تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
چهارشنبه 1388/09/04
گردال خانوم طلا ...  
داشتم با یکی از دوستان حرف میزدم، اونم با دهن بی حس از داروهای بیحسی فراوون. حالا جریان چیه؟

راستش چند وقت پیش ماکای عزیز واسمون یه جعبه باقلوا آورد، منم که تُرک، افتادم روش و هی چایی ریختم هی باقلوا خوردم، هی چایی ریختم هی باقلوا خوردم، البته این مراسم باقلوا خورون طی چند روز متوالی انجام شد اما نتیجه اش با رعایت اصول کامل بهداشتی، شد یه دندون درد، که یک شب تا صبح منو داغون کرد، آخه میدونین که دندون درد  موذیه و شبها وقتی افقی میشی بیشتر مشهود میشه، مخصوصاً وقتی سکوت مُطلقه همه جا و تو هم میخوای از زور خواب بمیری و اونوقت یه نبضی مدام بیخ گوشِت میگه بوم، بوم، بوم...

اینقدر کلافه بودم که پاشدم تو همه جای خونه پیاده روی بلکه دردش بخوابه، حالا این وسط مامان گردال هی میگه تینگول توئی؟ منم که نمیتونستم حرف بزنم، چون وقتی دهنمو باز میکردم سرما میخورد به دندونم و آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااااااای میمردم از درد، میگفتم نه مادر جان منم گردال، گفت چیه، نخوابیدی؟ گفتم دندونم درد میکنه! گفت میخوای فردا دانشگاه نرو ببرمت دکتر، (البته مامان گردال مارو اشتباهی جای تینگول گرفته بود) دیدم حوصله ندارم توضیح بدم که من کیَم گفتم هیچی نگم سنگین تره!

دوباره یه ساعت بعد میگه تو کی هستی بیداری؟ میگم منم مادر جان! جون من توضیح نخواه! میگه میخوای صبح بیخیال دانشگاه بشو برو دکتر! یعنی میخواستم گریه کنم اونم نه از درد دندون، بلکه از درد اینکه باید با این درد، باز توضیحم بدی و بالطبع توضیحات آتی.

خلاصه کارد میزدی خونم در نمیومد. بگذریم...

صبحش با درد رفتم شرکت و چون دردم زیاد بود مرخصی گرفتم و رفتم کلینیک، اونجا دکتر گفت دندونات سالمه ولی بزار یه معاینه بکنم، با اون بیلبیلکش که دندونو وارسی میکنه یه خط کشید رو دندون و سر اون وسیله هه رو کرد بین دو تا دندون که من و خانوم دکتر و اون بیلبیلک مربوطه سه تایی پرتاب شدیم جلو، از شدت درد سیاه شده بودم و برای اولین بار فهمیدم وقتی نفس نتونی بکشی چه طوری میشی و اشکی بود که از چشمام ناخودآگاه میومد. اینقدر حالم بد شد که دکتر ترسید و تعجب کرد هزار تا و آب برام آورد و گفت باید عکس بگیریم که بعله فهمید یکی از دندونای ۳ کانالم پوسیدگی ریشه پیدا کرده.

خلاصه بگم دندونو اینور اونور کرد، منو با صورت دردناک فرستاد خونه و استراحت اجباریه، یه روزه.

حالا اومدم دوستم زنگ زده به پر حرفی و میگه چرا عین لالها حرف میزنی، هی میگم بابا من سِر شدم، الان زبونم نمیچرخه، میگه ببین دندونت درست نمیشه باید بری روکش بکنیش، بهتره بری یه روکش طلا بکشی رووش که وقتی میخندیَم نما داشته باشه، راستی میشه بهت گفت خانوم طلا، منم با یه وضع ناجور دیدم نگم نمیشه، گفتم من میشم خانوم طلا تو میشی خانوم حنا!

یعنی وقتی فهمید چی بهش گفتم کَفِش برید اینقدر خندید که نگو...

حالا این چند روز دوباره رفتم دکتر، دندونم رو اونقدر تراشیده بود که شکست و مجبور شدم بدم روکش، قرار شده روکش طلا کنم

سه شنبه 1388/05/27
در هنگام عصبانیت رانندگی نکنید! ...  
دیروز بعد از ظهر از سرکار که برگشتم خونه، این تینگول گیر سه پیچ داد که آقا ما رو (یعنی تینگول و دختر دائیمو) باید ببری تجریش، منم خسته، بیحوصله و گرمازده، کُلیَم استرس از محیط کارم با خودم آورده بودم خونه. یه کم که نشستم خستگیمو مثلاً در کردم، گفتم باشه میبرمتون اما نه تجریش یه جایی همین نزدیکیا یا تیراژه یا چون خودم میخوام کادو بخرم بوستان.

داشتم آماده میشدم که یکی زنگ زد که شماره اش آشنا نبود، صدای همیشه بلند تلویزیونو کم کردم و گوشی رو برداشتم که دیدم یه آقایی گفت منزل خانم .....، گفتم نه آقا اشتباه گرفتین ما همچین کسی اینجا نداریم. چه شماره ای رو گرفتین؟ که شماره خونه رو گفت و گفتم نه شماره درسته و همچین کسی اینجا نیست! آقاهه برگشت گفت والله خانوم من مددکار اجتماعیم و از اجرای احکام قم این شماره رو گرفتم (ماجرای همون آدم ربایی من تو قم رو که یادتونه؟) و میخوام با ایشون صحبت کنم که یهو من که از قبل استرس داشتم و دیگه حرصی شده بودم، دهنم رو باز کردم و هر چی دلم خواست به مردک گفتم و قطع کردم، جالبه که اسم فامیل ما رو اشتباه میگفت اما ارواح روح جد و آبادش، از اجرای احکام دادگاه قم گرفته بود! البته اسمی که میگفت فقط از نظر وزنی به اسم من میخورد!

بعدش که یه کم غر غر کردم، شروع کردم به آماده شدن اما سعی کردم زمانو کش بدم که باباخان هم بیاد و اگه احیاناً اینا دم در خونه بودن خودش جوابشونو بده. خدارو شکر وقتیم که رفتیم ماشینو ببریم بیرون کسی دم در نبود.

قرار بر این شد که بریم بوستان که مثلاً کادو بخریم، داشتیم اونجا میگشتیم که دیدم اون یکی دختر دائیم با شوهرش دارن تو یه مانتو فروشی خرید میکنن. رفتیم و سلام علیک کردیم و قرار شد اونام که کارشون تموم شده بود با ما باشن. همینطور که داشتیم با هم قدم میزدیم شوهر دختر دائیم گفت بریم پارک ارم، یکی دیگه گفت بریم رستوران خلاصه هر کی یه برنامه پیشنهاد کرد که چون دیر وقت بود همگی تصمیم گرفتیم که این برنامه هارو بزاریم برای یه روز دیگه و فعلاً بریم یه بستنی فروشی. اومدیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم و رفتیم به سمت بستنی فروشی. اونجا که رسیدیم جای پارک نبود. یه جایی رو شوهر دختر دائیم دید که سر یه کوچه بود و گفت بریم اونجا پارک کن. منم گفتم باشه. همینطور که رفتم جلو هی گفت خب خب برو برو وایسا اینجا خوبه، منم گفتم اِ پس نرم پشت اون پژواِ که تو کوچست پارک کنم اینجا که سر کوچست؟ هیچی نگفت گفتم برم یعنی پشت پژو بازم هیچی نگفت، منم که اینقدر حرص خورده بودم از عصرش که حواس مواس درست درمون نداشتم که جمع کنم گفتم سکوت علامت رضاست، البته واسه آخرین جمله سوالیم! و رفتم که برم پشت پژو پارک کنم که ییهو یه صدای وحشتناک تررررررررررررررررررررررررق بووووووووووووم اومد و دیگه چپه شدیم یه جورایی، حالا من وقتی میترسم همیشه میفتم به خنده، حالا نخند کی بخند........

بله بله افتاده بیدیم تو جوووووووووووب، اونم شانس آوردیم که با یه چرخ افتادیم. حالا همه انگار دارن فیلم کمدی تماشا میکنن، هی به ماشین نگاه میکنن سر تکون میدن هی به من نگاه میکنن سر تکون میدن میخندن. منم که واقعاً جوب به اون بزرگی رو ندیدم. خلاصه هر کی یه چیزی میگفت.

یکی میگفت بابا تازه کاره، ناشیه، کی به این گواهی نامه داده، بریم کمک درش بیاریم خلاصه بلبشویی بود. بعدم ۲ نفره ماشینو به سمت عقب هل دادن و سالارو (اسم ماشینمه)  آوردیم بیرون، اما اون بستنی کوفتم شد. این حالیم کرد که واقعاً در مواقعی که اعصاب درست درمون ندارم پشت ماشین نشینم که این دفعه به خیر گذشت ولی دفعه دیگه نیدونم چی میشه.