چند وقتیه صبحها که از خواب پا میشم بیحوصله هستم، علتش هم مشخصه درگیریه فکری، کاری، و عملاً خستگی ناشی از کمخوابی. این روزها همونطور که همه میدونین و براتون گفتم درگیرم دیگه. امروز هم با بیحوصلگی از خواب پا شدم و دست و صورتمو شستم و مسواکمو زدم، بعد رفتم جلوی آینه تا این خط چشم لعنتیه وقت هدر کن رو بکشم و بعدم یه رژ الکی بزنم و به اصطلاح تمیز و مرتب برم سر کار. بعدش اومدم سر انتخاب مانتو و مقنعه که به این نتیجه رسیدم چون امروز برنامه ممیزی دارم لباس فرم شرکت رو بپوشم که سرمه ای هستش، پس یه شلوار جینم زدم تنگش که با هم همخونی داشته باشن، اومدم کفش بپوشم یه نگاه انداختم و به نظرم رسید بهتره امروز کتونی سفید آبیامو بپوشم، اینطوری مرتب تر به نظر میام، یادم اومد ساعتمو دستم نکرده بودم، پریدم اون ساعت بند فلزیه که دسته هاش هم چرم آبی دارن رو بر داشتم و یه نگاه دیگه به خودم انداختم و دیدم که همه چی اوکیه.
آسه آسه و هِلِک هِلِک از در راهرو اومدم بیرون و کلید ماشین آقای همسایه رو هم برداشتم و رفتم که ماشینو جابجا کنم و ماشین خودمو بیارم بیرون، هی نگاه کردم ببینم میشه بدون خارج کردن ماشین همسایه پائینی ماشینمو در بیارم یا نه؟ که دیدم رو مودش نیستم 10 تا فرمون بدم و عقب جلو کنم، بهتره یهو ماشین آقای همسایه رو ببرم بیرون و بعدم ماشین خودمو که زیاد عرق نکنم و اذیت نشم.
رفتم نشستم تو ماشین و درو بستم و استارتو زدم که دیدم یه صدای تالاپ تولوپ میاد اون پشت، یه لحظه سرمو برگردوندم و دیدم 2 تا گربه مامانی که جدیداً تو حیاطمون منزل کردن، دارن عینهو کره الاغ کدخدا، یورتمه میرن اون پشت و خودشون رو به درو دیوار میزنن، یه لحظه ای که برگشتم دیدم از بغل صورتم رد شد یکیشون، حالا قلبم افتاده بود کف پام و تا این صحنه رو دیدم درو باز کردم و همزمان با من اون 2 تا گربه هم پریدن بیرون، یعنی 3 نفری باهم شوت شدیم بیرون، حالا موهام سیخ سیخ شده بود و عینکم کج شده بود و یه دستش روی گوشم بود و یه دستَشَم ول تو هوا، و سوئیچم که افتاده بود کف حیاط.
این وسط کلیم جیغ زدم و فحش دادم به زمین و زمان که صبح اول صبحی جوون مردمو اینطوری و اینقدر حرص میدن. از ماشین که پریدم بیرون یکی از گربه ها از زیر در حیاط در رفت و اون یکیشم دیدم نیست و اومده دم چرخ ماشین نشسته. اومدم با پا بزنمش شوتش کنم اونور که دیگه از این غلطا نکنه، تا پامو بلند کردم چشماشو کوچولو کرد برام که نزن، آی حرصی خوردم آی حرصی خوردم که دلم نمیاد بزنمش که نگو.
خلاصه دوباره رفتم تو ماشین و نگاه کردم دیدم همه جای صندلیا پر موی گربه است، خلاصه کلی همسایه پائینی رو فحش دادم، آخه میدونین ایشون تو طویله بزرگ شدن قبلاً و مامانشم مادربزرگه بوده که تو خونشون 100 جور حیوون دارن و اگه دست بر قضا یکیشون یه چیزیش بشه مرد گنده عزای عمومی اعلام میکنه، از کاسکو و مرغ عشق بگیر تا این گربه های لعنتی که ماشینشو کردن مکان.
بالاخره سوار ماشین شدم و ماشینشونو بردم بیرون و ماشین خودمو برداشتم و تا میتونستم غر غر کردم و تا شرکتم دست و پام میلرزید از ترس و حرص.
رسیدم شرکت زنگ زدم به باباخان جان و ماجرا رو بهش گفتم و ایشون هم بعد کلی خنده و غش و ضعف، گفت که شب به آقای همسایه میگه از این به بعد یا شیشه ماشینو ببنده یا خودش صبحا ماشینو جابجا کنه که من اینطوری دق مرگ نشم.

