تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
دوشنبه 1388/04/22
انتقادی که مایه بسی خرسندی گردال شد! ...  
دیروز برای یه جلسه با یه ممیز خارج از شرکت و جناب مدیر داشتم میرفتم به یکی از شعبه های دیگه شرکت و آقایون جلو بودن و من گردال خانومم پشت نشسته بودم و بین دوتا صندلی داشتم به جلو نگاه میکردم.....

باید قبل از هر چیزی یه توضیح بدم. چون تو این مدت، برای رفتن دانشگاه خودم از اینجا میکوبیدم و میرفتم دلیجان و چون از اول پدر خان جان گفتند که هر طوری دلت میخواد رانندگی کن ولی نزار هیچ آقایی بهت زور بگه و به ریشت بخنده و اینکه در عین حال احتیاط رو هم رعایت کن و دوباره اینکه اگه به دیوارم زدی و ماشینو داغون هم کردی فدای سرت نگران نباش، ما اندکی کمی تا قسمتی دچار اعتماد به نفس شدیم که پس میتوانیم حالی هم بگیریم و اگر کسی خواست سوکسمون کنه، میکنیمش تو باقالیا، لذا هر طور دلمون خواسته راندیم و خدارو شکر گوش شیطون خر، کر، دست فرمونمون خوبِس آمّا.... اینم بگم که چون چندین و چند بار در انواع حوادث و تصادفات دوستان و آشنایان حضور داشتیم و آسیب دیدیم یاد گرفتیم که احتیاط شرط عقل بید.....

دیگه توضیح نمیدم بیشتر... خلاصه برگردیم اونجایی که داشتیم از شرکت میگفتیم. هفته پیش باید میرفتیم یه جایی و اونجا میخواستم یه قطعه ای روی ماشین نصب کنن، پس بر خلاف همیشه به جناب مدیر گفتم اگه اشکال نداره و شما هم با رانندگی ما خانوما مشکلی نداری با ماشین من بریم! اونم گفت نه چه اشکالی؟!! اگه برای شما اشکالی نداره بریم. زد یکی از همکارام گفت منم میام، از اون طرف هم یکی دیگه از همکارام (که یه آقای ۱۴۰-۱۳۰ کیلوئیه) از یه واحد دیگه اومد و گفت میشه منم با شما بیام؟ که منم گفتم باشه. خلاصه همه با هم رفتیم و جناب مدیر نشستن پشت، منم که شوفر بودم و آقای چاقالو هم نشست پشت و همکار دیگمم نشست جلو.

راه افتادم، اما سعی کردم آروم برم که دیدم آقای چاقالو گفت بزار ببینم شناسناممو آوردم؟!!! یه نگاه بهش انداختم ببینم داره شوخی میکنه که دیدم نه جدیه، گفتم حتماً کار اداری چیزی داره... رفتیم اون یکی واحد و یه دو سه ساعت بعد، فهمیدم که ظاهراً خیلی آقایون رو ترسوندم، البته علتش این بود که فکر نمیکردن خانوما اینطوری هم رانندگی کنن. اینم بگم که خداوکیلی نه لایی کشیدم نه بیشتر از ۱۱۰ تا رفتم اما ظاهراً همکاران همه تعجب کرده بودن. اینارو آقای چاقالو گفت و مدیرم هیچ عکس العملی نشون نداد.

تا دیروز.....

دیروز که نشسته بودیم تو ماشین و من اون وسط مسطا داشتم قل میخوردم، حرف افتاد که خدائیش ماشینای ایر*ان خود*رو اصلاً در مقایسه با ماشینای خارجی جذابیتی نداره، البته این بدیهیه. اون آقای ممیز خارجی که من از قبل میشناختمش و شوهر یکی از دوستامم هست، گفت اگه مثلاً سوار زانتیا بشی دلت نمیخواد بشینی تو ماشین ایر*ان خود*رویی. که من گفتم آره قبول دارم و چند وقت پیش داشتم از شمال میومدم با رانندگی بد برادرم کلی حرص خوردمو و... که ییهو جناب مدیر گفت آقای فلانی.... این که میگه رانندگیه بد برادرم، خیلی وحشتناک میرونه و اینقدر با ترس حرف زد که من و شوهر دوستم مرده بودیم از خنده، ظاهراً این یکی مونده بود که اظهار نظر کنه و البته خیلی هم متعجب بوده تو این مدت، و اینم سوژه ما بود تا امروز، فقط این وسط من کلی کیف کردم که حداقل کسی پشتم نمیگه مثل بقیه خانوما میرونه.....

حالا که فکر میکنم میبینم یه حرف خواستم بزنم هی اینوریش  کردم هی اونوریش کردم و آخرشم کلی کش اومد.... شرمنده.... اما تموم شد.

یکشنبه 1388/04/21
تحکم گردالیانه ...  
امتحانات به سلامتی با سختی فراوون رد شد و روسیاهی به من موند. در واقع باید بگم که امکان ادامه تحصیل با استفاده از سهمیه دانشجویان ممتاز وجود نداره، چون من امتحانامو خوب ندادم، یعنی به عبارتی حوصله درس خوندن نداشتم. اما بازم جای شکرش باقیه که امروز رسید و من فقط پایان نامم رو دارم البته اگه خدا بخواد و درسیو نیفتم.

محیط کارم هم شلوغ پلوغه، یه کم درگیری داشتم بابت اینکه موقعیتم رو ثابت کنم، چون تا حالا اونجوری که میخواستم نبود اما باید از این به بعد اونی باشه که من دلم میخواد، فقط چون دلم میخواد و من از بچگی یاد گرفتم که هر چی میخوام باید به دست بیارم، بایدِ باید. حالا به هر وسیله ای شده.

تو این مدت از دست کارای مدیرم خیلی اذیت شدم، احساس میکردم یا منو نمیبینه یا از قصد داره این  کارارو میکنه، مثلاً گزارش میگیره از من و نمیذاره امضا کنم و بعدش این گزارش رو میزاره تنگِ یه نامه  و میفرسته دفتر مدیر ارشد، و البته که این قضیه به اسمش تموم میشه و از طرفی هم اگه اشکالی باشه به اجبار میندازه گردن من. تو این چند وقته چندبار ایراداتش و کم حواس بودنش رو بهش گوشزد کردم اما بازم مشکلات همچنان پابرجاست. تازه مسئله ای پیش اومد که دیگه واقعاً نوبر بود. اونم اینکه یه کار نظارتی رو دادن دست من و با بیچارگی تمام اطلاعات رو از سه تا مرکز تو ۳ جای مختلف شهر جمع آوری کردم. در نهایت از همه این اطلاعات چند تا بانک اطلاعاتی توپ درست کردم و جوری برنامه ریزی کردم که هر زمان که میخواستم میتونستم اطلاعات بگیرم و کلاً خیلی رویه خوبی از آب در اومد.

توی جلسه مدیران، مدیرم عنوان کرده که نیرو کم داره و قرار شد که یکی از مدیران سابق شرکت رو برای پروژه برنامه ریزی استراتژیک شرکت به عنوان همکار بنده بیارن و شروع به کار کنیم، اما جناب مدیر بنده موافقت نکردن و گفتن که باید کار نظارتی از من گرفته بشه و بجاش ایشون فقط میخوان با من کار کنن.

از طرفی این موضوع با قائم مقام شرکت هم مطرح شد و اون هم عنوان کرد که نیروی جدید همونیه که گفتیم و خانوم گردالی باید خودش این کارو بکنه و نمیشه تو بهترین مرحله زمانی این کارو متوقف کنیم.

خلاصه دیروز دیگه به اینجام رسید (حالا خودت فرض کن به کجا) دیگه پیش خودم گفتم هر چه باداباد و طی یک جلسه با مدیر، گفتم که نمیخوام این کارم هم مثل سایر کارام ناتموم بمونه و یا به اسم یکی دیگه تموم بشه، با زحماتی که بابتش کشیدم حتی اگه شده اضافه کاری هم بکنم خودم ادامش میدم و جوری صحبت کردم که مدیر مربوطه، دید نه این دفعه دیگه مسأله جدیه و به اجبار قبول کرد که من این کارو خودم تموم کنم و البته اضافه کار نیاز نیست و تو وقت اداری انجامش بدم و اینکه اگر احیاناً حجم این کار زیاد شد درخواست نیروی کمکی کنم.

حالا تو این دو روزه حالم خوبه، با این که حجم کارم خیلی خیلی زیاده اما خوشحالم که توانایی های من برای بعضیا روشن میشه و کلن از اونجایی که من برخلاف همه از کار زیاد خوشم میاد، خودمو دارم اذیت میکنم.