تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
سه شنبه 1388/06/24
جز راست نباید گفت/ هر راست نشاید گفت!!!! ...  
نمیدونم تا حالا شده که به کسی یواش یواش عادت کنید و بخواین که ببرینش زیر ذره بین، اونم ذره بینی که خوبیهاش رو بزرگتر براتون نشون بده و بدیهاشون رو کوچولوی کوچولو ببینین و اونوقت درست در همین لحظه که دارین فکر میکنین درسته که همه چیزش مطابق میلتون نیست و تو یه جورایی توانایی انتخاب موقعیت بهتری رو هم داری اما میتونی بهش اعتماد داشته باشی و سعی کنی که دوستش داشته باشی، اونم به قدر همون آدمه با موقعیت بهتر و درست در همون لحظه که داری شاخ اون فرشته نکن نکن وجودت رو میشکنی، یهو اون آدم یه چیزی بگه که گند بزنه به حالت؟

البته شاید هم شوخی باشه، این رو از اونجایی میگی که این آدم کلاً خیلی شوخ و شنگه، هر وقت هم احساس کرده ناراحت شدی، گفته که من که از قبل گفتم که شوخی زیاد میکنم؟ یه جورایی یه نیمه وجودت میگه که داره خالی میبنده و یه نیمه دیگه میگه بسه گردال، باز داری مردمو بد می بینی؟ خوب فقط یه شوخی بوده، جنبه داشته باش عزیزم، جنبه!!!

مسأله اینه که یکی از دوستام، چند وقتیه توجه بیشتری معطوف مینماید. میدونم که داره به آینده فکر میکنه، این مطلب رو برام عنوان کرد اما چند بار پیش اومده که با اینکه دیده من نسبت به آقایون دیگه صحبتی نمیکنم مدام از خانوم ها صحبت میکنه.

واقعیتش خیلی وقتا نمیتونم تشخیص بدم که داره جدی میگه یا شوخی. لحن کلامش اصلاً مشخص نیست و آدمی مثل من با خصوصیاتی مثل مراعات بیش از حد دیگران و اینکه یا شوخی میکنم یا کاملاً جدی مسائلم رو بیان میکنم یهو شوکه میشه.

چند وقت پیش این دوستم، یه سفر به ایتالیا داشت و داشت از هلوهای اونجا صحبت میکرد، که نمیدونم واقعاً خیلی از خانوماشون هلو هستن. خوشگل، خوش هیکل، تیتیش، من گفتم بهت پیشنهاد میکنم حالا که اینقدر اونجا هلو تو هلوئه برو اونجا پیش خواهرت زندگی کن. احساس کردم که یه مکثی کرد و یه فکریم کرد و بعد گفت آره راست میگی تا حالا بهش فکر نکرده بودم!

یعنی به اندازه ۲ تا شاخ بزرگ از کله ام در اومد که این دیگه چقدر راحته! میدونم که ایراد از منه که اینقدر حساسم اما کلاً من همیشه اینطوری بودم که تک می پریدم، یکی نه یکی یکی، یعنی یه آدم دورم باید باشه نه ۲۰ تا آدم. حالا امروز راجع به دادن یه شیرینی بابت یه کار مهم به من، میگه من خودم شیرینیم عزیزم، میتونی به جای طلب شیرینی از من، منو بخوری! منم گفتم این همه شیرینی فروشی به توی شیرین عسل نمیرسه که بخوام بخورمت. بعد برگشته میگه تو به روش خانومای چینی عمل کن، اونا آقایون رو اول میشورن بعد میرن ...... البته این چندتا نقطه اصلاً هیچ حرف بی تربیتی داخلش نداشت اما من دوست نداشتم ادامش بدم. از اونجایی هم که همیشه همه میگن خیلی جذبه دارم ایشون نمیتونن بیشتر از حد چیزی رو بگن. در واقع میدونه که در حال حاضر تمایلی به نزدیکی بیش از حد و حتی گفتن بعضی از جوک و غزلهای خاص ندارم.

بعد من بهش گفتم که ببین در آینده هم یه جایی که ممکنه خیلی خوشت نیاد من اینو بهت میگم، اونم فوری قضیه رو برگردوند و گفت که خوب من راستشو گفتم، من تجربمو بیان کردم و تنها چیزی که من گفتم این بود که "جز راست نباید گفت/هر راست نشاید گفت" و اون هم گفت من یعنی حقیقتو نباید بهت بگم؟ ترجیح میدی نگم؟ و ...

بعدش هی شوخی کرد هی خندید از اینور و اونور گفت و فکر کنم در آخر هم فهمید که من خیلی از این کارش بدم اومد. به نظر من کار بدی کردم؟ با این آدم چه باید کرد؟

 

پ.ن ۱: امروز همه چی خوبه و خط و نشونهای اساسی برای ادامه رابطه ترسیم و کشیده شد!

پ.ن ۲: نگران نباشین این ترسیم کننده خطوط من بیدم