این روزها به خودم فکر میکنم، به خودم، به ته ته وجودم، به وجدانم، به رفتارم، گاهی دوست دارم خیلی بد بشم، دوست دارم منطقی برام وجود نداشته باشه، دوست دارم این حس کوفتی که "اگه با خودت اینطوری رفتار بشه دوست داری؟" رو اصلاً به خاطر نیارم، دوست دارم هر کاری میخوام بکنم - به دور از همه بایدها و نبایدهایی که این جامعه کوفتی و این فرهنگ زهرماری به زور به خوردم دادن- دوست دارم مثل همه دخترهایی که به هیچ چیزی به جز حال فکر نمیکنن، عمل کنم و اون کارهایی رو که دلم میخواد انجام بدم. احساس میکنم زمان داره از دست میره، جوونیم داره جلوی چشمام پر پر میزنه و این گردالی مثل همیشه باید دقیقاً عین یه خانم 50 ساله به همه چی فکر کنه و از علاقمندیهاش بگذره.
آقا اصلاً دوست دارم خطا کنم زوره؟ دوست دارم بعداً به خاطر خطاهام خودمو سرزنش کنم، زوره؟ اصلاً دوست دارم هر گ...ی که دلم میخواد بخورم و بی ادب و نزاکت باشم، زوررررررررررررره؟
هر چند میدونم همین سرزنشها آخر منو دق میده، همین سرزنشهایی که این وجدان صاحب مرده بی پدر مادر، همیشه و در همه جاهایی که خطایی ازم سر زده باهاش پدرمو درآورده.
چندروزیه دارم فکر میکنم اشتباه زندگی کردم، همونطوری که بالا گفتم مثل یه خانم نجیب زندگی کردم و الان دارم با سنم تاوانش رو پس میدم.
هرچند یه بخشی از زندگیم اشتباه نبوده، اما یه بخشیش که مستقیماً باعث هدر رفتن سالهای جوونی و شوق و ذوق جوونیم شده اذیتم میکنه!
دوست دارم مثل این دختر بچه های شیطون باشم، دوست دارم موقعیتهامو از دست ندم، دوست دارم این غرور مزخرف رو دفنش کنم. اصلاً قاطی کردم اساسی.
یه جورایی خون جلوی چشمامو گرفته، هر چند همه میگن اعتماد به نفسم بالاست، اما خودم حالم از خودم به هم میخوره، دوست دارم مثل یه آدم آمی رفتار کنم. مگه چیه؟ همه چیز که کلاس و ژست و پرستیژ اجتماعی نمیشه؟
آقا دوست دارم شیطنت کنم. شیطنت سالهای جوونی که من دارم آسه آسه هدرش میدم!
و الان دقیقاً دارم فکر میکنم که به چشم برهم زدنی این سالها هم میگذره و من یک روز روی یک تختم تو بیمارستان و شاید نوههای خواهرم یا نتیجههای برادرم میگن این عمه گردال گور به گوری هم نمیره و راحتمون نمیکنه!!! یعنی دقیقاً فکر میکنم که به چشم برهم زدنی سالهای پیری و مریضی میاد و من دقیقاً با همین بایدها و نبایدها رسماً گند زدم به زندگی و روزهای بی برگشت.