راستش چند وقت پیش ماکای عزیز واسمون یه جعبه باقلوا آورد، منم که تُرک، افتادم روش و هی چایی ریختم هی باقلوا خوردم، هی چایی ریختم هی باقلوا خوردم، البته این مراسم باقلوا خورون طی چند روز متوالی انجام شد اما نتیجه اش با رعایت اصول کامل بهداشتی، شد یه دندون درد، که یک شب تا صبح منو داغون کرد، آخه میدونین که دندون درد موذیه و شبها وقتی افقی میشی بیشتر مشهود میشه، مخصوصاً وقتی سکوت مُطلقه همه جا و تو هم میخوای از زور خواب بمیری و اونوقت یه نبضی مدام بیخ گوشِت میگه بوم، بوم، بوم...
اینقدر کلافه بودم که پاشدم تو همه جای خونه پیاده روی بلکه دردش بخوابه، حالا این وسط مامان گردال هی میگه تینگول توئی؟ منم که نمیتونستم حرف بزنم، چون وقتی دهنمو باز میکردم سرما میخورد به دندونم و آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااااااای میمردم از درد، میگفتم نه مادر جان منم گردال، گفت چیه، نخوابیدی؟ گفتم دندونم درد میکنه! گفت میخوای فردا دانشگاه نرو ببرمت دکتر، (البته مامان گردال مارو اشتباهی جای تینگول گرفته بود) دیدم حوصله ندارم توضیح بدم که من کیَم گفتم هیچی نگم سنگین تره!
دوباره یه ساعت بعد میگه تو کی هستی بیداری؟ میگم منم مادر جان! جون من توضیح نخواه! میگه میخوای صبح بیخیال دانشگاه بشو برو دکتر! یعنی میخواستم گریه کنم اونم نه از درد دندون، بلکه از درد اینکه باید با این درد، باز توضیحم بدی و بالطبع توضیحات آتی.
خلاصه کارد میزدی خونم در نمیومد. بگذریم...
صبحش با درد رفتم شرکت و چون دردم زیاد بود مرخصی گرفتم و رفتم کلینیک، اونجا دکتر گفت دندونات سالمه ولی بزار یه معاینه بکنم، با اون بیلبیلکش که دندونو وارسی میکنه یه خط کشید رو دندون و سر اون وسیله هه رو کرد بین دو تا دندون که من و خانوم دکتر و اون بیلبیلک مربوطه سه تایی پرتاب شدیم جلو، از شدت درد سیاه شده بودم و برای اولین بار فهمیدم وقتی نفس نتونی بکشی چه طوری میشی و اشکی بود که از چشمام ناخودآگاه میومد. اینقدر حالم بد شد که دکتر ترسید و تعجب کرد هزار تا و آب برام آورد و گفت باید عکس بگیریم که بعله فهمید یکی از دندونای ۳ کانالم پوسیدگی ریشه پیدا کرده.
خلاصه بگم دندونو اینور اونور کرد، منو با صورت دردناک فرستاد خونه و استراحت اجباریه، یه روزه.
حالا اومدم دوستم زنگ زده به پر حرفی و میگه چرا عین لالها حرف میزنی، هی میگم بابا من سِر شدم، الان زبونم نمیچرخه، میگه ببین دندونت درست نمیشه باید بری روکش بکنیش، بهتره بری یه روکش طلا بکشی رووش که وقتی میخندیَم نما داشته باشه، راستی میشه بهت گفت خانوم طلا، منم با یه وضع ناجور دیدم نگم نمیشه، گفتم من میشم خانوم طلا تو میشی خانوم حنا!
یعنی وقتی فهمید چی بهش گفتم کَفِش برید اینقدر خندید که نگو...
حالا این چند روز دوباره رفتم دکتر، دندونم رو اونقدر تراشیده بود که شکست و مجبور شدم بدم روکش، قرار شده روکش طلا کنم ![]()

