تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
پنجشنبه 1388/07/16
گردال=کارگر ...  
چند روز پیش داشتم واسه خودم تلویزیون تماشا میکردم که مریم گلی اومد نشست رو مبل بغلیم و شروع کرد به گفتن اینکه:

"آره خونه نگرفتیم هنوز، شما کارتون تموم شده ولی من تا روز آخر باید درگیر کارای خونه و چیدمان و این حرفا باشم و ..."

از اونجایی که من همیشه فکر میکنم خدا باهامه، و خیلی گوش شیطون کر، بزنم به تخته و ... خوش شانسم و هیچوقت در صورت دیر پیدا کردن یه موردی که مدنظرمه فکر نمیکنم که آدم بدشانسیم و همیشه نظرم اینه که خدا برام یه مورد خوب در نظر داره و کنار گذاشته، شروع کردم به روضه خوندن، البته روضه که نه در واقع نظر واقعیم رو گفتم، گفتم: به نظر من خدای شما هم بزرگه، من مطمئنم که یه جای خوب براتون کنار گذاشته، بعدم اگه واقعاً لیست برداری کرده باشی و بدونی که چی میخوای بخری میتونی ظرف یه هفته همه خریداتو بکنی. پس زیاد غصه نخور ۳۰ روز وقت داریم تا عروسی، خلاصه گذشت ماجرا، چند روز پیش مریم گلی و ماکا، رفتن یه خونه نزدیکی ما دیدن که گفتم بهتون، اومدن گفتن همه چیز اوکیه فقط خیلی خونه خاک داره و باید تمیز کاری کنیم و از این حرفا، ظاهراً یه کاغذ دیواری زده بودن و موکتای اتاق رو هم کنده بودن و موکتای نو زده بودن.

همه رفته بودن تو آشپزخونه و من دوباره برام همون صحنه تکرار شد، نشسته بودم کنار تلویزیون، و مریم گلی باز اومد کنار من نشست، گفت آره باید حالا برم یه چند روزی تو خونه تمیز کاری کنم و ... باز وقت کم دارم و از این حرفا، منم خیلی صادقانه گفتم اشکال نداره روزی که خواستی بری خونه رو تمیز کنی، بگو من و تینگول باجی هم بیایم کاری رو که میخوای ۳ روزه انجام بدی، ۱ روزه انجام میدیم ۳ نفری.

واقعاً میگم اصلاً قصد دخالت نداشتم و واقعاً قصدم کمک بود، یهو برگشت گفت نه این کارو میخوام خودم انجام بدم، اصلاً میدونی چیه؟ اگه ببینم سختمه کارگر میگیرم.

یعنی کف کردم، پس من هم رده کارگرم؟ خدا وکیلی من نمیدونم اگه من بودم غیر از تشکر چی میگفتم؟ اصلاً درسته این برخورد؟ خلاصه یه نگاه بهش کردم، بدون هیچ تغییر حالتی گفتم مریم گلی جان هر طور راحتی، من به خاطر کمک به تو گفتم. بعد از رفتنشون هم به مامان گردال گفتم که اینطوری شد و من از این به بعد اصلاً در این مورد هیچگونه دخالتی ندارم چون به شخصیت خودم علاقمندم. مامان گردال هم تو یه جریان بیرون رفتن به مریم گلی گفته بود که چرا فکر کردی که بچه ها قصد دخالت داشتن؟ اگر قرار باشه کسی بیاد کمک باید خواهرت بیاد، ولی بچه ها دوست داشتن زیاد خسته نشی، و اونم یه دلیل آبکی آورده بود که آره اینطوریه (وقتی من شنیدم اینقدر خندیدم که اشک از چشام اومد) و من میدونم که اخلاقم تو این موردا بده و از این حرفا.  

دیشب مامان و بابا و ماکا رفتن قرارداد همون خونه رو بستن، مامان گردال قبل از رفتن بهمون گفت بعد از گرفتن کلید، بریم شما هم خونه رو ببینین، چون قبلاً هم مسائل این چنینی پیش اومده بود و چندین بار مریم گلی با وجود تمام خودکشی های من اینطوری باهام حرف زده بود، به مامان گفتم که نه عزیزم من حوصله حرف و حدیث ندارم، ترجیح میدم نرم، هر وقت دعوتم کردن اگر دوست داشتم میرم (میدونم اینجاشو یه کم بدجنسی کردم اما واقعاً دلم شکست از کاراشون).

تینگول هم با من هم عقیده بود، پس کلاً این رفتن رو کنسل کردیم. مامان گردال هم موضوع رو پذیرفت. خلاصه دیشب ماکا اومد و هی تعریف کرد که خونهه خیلی ردیفه، گفتم مبارک باشه، البته یه کم سر یه موضوعی حالم سر جا نبود، هی گفت فلان چیز اینطوریه گفتم خدارو شکر، بعد یه کم ساکت شد و گفت باشه باشه، بی محلی کن، منم به موقعش همین کارو میکنم! یعنی به معنای واقعی حالم گرفته شد. فقط ۲ قاشق غذا خوردم و ظرفمو جمع کردم و رفتم نشستم رو مبل، یعنی اینقدر حالم بد شد که نگو، من این همه زحمت بکشم و ببخشید ببخشید خودمو جـ...............ر بدم اونوقت این باشه دستمزدم؟

حالا از اون موقع اینقدر حالم گرفته است که نگو، اینقدر اخمام گره خورده که از دیشب تینگول هر یه ربع گفته غصه نخوریا، بیخیال، عروسی تموم میشه و بعدش راحت.

به نظر شما من اشتباه کردم؟