تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
یکشنبه 1388/08/17
گوووووگی جه ...  

همیشه احساس میکردم روزی میرسه که میتونم انسانی رو با خودم همراه کنم و از همراهیش لذت ببرم....

چند روزیه، احساس میکنم میترسم از همراهی کسی دیگه، هنوز مثل دخترای 18 19 ساله نمیدونم چی میخوام. آرامش و همیشه آرامش، یا تحرک و شیطنت و بالا بلندیهای زندگی به صورت متناوب.

علاقه دارم مَردَم آدمی چهارشانه و بی قید و بند باشه، به دور از همه جفنگیاتی که به نام دین به خورد ما جوونا دادن، آدمی که از بودنش حس اتکا بهم دست بده....

اما منطقم چی؟ میگه مردی باید باشه که بخوادت، از ته دل، شاید خواستن اون بیشتر از خواستن تو باشه، دلش برات بلرزه، مهم نیست اگه با ایده آلهای فیزیکی همسر تخیلیت نخونه، مهم اینه که مطمئنی تا ابد فقط مال توئه!

و این وسط این شیطان پست فطرت، مدام میگه مبادا پشیمون بشی، مبادا روزی برسه که بخوای زمان به عقب برگرده و مرد قوی مورد علاقه ات رو بطلبی.

خدایا تو که میدونی بین عقل و احساس من کم پیش اومده که تعادل برقرار بشه، چرا از همون تقدیر اجباریت استفاده نمیکنی و وادار به پذیرشم نمیکنی؟

دوستان و کسانی که همه به نوعی ارادت دارن، یکی یکی منو مجرم به نخواستن میکنن، و من این وسط در عجبم که آیا واقعاً من نخواستم؟!!

راستی من حالم خوبه؟!!!

پ.ن: خودمم نفهمیدم چی نوشتم، شما هم زیاد به خودتون فشار نیارین. قاطی کردم بد!

سه شنبه 1388/07/21
یک سوال ...  
چرا وقتی میشه از حداقل امکانات حداکثر لذت رو برد، اینطوری عمل نمیکنیم؟

چرا وقتی میشه خوش بود و زندگی کرد، غر میزنیم و بدخلقی میکنیم و زندگی رو به کام همه زهر؟

چرا وقتی میشه از دیدن آدمای دور و بر، احساس وجود بکنیم، احساس خفگی میکنیم؟

چرا وقتی میشه با دیدن یه دختر یا یه پسر خوشگل کلی کیف کرد، از قشنگیا رد میشیم؟

چرا وقتی میشه مطابق دلخواه خودمون رفتار کنیم و لذت ببریم، مطابق نظر دیگران رفتار میکنیم و زجر میکشیم؟

چرا وقتی میشه یه شکلات رو با یکی دیگه نصف کرد و خندید، به خودمون اولویت میدیم و بدی رو تو دلامون تقویت میکنیم و پرورش میدیم؟

آخه اصلاً چرا اینقدر این چراها رو میسازیم؟

کسی نیست جواب منو بده؟

شایدم سوال کنید که چرا این همه چرا تو فکرم دارم؟!

یکشنبه 1388/07/19
برنامه قرقرانه و این حرفا ...  
چند تا پست قبلی فرمودیم که آقای دی جی امید مارو سرکار گذاشتوندن و هی جواب تلفن رو نمیدادن، خلاصه که کچل شدیم بس که بابت ست کردن قرار با ایشون موهامونو کندیم که آخرش هم نشد که نشد!

چند روز پیش تو باشگاه بودم که دیدم یه خانومی زنگ زد که سلام، گفتم علیک، گفت من خانوم امیدم، گفتم بله؟ گفت امید! گفتم به جا نمیارم (بعدم هی فکر میکردم امید کیه؟ که خانومش به من زنگیده؟!!) آخرش گفت همون امیدی که قرار بود برای مراسم بیاد. گفتم آهــــــــــــــــــــــــــان، پس زنگ زدین واسه کنسل کردن؟ که گفت آره امید خیلی نگران قولش به شما بود و آره گرفتنشو و .... خلاصه کلی دروغ سر هم کرد و منم خیلی سرد و ناراحت جوابشو دادم و گفتم اصلاً مهم نیست مثل ایشون زیاده و قطع کردم تلفنو.

همونجا به مربیمون گفتم که جریان اینه و ایشون هم چون شوهرش تو این کار بود، خلاصه مایه گذاشت و زنگ زد بهش و تو این چند روزه باهاش هماهنگ شدم و خلاصه که یه دی جی توپ به اسم ممسی رو برامون اوکی کرد، این آقا همونیه که یه ماه پیش با ابی کن سرت داشت و چند وقت پیشش هم با شاد مهر و قبلش هم با اف شین و خلاصه کلی ذوف مرگ شدیم.

یه فکریم کردم که نیاز به کمک دارم، قراره عروسی ۸/۸/۸۸ باشه، تصمیم گرفتم تو ساعت هشت و هشت دقیقه و هشت ثانیه یه حرکت اساسی بیام، نمیدونم چیکار کنم که همه تو اون ساعت کلی کیف کنن، البته به فکرم رسید که از این استوانه هایی که توش کاغذ رنگیو اینا هست و بزرگن بگیرم و بگم از تو تراس روی سر مهمونا بترکونن اما فکر کنم باید یه کار دیگه هم بکنم. اگه کسی پیشنهاد بده ممنونش میشم.

 

پنجشنبه 1388/07/16
گردال=کارگر ...  
چند روز پیش داشتم واسه خودم تلویزیون تماشا میکردم که مریم گلی اومد نشست رو مبل بغلیم و شروع کرد به گفتن اینکه:

"آره خونه نگرفتیم هنوز، شما کارتون تموم شده ولی من تا روز آخر باید درگیر کارای خونه و چیدمان و این حرفا باشم و ..."

از اونجایی که من همیشه فکر میکنم خدا باهامه، و خیلی گوش شیطون کر، بزنم به تخته و ... خوش شانسم و هیچوقت در صورت دیر پیدا کردن یه موردی که مدنظرمه فکر نمیکنم که آدم بدشانسیم و همیشه نظرم اینه که خدا برام یه مورد خوب در نظر داره و کنار گذاشته، شروع کردم به روضه خوندن، البته روضه که نه در واقع نظر واقعیم رو گفتم، گفتم: به نظر من خدای شما هم بزرگه، من مطمئنم که یه جای خوب براتون کنار گذاشته، بعدم اگه واقعاً لیست برداری کرده باشی و بدونی که چی میخوای بخری میتونی ظرف یه هفته همه خریداتو بکنی. پس زیاد غصه نخور ۳۰ روز وقت داریم تا عروسی، خلاصه گذشت ماجرا، چند روز پیش مریم گلی و ماکا، رفتن یه خونه نزدیکی ما دیدن که گفتم بهتون، اومدن گفتن همه چیز اوکیه فقط خیلی خونه خاک داره و باید تمیز کاری کنیم و از این حرفا، ظاهراً یه کاغذ دیواری زده بودن و موکتای اتاق رو هم کنده بودن و موکتای نو زده بودن.

همه رفته بودن تو آشپزخونه و من دوباره برام همون صحنه تکرار شد، نشسته بودم کنار تلویزیون، و مریم گلی باز اومد کنار من نشست، گفت آره باید حالا برم یه چند روزی تو خونه تمیز کاری کنم و ... باز وقت کم دارم و از این حرفا، منم خیلی صادقانه گفتم اشکال نداره روزی که خواستی بری خونه رو تمیز کنی، بگو من و تینگول باجی هم بیایم کاری رو که میخوای ۳ روزه انجام بدی، ۱ روزه انجام میدیم ۳ نفری.

واقعاً میگم اصلاً قصد دخالت نداشتم و واقعاً قصدم کمک بود، یهو برگشت گفت نه این کارو میخوام خودم انجام بدم، اصلاً میدونی چیه؟ اگه ببینم سختمه کارگر میگیرم.

یعنی کف کردم، پس من هم رده کارگرم؟ خدا وکیلی من نمیدونم اگه من بودم غیر از تشکر چی میگفتم؟ اصلاً درسته این برخورد؟ خلاصه یه نگاه بهش کردم، بدون هیچ تغییر حالتی گفتم مریم گلی جان هر طور راحتی، من به خاطر کمک به تو گفتم. بعد از رفتنشون هم به مامان گردال گفتم که اینطوری شد و من از این به بعد اصلاً در این مورد هیچگونه دخالتی ندارم چون به شخصیت خودم علاقمندم. مامان گردال هم تو یه جریان بیرون رفتن به مریم گلی گفته بود که چرا فکر کردی که بچه ها قصد دخالت داشتن؟ اگر قرار باشه کسی بیاد کمک باید خواهرت بیاد، ولی بچه ها دوست داشتن زیاد خسته نشی، و اونم یه دلیل آبکی آورده بود که آره اینطوریه (وقتی من شنیدم اینقدر خندیدم که اشک از چشام اومد) و من میدونم که اخلاقم تو این موردا بده و از این حرفا.  

دیشب مامان و بابا و ماکا رفتن قرارداد همون خونه رو بستن، مامان گردال قبل از رفتن بهمون گفت بعد از گرفتن کلید، بریم شما هم خونه رو ببینین، چون قبلاً هم مسائل این چنینی پیش اومده بود و چندین بار مریم گلی با وجود تمام خودکشی های من اینطوری باهام حرف زده بود، به مامان گفتم که نه عزیزم من حوصله حرف و حدیث ندارم، ترجیح میدم نرم، هر وقت دعوتم کردن اگر دوست داشتم میرم (میدونم اینجاشو یه کم بدجنسی کردم اما واقعاً دلم شکست از کاراشون).

تینگول هم با من هم عقیده بود، پس کلاً این رفتن رو کنسل کردیم. مامان گردال هم موضوع رو پذیرفت. خلاصه دیشب ماکا اومد و هی تعریف کرد که خونهه خیلی ردیفه، گفتم مبارک باشه، البته یه کم سر یه موضوعی حالم سر جا نبود، هی گفت فلان چیز اینطوریه گفتم خدارو شکر، بعد یه کم ساکت شد و گفت باشه باشه، بی محلی کن، منم به موقعش همین کارو میکنم! یعنی به معنای واقعی حالم گرفته شد. فقط ۲ قاشق غذا خوردم و ظرفمو جمع کردم و رفتم نشستم رو مبل، یعنی اینقدر حالم بد شد که نگو، من این همه زحمت بکشم و ببخشید ببخشید خودمو جـ...............ر بدم اونوقت این باشه دستمزدم؟

حالا از اون موقع اینقدر حالم گرفته است که نگو، اینقدر اخمام گره خورده که از دیشب تینگول هر یه ربع گفته غصه نخوریا، بیخیال، عروسی تموم میشه و بعدش راحت.

به نظر شما من اشتباه کردم؟

چهارشنبه 1388/07/15
گردالیه تمیز و مرتب، پریشون شد! ...  

چند وقتیه صبحها که از خواب پا میشم بیحوصله هستم، علتش هم مشخصه درگیریه فکری، کاری، و عملاً خستگی ناشی از کمخوابی. این روزها همونطور که همه میدونین و براتون گفتم درگیرم دیگه. امروز هم با بیحوصلگی از خواب پا شدم و دست و صورتمو شستم و مسواکمو زدم، بعد رفتم جلوی آینه تا این خط چشم لعنتیه وقت هدر کن رو بکشم و بعدم یه رژ الکی بزنم و به اصطلاح تمیز و مرتب برم سر کار. بعدش اومدم سر انتخاب مانتو و مقنعه که به این نتیجه رسیدم چون امروز برنامه ممیزی دارم لباس فرم شرکت رو بپوشم که سرمه ای هستش، پس یه شلوار جینم زدم تنگش که با هم همخونی داشته باشن، اومدم کفش بپوشم یه نگاه انداختم و به نظرم رسید بهتره امروز کتونی سفید آبیامو بپوشم، اینطوری مرتب تر به نظر میام، یادم اومد ساعتمو دستم نکرده بودم، پریدم اون ساعت بند فلزیه که دسته هاش هم چرم آبی دارن رو بر داشتم و یه نگاه دیگه به خودم انداختم و دیدم که همه چی اوکیه.

آسه آسه و هِلِک هِلِک از در راهرو اومدم بیرون و کلید ماشین آقای همسایه رو هم برداشتم و رفتم که ماشینو جابجا کنم و ماشین خودمو بیارم بیرون، هی نگاه کردم ببینم میشه بدون خارج کردن ماشین همسایه پائینی ماشینمو در بیارم یا نه؟ که دیدم رو مودش نیستم 10 تا فرمون بدم و عقب جلو کنم، بهتره یهو ماشین آقای همسایه رو ببرم بیرون و بعدم ماشین خودمو که زیاد عرق نکنم و اذیت نشم.

رفتم نشستم تو ماشین و درو بستم و استارتو زدم که دیدم یه صدای تالاپ تولوپ میاد اون پشت، یه لحظه سرمو برگردوندم و دیدم 2 تا گربه مامانی که جدیداً تو حیاطمون منزل کردن، دارن عینهو کره الاغ کدخدا، یورتمه میرن اون پشت و خودشون رو به درو دیوار میزنن، یه لحظه ای که برگشتم دیدم از بغل صورتم رد شد یکیشون، حالا قلبم افتاده بود کف پام و تا این صحنه رو دیدم درو باز کردم و همزمان با من اون  2 تا گربه هم پریدن بیرون، یعنی 3 نفری باهم شوت شدیم بیرون، حالا موهام سیخ سیخ شده بود و عینکم کج شده بود و یه دستش روی گوشم بود و یه دستَشَم ول تو هوا، و سوئیچم که افتاده بود کف حیاط.

این وسط کلیم جیغ زدم و فحش دادم به زمین و زمان که صبح اول صبحی جوون مردمو اینطوری و اینقدر حرص میدن. از ماشین که پریدم بیرون یکی از گربه ها از زیر در حیاط در رفت و اون یکیشم دیدم نیست و اومده دم چرخ ماشین نشسته. اومدم با پا بزنمش شوتش کنم اونور که دیگه از این غلطا نکنه، تا پامو بلند کردم چشماشو کوچولو کرد برام که نزن، آی حرصی خوردم آی حرصی خوردم که دلم نمیاد بزنمش که نگو.

خلاصه دوباره رفتم تو ماشین و نگاه کردم دیدم همه جای صندلیا پر موی گربه است، خلاصه کلی همسایه پائینی رو فحش دادم، آخه میدونین ایشون تو طویله بزرگ شدن قبلاً و مامانشم مادربزرگه بوده که تو خونشون 100 جور حیوون دارن و اگه دست بر قضا یکیشون یه چیزیش بشه مرد گنده عزای عمومی اعلام میکنه، از کاسکو و مرغ عشق بگیر تا این گربه های لعنتی که ماشینشو کردن مکان.

بالاخره سوار ماشین شدم و ماشینشونو بردم بیرون و ماشین خودمو برداشتم و تا میتونستم غر غر کردم و تا شرکتم دست و پام میلرزید از ترس و حرص.

رسیدم شرکت زنگ زدم به باباخان جان و ماجرا رو بهش گفتم و ایشون هم بعد کلی خنده و غش و ضعف، گفت که شب به آقای همسایه میگه از این به بعد یا شیشه ماشینو ببنده یا خودش صبحا ماشینو جابجا کنه که من اینطوری دق مرگ نشم.

 

دوشنبه 1388/07/13
گردالی غرغرو میشودددددد! ...  

اممممممممممممممممممم

دوست دارم بنویسم اما نمیدونم راجع به چی؟ یعنی راستش مطلب زیاده اما نمیدونم از کجا شروع کنم و چیو عنوان کنم؟

الان جزء آدمایی هستم که به ظاهر آروم و سرخوشن اما توشون 1001 جور افکار مختلف دارن میچرخن و میچرخن و میچرخن...

احتیاج به تفریح دارم دوست دارم خونه سمیراخاتون، دوستم، برم اما وقتش نیست. دلم برای یه غیبت مشتی لک زده.

نهار کوفتیمون میگو بوده که من اصلاً دوست ندارم و مجبور شدم از فست فود استفاده کنم که واه واه الان از چربی اشباعمون کرده، من و شش تا از همکاران گرامی رو.

کم کم زمزمه های جابجایی شرکت به خود *ای را ن خو د رو* شنیده میشه و این یعنی باید هر روز با سرویس بری که جنبه عمومی و کارگری داره و دیگه نمیتونی با ماشین بری، چون جای پارک نیست! و باز این یعنی با چنین وضعیتی مرخصی پر و همیشه هم باید تا 5:30 منتظر باشی تا با حرکت سرویس ها راه بیفتی.... خدائیش این دیگه آخر شانسه. تازه از لاک و آرایش هم دیگه قطعاً خبری نیست و از طرفی نمیتونی این آستینهای وامونده رو که تا زانوت درازه رو تا بزنی، این برای من فاجعه است چون من عادت به آستین بلند ندارم، یعنی با آستین بلند جداً مُشکول دارم.

دیروز با یه آقای خوب ملاقات داشتم که تنها ایرادش این بود که دیپلم داشت، این از نظر من ایراد نیست اما در مجموع نقطه ضعف بود برای آدمی با مشخصات ایشون، حالا دارم فکر میکنم علم بهتر است یا ثروت!

دیروز رفتم کارواش کلی ماشینو شستوندم واسه قرار ملاقات بعد از ظهر و امروز صبح که از خواب برخیزیدم دیدم که گربه پر رو و لوس خونمون گند زده به ماشین، بعد از آبیاری عصرانه باغچه و ایجاد گِل و لای به میزان لازم، ایشون(منظورم گربه هست) لطف فرمودن و با اون پنچه های مبارکشون اول رفتن تو باغچه بعد از میون 5 تا ماشین کثیف دیدن ویوی ماشین من بهتره پرش کردن رو کاپوت ماشین و الان ماشین کاملاً استاندارده. البته بگم که صبحا موقع بیرون اومدن،ایشون (دوباره منظور همون گربه هست) یه یک ربع چشم تو چشم من زل میزنن و تا 2 تا فحش مشتی ندم و این برف پاک کنارو نزنم بیخیال نمیشه و دوست داره با من بیاد سرکار.

ماکا و مریم گلی همچنان درگیرن و من هم همچنان تر، خونه پیدا کردن لب خونه ما، این یعنی فاجعه، یعنی یک دوره کامل مهمانداری در زمان پس از عروسی، میزان دوره هم از 8/8 هست تا ابد، خدایی شانسم یعنی شانسمون کولاکه.

دوست دارم برم شمال بدون سر خر، اینو دوست داشتم اینطوری بگم، مثل چند تا پست قبلی که گفتم. بدون کسی که مجبور باشم بهش سرویس بدم یا به میلش بخوابم یا بیدار بشم یا بگه برو یا بگه بیا! دوست دارم خودم باشم و خودم.

طی یک تصمیم انتحاری تصمیم گرفتم برم مؤسسه رویان بگم از روی خودم یه نمونه مرد بسازن، حالا اگه خواستن تغییرات ژنتیکی بدن اما زیاد نه، که بیاد منو بگیره! اما مامان گردال میگه مسأله اینست که در مؤسسه رویان تا حالا فقط ببعی یا گوساله ساختن، به نظرتون توانایی علمیشون در حد شبیه سازی گردالی خان هست یا نه؟

آی دوست دارم با سرعت برم تو دهن این پرایدیایی که فکر میکنن شوماخرن و عینهو خر (بلا نسبت) رانندگی میکنن و یه هو سر خر و کج میکنن و میان تو نیم متر فاصله تو با ماشین جلوئیت که نگو! اصلاً شاید در تعویض ماشین بعدی یه ماکسیمای آبی خریدم!!!

دوست دارم یه سطل پاستیل هاریبو یا به قول یکی از دوستان هیبرو داشته باشم، خدایی سوادو حال کن بزن قدشششششششششششششش.

هنوز لباس نخریدم فکر کنم لباس من بیفته واسه دقیقه نود، که اونم خدا میدونه چی میخواد از آب در بیاد، دوست دارم قرمز جیغ بخرم و یه ماتیک قرمز گوگولیم بزنم و موهامم که بلوند کردم یه گل قرمز جیغ بزنم، اما یکی از دوستام میگه خجالت بکش تو خواهر بزرگ دامادی باید متین باشی برو یه رنگ سنگین بخر. خدائیش اگه عروسی داداشم خفن نباشم و جلب توجه کنم ایرادی داره؟

همکارم رفته یه کفش عینهو کفش من خریده، اشتباه نکنین همکارم از یه بخش دیگه نیستا دوتائیمون تو یه ردیف میشینیم و دوتائیمونم کفشامون از زیر میز معلومه، لذا تا اطلاع ثانوی شهره خاص و عام هستیم. تازه عزیز دلمون میگه گردالی تو دیگه اینارو نپوش من تابلو میشم. شانسم کولاکه نه؟

این برادر امیرشهریار هم که قرار بود برای عروسی بیاد و نوازندگی و دامبول دیمبول کنه، آقا یه 5 هفته اس ما رو گذاشته سر کار، جمعه من از صبح تو خونه بودم که ایشون زنگ بزنه و ما بریم برای عقد قرارداد، اما آقا کاشته شدیم اساسی، تا دیروز که دیگه صبرم تموم شد و اس ام اس دادم که بابا اگه منصرف شدی و نمیخوای بیای به من بگو تا زمانم رو از دست ندم و این درست نیست که من 50 بار زنگ بزنم و شما جواب ندی! دیشب هنگام ملاقات با آقای بالایی (که گفتم کیه)، زنگ زد و بعد کلی معذرت خواهی گفت تو مراسم جبران میکنه و قرار امروز رو گذاشت.

امروز میخوام برم موهامو درست کنم، واسه عروسی، کلاس رقص میرم، واسه عروسی، میدوَم واسه عروسی، دستام درد میکنه، واسه عروسی. کلاً گردالیه و واسه عروسی خر حمالی.

آخرشم آقا من میخوام گریه کنم، چرا هیچ بهانه ای نیست؟ خدایا شکرتا اما دلم خیلی گرفته، چیکار کنم؟

شنبه 1388/07/04
اندر حکایات عروسی ماکا (2) ...  

سلام

چند روزیه که افتادم دنبال کارا، همون طور که گفتم آخرشم کارای عروسی افتاد گردن من، و البته من هم که علاقمند هستم به بدو بدو، دارم دونه دونه کارامو انجام میدم.

جای مراسم اوکی شد، فیلمبردار و عکاس و البته ارکستر هم اوکی شده و امروز قراره برم قرارداد ببندم.

دو سه روز پیش هم رفتیم و کارت و گل رو سفارش دادیم و کسی که کارای گل عروس رو انجام میده، گفت گل ماشین رو هم بزنه.

اینو بگم که تزئین ماشین عروس هم با من شد و من اون چیزی رو که باید روی ماشین عروس سوار بشه رو درست کردم و به جای گلهای وسطش که از این گلهای مصنوعی خیلی شیک و قشنگ بود به خواسته ماکا، از گلهای طبیعی استفاده میکنم.

گل فروشه که از آشناهای مریم گلی بود گفت آره ما کار پارچه انجام دادیم و نمونه داریم و این کاری که شما میخوای بکنی اصلاً جدید نیست، اما من به روی خودم نیاوردم و گفتم نمونه کاراتو نشون بده، وقتی نمونه کاراشو دیدم، فهمیدم که آقا اصلاً تو باغ نیست منتها چون خودش یکی از تولید کننده ها و توزیع کننده­های بزرگ گل تو ایرانه فکر میکنه که خیلی آخرشه.

وقتی از گل فروشی اومدیم بیرون از اونجایی که این آقای گل فروش از دوستان عروس خانوم، مریم گلیه، خیلی جدی گفتم که من ماشینو نمیارم این آقا گل بزنه و زنگ میزنم که یکی دیگه گلهای مورد نظر منو بیاره و خودم کارشو انجام میدم که هم این آقا تو کف ماشین بمونه و هم آخرش اینهمه زحمت نکشم و اسمش این باشه که کار ایشون بوده و مریم گلی هم گفت این فکر میکنه خیلی تو کار گل شاخه، تو اگه نمیخوای خودت کارتو بکن که من میدونم بعداً ببینه کلی حالش گرفته میشه و حتماً از این به بعد از نمونه کار تو کپی برداری میکنه و گل میزنه ماشینارو. عکس ماشینو که درست کردم حتماً میزارم تو سایت که ببینین سلیقه آبجیتونو.

واسه سفره عقد هم دنبال جا هستم. یه چندتایی جا رو اوکی کردم که برم ببینم اما فکر میکنم با توجه به شلوغی سر همه تو اون روز، بهتر باشه خودم دست به کار بشم.

واسه کارای پایان نامه هم هیچ کاری نکردم. فقط تا حالا 3 بار طرحمو با سه موضوع مختلف تهیه کردم و جناب استاد گوگولی زحمت کشیدن و ظرف 10 دقیقه صحبت و انتقاد از موضوع انتخابی خودشون، گفتند که باید موضوع عوض بشه، لذا الان مشغول تهیه طرح جدید بیدم. برام دعا کنین که این مشکلم حل بشه، به خدا ثواب داره.

می بینین که سرم خیلی شلوغه پس اگه دیر دیر میام عذرم موجهه و بدونین که بابا بادمجون بم آفت نداره!

سه شنبه 1388/06/24
جز راست نباید گفت/ هر راست نشاید گفت!!!! ...  
نمیدونم تا حالا شده که به کسی یواش یواش عادت کنید و بخواین که ببرینش زیر ذره بین، اونم ذره بینی که خوبیهاش رو بزرگتر براتون نشون بده و بدیهاشون رو کوچولوی کوچولو ببینین و اونوقت درست در همین لحظه که دارین فکر میکنین درسته که همه چیزش مطابق میلتون نیست و تو یه جورایی توانایی انتخاب موقعیت بهتری رو هم داری اما میتونی بهش اعتماد داشته باشی و سعی کنی که دوستش داشته باشی، اونم به قدر همون آدمه با موقعیت بهتر و درست در همون لحظه که داری شاخ اون فرشته نکن نکن وجودت رو میشکنی، یهو اون آدم یه چیزی بگه که گند بزنه به حالت؟

البته شاید هم شوخی باشه، این رو از اونجایی میگی که این آدم کلاً خیلی شوخ و شنگه، هر وقت هم احساس کرده ناراحت شدی، گفته که من که از قبل گفتم که شوخی زیاد میکنم؟ یه جورایی یه نیمه وجودت میگه که داره خالی میبنده و یه نیمه دیگه میگه بسه گردال، باز داری مردمو بد می بینی؟ خوب فقط یه شوخی بوده، جنبه داشته باش عزیزم، جنبه!!!

مسأله اینه که یکی از دوستام، چند وقتیه توجه بیشتری معطوف مینماید. میدونم که داره به آینده فکر میکنه، این مطلب رو برام عنوان کرد اما چند بار پیش اومده که با اینکه دیده من نسبت به آقایون دیگه صحبتی نمیکنم مدام از خانوم ها صحبت میکنه.

واقعیتش خیلی وقتا نمیتونم تشخیص بدم که داره جدی میگه یا شوخی. لحن کلامش اصلاً مشخص نیست و آدمی مثل من با خصوصیاتی مثل مراعات بیش از حد دیگران و اینکه یا شوخی میکنم یا کاملاً جدی مسائلم رو بیان میکنم یهو شوکه میشه.

چند وقت پیش این دوستم، یه سفر به ایتالیا داشت و داشت از هلوهای اونجا صحبت میکرد، که نمیدونم واقعاً خیلی از خانوماشون هلو هستن. خوشگل، خوش هیکل، تیتیش، من گفتم بهت پیشنهاد میکنم حالا که اینقدر اونجا هلو تو هلوئه برو اونجا پیش خواهرت زندگی کن. احساس کردم که یه مکثی کرد و یه فکریم کرد و بعد گفت آره راست میگی تا حالا بهش فکر نکرده بودم!

یعنی به اندازه ۲ تا شاخ بزرگ از کله ام در اومد که این دیگه چقدر راحته! میدونم که ایراد از منه که اینقدر حساسم اما کلاً من همیشه اینطوری بودم که تک می پریدم، یکی نه یکی یکی، یعنی یه آدم دورم باید باشه نه ۲۰ تا آدم. حالا امروز راجع به دادن یه شیرینی بابت یه کار مهم به من، میگه من خودم شیرینیم عزیزم، میتونی به جای طلب شیرینی از من، منو بخوری! منم گفتم این همه شیرینی فروشی به توی شیرین عسل نمیرسه که بخوام بخورمت. بعد برگشته میگه تو به روش خانومای چینی عمل کن، اونا آقایون رو اول میشورن بعد میرن ...... البته این چندتا نقطه اصلاً هیچ حرف بی تربیتی داخلش نداشت اما من دوست نداشتم ادامش بدم. از اونجایی هم که همیشه همه میگن خیلی جذبه دارم ایشون نمیتونن بیشتر از حد چیزی رو بگن. در واقع میدونه که در حال حاضر تمایلی به نزدیکی بیش از حد و حتی گفتن بعضی از جوک و غزلهای خاص ندارم.

بعد من بهش گفتم که ببین در آینده هم یه جایی که ممکنه خیلی خوشت نیاد من اینو بهت میگم، اونم فوری قضیه رو برگردوند و گفت که خوب من راستشو گفتم، من تجربمو بیان کردم و تنها چیزی که من گفتم این بود که "جز راست نباید گفت/هر راست نشاید گفت" و اون هم گفت من یعنی حقیقتو نباید بهت بگم؟ ترجیح میدی نگم؟ و ...

بعدش هی شوخی کرد هی خندید از اینور و اونور گفت و فکر کنم در آخر هم فهمید که من خیلی از این کارش بدم اومد. به نظر من کار بدی کردم؟ با این آدم چه باید کرد؟

 

پ.ن ۱: امروز همه چی خوبه و خط و نشونهای اساسی برای ادامه رابطه ترسیم و کشیده شد!

پ.ن ۲: نگران نباشین این ترسیم کننده خطوط من بیدم

 

شنبه 1388/06/21
دعا ...  
دوستان به شدت به مشکل برخوردم

ازتون میخوام من رو هم تو این روزا دعا کنین.

محتاجم به دعای همتون.

 

سه شنبه 1388/06/17
اندر حکایات عروسی ماکا (1) ...  

چند روزیه درگیر تهیه و تدارک عروسی ماکا هستیم، کارایی که همه کم و بیش میدونیم هم شیرینه و هم خسته کننده.

قرار بود عروسی رو بزاریم برای آخر امسال، یعنی یکسال از تاریخ عقد تا عروسی فاصله بندازیم اما نمیدونم چطور شد که قرار تغییر کرد و یهو دوتایی اومدن و گفتن که بهتره عروسیمون رو بندازیم 8/8/88، هممون شوکه شدیم چون زمان کمی داریم و کارای انجام نشده زیاد.

چند روز پیش مامان میگه باید بجنبیم، داره دیر میشه و دیگه جا و آرایشگاه و فیلمبردار و ... گیرمون نمیاد، یه نگاه بهش انداختم و گفتم البته، به شرطی که نشینین بالای گود و بگین گردال لنگش کن. آخه معمولاً تو اینطور موارد تو خونه ما همون بحث تقسیم کار پیش میاد و آخرش میبینیم که همه کارا افتاده گردن من و تقسیم کار عادلانه­ای صورت گرفته.

در واقع تا حالاش هم تقسیم کار کردیم اساسی. دنبال آرایشگاه بودم چون مریم گلی زیاد اطلاعات نداشت راجع به آرایشگاه و ... برای عروس و از اونجایی که همیشه من با جوونای فامیل به اتفاق رفتیم دنبال آرایشگاه، پیدا کردن آرایشگاه با من بود. پیشنهاد اولیه من روی آرایشگاه هستی بود که قرارشو گذاشتیم و از اونجایی که من خیلی از کارش خوشم میاد رفتیم اونجا، که شوکه شدیم از قیمتش، آخه مبلغ آرایشش با تاج میشد چیزی حدود 1 میلیون و 200.

دیدیم خیلی زیاده و آدم دلش نمیاد اینقدر پول بده مریم گلی هم گفت من عمراً همچین هزینه­ای نمیکنم بریم یه جای دیگه. رفتیم نازک، دیدیم واویلا این از اون هم بدتره و هزینه اش میشه چیزی حدود 1 میلیون و 700. بیخیال شدیم و خسته و گشنه و وامونده رفتیم خونه، اما دیروز بالاخره رفتیم 2 تا آرایشگاه دیگه، یکی مینیاتور که هزینه اش حدود 850 تومان بود و یکی هم چهره­های روز که هر دو کارشون در سطح هستی بود و قیمتاشون هم کم و بیش یکی. خلاصه آخر آخرش چهره­ها رو انتخاب کردیم و برای هفتم یا هشتم آبان رزروش کردیم. بعدم رفتیم میلاد و واسه یه کفش گوگولی واسه عروس خانوم کلی پول دادیم، هر چند نظر من اینه که عروسی آدم یه دفعه است و باید براش هزینه کرد.البته عروس خانوم هم کلی ازش خوشش اومد اما با شنیدن قیمتش کلی مخالفت کرد که ما در این مورد کار خودمون رو کردیم.

حالا دنبال مکان میگردیم واسه بساط عروسی، یه باغ خوب که توش ساختمون هم داشته باشه و تو اون زمان که امکان بارندگی هست بشه توش جمع شد و دِ بزن و دِ بکوب.

طبق تقسیم وظایف انجام شده، قرار شد ماشین عروس و سفره عقد رو من درست کنم که یه طرح جدید و توپ واسش در نظر دارم که میدونم اگه اجراش کنم کلی همه کیف میکنن و حتماً به محض آماده شدن میزارمش اینجا.

امروزم داریم میریم سراغ لباس عروس و این حرفا.

کلی سرم رو شلوغ کردم اما میدونم که آخرش همه چیز خیلی خوب از آب در میاد.

میدونم کم میام اما به همه تک تک سر میزنم.

برام دعا کنین که کار پایان نامم هم به سرانجام برسه.

 

یکشنبه 1388/05/25
گردالیه بدون حالت تحول ...  
به یکی که قراره یه مدت باهاش ارتباط داشته باشم تا از اخلاق و روحیات هم باخبر بشیم و به عبارتی ببینیم به درد هم میخوریم یا نه؟ چند روز پیش زنگ زدم که ببینم آیا از زلزله ای که ظاهراً تو ژاپن اومده و شدید هم بوده جون سالم به در برده و برگشته به خونه زندگیش یا نه، که میگه من سالمم و پروازم هم خوب بود و اصلاً زلزله ای حس نشد، تو چه خبر؟ گفتم هیچی من تو این هفته اینطوری بودم اونطوری بود (در حد ۵ جمله) و (اینکه یادت بیاد) جشن تولد من و مامان گردال بود، میگه اینارو ولش کن بگو ببینم اوضاع ایران چطوریه؟ خبری هست؟ مردم در حال حاضر چه کار میکنن؟ 

موندم با این همه توجهات اساسی و درک متقابل چیکار بکنم از فرط خوشحالی؟!!!!

غش بکنم یا ذوق مرگ شم؟

ای خدا از هر چی بدم بیاد، میزاری جلو روم؟ تصمیم گرفتم دیگه از هیچی بدم نیاد حتی از کله پاچه  ضمناً متوجه شدم خیلی با اوشون تفاهمات اساسی داریم خیلیا خیلی................

شنبه 1388/05/24
تعطیلات تابستانی هدر رفته ...  
سلام

از یه هفته تعطیلات تابستانی برگشتم. روز جمعه هفته گذشته تولدم بود و مهمونیم به خوبی و خوشی برگزار شد، همه چی اوکی بود و فقط چند نفری که گفته بودن میان بدقولی کردن و نیومدن اما همه چی خیلی عالی برگزار شد و من هم کلی کادوی قشنگ قشنگ گرفتم. در ضمن اصلاً اصلاً اصلاً عکس و فیلم از مهمونی نداریم، چرا؟ چون اینقدر خسته بودیم که یادمون رفت باید عکس هم میگرفتیم.

از مهمونی که بگذریم صبح روز جمعه که جشن تولد من و مامان گردال بود، تلفن زنگ خورد و متوجه شدیم که یکی از اقوام ظاهراً فوت کرده و برای شرکت تو مراسمش باید بریم تبریز. به همین جهت بلافاصله بعد از مهمونی و جمع و جور کردن خونه، روز شنبه راه افتادیم به سمت تبریز، یعنی به واقع این هفته تعطیلات تابستونی ای که اینقدر برای گشتن تو اون فاصله فکر کرده بودیم به عبارتی پَر.

کلی حالگیری بود اما خوب رفتیم و اونجا کلی دیدار تازه کردیم و کلی هم همه منو تحویل گرفتن و کلی خوش خوشانم شد، از اونجا هم که برگشتیم من فقط رسیدم به اینکه به چندتا کار اداری وقت گیر برسم که طی روزهای اداری میبایست میرفتم و شرشون رو میکندم. تا دیروز که قرار بر این شد با دوستامون بریم یه جایی بعد از سد کرج و جمع بشیم.

صبح دیروز ساعت ۷ از خونه زدیم بیرون و رفتیم پیش باقی دوستامون که از پنچ شنبه شب اونجا بودن، اینقدر جاده چالوس شلوغ بود که ساعت ۱۰:۳۰ تازه رسیدیم پیش دوستامون و کلی هم آب بازی کردیم و شلوغ کاری کردیم و جیغ و داد راه انداختیم که نگو و نپرس. در واقع خستگی یه هفته تعطیلات الکی هدر رفته رو در کردیم.

الان هم که در سر کار به سر میبریم کمی تا قسمتی پرت میزنم. گیج خوابم و اصلاً حوصله ندارم.اما دیدم خیلی وقته آپ نکردم گفتم بیام بنویسم که خدا رو شکر مهمونی خوش گذشت.

 

چهارشنبه 1388/05/14
حرص خوردنهای گردالی ...  
به شدت به شدت به شدت از این عادت خودمون یعنی ما ایرانیا متنفرم، اینکه فکر میکنیم اگه دیر بریم یه مهمونی و به اصطلاح با کلاس بازی در بیاریم، بسیار متشخص فرض میشیم یا اینکه اگه با یه دعوت شروع به قر و اطوار بنمائیم که آخ آخ آخ چرا ۲۰ روز مونده به مهمونی به من میگی من ۲۱ روز مونده به مهمونی دعوت شدم جای دیگه و آخ آخ آخ من برنامه دارم که ۵۰-۵۰ باید برم اونجا و از این حرفا.... و آخرشم ببخشیدا ببخشیدا چهارنعل میره مهمونی!!!! (دیگه دارم منفجر میشم از حرص)

آخه جان من وقتی کسی تو رو دعوت کرد این خیلی خلاف ادبه که اینطوری رفتار کنی، میزبان زحمت کشیده، پدرجدش دراومده واسه خاطر تو که براش عزیز بودی و الان دعوتت کرده، کلی هزینه کرده (که هزینش به جهنم) حرص خورده که همه چی اوکی باشه، بابا تشخص که به این حرفا نیست!!!! یعنی نمیتونی صادقانه رفتار کنی؟؟؟ نمیتونی یک کلام بگی شرمنده نمیتونم بیام یا خیلی محترمانه بگی عزیزم خیلی ممنون که دعوت کردی و من با کمال میل خواهم آمد؟!!!

نمیدونم چرا من اینطوری نیستم؟ گور بابای کلاس و این حرفا، که اگه مهمونی ساعت ۷ رو ساعت ۹ وقت شام بری و ساعت ۱۰:۳۰ برگردی حتماً های کلاسی. صادق باش جانم صادق باش. اگه خیلی هم با پرستیژ باشی مردم کور نیستن و خودشون میبینن و نیازی هم به این اطوارها نیست.

فکر کنم ایرادات بسیاری که دور و بر من دیده میشه واسه اینه که من همرنگ جماعت نیستم. یعنی نمیخوام هم باشم، واسه مهمونی هر کسی رو دعوت کردم دیدم یه چرتی گفت. یکی میگه اِ جمعه؟ نه! آخه من خونه ننجون آقامون دعوتم، یکی گفت اِ من وقت دکتر دارم، یکی گفت اِ من کرجم کار دارم، تازه بعد از این جملات هم گفتن به احتمال ۹۰٪ میایم اگه نشد بیایم پنج شنبه شب میگیم

منم لجم گرفت و گفتم به جهنم به درک، من یه سری پای ثابت دارم که میدونم میان، شما نیاینم بهتر از اینه که بیاین. هر کی هر طور دوست داره.

حالا باید دید این جماعت خالی بند پر مشغله، چه می کننننننننننن؟!!

سه شنبه 1388/05/13
تولد امسال ما ...  

پنج شنبه تولد من و مامان و مادر بزرگ خدا بیامرزمه، همیشه این روز برای من روز جالبی بود البته یه جاهائیشم خیلی حالگیری بود، مثلاً اونجایی که باید 2 تا کادو بگیری و 2 تا کادو بدی.

یه جورایی میشه معامله پایاپای، خوب ترجیح من در این چنین مواقعی اینه که یه روز تولد واسه خودم داشته باشم و با گرفتن کادو و نه دادن کادو، کلی بهم خوش بگذره. اما خوب چاره چیه ما اینطوری به دنیا اومدیم. حالا هم که فقط این روز، روز تولد من و مامانم شده چون مادر بزرگم عمرش رو داده به شما.

حالا امسال همزمان با 30 ساله شدن من، مامان هم 55 سالش میشه و خودش نمیدونه که قراره براش جشن بگیریم، واقعیتش چند سال قبل برای بابا یه مهمونی به مناسبت جشن تولد 50 سالگیش گرفتیم و حدوداً 2 ساله که داریم نقشه میکشیم برای مامان هم این کار رو بکنیم که به نوعی اجحاف نشده باشه در حقش. این جمعه دقیقاً همون روزیه که قراره این اتفاق بیفته و من کلی از دوستام رو دعوت کردم، اما واویلایی شده، دوستام بیچاره ها یه سری واسه مامانم کادو میارن یه سری واسه خودم. هر چی هم که میگم بابا یه مهمونی ساده گرفتم راضی نمیشن. البته که خیلی خوبه آدم یه عالمه کادو بگیره مخصوصاً که من خودم همیشه در اینطور مواقع (یعنی جشن تولد دوستام) مایه گذاشتم و حسابی ترکوندم. اما حالا دارم یه جورایی شرمنده میشم، از طرفیم هماهنگی­های لازمه برای اینکه حاج خانوم (زیادم بهش نمیاد اما هست) متوجه نشه، خیلی سخته و باید کلی خالی ببندم.

از همین حالا استرس دارم چون هنوز هیچ کاری نکردم و 50 نفر مهمون هم دارم و خلاصه دعا دعا میکنم که تا اون روز هیچ اتفاق خاصی نیفته و همه چیز به خوبی و خوشی برگزار بشه.

از نتیجه­اش هم روز شنبه خواهم نوشت. تا اون روز برام دعا کنین.

دوشنبه 1388/05/12
خدایا ............ ...  
..... خدایا تو رو شکر میکنم به خاطر حضورت در لحظه لحظه زندگیم....

تو رو شکر میکنم به خاطر محبتای بی دریغ و بی چشمداشتت....

خدایا خوشحالم که تو خدای منی.....

خوشحالم که تصورم از خدا یه تصور خوب و قشنگه....

پیرمرد مهربون سیبیل بلند چاقالوی من، دوستت دارم یه عالمه....

قطعاً خودت اندازه همه عالم رو بهتر از هر کسی میدونی....

خدایا بازم مثل همیشه پشت و پناهم باش.....

بازم با اتفاقات غافلگیر کنندت منو سورپرایزم کن...

خدایا بازم یه روزایی محبتت رو با اجابت دعاهای توی دلم نثارم کن....

خدا بازم خودت میدونی تو دلم چی میگذره... خودت دلم رو آروم کن.

از اون لپای خوشگلت میبوسم....

منِ بنده کوچولوی نازنازیت

یکشنبه 1388/04/21
تحکم گردالیانه ...  
امتحانات به سلامتی با سختی فراوون رد شد و روسیاهی به من موند. در واقع باید بگم که امکان ادامه تحصیل با استفاده از سهمیه دانشجویان ممتاز وجود نداره، چون من امتحانامو خوب ندادم، یعنی به عبارتی حوصله درس خوندن نداشتم. اما بازم جای شکرش باقیه که امروز رسید و من فقط پایان نامم رو دارم البته اگه خدا بخواد و درسیو نیفتم.

محیط کارم هم شلوغ پلوغه، یه کم درگیری داشتم بابت اینکه موقعیتم رو ثابت کنم، چون تا حالا اونجوری که میخواستم نبود اما باید از این به بعد اونی باشه که من دلم میخواد، فقط چون دلم میخواد و من از بچگی یاد گرفتم که هر چی میخوام باید به دست بیارم، بایدِ باید. حالا به هر وسیله ای شده.

تو این مدت از دست کارای مدیرم خیلی اذیت شدم، احساس میکردم یا منو نمیبینه یا از قصد داره این  کارارو میکنه، مثلاً گزارش میگیره از من و نمیذاره امضا کنم و بعدش این گزارش رو میزاره تنگِ یه نامه  و میفرسته دفتر مدیر ارشد، و البته که این قضیه به اسمش تموم میشه و از طرفی هم اگه اشکالی باشه به اجبار میندازه گردن من. تو این چند وقته چندبار ایراداتش و کم حواس بودنش رو بهش گوشزد کردم اما بازم مشکلات همچنان پابرجاست. تازه مسئله ای پیش اومد که دیگه واقعاً نوبر بود. اونم اینکه یه کار نظارتی رو دادن دست من و با بیچارگی تمام اطلاعات رو از سه تا مرکز تو ۳ جای مختلف شهر جمع آوری کردم. در نهایت از همه این اطلاعات چند تا بانک اطلاعاتی توپ درست کردم و جوری برنامه ریزی کردم که هر زمان که میخواستم میتونستم اطلاعات بگیرم و کلاً خیلی رویه خوبی از آب در اومد.

توی جلسه مدیران، مدیرم عنوان کرده که نیرو کم داره و قرار شد که یکی از مدیران سابق شرکت رو برای پروژه برنامه ریزی استراتژیک شرکت به عنوان همکار بنده بیارن و شروع به کار کنیم، اما جناب مدیر بنده موافقت نکردن و گفتن که باید کار نظارتی از من گرفته بشه و بجاش ایشون فقط میخوان با من کار کنن.

از طرفی این موضوع با قائم مقام شرکت هم مطرح شد و اون هم عنوان کرد که نیروی جدید همونیه که گفتیم و خانوم گردالی باید خودش این کارو بکنه و نمیشه تو بهترین مرحله زمانی این کارو متوقف کنیم.

خلاصه دیروز دیگه به اینجام رسید (حالا خودت فرض کن به کجا) دیگه پیش خودم گفتم هر چه باداباد و طی یک جلسه با مدیر، گفتم که نمیخوام این کارم هم مثل سایر کارام ناتموم بمونه و یا به اسم یکی دیگه تموم بشه، با زحماتی که بابتش کشیدم حتی اگه شده اضافه کاری هم بکنم خودم ادامش میدم و جوری صحبت کردم که مدیر مربوطه، دید نه این دفعه دیگه مسأله جدیه و به اجبار قبول کرد که من این کارو خودم تموم کنم و البته اضافه کار نیاز نیست و تو وقت اداری انجامش بدم و اینکه اگر احیاناً حجم این کار زیاد شد درخواست نیروی کمکی کنم.

حالا تو این دو روزه حالم خوبه، با این که حجم کارم خیلی خیلی زیاده اما خوشحالم که توانایی های من برای بعضیا روشن میشه و کلن از اونجایی که من برخلاف همه از کار زیاد خوشم میاد، خودمو دارم اذیت میکنم.

چهارشنبه 1388/03/20
خوشحالم هزارتا ...  
چند وقتی بود که نمیتونستم حتی بیام آپ کنم بس که گرفتار درس و دانشگاه بودم و البته پیدا کردن مباحث مربوط به پایان نامه ام. فردا هم قرار بود که ساعت ۴ صبح راه بیفتم برم دانشگاه ۲ تا امتحان خفن بدم و بعدشم که رسیدم تهران آماده بشم و برم به مهمونی. خیلی عصبی بودم تو این مدت چون نتونسته بودم بیشتر از ۶ فصل از ۱۴ فصل رو بخونم. کلی حرص خوردم و هر کسی هم که قیافم رو میدید میفهمید که کلی عصبی هستم و غصه دارم میخورم.

الان در یک اقدام متحیرالعقول یکی از دانشجویان مزخرف هم دانشگاهی زنگ زد و در حد نهایت خوشحالم کرد که فردا کلیه امتحانات کنسل شده فکر کنید اندازه یه دنیا خوشحال شدم.

الان هم از خوشی زیاد در پوست خود نمی گنجم. اینو میدونم که قطعاْ از همین الان کتابهای درسی تا شب امتحان کنار گذاشته میشه اما به دلیل اینکه قلب من طاقت فشار نداره باید خودم رو وادار به خوندن بکنم تا شب امتحان سکته نکنم.

برام دعا کنین که این امتحانات رو به نحو احسن بگذرونم چون میخوام دکترا رو هم بدون کنکور برم.

در ضمن میخوام به مستر مو سو ی رای سبز بدم اونم جمعه اول صبح. ساعت ۸. امیدوارم شنبه روز سبزی باشه برای همه طرفداران و مملکت دوستان.

به امید شنبه سبز

چهارشنبه 1388/03/06
فوضولی های همکاران و اتفاقات دیروز ...  
این چند روزه به شدت گیر بودم. کارم زیاد شده و مرتب هم امریه های جدید صادر میشه. همیشه از کار مالی بدم میومده، چون نیاز به دقت زیاد داره، اونم تو موردی که شخصی نیست و مربوط به کارهای شرکت میشه، از طرفی هم به صورت روتین همیشه ادامه داره تا زمانی که تو توی پستت مشغولش باشی، و من دوست ندارم در زمینه ای کار کنم که همیشه نیاز به دقت زیاد داره! اما حالا مجبورم این کار رو بکنم برای یه برنامه ریزی تو قسمت خرید.

جدیداً مرتب داره کارای سنگین بهم محول میشه، که ظاهراً همشون هم از طرف جناب مدیرعامله. یادم میاد اون زمانی که من داشتم با ایشون صحبت میکردم که شرایطم چیه و چطوری میتونم کار کنم، بعد از صحبتهای اولیه ایشون گفتن که کاری میکنه که روز به روز رزومه قویتری داشته باشم که ظاهراً هم الان داره همین کارو میکنه. کارای سنگین با حجم بالا که نیاز به فکر و تمرکز زیاد داره، البته من از کارای اینچنینی که منو وادار میکنه در مورد توانایی هام به فکر بیفتم خوشم میاد. اما این مورد (یعنی محول کردن کارای سخت)، الان مشکل بر انگیز شده و باعث شده همه همکاران شروع به پچ پچ کردن پشت من کنن. هر روز هم یه مورد جدید، و این وسط من متأسف میشم که تو جامعه این چنینی دارم زندگی میکنم و کار میکنم که همه فقط همّ و غمّشون اینه که برسن به مسائل خصوصی همدیگه و واسه هم به اصطلاح صفحه بزارن.

یه روز یکی از مدیرا میاد صدام میکنه که خانم گردالی خانم، شما با مدیر عامل نسبتی دارین؟ و اینقدر خنگه که نمیفهمه من گردالی خانومم و اون مرد محترم و فامیلامون اگه خدا قبول کنه با هم متفاوت. میگه آخه شکلاتون شبیه همه ، بعد یکی دیگه میپرسه شما اصالتاً کجایی هستی؟ میگم تبریزی، و اون میگه اِ؟ مگه شما یزدی نیستی مثل مدیرعامل؟ یعنی به عبارتی یکی از یکی خنگ تر و این حرص منو در میاره که اینجا همه منو زیر ذره بین گرفتن.

از طرفی رفتم تو یه شعبه دیگمون واسه ممی زی، همکارمو که جابجا کردن و ناراحته برگشته میگه تورو که توپم تکون نمیده، تو مدیرعامل پشتته عین کوه، کی میتونه به تو بگه بالا چشمت ابروئه! در حالی که داد میزنه که همه هم بشنون. یا میاد میگه آدم مایه دار باشه و مدیرعاملم پشتش باشه، فوقم باشه، دیگه چی میخواد؟

با گفتن تمام این مطالب، من بیشتر و بیشتر تو بهت فرو میرم که کی به اینا گفته که من مایه دارم؟ خونم شهرکه؟ ویلائیه؟ مدیرعامل فامیلمه؟ و ... دلم میخواست بهشون میگفتم که بابا اینایی که میگین درست نیست. منم یه آدم خیلی معمولی هستم با شرایط معمولی، فقط خدارو شکر نیازم نسبت به دیگران کمتره. یعنی فقط تنها کاری که میکنم اینه که حرص میخورم و بیشتر تعجب میکنم. اینقدر آدمای دور و برم چیپ شدن که حالم از محیط اینجا به هم میخوره! من که به کار کسی کار ندارم، از خوشحالیه مردم خوشحال میشم و با ناراحتیشون غصه میخورم چرا باید یه همچین افرادی دورو برم باشن که چشم ندارن راحتیه منو ببینن؟ اونم چه راحتی ای؟!! از غصه زیاد بودن کارام، شبا هم خواب جلسه و کار و پروژه رو می بینم.

بگذریم کلی گله کردم اما عوضش کلی دلم وا شد. آخیش....

دیروز بابا خان جان ماشینشو گذاشته گوشه خیابون و رفته جلسه، بعد جلسه که اومده دیده به به ماشین نیست! حالا بیچاره حالش خراب شده که این ماشینم بردن. همون موقع یه آقایی که ظاهراً از چند وقت قبل اونجا بوده گفته آقا دنبال چی میگردی؟ گفته ماشینمو بردن... گفته نگران نباش با جرثقیل بردن و اینجاست که پدر جان به بشکن زدن افتاده و بعدم به کمک سیستم اس ام اس دریافته که بعله ماشین گوگولیمون تو کدوم پارکینگ خوابونده شده. حالا این در چه زمانی اتفاق افتاده؟!! دقیقاً زمانی که قرار بوده: ۱) امشب با خانواده عمه مهربان بریم شمال،۲) من با ماشین شازده برم دانشگاه، چون ماشین خودم قرار بود امروز بره تعمیرگاه.

پس پدرجان سکسکه کنان زنگ زد که بابا پژو (ماشین من) رو بردن، منم پائینو نگاه کردم میگن مجید جان، پژو جلو چشم منه، میگه اِ شوخیت گرفته؟ اَه، میگم بردن، حالا منم چشام گرد شده بود، میگم اِ من کار دارم تو شوخیت گرفته، بعد فهمیدم اثرات سکسکه است. آقا هول شده اسم ماشینارو اشتباه میگه. بعدم میگه فردا که با ماشینت نمیتونی بری دانشگاه، ماشین منم که نیست، امشب با آژانس برو. که کلاً این نشون میده که بابا جان ظاهراً رو گنج ندیده نشسته! (البته حالش سرجاش نبوده)، از ترسشم زنگ نزده به مامان گردال، چون اگه خدای نکرده این بلا سر یکی از ما میومد، شخصاً کل خونواده رو کچل مینمود. خلاصه تا شب اصلاً زنگ زد اونم کسی که تو روز ۶۰ بار زنگ میزنه!

شبم  با خنده و یه حالت تدافعی اومده که یعنی اگه حرفیم بهم بزنین یه داد میزنم که خودتون حساب کار دستتون بیاد، مبادا به من بگین چرا حواسم نبوده! بگذریم حالا امروز من نرفتم دانشگاه،الان پدرجان داره کارای ماشینو میکنه که بلکه درش بیاره، منم در کمال تعجب همکاران در سر کار به سر میبرم.

امروزم خیلی نوشتم. اتفاقات روزمره است دیگه اگه شروع کنی یه عالمه میشه.

پنجشنبه 1388/02/31
احساس خنگی ...  
سر کلاس آموزشیم،

استاد داره آئین نامه معاملات شرکت رو نقد و بررسی میکنه، خدارو شکر تمام بنداشم که مشکل داره، مفهوم نیست، شرایط دست و پاگیری رو ایجاد کرده و ...

دارم تو صورت استاد نگاه میکنم و به این فکر میکنم که آیا واقعاً من میتونم یه روزی یه استاد خوب بشم؟ آیا به نظر خودم، توانایی دارم که از نظر علمی از بقیه بالاتر باشم؟ اصلاً حسش هست که بخونم و بخونم؟ به نظرم بهتره همون یه کارمند ساده باشم! اینطوری مسئولیتم کمتره، وجدانم هم آسوده تر.

اومدم پائین، اپراتور شرکت که دختر خیلی خیلی خوبی هم هست میگه گردالی کلاستون هر ۵ شنبه اس؟ میگم آره. میگه: چه دوره ایه؟ میگم: آموزش اصول خرید و عقد قرارداد. میگه: بگو پس داری میری قاطی رئیس رؤسا! دوباره فکر میکنم. آیا من میتونم آدم موفق تری بشم؟ یا واقعاً مثل این اواخر که احساس کودن بودن میکنم، توانایی پیشرفت ندارم؟ آیا واقعاً من میتونم؟.....

اومدم بیرون، تو ماشین نشستم و آقای راننده هم داره با سرعت میره به سمت مقصد، دارم فکر میکنم، آیا من میتونم همسر خوبی باشم؟ به نظر چقدر با بچه ام اختلاف سنی خواهم داشت؟ میفهممش؟ اصلاً همسرم میتونه آدم وفادار و خوبی باشه؟ باید بهش اعتماد کنم؟ ولش کن، هنوز وقت هست. اوووووَه. حالا تا ۸-۳۷ سالگی وقت هست. بزار دکترامو بگیرم.

حالا دارم به این فکر میکنم اصلاً حال خوندن واسه دکترا رو دارم؟......

اومدم شرکت همکارم میگه خانوم ... چرا تلفنت زنگ نمیزنه؟! گفتم: مگه وقتی زنگ میزنه باید به شما اطلاع بدم؟!!!

فکر کنم خستگی های روزافزون من تو این روزا همه رو هم داره تلنبار میشه، اینطوری پیش بره، به خودمم شک میکنم.

اما تعجب هم میکنم، چرا من اینطوری شدم؟ انرژی هام کجا رفتن؟ چرا وقتی یه آقا زنگ میزنه حالم به هم میخوره از خوشمزگیش؟ چندشم میشه از خنده های بی علتش؟

دارم مشکل پسند میشم. اشکال ایجاد میکنم، هم برای خودم هم برای اطرافیان.

 

چهارشنبه 1388/02/16
بهتره کمی در مورد خودمون صادق باشیم و فکر کنیم... ...  

داشتم یه وبلاگ به اسم مهرگان رو میخوندم که دیدم تو یکی از مطالبش که خیلی هم جدید نبود (شاید) در مورد گیلاس نوشته. به قول مهرگان من هم از کسانی بودم که همیشه سر به وبلاگ گیلاسی میزدم و از خوشمزگیه نوشته هاش کلی کیفور میشدم و میخندیدم و دوباره با انرژی بر می­گشتم سر کار. اما چند وقتیه که اوضاع اینطور نیست. حال گیلاس یه مدتی خوب نبود و من هم غصه میخوردم.

چند وقتیه دارم به همه چیز خوب فکر میکنم. رفتار خودم، آدمای دور و برم، ایده­آل های افراد و واکنش­های متقابل هر کدوم در مقابل دیگران و حرکاتشون. داشتم به این فکر میکردم که چرا باید من زن باشم با این همه بکن نکن ها و در مقابل عده­ای هم مرد باشن با یه عالمه آزادی؟!!!

من که زنم شاید از خیلی از مردای این دوره و زمونه، مردتر باشم. قابل اعتمادتر باشم. نه اینکه چون خودمم دارم از خودم تعریف میکنم، نه! تازه اعتقادم هم بر اینه که کسی که خودش از خودش تعریف کنه داره شکرخوری میکنه. اما به واقع من از خیلی از مردای مزخرف که همه چیزو برای خودشون حق میدونن و برای ما خانومها هم حق زیادی قائل نیستن مردتر هستم. من کارهایی رو که میدونم شرعاً عرفاً قانوناً و از لحاظ انسانی صحیح نیست نمی­کنم یا سعی میکنم خودمو در شرایط انجامش قرار ندم. خیلی خط قرمزها برای خودم دارم که پامو از اونها فراتر نمیگزارم. همیشه وقتی حرف میزنم یا میخوام کاری انجام بدم، سعی میکنم به عواقبش خوب فکر کنم مبادا این وسط کسی متضرر بشه یا دلش بشکنه. اما وای به حال ما، اگه کسی اذیتمون کنه یا کاری بکنه که حقمون نبوده، اگه خفه بشیم که تا مدتها تهمون میسوزه که ای داد کاش میگفتم و اینقدر حرص نمیخوردم. اگرم جواب طرفو بدیم که خوب احتمالاً دختر کولی ای شدی و ادب و تربیت نداری. اصلاً بهره­ای از شعور نبردی.

 

یکی از کوچکترین این مسائل رو میشه تو رانندگی دید که اگه با احتیاط بری میگن بهتره بری پشت ماشین لباسشویی بشینی، اگه تند بری میگن هووووو هوا ورت نداره، اگرم یکی بهت فحش و ناسزا بده و توام فقط به یارو بگی خفه تا نیاد نکندت تو باقالیا! ولت نمیکنه.

خلاصه تو این چند روزه که فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که ما تو این زمونه به هیچ عنوان نمیتونیم به هر کسی اعتماد 100% بکنیم. پس بهتره همیشه دستمون به زانوی خودمون باشه. همیشه برای خودمون ارزش و احترام زیادی قائل بشیم تا هر ننه قمری نتونه و به خودش اجازه فضولی بی مورد رو نده. داشتم در مورد خودم این مسائل رو بررسی میکردم، که به این نتیجه رسیدم، من یک دختر مستقلم که درسم رو تا درجه خوبی خوندم. فهم و شعورم هم خدارو شکر از خیلیا بالاتره، از خیلی از آدمای اطرافم هم مهربونتر و رقیق القلب تر هستم و میدونم معنای انسانیت رو. از نظر مالی هم در سطح خوبی هستم، خونوادم هم خوب هستن. پس خودم رو باور میکنم و به خودم بها میدم تا دیگه هر کسی نتونه بیاد و واسم کرکری بخونه. اینارو گفتم که آخرش بگم اگه هر کدوم از ما خانوما، قدر خودمون رو ندونیم، به خودمون به خاطر دیگران (بعضی از آقایون) سخت نگیریم و به خودمون بها بدیم، این وسط باز برنده اصلی ما هستیم. مگه ما همونایی نیستیم که به گفته خود آقایون اگر بخوایم میتونیم یه آدم یه لا قبا رو به عرش اعلا برسونیم یا از عرش به فرش بیاریم؟

پس انتخاب با خودمونه، به نظرم بهتره خودمون رو بیشتر باور کنیم نه اینکه اگه مردی در حقمون بدی کرد به خاطر اینکه خانومیه خودمون رو به دیگران نشون بدیم ساکت باشیم و بزاریم طرف حماقتاشو مرتب تکرار کنه.

گیلاس عزیز، در مورد تو هم من مطمئنم که میتونی بهترین باشی. یه روزی میرسه که طرف مقابل امروز تو، به موقعیت آینده تو حسرت بخوره و بفهمه که دنیا همیشه رو یه چرخ نمیچرخه. آدما میتونن خودشونو ارزشمندتر کنن با کسب اطلاعات بیشتر و به روزتر شدن. پس تو هم سعی خودتو بکن. این نقطه از زندگیت میتونه نقطه پرتاب به اوج باشه برات، اگه کمی در موردش فکر کنی و خوب همه زوایای اونو بررسی کنی و از هر موجش به عنوان سکوی پرتاب استفاده کنی.

 

پ.ن 1: نیاین واسم بنویسین که من فمنیست هستم. خیر! خیلی از مردا هم هستن که خوبن، نمونش بابای گل خودم.

پ.ن.2: اگر کسی بخواد حالمو تو رانندگی بگیره تا نکنمش تو باقالیا ولش نمیکنم.

سه شنبه 1388/02/08
امنیت اج ت ما عی فراووووووونه ...  

کلاً به برکت وجود دوستان زحمتکش گ شت ار شاد امنیت اجتماعی زیاد شده، حتی اگه وایسی تو خیابون هم عمراً اگه کسی غلط زیادی نکنه و بهت انواع و اقسام تیکه ها رو نندازه، یعنی خب چه اشکال داره اینطوری میشه تخلیه شد. ضمناً اینم یه نوعی امر به مع روفه دیگه!

توی شرکت، یه بخشی از کار من مربوط میشه به سیس تمهای مدی ریت کی فیت و هر چیزی که مربوط به اون میشه، برای تهیه یه دستورال عمل نیاز به مقداری فرم و پیوست داشتم اونم از یه واحد دیگه، گفتم که من تو یه شرکت خود روسازی .....خودرو کار میکنم. تو شرکت ما سیستمهای مختلف ایمیل داخلی و خارجی و اتوماسیون و ... هست اما نمیدونم چرا دیروز هر کاری کردم نتونستم این چند تا فایل رو به یکی از چند روش موجود دریافت کنم. به خاطر همین اون آقای همکار فایلارو ریخت رو فلش و داد به یکی دیگه که برام بیاره و گفت که حتماً تا عصر برام برش گردون که این فلش عصای دست منه.

عصر یه ربع زودتر ماموریت گرفتم تا یه ساعت بعد از اون ساعت، که تا برم و برگردم همون قدر زمان نیاز داشتم. شاد و شنگول رفتم فلشو پس دادم و به حساب خودم اومدم که زودی برم خرید و سور و سات شامو آماده کنم. آخه قرار شده چون مامان گردال شاغله و منم درک میکنم که چقدر سخته هر شب هر شب از کار بیای و بری سراغ تمیزکاری و پخت و پز، یه روز در میون این کارو بین خودمون تقسیم کنیم.

خلاصه کنار یه بانک وایسادم همینطور هول هولکی و فقط دزدگیرو زدمو پریدم بیرون که برم پول بگیرم که خدارو شکر دستگاه ATM مربوطه از من خوشش نیومد و پول نداد. آخه کارت حقوقی ما هم مربوط میشه به تعاونی خاص اون شرکت و یه جاهایی و یه روزایی کارتمون شناسایی میشه و یه روزایی هم کارتمون نامعتبر از آب در میاد.

اومدم برم یه جای دیگه واسه گرفتم پول که هر چی استارت زدم ماشین روشن نشد که نشد، حالا سر یه خیابونی هم وایساده بودم که همه تیپ جوونی با ماشینا و شکل و شمایل مختلف ازش بیرون میومدن. خلاصه بساطی بود. از یه طرف داشتم از گرما میپختم، از یه طرف هر کی یه تیکه ای مینداخت و بعضیام که مثلاً اون اطراف وایساده بودن بر و بر نگام میکردن. زنگ زدم به امداد خود رو و بعد از 50 تا سوال گفت که تا 40 دقیقه دیگه نیروشون رو برام میفرستن، گفتم دوست من، من از همکارام گفت باشه میفرستم حاج خانوم!

یه ربع بعدش یه اس ام اس اومد که نیروی N--- رو ارسال کردیم. و دقیقاً همون موقع نیروشون رسید. یه آقای شنگول منگول که همون جا هم کار ماشینو ردیف کرد. معلوم شد که پمپ بنزین ماشین نیم شوز شده و در شرف سوختنه و باید تعویض بشه، لذا 120 تومن سلفیدم که آی سوختم آی سوختم که نگو.

تو همون مدتیم که آقاهه داشت ماشینو تعمیر میکرد هر کی رد میشد یه چیزی میگفت، کلی مُردم از خجالت آخه اونا که نمیدیدن یارو زیر ماشین داره کار انجام میده. موندم تو این که این مردم ما اگه اینقدر وقت دارن که تو خیابون به همه چی برسن چرا باز این همه کار رو زمینه؟ چرا یه کار 1 ساعته 150 ساعته انجام میگیره و کفر آدمو در میارن؟!

شنبه 1388/02/05
یک روز از 25 روز ...  

میگن هر آدمی تو دوره های 25 روزه از زندگیش، یک روز رو در شرایط ناراحتی به سر می بره، منبع این مطلب نمیدونم کجاست؟ اما میدونم که درسته. آخه خودم کتابش رو خوندم. اما از  اونجایی که حواسم در حالت درست و حسابی به سر نمیبره، یادم نمیاد کجا خوندمش.

در واقع من امروز دچار همون حالت یک روز از 25 روز شدم.

همه چی مرتبه، اوضاع و احوال میزونه، خدا رو شکر سلامتم، اما حالم گرفتست. علتش زیاد معلوم نیست اما فکر کنم واسه شماتت دیروز باباخان جانه که من اینطوری شدم.

اصولاً آدمی هستم که دوست ندارم کاری بکنم که کسی بهم حرفی بزنه. از طرفی هم آدمی هستم که حرف هر کسی هم برام مهم نیست و ناراحتم نمیکنه، اما اگه کسی که براش ارزش زیادی قائل باشم (مثلاً یکی مثل همین باباخان جان) بهم چیزی بگه، تا مدتها اثراتش باقیه و ناراحتم میکنه، و جالبه که دردی که از بابت اون میکشم دقیقاً مثل روز اول و لحظه اول اتفاق افتادن اونه.

خدا کنه زودتر خوب بشم، فراموش کنم و بازم خدارو شکر.

 

یکشنبه 1388/01/30
از عید تا حالا ...  

سلام

باز طبق پست های قبل باید بگم که خیلی وقت بود میخواستم آپ کنم اما فرصت دست نمیداد. البته یه چیز دیگه هم بود. دیدین وقتی آدم یه عالمه مطلب تو ذهنشه و میخواد اونارو به یکی که خیلی وقته ندیده و براش مهمه عنوان کنه، اونوقت دقیقاً همون موقع دچار لکنت ذهن و زبان و کندی فهم و خیلی اتفاقای جالب دیگه میشه؟!!

الان من دقیقاً همون حالت رو دارم با این تفاوت که دچار هر نوع لکنتی که فکرشو بکنین شدم الاّ لکنت قلم.

طی این مدتی که نیومدم از قبل از عید تا حالا اتفاقات زیادی افتاده، توی عید از دومین روز رفتیم سراغ کار همیشگی یعنی همون ایرانگردیمون، خوشبختانه این تعطیلات یکی از بهترین زمانهای با هم بودن تو خونواده ماست. آخه ما هر سال میریم ایرانگردی، یعنی من و تینگول و مامان گردالو باباخان جانمان.

بابا خیلی آدم خوش سفریه و این باعث میشه مسافرت خیلی به آدم خوش بگذره و همیشه خاطرات خوبی از این روزها واسه ما بمونه. خلاصه گفتم که رفتیم سراغ کار هر ساله و سفرمون رو به جنوب شروع کردیم. از کاشان و نطنز و اصفهان و یاسوج و بگیر برو تا گچساران و اهواز و آبادان و .... جاده یاسوج واقعاً محشر کبراست که پیشنهاد میکنم کسایی که طبیعت رو حتی یه ذره هم دوست دارن حتماً یه سری به اونجا بزنن که یکی از بهترین جاهای دنیارو می بینن. اهواز و آبادان و خرمشهر هم که طبق معمول قشنگه و دوست داشتنی. تمام سفر ما از روز رفتن تا برگشتن 8 روز طول کشید و کلی جاتون خالی خوش گذشت.

از اونجا هم که اومدم با دوستام قرار گذاشتم که برم بیرون و همو ببینیم و بلافاصله 2 روز بعد از برگشتنمون از جنوب با یکی از دوستامون به صورت خانوادگی رفتیم شمال و 4 روزم اونجا بودیم که اونم جاتون خالی خیلی خوش گذشت. فقط یه بدی داشت و اونم این بود که یا بارون دیدیم یا برف و نتونستیم درست و حسابی کیف کنیم.

تا 15 فروردین هم طبق برنامه کاری شرکت تعطیل بودیم و حالشو بردیم، جوری که روز شنبه دلمون نمیخواست بیایم سر کار.

اما با همه اینا بازم کار شروع شد و روز از نو روزی از نو.....

از اونجایی که این ترم، ترم آخره، باید برای پایان نامه و مقاله اقدام کنم. چون ظاهراً اگه مقاله نداشته باشم نمره پایان نامم از 17 حساب میشه و من باید حسابی این ترم خودمو بکشم که نمراتم بالا بشه و بتونم دکترا رو هم بدون کنکور برم، البته اگه خدا بخواد و بشه.

به همین دلیل از همین حالا استرس گرفتم که چیکار کنم، از کجا شروع کنم، با کی صحبت کنم؟ و اینکه زبانم رو باید به حد آیلتز یا تافل برسونم چون ظاهراً شرط نمره داره. حالا یکی بیاد بگه من چیکار کنم با این همه کار.

توی شرکت هم یه پروژه تموم نشده یه کار دیگه انداختن گردنم که باید انجامش بدم اونم با یه سری اطلاعات ناقص و یه انبار شلوغ و داغون که خدا میدونه چطوری میخوام انجامش بدم، البته تا حدودی به نتیجه رسیدم ولی واقعاً تو طول کار تا همین حالاشم پدر مبارکم در اومده.

اما با همه اینا خدا رو شکر دنیا خوبه و به کامه.

هر روز که از خواب پا میشم احساس شادی میکنم البته فقط صبحا، چون تا یاد گرفتاریام می افتم حالم گرفته میشه و اساساً تپش قلب میگیرم و به پت پت می افتم.

به دنبال یه دکترای مالی (یا بازرگانی-مالی یا حسابداری) می گردم اگه کسی اطلاعاتی داشت و مضایقه نکرد ممنونش میشم.

شایدم خودتون اطلاعاتی در مورد اینکه کارم رو از کجا شروع کنم داشته باشین، پس منتظر یاری سبزتان هستم.

زیادی نوشتم، یه ذره حالت گزارش دهی شد، از بس که هر روز دارم 50 تا گزارش میدم، فکر میکنم اینجا رو هم رئیس رؤسا دارن میخونن. ببخشین سرتون درد اومد.

خوش باشین و شادکام.

دوشنبه 1387/12/12
شلوغیهای این روزها ...  

خیلی وقته آپ نکردم. یعنی اینقدر سرم شلوغ بود که فقط فرصت میکردم گاهی اوقات به وبلاگ دوستام سر بزنم و برم پی بقیه کارام.

تو این مدت مدام مشغول کار و درس و جریانات عقد آقای برادر بودم. همیشه تو این مواقع (منظورم مواقعی که عروسی و اینجور مراسم تو خونواده برقرار باشه) من مجبور به فعالیت بیش از حد هستم.

نمیدونم چرا هر چی هم میخوام خودمو کنار بکشم باز یکی زورزورکی منو هل میده تو ماجرا!

سر جریان عقد ماکا هم که بیست و پنجم همین ماهه هم من باید بدو بدو بکنم. البته چون تنها برادرمه یه مزه دیگه ای داره که واسش بدو بدو کنم.

باز آخر سال شده و الان که دارم به وبلاگ دوستان سر میزنم می بینم همه یه مقایسه ای بین عید امسال و عید قبلی دارن، منم به نوبه خودم امسال خیلی سال خوبی رو داشتم. خدا رو شکر همه سلامت بودیم و نگرانی ای متوجه کسی نبود.

خودمم در شرف اتمام درس و تحصیل هستم و از این بابت بس ناجوانمردانه خرسندم!

زندگی هم همچنان به حالت مجردی میگذرد و بسی مشعوفیم که مثل بقیه مجبور به انجام اوامر یک مرد نیستیم.

وضعیت کاریم هم تقریبا تثبیت شده و تنها چیزی که اذیتم میکنه اینه که مثل تمام سازمانها و ارگانهای دولتی کار بسیار کمه و من که 11 سال عادت به کارکردن مثل تراکتور داشتم الان روحیم زخمی شده.

کلاً خلاصه داره به خوبی میگذره، یه حرکت قشنگی هم دارم انجام میدم که اگه بشه میام و خبرش رو به همه میدم. فقط از شماها میخوام که برام دعا کنید که اگر به صلاحم هست کارا خودش به خوبی و خوشی انجام بگیره.

برای همه هم آرزوی خوشبختی و خوشی میکنم تو این سال جدید.

بای