تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
پنجشنبه 1388/06/26
قبولیه تینگول و خوشحالیه گردال ...  
سلام خیلییییییییییییییییی خوشحـــــــــــــــــــــــــــــــــــالم

تینگول تهران قبول شد و بر خلاف همیشه که میگفت میخوام سراسری قبول شم و نمیرفت دانشگاه آزاد، و من هم زورش نمیکردم که باید بری، ایندفعه میخوام مثل اولین باری که میخواست بره دانشگاه و بین انتخاب از بین دو رشته و ثبت نامش تو دانشگاه دودل بود به خاطر دل خودمم که شده، ایضاً فقط و فقط به خاطر دل خودم و آینده این فینگیلیه ۲۳ ساله، زورش کنم که بایدِ باید بره دانشگاه.

اون موقع هم معماری و هم برق قبول شد اما به اجبار من و چون من شخصاً همیشه آرزوم بود که برم رشته معماری و هیچ وقت قسمت نشد، مجبور شد و معماری ثبت نام کرد، هر چند دوستاش همه رفتن برق، اما بعد از مدتی خیلی از این رشته خوشش اومد و همیشه هم منو تشویق میکنه که بعنوان دومین رشته لیسانس که میشه بدون کنکور رفت و ثبت نام کرد، برم معماری. الانم میخوام از نیروی زور بازوم استفاده کنم و ثبت نامش کنم. چه بخواد و چه نخواد.

خدارو چه دیدی شاید منم یه روز یه شرکتی زدم به اسم "تینگردال" (مخفف تینگول و گردال) یا شایدم چون من بزرگترم "گرداگول" (مخفف گردالی و تینگول) و دوتایی رفتیم تو کار دیزاین و این حرفا. وااااااااااااااااااااای فکرشو بکن؟ خیلی لذتبخشه.

خلاصه که الان کلی خوشحالم خیلی خیلی خیلی خوشحالم.

در آخر هم خدایا مثل اون لاتهای اصیل میخوام ازت تشکر کنم.

چاکرتیم به مولااااااااااااااااااااا، پیرمرد شیکم گنده مهربون، میدونم که داری میخندی به ریختم اما قربون اون سیبیلات برم که وقتی بخوای همه چی اوکی میشه.

یه بوس گنده از اون لپت یه ماچ مشتی از این لپت چش قشنگ.

سه شنبه 1388/06/24
جز راست نباید گفت/ هر راست نشاید گفت!!!! ...  
نمیدونم تا حالا شده که به کسی یواش یواش عادت کنید و بخواین که ببرینش زیر ذره بین، اونم ذره بینی که خوبیهاش رو بزرگتر براتون نشون بده و بدیهاشون رو کوچولوی کوچولو ببینین و اونوقت درست در همین لحظه که دارین فکر میکنین درسته که همه چیزش مطابق میلتون نیست و تو یه جورایی توانایی انتخاب موقعیت بهتری رو هم داری اما میتونی بهش اعتماد داشته باشی و سعی کنی که دوستش داشته باشی، اونم به قدر همون آدمه با موقعیت بهتر و درست در همون لحظه که داری شاخ اون فرشته نکن نکن وجودت رو میشکنی، یهو اون آدم یه چیزی بگه که گند بزنه به حالت؟

البته شاید هم شوخی باشه، این رو از اونجایی میگی که این آدم کلاً خیلی شوخ و شنگه، هر وقت هم احساس کرده ناراحت شدی، گفته که من که از قبل گفتم که شوخی زیاد میکنم؟ یه جورایی یه نیمه وجودت میگه که داره خالی میبنده و یه نیمه دیگه میگه بسه گردال، باز داری مردمو بد می بینی؟ خوب فقط یه شوخی بوده، جنبه داشته باش عزیزم، جنبه!!!

مسأله اینه که یکی از دوستام، چند وقتیه توجه بیشتری معطوف مینماید. میدونم که داره به آینده فکر میکنه، این مطلب رو برام عنوان کرد اما چند بار پیش اومده که با اینکه دیده من نسبت به آقایون دیگه صحبتی نمیکنم مدام از خانوم ها صحبت میکنه.

واقعیتش خیلی وقتا نمیتونم تشخیص بدم که داره جدی میگه یا شوخی. لحن کلامش اصلاً مشخص نیست و آدمی مثل من با خصوصیاتی مثل مراعات بیش از حد دیگران و اینکه یا شوخی میکنم یا کاملاً جدی مسائلم رو بیان میکنم یهو شوکه میشه.

چند وقت پیش این دوستم، یه سفر به ایتالیا داشت و داشت از هلوهای اونجا صحبت میکرد، که نمیدونم واقعاً خیلی از خانوماشون هلو هستن. خوشگل، خوش هیکل، تیتیش، من گفتم بهت پیشنهاد میکنم حالا که اینقدر اونجا هلو تو هلوئه برو اونجا پیش خواهرت زندگی کن. احساس کردم که یه مکثی کرد و یه فکریم کرد و بعد گفت آره راست میگی تا حالا بهش فکر نکرده بودم!

یعنی به اندازه ۲ تا شاخ بزرگ از کله ام در اومد که این دیگه چقدر راحته! میدونم که ایراد از منه که اینقدر حساسم اما کلاً من همیشه اینطوری بودم که تک می پریدم، یکی نه یکی یکی، یعنی یه آدم دورم باید باشه نه ۲۰ تا آدم. حالا امروز راجع به دادن یه شیرینی بابت یه کار مهم به من، میگه من خودم شیرینیم عزیزم، میتونی به جای طلب شیرینی از من، منو بخوری! منم گفتم این همه شیرینی فروشی به توی شیرین عسل نمیرسه که بخوام بخورمت. بعد برگشته میگه تو به روش خانومای چینی عمل کن، اونا آقایون رو اول میشورن بعد میرن ...... البته این چندتا نقطه اصلاً هیچ حرف بی تربیتی داخلش نداشت اما من دوست نداشتم ادامش بدم. از اونجایی هم که همیشه همه میگن خیلی جذبه دارم ایشون نمیتونن بیشتر از حد چیزی رو بگن. در واقع میدونه که در حال حاضر تمایلی به نزدیکی بیش از حد و حتی گفتن بعضی از جوک و غزلهای خاص ندارم.

بعد من بهش گفتم که ببین در آینده هم یه جایی که ممکنه خیلی خوشت نیاد من اینو بهت میگم، اونم فوری قضیه رو برگردوند و گفت که خوب من راستشو گفتم، من تجربمو بیان کردم و تنها چیزی که من گفتم این بود که "جز راست نباید گفت/هر راست نشاید گفت" و اون هم گفت من یعنی حقیقتو نباید بهت بگم؟ ترجیح میدی نگم؟ و ...

بعدش هی شوخی کرد هی خندید از اینور و اونور گفت و فکر کنم در آخر هم فهمید که من خیلی از این کارش بدم اومد. به نظر من کار بدی کردم؟ با این آدم چه باید کرد؟

 

پ.ن ۱: امروز همه چی خوبه و خط و نشونهای اساسی برای ادامه رابطه ترسیم و کشیده شد!

پ.ن ۲: نگران نباشین این ترسیم کننده خطوط من بیدم

 

شنبه 1388/06/21
دعا ...  
دوستان به شدت به مشکل برخوردم

ازتون میخوام من رو هم تو این روزا دعا کنین.

محتاجم به دعای همتون.

 

شنبه 1388/06/21
عکس برگزیده شب قدر ...  
نظرتون راجع به این عکس چیه؟

چه حسی رو به شما انتقال میده؟

 

من که خیلی دوستش دارم، شما چی؟

سه شنبه 1388/06/17
اندر حکایات عروسی ماکا (1) ...  

چند روزیه درگیر تهیه و تدارک عروسی ماکا هستیم، کارایی که همه کم و بیش میدونیم هم شیرینه و هم خسته کننده.

قرار بود عروسی رو بزاریم برای آخر امسال، یعنی یکسال از تاریخ عقد تا عروسی فاصله بندازیم اما نمیدونم چطور شد که قرار تغییر کرد و یهو دوتایی اومدن و گفتن که بهتره عروسیمون رو بندازیم 8/8/88، هممون شوکه شدیم چون زمان کمی داریم و کارای انجام نشده زیاد.

چند روز پیش مامان میگه باید بجنبیم، داره دیر میشه و دیگه جا و آرایشگاه و فیلمبردار و ... گیرمون نمیاد، یه نگاه بهش انداختم و گفتم البته، به شرطی که نشینین بالای گود و بگین گردال لنگش کن. آخه معمولاً تو اینطور موارد تو خونه ما همون بحث تقسیم کار پیش میاد و آخرش میبینیم که همه کارا افتاده گردن من و تقسیم کار عادلانه­ای صورت گرفته.

در واقع تا حالاش هم تقسیم کار کردیم اساسی. دنبال آرایشگاه بودم چون مریم گلی زیاد اطلاعات نداشت راجع به آرایشگاه و ... برای عروس و از اونجایی که همیشه من با جوونای فامیل به اتفاق رفتیم دنبال آرایشگاه، پیدا کردن آرایشگاه با من بود. پیشنهاد اولیه من روی آرایشگاه هستی بود که قرارشو گذاشتیم و از اونجایی که من خیلی از کارش خوشم میاد رفتیم اونجا، که شوکه شدیم از قیمتش، آخه مبلغ آرایشش با تاج میشد چیزی حدود 1 میلیون و 200.

دیدیم خیلی زیاده و آدم دلش نمیاد اینقدر پول بده مریم گلی هم گفت من عمراً همچین هزینه­ای نمیکنم بریم یه جای دیگه. رفتیم نازک، دیدیم واویلا این از اون هم بدتره و هزینه اش میشه چیزی حدود 1 میلیون و 700. بیخیال شدیم و خسته و گشنه و وامونده رفتیم خونه، اما دیروز بالاخره رفتیم 2 تا آرایشگاه دیگه، یکی مینیاتور که هزینه اش حدود 850 تومان بود و یکی هم چهره­های روز که هر دو کارشون در سطح هستی بود و قیمتاشون هم کم و بیش یکی. خلاصه آخر آخرش چهره­ها رو انتخاب کردیم و برای هفتم یا هشتم آبان رزروش کردیم. بعدم رفتیم میلاد و واسه یه کفش گوگولی واسه عروس خانوم کلی پول دادیم، هر چند نظر من اینه که عروسی آدم یه دفعه است و باید براش هزینه کرد.البته عروس خانوم هم کلی ازش خوشش اومد اما با شنیدن قیمتش کلی مخالفت کرد که ما در این مورد کار خودمون رو کردیم.

حالا دنبال مکان میگردیم واسه بساط عروسی، یه باغ خوب که توش ساختمون هم داشته باشه و تو اون زمان که امکان بارندگی هست بشه توش جمع شد و دِ بزن و دِ بکوب.

طبق تقسیم وظایف انجام شده، قرار شد ماشین عروس و سفره عقد رو من درست کنم که یه طرح جدید و توپ واسش در نظر دارم که میدونم اگه اجراش کنم کلی همه کیف میکنن و حتماً به محض آماده شدن میزارمش اینجا.

امروزم داریم میریم سراغ لباس عروس و این حرفا.

کلی سرم رو شلوغ کردم اما میدونم که آخرش همه چیز خیلی خوب از آب در میاد.

میدونم کم میام اما به همه تک تک سر میزنم.

برام دعا کنین که کار پایان نامم هم به سرانجام برسه.