تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
دوشنبه 1388/01/31
ادامه پست پیدا کردن یک دوست قدیمی ...  
یادم میاد تو پست پیدا کردن یک دوست قدیمی، نوشتم که یکی از دوستامو که خودم گذاشته بودم کنار- بنا به دلایلی- پیدا کردم و با توجه به اینکه آدم خوبی بود دوباره ارتباطاتمون شروع شد.

البته لازم به ذکره که این دوست قدیمی آقا بود و تو همون زمان هم اعلام تمایل به ادامه ارتباط میکرد اما اون زمان من تو شرایطی بودم که اصلاً دوست نداشتم حتی یک نفر هم دور و برم باشه، چه برسه به اینکه یه آقا هم باشه.

بگذریم با پیدا کردن این دوستمون، دوباره ارتباطات از سر گرفته شد. من فکر نمیکردم که دوباره مثل قبل بخواد ابراز تمایل به برقراری درست و حسابی این رابطه داشته باشه، اینم بگم که این آقا واقعاً یک انسان خیلی خیلی خیلی برازنده است. طوری که اگه تو خیابون باهاش یک قدم بر میداشتی امکان نداشت که هر رهگذری که از کنارت رد میشه یه نگاهی به اوشون نندازه.

خلاصه با همه گله گذاریا و ناراحتیا از اتفاق اون دفعه، بازم همون جریانات شروع شد. منم حالت خنثی داشتم یعنی نه زیاد تمایل داشتم نه زیاد تمایل نداشتم به هر حال سپردمش به دست تقدیر و گفتم هر چه پیش آید خوش آید.

مدتی گذشت و با رفتارهای دقیقاً درست من(ارواح دلم)، ایشون بسیار بسیار بسیار اعتماد به نفسشون رفت بالا، حالا بگم یعنی چی ؟

اون زمان که من توسط یکی از دوستام با این آقا آشنا شدم، ایشون دیپلم بود و من هم دیپلم، اما حالا که دوباره همدیگرو دیدیم و رابطه جدید رو شروع کردیم، ایشون دیپلم بود بازم و من دانشجوی فوق لیسانس. اوشون وفتی شرایط رو به صورت کلی مورد بررسی قرار میداد، می دید که مشکلی وجود داره، هر چند که من اصلاً اینطور فکر نمیکردم. یعنی به نظرم نمیومد که تحصیلات یا تفاوتهای این چنینی میتونه دردسرساز باشه یا مایه اختلاف آدما. به نظر من آدما باید از نظر اخلاقی با هم جور  در بیان، چون پول و تحصیلات و ... همه اکتسابیه و میتونه به روز بشه یا به دست بیاد و تنها چیزی که هیچ وقت به صورت کلی تغییر نمیکنه اخلاق و ذات آدماست.

خلاصه ایشون همیشه فکر میکرد که کمبود داره نسبت به من. در مقابل من و تینگول هم به شدت بهش روحیه میدادیم، البته در لفافه چون هر دو تا خواهرا دوست نداشتیم که بهش بر بخوره و از اونجایی هم که حساس بود دردسر داشتیم.

در نهایت با این کارهای ما ایشون اعتماد به نفس پیدا کردن ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰، و روزی از روزها که من زنگ زدم بعد از مدتی سرد رفتار کردن، حسابی حال منو گرفت و هر چی دلش خواست به من گفت و نمیدونم چطوری گند زد به این رابطه، اون زمان خیلی ناراحت شدم چون تا به حال هیچ کسی همچین رفتاری رو با من نکرده بود و این اولین بار بود که یک نفر به خودش جرأت این کارو داده بود. من هم که تو یک اتفاق ناخواسته درگیر شده بود و شوکه شده بودم، هیچ عکس العملی نشون ندادم و گفتم باشه این رابطه از امروز قطعه و من رو دیگه نخواهی دید. جالب این بود که این کارارو چند روز بعد از روز تولدش کرد در حالی که من و تینگول یه جشن تولد درست و حسابیه ۳ نفره  هم براش گرفتیم و کلیم بهمون خوش گذشت. اما نمیدونم چطور شد که اینطوری رفتار کرد و این اتفاقات افتاد.

در جواب این کارش من هیچی نگفتم و خیلی منطقی برخورد کردم هر چند که اون هر کاری خواست کرد و هر چیم دلش خواست گفت اما من به روی خودم نیاوردم و خداحافظی کردم و تمام.

اولین روز عید دیدم که تلفنم زنگ خورد و یه شماره ایه که به طرفای خونه خودمون میخوره و من نمیشناسمش، بر داشتم دیدم یه آقاییه که باز هم من نمیشناسمش. اون هم تعجب کرد وقتی دید من نمیشناسمش و گفت من فلانی هستم. بععععععععله. خودش بود با دنیا شادی و خوشحالی زنگ زده بود که تبریک میگم سال نو رو و امیدوارم چنین باشه و چنان. در جواب فقط گفتم ممنون، سال نوی تو هم مبارک و امیدوارم برات سال خوبی باشه. کاری نداری؟ خداحافظ.

اینجا بود که تموم اون ناراحتی ای که اون روز با حرفاش برام درست کرده بود و حرصم داده بود و منم هیچی نگفته بودم خالی شد. خوشحالم که باز هم این آدم خودش زنگ زد، میدونم که فهمیده کارش خیلی اشتباه بوده اما به درک! آدمی که با توجه صادقانه، اینقدر احمقانه واکنش نشون میده و خودشو گم میکنه همون بهتر که گورشو گم کنه.

الان که فکر میکنم می بینم درست میگن که آدما باید از همه نظر به هم بیان و جنبه هم داشته باشن، چون اگه یه طرف قضیه باجنبه باشه و طرف دیگه بی جنبه، میشه همینی که شد و تعریف کردم.

یکشنبه 1388/01/30
طبقه بندی اعداد! ...  
داشتم کارمو میکردم که دیدم مامان گردال زنگ زد که این بچه وروجکای کلاس بغلی، اومدن معلمشونو دست انداختن که ما بعد از میلیارد چه واحدیو باید برای اندازه گیری بکار ببریم؟

معلم هم خیلی صادقانه گفته نمیدونم و می پرسم. اما خوب دیگه از اون جایی که بچه های امروز، مثل ما بچه های ساکت و مؤدبی نبودن معلمشونو کم دست نمیندازن!!!

خلاصه مامان گردال گفت که گردالی بپر سرچ کن ببین میشه این واحدارو پیدا کرد؟ یا نه؟

منم که فوضول، یک ساعت و نیمه دارم میگردم و نتیجه ای نمیگیرم. تازه فهمیدم که چقدر مسائل اینطوری هست که من اطلاعاتم توش کمه و این فینگیلیای فوضول از الان سراغشو میگیرن.

خلاصه بعد کلی گشتن فهمیدم که چنین است:

مدل امریکایی: هزار، میلیون، بیلیون، تریلیون، کوادریلیون، کوئینتیلیون.

مدل انگلیسی: هزار، میلیون، میلیارد، بیلیون، بیلیارد، تریلیون، تریلیارد.

که مدل ایرانی دقیقاً مثل مدل انگلیسی میمونه.

جلل الخالق به این پدرسوخته ها و هیهات به من بیسوات

 

یکشنبه 1388/01/30
از عید تا حالا ...  

سلام

باز طبق پست های قبل باید بگم که خیلی وقت بود میخواستم آپ کنم اما فرصت دست نمیداد. البته یه چیز دیگه هم بود. دیدین وقتی آدم یه عالمه مطلب تو ذهنشه و میخواد اونارو به یکی که خیلی وقته ندیده و براش مهمه عنوان کنه، اونوقت دقیقاً همون موقع دچار لکنت ذهن و زبان و کندی فهم و خیلی اتفاقای جالب دیگه میشه؟!!

الان من دقیقاً همون حالت رو دارم با این تفاوت که دچار هر نوع لکنتی که فکرشو بکنین شدم الاّ لکنت قلم.

طی این مدتی که نیومدم از قبل از عید تا حالا اتفاقات زیادی افتاده، توی عید از دومین روز رفتیم سراغ کار همیشگی یعنی همون ایرانگردیمون، خوشبختانه این تعطیلات یکی از بهترین زمانهای با هم بودن تو خونواده ماست. آخه ما هر سال میریم ایرانگردی، یعنی من و تینگول و مامان گردالو باباخان جانمان.

بابا خیلی آدم خوش سفریه و این باعث میشه مسافرت خیلی به آدم خوش بگذره و همیشه خاطرات خوبی از این روزها واسه ما بمونه. خلاصه گفتم که رفتیم سراغ کار هر ساله و سفرمون رو به جنوب شروع کردیم. از کاشان و نطنز و اصفهان و یاسوج و بگیر برو تا گچساران و اهواز و آبادان و .... جاده یاسوج واقعاً محشر کبراست که پیشنهاد میکنم کسایی که طبیعت رو حتی یه ذره هم دوست دارن حتماً یه سری به اونجا بزنن که یکی از بهترین جاهای دنیارو می بینن. اهواز و آبادان و خرمشهر هم که طبق معمول قشنگه و دوست داشتنی. تمام سفر ما از روز رفتن تا برگشتن 8 روز طول کشید و کلی جاتون خالی خوش گذشت.

از اونجا هم که اومدم با دوستام قرار گذاشتم که برم بیرون و همو ببینیم و بلافاصله 2 روز بعد از برگشتنمون از جنوب با یکی از دوستامون به صورت خانوادگی رفتیم شمال و 4 روزم اونجا بودیم که اونم جاتون خالی خیلی خوش گذشت. فقط یه بدی داشت و اونم این بود که یا بارون دیدیم یا برف و نتونستیم درست و حسابی کیف کنیم.

تا 15 فروردین هم طبق برنامه کاری شرکت تعطیل بودیم و حالشو بردیم، جوری که روز شنبه دلمون نمیخواست بیایم سر کار.

اما با همه اینا بازم کار شروع شد و روز از نو روزی از نو.....

از اونجایی که این ترم، ترم آخره، باید برای پایان نامه و مقاله اقدام کنم. چون ظاهراً اگه مقاله نداشته باشم نمره پایان نامم از 17 حساب میشه و من باید حسابی این ترم خودمو بکشم که نمراتم بالا بشه و بتونم دکترا رو هم بدون کنکور برم، البته اگه خدا بخواد و بشه.

به همین دلیل از همین حالا استرس گرفتم که چیکار کنم، از کجا شروع کنم، با کی صحبت کنم؟ و اینکه زبانم رو باید به حد آیلتز یا تافل برسونم چون ظاهراً شرط نمره داره. حالا یکی بیاد بگه من چیکار کنم با این همه کار.

توی شرکت هم یه پروژه تموم نشده یه کار دیگه انداختن گردنم که باید انجامش بدم اونم با یه سری اطلاعات ناقص و یه انبار شلوغ و داغون که خدا میدونه چطوری میخوام انجامش بدم، البته تا حدودی به نتیجه رسیدم ولی واقعاً تو طول کار تا همین حالاشم پدر مبارکم در اومده.

اما با همه اینا خدا رو شکر دنیا خوبه و به کامه.

هر روز که از خواب پا میشم احساس شادی میکنم البته فقط صبحا، چون تا یاد گرفتاریام می افتم حالم گرفته میشه و اساساً تپش قلب میگیرم و به پت پت می افتم.

به دنبال یه دکترای مالی (یا بازرگانی-مالی یا حسابداری) می گردم اگه کسی اطلاعاتی داشت و مضایقه نکرد ممنونش میشم.

شایدم خودتون اطلاعاتی در مورد اینکه کارم رو از کجا شروع کنم داشته باشین، پس منتظر یاری سبزتان هستم.

زیادی نوشتم، یه ذره حالت گزارش دهی شد، از بس که هر روز دارم 50 تا گزارش میدم، فکر میکنم اینجا رو هم رئیس رؤسا دارن میخونن. ببخشین سرتون درد اومد.

خوش باشین و شادکام.