تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
پنجشنبه 1388/02/31
احساس خنگی ...  
سر کلاس آموزشیم،

استاد داره آئین نامه معاملات شرکت رو نقد و بررسی میکنه، خدارو شکر تمام بنداشم که مشکل داره، مفهوم نیست، شرایط دست و پاگیری رو ایجاد کرده و ...

دارم تو صورت استاد نگاه میکنم و به این فکر میکنم که آیا واقعاً من میتونم یه روزی یه استاد خوب بشم؟ آیا به نظر خودم، توانایی دارم که از نظر علمی از بقیه بالاتر باشم؟ اصلاً حسش هست که بخونم و بخونم؟ به نظرم بهتره همون یه کارمند ساده باشم! اینطوری مسئولیتم کمتره، وجدانم هم آسوده تر.

اومدم پائین، اپراتور شرکت که دختر خیلی خیلی خوبی هم هست میگه گردالی کلاستون هر ۵ شنبه اس؟ میگم آره. میگه: چه دوره ایه؟ میگم: آموزش اصول خرید و عقد قرارداد. میگه: بگو پس داری میری قاطی رئیس رؤسا! دوباره فکر میکنم. آیا من میتونم آدم موفق تری بشم؟ یا واقعاً مثل این اواخر که احساس کودن بودن میکنم، توانایی پیشرفت ندارم؟ آیا واقعاً من میتونم؟.....

اومدم بیرون، تو ماشین نشستم و آقای راننده هم داره با سرعت میره به سمت مقصد، دارم فکر میکنم، آیا من میتونم همسر خوبی باشم؟ به نظر چقدر با بچه ام اختلاف سنی خواهم داشت؟ میفهممش؟ اصلاً همسرم میتونه آدم وفادار و خوبی باشه؟ باید بهش اعتماد کنم؟ ولش کن، هنوز وقت هست. اوووووَه. حالا تا ۸-۳۷ سالگی وقت هست. بزار دکترامو بگیرم.

حالا دارم به این فکر میکنم اصلاً حال خوندن واسه دکترا رو دارم؟......

اومدم شرکت همکارم میگه خانوم ... چرا تلفنت زنگ نمیزنه؟! گفتم: مگه وقتی زنگ میزنه باید به شما اطلاع بدم؟!!!

فکر کنم خستگی های روزافزون من تو این روزا همه رو هم داره تلنبار میشه، اینطوری پیش بره، به خودمم شک میکنم.

اما تعجب هم میکنم، چرا من اینطوری شدم؟ انرژی هام کجا رفتن؟ چرا وقتی یه آقا زنگ میزنه حالم به هم میخوره از خوشمزگیش؟ چندشم میشه از خنده های بی علتش؟

دارم مشکل پسند میشم. اشکال ایجاد میکنم، هم برای خودم هم برای اطرافیان.