این چند روزه به شدت گیر بودم. کارم زیاد شده و مرتب هم امریه های جدید صادر میشه. همیشه از کار مالی بدم میومده، چون نیاز به دقت زیاد داره، اونم تو موردی که شخصی نیست و مربوط به کارهای شرکت میشه، از طرفی هم به صورت روتین همیشه ادامه داره تا زمانی که تو توی پستت مشغولش باشی، و من دوست ندارم در زمینه ای کار کنم که همیشه نیاز به دقت زیاد داره! اما حالا مجبورم این کار رو بکنم برای یه برنامه ریزی تو قسمت خرید.
جدیداً مرتب داره کارای سنگین بهم محول میشه، که ظاهراً همشون هم از طرف جناب مدیرعامله. یادم میاد اون زمانی که من داشتم با ایشون صحبت میکردم که شرایطم چیه و چطوری میتونم کار کنم، بعد از صحبتهای اولیه ایشون گفتن که کاری میکنه که روز به روز رزومه قویتری داشته باشم که ظاهراً هم الان داره همین کارو میکنه. کارای سنگین با حجم بالا که نیاز به فکر و تمرکز زیاد داره، البته من از کارای اینچنینی که منو وادار میکنه در مورد توانایی هام به فکر بیفتم خوشم میاد. اما این مورد (یعنی محول کردن کارای سخت)، الان مشکل بر انگیز شده و باعث شده همه همکاران شروع به پچ پچ کردن پشت من کنن. هر روز هم یه مورد جدید، و این وسط من متأسف میشم که تو جامعه این چنینی دارم زندگی میکنم و کار میکنم که همه فقط همّ و غمّشون اینه که برسن به مسائل خصوصی همدیگه و واسه هم به اصطلاح صفحه بزارن.
یه روز یکی از مدیرا میاد صدام میکنه که خانم گردالی خانم، شما با مدیر عامل نسبتی دارین؟ و اینقدر خنگه که نمیفهمه من گردالی خانومم و اون مرد محترم و فامیلامون اگه خدا قبول کنه با هم متفاوت. میگه آخه شکلاتون شبیه همه
، بعد یکی دیگه میپرسه شما اصالتاً کجایی هستی؟ میگم تبریزی، و اون میگه اِ؟ مگه شما یزدی نیستی مثل مدیرعامل؟ یعنی به عبارتی یکی از یکی خنگ تر و این حرص منو در میاره که اینجا همه منو زیر ذره بین گرفتن.
از طرفی رفتم تو یه شعبه دیگمون واسه ممی زی، همکارمو که جابجا کردن و ناراحته برگشته میگه تورو که توپم تکون نمیده، تو مدیرعامل پشتته عین کوه، کی میتونه به تو بگه بالا چشمت ابروئه! در حالی که داد میزنه که همه هم بشنون. یا میاد میگه آدم مایه دار باشه و مدیرعاملم پشتش باشه، فوقم باشه، دیگه چی میخواد؟
با گفتن تمام این مطالب، من بیشتر و بیشتر تو بهت فرو میرم که کی به اینا گفته که من مایه دارم؟ خونم شهرکه؟ ویلائیه؟
مدیرعامل فامیلمه؟ و ... دلم میخواست بهشون میگفتم که بابا اینایی که میگین درست نیست. منم یه آدم خیلی معمولی هستم با شرایط معمولی، فقط خدارو شکر نیازم نسبت به دیگران کمتره. یعنی فقط تنها کاری که میکنم اینه که حرص میخورم و بیشتر تعجب میکنم. اینقدر آدمای دور و برم چیپ شدن که حالم از محیط اینجا به هم میخوره! من که به کار کسی کار ندارم، از خوشحالیه مردم خوشحال میشم و با ناراحتیشون غصه میخورم چرا باید یه همچین افرادی دورو برم باشن که چشم ندارن راحتیه منو ببینن؟ اونم چه راحتی ای؟!! از غصه زیاد بودن کارام، شبا هم خواب جلسه و کار و پروژه رو می بینم.
بگذریم کلی گله کردم اما عوضش کلی دلم وا شد. آخیش....
دیروز بابا خان جان ماشینشو گذاشته گوشه خیابون و رفته جلسه، بعد جلسه که اومده دیده به به ماشین نیست! حالا بیچاره حالش خراب شده که این ماشینم بردن. همون موقع یه آقایی که ظاهراً از چند وقت قبل اونجا بوده گفته آقا دنبال چی میگردی؟ گفته ماشینمو بردن... گفته نگران نباش با جرثقیل بردن و اینجاست که پدر جان به بشکن زدن افتاده و بعدم به کمک سیستم اس ام اس دریافته که بعله ماشین گوگولیمون تو کدوم پارکینگ خوابونده شده. حالا این در چه زمانی اتفاق افتاده؟!! دقیقاً زمانی که قرار بوده: ۱) امشب با خانواده عمه مهربان بریم شمال،۲) من با ماشین شازده برم دانشگاه، چون ماشین خودم قرار بود امروز بره تعمیرگاه.
پس پدرجان سکسکه کنان زنگ زد که بابا پژو (ماشین من) رو بردن، منم پائینو نگاه کردم میگن مجید جان، پژو جلو چشم منه، میگه اِ شوخیت گرفته؟ اَه، میگم بردن، حالا منم چشام گرد شده بود، میگم اِ من کار دارم تو شوخیت گرفته، بعد فهمیدم اثرات سکسکه است. آقا هول شده اسم ماشینارو اشتباه میگه. بعدم میگه فردا که با ماشینت نمیتونی بری دانشگاه، ماشین منم که نیست، امشب با آژانس برو. که کلاً این نشون میده که بابا جان ظاهراً رو گنج ندیده نشسته! (البته حالش سرجاش نبوده)، از ترسشم زنگ نزده به مامان گردال، چون اگه خدای نکرده این بلا سر یکی از ما میومد، شخصاً کل خونواده رو کچل مینمود. خلاصه تا شب اصلاً زنگ زد اونم کسی که تو روز ۶۰ بار زنگ میزنه!
شبم با خنده و یه حالت تدافعی اومده که یعنی اگه حرفیم بهم بزنین یه داد میزنم که خودتون حساب کار دستتون بیاد، مبادا به من بگین چرا حواسم نبوده! بگذریم حالا امروز من نرفتم دانشگاه،الان پدرجان داره کارای ماشینو میکنه که بلکه درش بیاره، منم در کمال تعجب همکاران در سر کار به سر میبرم.
امروزم خیلی نوشتم. اتفاقات روزمره است دیگه اگه شروع کنی یه عالمه میشه.