تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
سه شنبه 1388/05/27
در هنگام عصبانیت رانندگی نکنید! ...  
دیروز بعد از ظهر از سرکار که برگشتم خونه، این تینگول گیر سه پیچ داد که آقا ما رو (یعنی تینگول و دختر دائیمو) باید ببری تجریش، منم خسته، بیحوصله و گرمازده، کُلیَم استرس از محیط کارم با خودم آورده بودم خونه. یه کم که نشستم خستگیمو مثلاً در کردم، گفتم باشه میبرمتون اما نه تجریش یه جایی همین نزدیکیا یا تیراژه یا چون خودم میخوام کادو بخرم بوستان.

داشتم آماده میشدم که یکی زنگ زد که شماره اش آشنا نبود، صدای همیشه بلند تلویزیونو کم کردم و گوشی رو برداشتم که دیدم یه آقایی گفت منزل خانم .....، گفتم نه آقا اشتباه گرفتین ما همچین کسی اینجا نداریم. چه شماره ای رو گرفتین؟ که شماره خونه رو گفت و گفتم نه شماره درسته و همچین کسی اینجا نیست! آقاهه برگشت گفت والله خانوم من مددکار اجتماعیم و از اجرای احکام قم این شماره رو گرفتم (ماجرای همون آدم ربایی من تو قم رو که یادتونه؟) و میخوام با ایشون صحبت کنم که یهو من که از قبل استرس داشتم و دیگه حرصی شده بودم، دهنم رو باز کردم و هر چی دلم خواست به مردک گفتم و قطع کردم، جالبه که اسم فامیل ما رو اشتباه میگفت اما ارواح روح جد و آبادش، از اجرای احکام دادگاه قم گرفته بود! البته اسمی که میگفت فقط از نظر وزنی به اسم من میخورد!

بعدش که یه کم غر غر کردم، شروع کردم به آماده شدن اما سعی کردم زمانو کش بدم که باباخان هم بیاد و اگه احیاناً اینا دم در خونه بودن خودش جوابشونو بده. خدارو شکر وقتیم که رفتیم ماشینو ببریم بیرون کسی دم در نبود.

قرار بر این شد که بریم بوستان که مثلاً کادو بخریم، داشتیم اونجا میگشتیم که دیدم اون یکی دختر دائیم با شوهرش دارن تو یه مانتو فروشی خرید میکنن. رفتیم و سلام علیک کردیم و قرار شد اونام که کارشون تموم شده بود با ما باشن. همینطور که داشتیم با هم قدم میزدیم شوهر دختر دائیم گفت بریم پارک ارم، یکی دیگه گفت بریم رستوران خلاصه هر کی یه برنامه پیشنهاد کرد که چون دیر وقت بود همگی تصمیم گرفتیم که این برنامه هارو بزاریم برای یه روز دیگه و فعلاً بریم یه بستنی فروشی. اومدیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم و رفتیم به سمت بستنی فروشی. اونجا که رسیدیم جای پارک نبود. یه جایی رو شوهر دختر دائیم دید که سر یه کوچه بود و گفت بریم اونجا پارک کن. منم گفتم باشه. همینطور که رفتم جلو هی گفت خب خب برو برو وایسا اینجا خوبه، منم گفتم اِ پس نرم پشت اون پژواِ که تو کوچست پارک کنم اینجا که سر کوچست؟ هیچی نگفت گفتم برم یعنی پشت پژو بازم هیچی نگفت، منم که اینقدر حرص خورده بودم از عصرش که حواس مواس درست درمون نداشتم که جمع کنم گفتم سکوت علامت رضاست، البته واسه آخرین جمله سوالیم! و رفتم که برم پشت پژو پارک کنم که ییهو یه صدای وحشتناک تررررررررررررررررررررررررق بووووووووووووم اومد و دیگه چپه شدیم یه جورایی، حالا من وقتی میترسم همیشه میفتم به خنده، حالا نخند کی بخند........

بله بله افتاده بیدیم تو جوووووووووووب، اونم شانس آوردیم که با یه چرخ افتادیم. حالا همه انگار دارن فیلم کمدی تماشا میکنن، هی به ماشین نگاه میکنن سر تکون میدن هی به من نگاه میکنن سر تکون میدن میخندن. منم که واقعاً جوب به اون بزرگی رو ندیدم. خلاصه هر کی یه چیزی میگفت.

یکی میگفت بابا تازه کاره، ناشیه، کی به این گواهی نامه داده، بریم کمک درش بیاریم خلاصه بلبشویی بود. بعدم ۲ نفره ماشینو به سمت عقب هل دادن و سالارو (اسم ماشینمه)  آوردیم بیرون، اما اون بستنی کوفتم شد. این حالیم کرد که واقعاً در مواقعی که اعصاب درست درمون ندارم پشت ماشین نشینم که این دفعه به خیر گذشت ولی دفعه دیگه نیدونم چی میشه.

یکشنبه 1388/05/25
گردالیه بدون حالت تحول ...  
به یکی که قراره یه مدت باهاش ارتباط داشته باشم تا از اخلاق و روحیات هم باخبر بشیم و به عبارتی ببینیم به درد هم میخوریم یا نه؟ چند روز پیش زنگ زدم که ببینم آیا از زلزله ای که ظاهراً تو ژاپن اومده و شدید هم بوده جون سالم به در برده و برگشته به خونه زندگیش یا نه، که میگه من سالمم و پروازم هم خوب بود و اصلاً زلزله ای حس نشد، تو چه خبر؟ گفتم هیچی من تو این هفته اینطوری بودم اونطوری بود (در حد ۵ جمله) و (اینکه یادت بیاد) جشن تولد من و مامان گردال بود، میگه اینارو ولش کن بگو ببینم اوضاع ایران چطوریه؟ خبری هست؟ مردم در حال حاضر چه کار میکنن؟ 

موندم با این همه توجهات اساسی و درک متقابل چیکار بکنم از فرط خوشحالی؟!!!!

غش بکنم یا ذوق مرگ شم؟

ای خدا از هر چی بدم بیاد، میزاری جلو روم؟ تصمیم گرفتم دیگه از هیچی بدم نیاد حتی از کله پاچه  ضمناً متوجه شدم خیلی با اوشون تفاهمات اساسی داریم خیلیا خیلی................

شنبه 1388/05/24
تعطیلات تابستانی هدر رفته ...  
سلام

از یه هفته تعطیلات تابستانی برگشتم. روز جمعه هفته گذشته تولدم بود و مهمونیم به خوبی و خوشی برگزار شد، همه چی اوکی بود و فقط چند نفری که گفته بودن میان بدقولی کردن و نیومدن اما همه چی خیلی عالی برگزار شد و من هم کلی کادوی قشنگ قشنگ گرفتم. در ضمن اصلاً اصلاً اصلاً عکس و فیلم از مهمونی نداریم، چرا؟ چون اینقدر خسته بودیم که یادمون رفت باید عکس هم میگرفتیم.

از مهمونی که بگذریم صبح روز جمعه که جشن تولد من و مامان گردال بود، تلفن زنگ خورد و متوجه شدیم که یکی از اقوام ظاهراً فوت کرده و برای شرکت تو مراسمش باید بریم تبریز. به همین جهت بلافاصله بعد از مهمونی و جمع و جور کردن خونه، روز شنبه راه افتادیم به سمت تبریز، یعنی به واقع این هفته تعطیلات تابستونی ای که اینقدر برای گشتن تو اون فاصله فکر کرده بودیم به عبارتی پَر.

کلی حالگیری بود اما خوب رفتیم و اونجا کلی دیدار تازه کردیم و کلی هم همه منو تحویل گرفتن و کلی خوش خوشانم شد، از اونجا هم که برگشتیم من فقط رسیدم به اینکه به چندتا کار اداری وقت گیر برسم که طی روزهای اداری میبایست میرفتم و شرشون رو میکندم. تا دیروز که قرار بر این شد با دوستامون بریم یه جایی بعد از سد کرج و جمع بشیم.

صبح دیروز ساعت ۷ از خونه زدیم بیرون و رفتیم پیش باقی دوستامون که از پنچ شنبه شب اونجا بودن، اینقدر جاده چالوس شلوغ بود که ساعت ۱۰:۳۰ تازه رسیدیم پیش دوستامون و کلی هم آب بازی کردیم و شلوغ کاری کردیم و جیغ و داد راه انداختیم که نگو و نپرس. در واقع خستگی یه هفته تعطیلات الکی هدر رفته رو در کردیم.

الان هم که در سر کار به سر میبریم کمی تا قسمتی پرت میزنم. گیج خوابم و اصلاً حوصله ندارم.اما دیدم خیلی وقته آپ نکردم گفتم بیام بنویسم که خدا رو شکر مهمونی خوش گذشت.

 

چهارشنبه 1388/05/14
حرص خوردنهای گردالی ...  
به شدت به شدت به شدت از این عادت خودمون یعنی ما ایرانیا متنفرم، اینکه فکر میکنیم اگه دیر بریم یه مهمونی و به اصطلاح با کلاس بازی در بیاریم، بسیار متشخص فرض میشیم یا اینکه اگه با یه دعوت شروع به قر و اطوار بنمائیم که آخ آخ آخ چرا ۲۰ روز مونده به مهمونی به من میگی من ۲۱ روز مونده به مهمونی دعوت شدم جای دیگه و آخ آخ آخ من برنامه دارم که ۵۰-۵۰ باید برم اونجا و از این حرفا.... و آخرشم ببخشیدا ببخشیدا چهارنعل میره مهمونی!!!! (دیگه دارم منفجر میشم از حرص)

آخه جان من وقتی کسی تو رو دعوت کرد این خیلی خلاف ادبه که اینطوری رفتار کنی، میزبان زحمت کشیده، پدرجدش دراومده واسه خاطر تو که براش عزیز بودی و الان دعوتت کرده، کلی هزینه کرده (که هزینش به جهنم) حرص خورده که همه چی اوکی باشه، بابا تشخص که به این حرفا نیست!!!! یعنی نمیتونی صادقانه رفتار کنی؟؟؟ نمیتونی یک کلام بگی شرمنده نمیتونم بیام یا خیلی محترمانه بگی عزیزم خیلی ممنون که دعوت کردی و من با کمال میل خواهم آمد؟!!!

نمیدونم چرا من اینطوری نیستم؟ گور بابای کلاس و این حرفا، که اگه مهمونی ساعت ۷ رو ساعت ۹ وقت شام بری و ساعت ۱۰:۳۰ برگردی حتماً های کلاسی. صادق باش جانم صادق باش. اگه خیلی هم با پرستیژ باشی مردم کور نیستن و خودشون میبینن و نیازی هم به این اطوارها نیست.

فکر کنم ایرادات بسیاری که دور و بر من دیده میشه واسه اینه که من همرنگ جماعت نیستم. یعنی نمیخوام هم باشم، واسه مهمونی هر کسی رو دعوت کردم دیدم یه چرتی گفت. یکی میگه اِ جمعه؟ نه! آخه من خونه ننجون آقامون دعوتم، یکی گفت اِ من وقت دکتر دارم، یکی گفت اِ من کرجم کار دارم، تازه بعد از این جملات هم گفتن به احتمال ۹۰٪ میایم اگه نشد بیایم پنج شنبه شب میگیم

منم لجم گرفت و گفتم به جهنم به درک، من یه سری پای ثابت دارم که میدونم میان، شما نیاینم بهتر از اینه که بیاین. هر کی هر طور دوست داره.

حالا باید دید این جماعت خالی بند پر مشغله، چه می کننننننننننن؟!!

سه شنبه 1388/05/13
تولد امسال ما ...  

پنج شنبه تولد من و مامان و مادر بزرگ خدا بیامرزمه، همیشه این روز برای من روز جالبی بود البته یه جاهائیشم خیلی حالگیری بود، مثلاً اونجایی که باید 2 تا کادو بگیری و 2 تا کادو بدی.

یه جورایی میشه معامله پایاپای، خوب ترجیح من در این چنین مواقعی اینه که یه روز تولد واسه خودم داشته باشم و با گرفتن کادو و نه دادن کادو، کلی بهم خوش بگذره. اما خوب چاره چیه ما اینطوری به دنیا اومدیم. حالا هم که فقط این روز، روز تولد من و مامانم شده چون مادر بزرگم عمرش رو داده به شما.

حالا امسال همزمان با 30 ساله شدن من، مامان هم 55 سالش میشه و خودش نمیدونه که قراره براش جشن بگیریم، واقعیتش چند سال قبل برای بابا یه مهمونی به مناسبت جشن تولد 50 سالگیش گرفتیم و حدوداً 2 ساله که داریم نقشه میکشیم برای مامان هم این کار رو بکنیم که به نوعی اجحاف نشده باشه در حقش. این جمعه دقیقاً همون روزیه که قراره این اتفاق بیفته و من کلی از دوستام رو دعوت کردم، اما واویلایی شده، دوستام بیچاره ها یه سری واسه مامانم کادو میارن یه سری واسه خودم. هر چی هم که میگم بابا یه مهمونی ساده گرفتم راضی نمیشن. البته که خیلی خوبه آدم یه عالمه کادو بگیره مخصوصاً که من خودم همیشه در اینطور مواقع (یعنی جشن تولد دوستام) مایه گذاشتم و حسابی ترکوندم. اما حالا دارم یه جورایی شرمنده میشم، از طرفیم هماهنگی­های لازمه برای اینکه حاج خانوم (زیادم بهش نمیاد اما هست) متوجه نشه، خیلی سخته و باید کلی خالی ببندم.

از همین حالا استرس دارم چون هنوز هیچ کاری نکردم و 50 نفر مهمون هم دارم و خلاصه دعا دعا میکنم که تا اون روز هیچ اتفاق خاصی نیفته و همه چیز به خوبی و خوشی برگزار بشه.

از نتیجه­اش هم روز شنبه خواهم نوشت. تا اون روز برام دعا کنین.

دوشنبه 1388/05/12
خدایا ............ ...  
..... خدایا تو رو شکر میکنم به خاطر حضورت در لحظه لحظه زندگیم....

تو رو شکر میکنم به خاطر محبتای بی دریغ و بی چشمداشتت....

خدایا خوشحالم که تو خدای منی.....

خوشحالم که تصورم از خدا یه تصور خوب و قشنگه....

پیرمرد مهربون سیبیل بلند چاقالوی من، دوستت دارم یه عالمه....

قطعاً خودت اندازه همه عالم رو بهتر از هر کسی میدونی....

خدایا بازم مثل همیشه پشت و پناهم باش.....

بازم با اتفاقات غافلگیر کنندت منو سورپرایزم کن...

خدایا بازم یه روزایی محبتت رو با اجابت دعاهای توی دلم نثارم کن....

خدا بازم خودت میدونی تو دلم چی میگذره... خودت دلم رو آروم کن.

از اون لپای خوشگلت میبوسم....

منِ بنده کوچولوی نازنازیت