رو نرفتیم و توی اون بارون رفتیم ددر، یعنی من و تینگول و کلی هم چرخیدیم و خندیدیم و شام خوردیم و آخرش هم یکی از دوستامو تو خیابون دیدم و کلی خوش گذروندیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه هم که مهمونیه پاگشای ماکا و مریم گلی بود خونه عمه جان محترمه، و این طوری تعطیلات به سر اومد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط من موندم آدمی که ادعای سیاس بودن میکنه، چطور ناراحتیشو از گرفتن گواهی نامه پایه یک و دکترای تو نمیتونه قایم کنه. بابا جان، من هنوز هیچ کدومو نگرفتم عمه جان، بهتره لااقل قیافتو موش نکنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 05:41:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر احوالات گردال</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اولین روزهایی که اومدم تو شرکت، احساس میکردم همه با من یه طوری رفتار میکنن، یه جورایی کناره گیری میکردن از من و با یه گارد دفاعی با من برخورد میکردن. علتش رو اول بر این فرض می گذاشتم که خوب با یه آدم تازه وارد روبرو شدن و من هم اصولاً در وحله اول و از نظر مردم آدم مغروری به نظر میام اما مدتی که میگذره همه متفق القول میگن که فقط در نظر اول این حس رو داشتن و برعکس من خیلی آدم زودجوش و گرمی هستم. نمیدونم خدا هم قیافه منو اینطوری ساخته دیگه، شکر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه اوایل فکر میکردم علت این قضیه اینه، اما بعدها فهمیدم که علتش اینه که فکر میکنن من خواهر آقای مدیرعامل هستم، چون از نظر قیافه خیلی شبیه هم هستیم و اصلاً هم به این موضوع فکر نکرده بودن که خوب پدرجان فامیلیامون و اصالتمون کلاً با هم فرق میکنه. یعنی مغزشون رو به اندازه یه فندق هم به کار نگرفته بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذریم اوایل وقتی میرفتم توی نمازخونه شرکت نماز بخونم، اولاً که یه ۷-۸ جفت چشم زُل میزدن تو جفت چشمای من و با دقت هر چه تمام تر تا زمانی که من تو نمازخونه بودم نگاهم میکردن و حرکاتم رو زیر نظر میگرفتن. اما خوب به مرور به این وضعیت عادت کردن و این قضیه کمرنگ تر شد. حالا با گذشت یکسال و ... با همه بچه ها صمیمی شدیم و از قضا، امروز با دوتا از دوستای شرکت، قراره بریم ددر، و قرارمون بر این شده که عصری بریم سینما و بعدشم الواتی.  خلاصه کلی خوچحالیم. امیدواریم خوش بگذره و شرح ماوقع در اسرع وقت به استحضار خواهد رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمیدونین این چند وقته که ناراحت بودم، چقدر بد حال بودم ولییییییییییییییییییییییییییی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا اینقذه شیطونی میکنننننننننننننننننم که نگو، تو چند روز گذشته خیلی بهم گفتن که اصلاً بهم نمیاد 30 ساله شده باشم و این قضیه درسته که از طرفی مایه مباهات و شادیمان گردیده اما از طرفی هم به این فکر افتادم که نکنه زیادی شنگول بازی در آوردم که برداشت همه این شده که گفتن؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا به نظرم No Problem، همیشه سنگین بودیم چی گیرمون اومده بزار یه ذره هم جلف و جفنگ بازی در بیاریم. نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 06:03:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حال و روزم....</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;این روزها خالی ام. احساس تنهایی میون یک جنگل پر درخت و انبوه رو دارم که متأسفانه راهم رو توش پیدا نمیکنم. همیشه فردی قوی بودم. حداقل این انتظاری بود که از خودم داشتم. احساس میکنم تنهایی مثل یه هوای سنگین دورم رو گرفته و داره شونه هام رو فشار میده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این احساس به قدری در من قوی شده که دیروز وقتی بر خلاف همیشه ساعت 5 داشتم میرفتم خونه و هوا نسبتاً تاریک شده بود، وقتی سوار ماشین شدم، ترس برم داشت. اول پشت رو نگاه کردم و مطمئن شدم مثل این فیلمهای جنایی، کسی با خنجر پشتم ننشسته، و بعد تا مطمئن شدم که داخل ماشین امنه، فوراً کلید در رو زدم و قفلش کردم. بعد هم با سرعت هر چه تمامتر از داخل کوچه تاریک محل کار فرار کردم. با این که نیاز نبود چراغهای ماشین رو کاملاً روشن کنم، این کار رو هم کردم و ترجیح دادم آهنگی وحشتناک شاد و به اصطلاح خودم دامبول دیمبول رو با صدای بلند گوش بدم که از اون فضای وحشت بیام بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزی یه روانشناس یا شایدم روانکاو (هنوز هم فرق این دو رو نمیدونم) که برای دوستم زمان میگذاشت بهم گفت: مهرنوش تو مثل پرنده می مونی، پرواز کن و هیچوقت در گرداب و باتلاقی که دوستت برای خودش فراهم کرده، صبر نکن. بپر و به آرزوهات برس، اما الان میبینم که ظاهراً به یه حس لمس بودن رسیدم. دست و پام گیر کرده به زمین و من نمیتونم حرکتش بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امنیت رو گم کردم. نیاز به شونه­هایی مطمئن دارم اما پیداش نمیکنم. حس ترس داره له میکنه منو. راه فرار رو بلد نیستم و متأسفانه روز به روز هم دارم بدتر میشم. شادی از زندگیم داره میپره! شدم یه گردالیه عصبی و غمگین، این وضعیت درست هفت روزه که از عمرش گذشته! و من راه چاره ای ندارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 10:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>واقعاً که...</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;من از دار دنیا یک دختر عمو و یک پسر عمو بیشتر ندارم، عموجان که به رحمت ایزدی شوت شدند و زن­های عموجان و پسر عمو و دختر عموجان تر همچنان به تنفس می­پردازند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا یواش یواش یواش دارم پی میبرم به این ذات خبیث این جماعت. مامان گردال همیشه میگفت از اون مادر و از اون پدر، بهتر از این در نمیاد و مطمئن باش اگر 50 از این و 50 از اون به ارث برده باشن احتمالاً هنوز نسل دایناسورها منقرض نشده و اینها در شکل و شمایل انسان و تحت عنوان دختر عمو و پسر عمو برای شما ظاهر شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و امروز فهمیدم که ای دل غافل، گردال تا کی میخوای خنگ باشی و فکر کنی بابا همه خوبن فقط بقیه بدبین شدن؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واقعاً که حالم از همه رابطه های فامیلی که به خاطر منفعت شخصی و طینت بد آدما به گ.......ه کشیده میشه به هم میخوره. میدونم این طرز حرف زدن از یه فوق لیسانس بعیده اما واقعاً به جون خودم، از این تمیز تر نمیشد فحش داد بهشون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر جایی که من دست میزارم اونا هم دستی خواهند کشید و گندی خواهند زد. واقعاً که....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.: راستی فهمیدین اسمم لو رفت؟!!! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 08:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای م. (2)</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چند روز پیش کسی که حسهای خیلی قوی ای داره و عموماً میتونه از روی قیافت خیلی چیزها رو بخونه، بهم گفت تو چشماتو بستی، به روی همه موقعیت­های اطرافت، چه کاری، چه زندگی و چه چیزهایی که به نوعی، همه باعث پیشرفتت میشن. بهم گفت چرا تیره میبینی همه چیو؟ بهم گفت بنویس! و به هیچ کس نگو که چی حس میکنی و چی میبینی و چی میفهمی. بیشتر گوش کن و کمتر حرف بزن. هر چند این چند وقت بیشتر گوش کردم و کمتر از کمتر حرف زدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما این روزا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روزا، این هوای ابری هم مزید بر علت شده، حالم خوب نیست و دگرگونم. علت معلوم نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو روز پیش با آقای م. رفتم بیرون و قال قضیه رو کندم و خودم رو راحت کردم و بهش گفتم که نمیتونم به خواسته اونها با روش 30 ساله زندگیم مقابله کنم و عوضش کنم. نمیتونم حجاب داشته باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر چند به تمام حرفهاش اعتماد داشتم و میدونستم که اگر من آدمی بودم که میتونستم حجاب داشته باشم این آدم بهترین و قابل اعتمادترین برای من بود، اما باز هم دیدم تبعات تصمیم این چنینی و اینکه بخوام قبول کنم در آینده بیشتره و قطعاً اعصاب خورد کردن هم داره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در نهایت ازم پرسید واقعاً قضیه به این کوچکی برات اینقدر مهمه که همه محاسن منو زیر سؤال ببری؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و جوابی که دادم این بود که تو آدم خوبی هستی و دارای محاسن زیاد، اما نمیخوام رویه زندگیمو عوض کنم و حالا تموم شد همه چیز. کمی ناراحتم فقط به خاطر اینکه این روزا دارم بیشتر به این قضیه پی میبرم که از هرچیزی بدت بیاد قطعاً سرت میاد! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من این موضوع رو مدتهاست لمس میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 10:36:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیانت کار درستیه؟</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چند وقتی بود جای پارک ماشینم توی کوچه، توسط یه ماشین سفید دیگه اشغال میشد و عجیب هم این بود که دقیقاً چند بار چک کرده بودم که هر جایی که پارک میکنم بلافاصله فردا صبحش توسط ماشین مزبور اشغال میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند روز پیش (2-1 ماه پیش حدوداً) اومدم بیام داخل دیدم حراستیه منو صدا کرد که خانوم گردال، لطفاً از فردا ماشینتون رو اونجا پارک نکنین (اونجا دقیقاً همونجایی بود که چند روز بود که توسط ماشین سفیده اشغال میشد) برگشتم یه نگاه بهش کردم و گفتم چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت والا این آقای دکتری که تو ساختمون روبرویی محل پارک ماشین شما (همون محل پارک جدید ماشین سفیده) هستش میگه من نمیتونم ماشینمو ببرم تو پارکینگ!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه ذره نگاش کردم و دیدم یه کم موذیانه داره حرف میزنه و احتمالاً به خاطر اینه که امروز من جای ماشین سفیده رو زودتر اشغال کردم و بهش پاتک زدم. برگشتم بهش گفتم: آقای دکتر غلط کرده، خیابون مال همه است و هیچ کس نمیتونه بگه که اینجا پارک کن اونجا پارک نکن. همونطوری که من نتونستم تو این چند روز اینو به ماشین سفیده بگم، بعدشم مگه آقای دکتر ماشینشون تریلیه که نمیتونن با این همه جا برن داخل پارکینگ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حراستیه یه نگاه کرد و بهم گفت شما هم مثل خواهر من میمونینو من گفتم یه وقت رو ماشینتون خطی خوطی چیزی نندازن و از این حرفا، که دیدم بازم داره مارمولک بازی در میاره که گفتم اگه به خط انداختن باشه، که کسی جرأتشو نداره، همه بلدن خط بندازن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه موضوع رو زیاد کش ندادم و فهمیدم یه قضیه ای پشت ماجرا هست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخه ما تو یه ساختمونی هستیم که 2 تا شرکت یعنی یه شرکت ما و یه شرکت دیگه اونجا هستن، در واقع فقط ما هستیم که از ساختمون اصلی شرکت جدائیم و این واحدهای شرکت رو هم از اون شرکت دیگه اجاره کردیم. پس به خودشون حق میدن که کوچه و کلیه جاهای پارک مال باباشون باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از طرفیم من چند وقتی تو خیابون پارک میکردم و یه نامردی اومده بود رو کاپوت ماشین یادگاری نوشته بود یه عالمه که کلی دلم سوخته بود بابتش به خاطر همین ماشینو دیگه تو کوچه پارک میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه اومدم بالا و رفتم پیش آبدارچیه اون یکی شرکت و گفتم آقای فلانی، اون ماشین سفیده که تو کوچه است مال کیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت میپرسم. رفت و پرسید و چند ساعت بعد اومد گفت مال مدیر منابع انسانیه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فهمیدم که حراستیه احتمالاً از جانب اون آقا مأمور شده که دیگه کسی اونجا پارک نکنه تا جای پارک داشته باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گذشت تا چند روز بعدش که داشتم میومدم سر کار و از قضا حدودای 10 دقیقه به 8 بود و خیابون ما خلوت، همینطوری میومدم دیدم جلوم یه ماشین سفیده و دقت که کردم به پلاکش دیدم همون ماشین مدیر منابع انسانیه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اومدیم تو کوچه و اول ایشون جای من پارک کرد و منم دقیقاً به موازات ایشون ماشینمو پارک کردم. آقاهه پیاده شد، دیدم یه مرد جوون خیلی قد بلند و خوش هیکلیه و البته خوش تیپ و داره کتش رو میپوشه و کنجکاوانه نگاه میکنه به من، البته زیرچشمی. به روی خودم نیاوردم و رفتم سوپر مارکت که خرید بکنم برگشتنی دیدم که اونم داره میاد سوپر مارکت و باز هم یه نگاهی به سر تا پای من کرد و منم خیلی جدی نگاهش کردم و اومدم کارت زدم و رفتم بالا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی واحد ما کسی نیومده بود هنوز و میز من هم جوری قرار گرفته که رو به سمت در ورودیه واحده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کامپیوترو روشن کردم و داشتم موبایل و دسته کلید و این چیزا رو در میاوردم که احساس کردم یه سایه سیاهی از دم در رفت بالا. خوب عادی بود که پرسنل بخوان برن بالا. دوباره چند دقیقه بعد حس کردم یه سایه سیاهی رفت پائین، بازم عادی بود و سرم رو انداختم پائین و کارم رو انجام دادم که دیدم یکی بالای سرمه! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرمو که بلند کردم دیدم آقای مدیر منابع انسانی شرکت دوم هستن، یه نگاه دیگه کرد و گفت سرکار خانوم شما داخلیتون چنده؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چون قبلاً پیش اومده بود که از پرسنل اون شرکت شماره داخلیه منو گرفته باشن و واسه کارهای مشابه زنگ زده باشن، گفتم شماره 338، خلاصه تشکر کرد و رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه کم فکر کردم و به نظرم رسید که شاید کاری چیزی داشته اما وقتی همکارم اومد و بهش گفتم اینطوری شده، شروع کرد به خوشحالی که خره حتماً ازت خوشش اومده، ما تو گروه همچین چیزایی داشتیم و این حرفا، گفتم همونیه که ماشینشو میزاره جای ماشین من، همکارم برگشت گفت کو ماشینش، نشونش که دادم از پنجره دیدم داره میره بیرون، همکارم گفت نه خوبه! یه لحظه حس کردم که انگشتر تو دستشه، و دیگه هر چی نگاه کردم نشد که ببینم و مطمئن بشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه به همون همکارم گفتم، گفت من از آبدارچی مربوطه میپرسم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مدیر محترم اون روز هر چی زنگ زد بد موقع بود و من پشت میزم نبودم، جلسه داشتیم و آخرین بار هم من از شرکت اومده بودم بیرون و همش همکارم گوشی رو برداشته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرداش ایشون زنگ زدن که آره من فلانی هستم و اینقدر سنم هستش و رشته ام اینه و سمتم اینه و محل زندگیم فلان جاست و .... من هم شوکه، یه چندتا سوال ازم کرد که چی خوندم و اینا و بعد من بهش گفتم که در حال حاضر نمیتونم صحبت کنم، در واقع میخواستم قبل از دادن هر اطلاعاتی، بدونم که چیزی که دیدم درسته یا نه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اونم گفت باشه من هم بعداً زنگ میزنم. چند ساعت بعد دیدم آبدارچی مربوطه، اومد همکارمو صدا کرد و گفت بابا این آدم زن داره و یه پسر 3 ساله به اسم آرتین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی فهمیدم برق منو گرفت. اصلاً تصورش هم برام سخت بود که آدمی با این مشخصات، بخواد یه همچین کاری رو با این شرایط خونوادگی انجام بده. ظاهر امر نشون میداد که این آدم نباید هیچ مشکلی داشته باشه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه حرص میخوردم اما به روی خودم نمیاوردم که دیدم تلفنم زنگ خورد و اسم خودش افتاده رو تلفن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوشی رو برداشتم و سلام و علیک کردم اما خیلی خیلی خشک، گفت وای وای مثل اینکه عصبانی هستی! اتفاقی افتاده؟ گفتم میخواستم یه مطلبی رو بهتون بگم، گفتم جانم، بفرما، شما دو تا مطلب بگو (مرتیکۀ پر رو) گفتم فکر کنم همون یه مطلب برای شما کفایت بکنه و اون هم اینه که من اگر به جای شما بودم و آدم متشخصی هم بودم به خاطر پسرتون آرتین هم که شده چنین کاری رو نمیکردم. از این به بعد دیگه زنگ نزنید نه برای کار نه برای هیچ مورد دیگه ای.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فقط یه لحظه دیدم سکوت کرد و گفت خداحافظ و البته از همون روز رفت و آمدهای مرتب ایشون رو تو پله ها داشتم و مرتب هم من رو نگاه میکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما تا مدتها بعد از اون ماجرا فکر میکردم که آیا اگر من مرد بودم و قطعاً هم انتخاب به عهده خودم بود، آیا با داشتن زن و بچه ای که خودم تو به وجود آوردنش نقش داشتم، اینقدر پست میشدم که بخوام خیانت بکنم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 06:38:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تفکر لازم</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;میگه: ببین ما زیاد با فامیل رفت و آمد نداریم! فوق فوقش 20 روز تو 365 روز سال.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واقعاً اینقدر برات مهمه که نتونی تو اون 365 روز سال (روز 365 تأکید میکنه که عدد 20 رو کم اهمیت نشون بده!)، 20 روزش رو روسری سرت کنی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصلاً تو خونواده خودت هر طور خواستی باش!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میگم: عزیزم جریان اینه که من همینم و اگه بخوام این کار و بکنم ریا میشه، یه وَخ، آخه بابا من که روسری سر بکن نیستم چطوری سرم کنم؟ اصلاً اگه یه روزی قرار بشه با دوتا خونواده یه جا باشیم تکلیف چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میگه: اشکالی نداره، به توافق میرسیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میگم: آهان، یعنی یه بار تو مراسم این چنینی من روسری سرم بکنم یه بار نکنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میگه: .... «یعنی سکوت»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میگم: آهان، پس واسه من نقشه کشیدی که من کوتاه بیام؟ خیلی سخته و از عهده من بر نمیاد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میگه: نه حالا، به توافق میرسیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میگم: بابام جان من سختمه، تو که نمیخوای این کار رو بکنی، اصلاً خوبه من برات همچین شرایطی بگذارم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میگه: باشه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و لذا از این پس اگر قرار باشد مردی به من پیشنهاد سر کردن روسری و رعایت حجاب را بدهد، قطعاً این پیشنهاد منجر به ارائه پیشنهاد استفاده از عبا و عمامه در مجامع عمومی و خصوصی خواهد شد و اون آدمی که اینقدر با من کَل کَل میکنه، هنوز اندر کف این احوالاته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصلاً میخوام اعتقاداتمونو همزمان با هم تغییرات بدهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حرفی هست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 11:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گردال خانوم طلا</title>
<link>http://gerdaali.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>داشتم با یکی از دوستان حرف میزدم، اونم با دهن بی حس از داروهای بیحسی فراوون. حالا جریان چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش چند وقت پیش ماکای عزیز واسمون یه جعبه باقلوا آورد، منم که تُرک، افتادم روش و هی چایی ریختم هی باقلوا خوردم، هی چایی ریختم هی باقلوا خوردم، البته این مراسم باقلوا خورون طی چند روز متوالی انجام شد اما نتیجه اش با رعایت اصول کامل بهداشتی، شد یه دندون درد، که یک شب تا صبح منو داغون کرد، آخه میدونین که دندون درد  موذیه و شبها وقتی افقی میشی بیشتر مشهود میشه، مخصوصاً وقتی سکوت مُطلقه همه جا و تو هم میخوای از زور خواب بمیری و اونوقت یه نبضی مدام بیخ گوشِت میگه بوم، بوم، بوم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینقدر کلافه بودم که پاشدم تو همه جای خونه پیاده روی بلکه دردش بخوابه، حالا این وسط مامان گردال هی میگه تینگول توئی؟ منم که نمیتونستم حرف بزنم، چون وقتی دهنمو باز میکردم سرما میخورد به دندونم و آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااااااای میمردم از درد، میگفتم نه مادر جان منم گردال، گفت چیه، نخوابیدی؟ گفتم دندونم درد میکنه! گفت میخوای فردا دانشگاه نرو ببرمت دکتر، (البته مامان گردال مارو اشتباهی جای تینگول گرفته بود) دیدم حوصله ندارم توضیح بدم که من کیَم گفتم هیچی نگم سنگین تره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره یه ساعت بعد میگه تو کی هستی بیداری؟ میگم منم مادر جان! جون من توضیح نخواه! میگه میخوای صبح بیخیال دانشگاه بشو برو دکتر! یعنی میخواستم گریه کنم اونم نه از درد دندون، بلکه از درد اینکه باید با این درد، باز توضیحم بدی و بالطبع توضیحات آتی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه کارد میزدی خونم در نمیومد. بگذریم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبحش با درد رفتم شرکت و چون دردم زیاد بود مرخصی گرفتم و رفتم کلینیک، اونجا دکتر گفت دندونات سالمه ولی بزار یه معاینه بکنم، با اون بیلبیلکش که دندونو وارسی میکنه یه خط کشید رو دندون و سر اون وسیله هه رو کرد بین دو تا دندون که من و خانوم دکتر و اون بیلبیلک مربوطه سه تایی پرتاب شدیم جلو، از شدت درد سیاه شده بودم و برای اولین بار فهمیدم وقتی نفس نتونی بکشی چه طوری میشی و اشکی بود که از چشمام ناخودآگاه میومد. اینقدر حالم بد شد که دکتر ترسید و تعجب کرد هزار تا و آب برام آورد و گفت باید عکس بگیریم که بعله فهمید یکی از دندونای ۳ کانالم پوسیدگی ریشه پیدا کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه بگم دندونو اینور اونور کرد، منو با صورت دردناک فرستاد خونه و استراحت اجباریه، یه روزه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اومدم دوستم زنگ زده به پر حرفی و میگه چرا عین لالها حرف میزنی، هی میگم بابا من سِر شدم، الان زبونم نمیچرخه، میگه ببین دندونت درست نمیشه باید بری روکش بکنیش، بهتره بری یه روکش طلا بکشی رووش که وقتی میخندیَم نما داشته باشه، راستی میشه بهت گفت خانوم طلا، منم با یه وضع ناجور دیدم نگم نمیشه، گفتم من میشم خانوم طلا تو میشی خانوم حنا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی وقتی فهمید چی بهش گفتم کَفِش برید اینقدر خندید که نگو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا این چند روز دوباره رفتم دکتر، دندونم رو اونقدر تراشیده بود که شکست و مجبور شدم بدم روکش، قرار شده روکش طلا کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 06:32:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gerdaali&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>gerdaali</dc:creator>
<guid>http://gerdaali.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
