چند روزیه فکرم درگیره، دارم به خودم فکر میکنم، میخوام خودمو بیشتر بشناسم، میخوام بدونم که آیا مشکلاتی که اطرافیان من اغلب فکر میکنن به خاطر طرز تفکر غلطم پیش میاد واقعاً به خاطر اشتباهاتمه؟ یا اینطور نیست؟
بهتره بگم بحثم راجع به خودمه، اینکه من واقعاً سعی کردم متکی به خودم باشم و خودم (یعنی تو دوران بچگیم اینو بهم یاد دادن)، اینکه دروغ واقعاً چیز بدیه، اینکه اینقدر از دروغ نهی ات کرده باشن که وقتی دروغ گفتی یا کبود بشی از خجالت یا به هر حال حواست بهش نباشه مثل خیلیای دیگه که وقتی دروغ میگن عین خیالشونم نیست و انگار نه انگار، و اینقدر هم حافظه دارن که یادشون بمونه به کی چی گفتن؟!!! نه مثل تو که به دو دقیقه نرسیده خودت گند میزنی به همه دروغهایی که گفتی و شروع میکنی به خراب کردن، خراب کردن دروغهات.
شاید ایراد از منه.
شاید ایراد از منه که یاد گرفتم مثل مردا باشم اما در عین حال، اون احساسات زنانه ام رو که خیلی از هم سن و سالهام خرج کردن بیموقع یا به موقع و شاید الان خیلیاشونم سر خونه زندگیشون هستن، داشته باشم و پنهانش بکنم. شاید ایراد از منه که نمیتونم سیاست داشته باشم. سیاست که خیلی چیز کثیفیه چه تو اجتماع و چه تو خانواده، شاید ایراد از منه که رک و راست حرفم رو میزنم و اگر هم اشتباهی بکنم با این که خیلی برام سخته اما عذرخواهی و دلجوئیم رو بکنم همون طور که یادم دادن. شاید اشتباه از منه که فکر میکنم اگر با مردی میرم بیرون اگه یکبار اون حساب کرد من هم باید یکبار حساب کنم چون وضعیت مردم الان همه مثل همه و خیلی سخته پول در آوردن. شاید اشتباه از منه که برای همه بیش از حد مایه میزارم و بعد میشم چوب دو سر طلا، شایدم یه سر طلا.
شاید اشتباه از منه که تا برای اطرافیانم مشکلی پیش بیاد اول از همه میدو ام بدون اینکه ازم درخواست کمکی بشه، بدون اینکه طرفم بخواد. شاید شاید شاید...........
اینقدر این شایدها زیاده و اینقدر بابت همه اینها در مواقع مختلف مؤاخذه شدم که فکر میکنم باید اساساً تغییراتی توی خودم ایجاد کنم؟!
آیا اینکه بخوای دوش به دوش یه مرد قدم برداری و راه بری نه کمی عقب تر از اون، ایراده؟ آیا اگه خودم بخوام برم کارهای تعمیرات ماشینمو انجام بدم باید با خنده تمسخر آمیز دیگران روبرو بشم؟ آیا حتماً باید برای پیشرفت تو این جامعه مزخرف، مرد باشی؟ باز دارم بحث سیاسی میکنم؟ باز دارم اشتباه میکنم؟
چرا مردم به خودشون اجازه میدن که دلت رو بشکنن در حالی که تو حاضری برای خوشیهاشون مثل تراکتور کار کنی؟ مگه تو کم و کسری داری از اونها؟ چرا باید دلت بلرزه از اینکه بخوای شب یکیو که تو خیابون تو تاریکی وایساده سوار کنی که مبادا اون بخواد بهت آسیب بزنه؟
اگه اشتباه میگم بگین، من دوست دارم اطرافیانم شاد شاد باشن، دوست دارم مشکل نداشته باشن، دوست دارم مردی که منو دوست داره واسه خصایصی منو دوست داشته باشه که خانومهای دیگه اصلاً ندارن یا دوست ندارن که داشته باشن، دوست دارم بفهمه که اگه کار برقی خونه رو انجام میدم وظیفم نیست یا نگه زیادتر از حدش میفهمه بلکه بدونه سعی میکنم درست تر زندگی کنم، میخوام بگم که میتونه گاهی اوقات به من تکیه کنه، گاهی اوقات، نه همه اوقات، دوست دارم قدر تفاوت هام رو بدونه. دوست دارم به خاطر خانجونش اجبار به انجام کاریم نکنه، نگه باید به خاطر مادرم روسری سرت کنی، دوست دارم بفهمه که مادرش مادرشه و من شاید همسرش، من یک انسانم باید درون و بیرونم یکی باشه، دوست ندارم یعنی تحملشو ندارم که دو تکه بشم. مثل یک آینه ام دوست ندارم بعد از 29 سال یکی بخواد تغییرم بده تازه اگرم تغییری باشه باید خودم شکلش بدم به خواست خودم نه به خاطر دیگری.....
شاید این تفاوت ها خوب نیست اما همه در ظاهر میگن که خوبه. نکنه بقیه دارن مثل همیشه دروغ میگن. نکنه....
یعنی من درست فکر نمیکنم؟

