همیشه احساس میکردم روزی میرسه که میتونم انسانی رو با خودم همراه کنم و از همراهیش لذت ببرم....
چند روزیه، احساس میکنم میترسم از همراهی کسی دیگه، هنوز مثل دخترای 18 19 ساله نمیدونم چی میخوام. آرامش و همیشه آرامش، یا تحرک و شیطنت و بالا بلندیهای زندگی به صورت متناوب.
علاقه دارم مَردَم آدمی چهارشانه و بی قید و بند باشه، به دور از همه جفنگیاتی که به نام دین به خورد ما جوونا دادن، آدمی که از بودنش حس اتکا بهم دست بده....
اما منطقم چی؟ میگه مردی باید باشه که بخوادت، از ته دل، شاید خواستن اون بیشتر از خواستن تو باشه، دلش برات بلرزه، مهم نیست اگه با ایده آلهای فیزیکی همسر تخیلیت نخونه، مهم اینه که مطمئنی تا ابد فقط مال توئه!
و این وسط این شیطان پست فطرت، مدام میگه مبادا پشیمون بشی، مبادا روزی برسه که بخوای زمان به عقب برگرده و مرد قوی مورد علاقه ات رو بطلبی.
خدایا تو که میدونی بین عقل و احساس من کم پیش اومده که تعادل برقرار بشه، چرا از همون تقدیر اجباریت استفاده نمیکنی و وادار به پذیرشم نمیکنی؟
دوستان و کسانی که همه به نوعی ارادت دارن، یکی یکی منو مجرم به نخواستن میکنن، و من این وسط در عجبم که آیا واقعاً من نخواستم؟!!
راستی من حالم خوبه؟!!!
پ.ن: خودمم نفهمیدم چی نوشتم، شما هم زیاد به خودتون فشار نیارین. قاطی کردم بد!

