البته لازم به ذکره که این دوست قدیمی آقا بود و تو همون زمان هم اعلام تمایل به ادامه ارتباط میکرد اما اون زمان من تو شرایطی بودم که اصلاً دوست نداشتم حتی یک نفر هم دور و برم باشه، چه برسه به اینکه یه آقا هم باشه.
بگذریم با پیدا کردن این دوستمون، دوباره ارتباطات از سر گرفته شد. من فکر نمیکردم که دوباره مثل قبل بخواد ابراز تمایل به برقراری درست و حسابی این رابطه داشته باشه، اینم بگم که این آقا واقعاً یک انسان خیلی خیلی خیلی برازنده است. طوری که اگه تو خیابون باهاش یک قدم بر میداشتی امکان نداشت که هر رهگذری که از کنارت رد میشه یه نگاهی به اوشون نندازه.
خلاصه با همه گله گذاریا و ناراحتیا از اتفاق اون دفعه، بازم همون جریانات شروع شد. منم حالت خنثی داشتم یعنی نه زیاد تمایل داشتم نه زیاد تمایل نداشتم به هر حال سپردمش به دست تقدیر و گفتم هر چه پیش آید خوش آید.
مدتی گذشت و با رفتارهای دقیقاً درست من(ارواح دلم)، ایشون بسیار بسیار بسیار اعتماد به نفسشون رفت بالا، حالا بگم یعنی چی ؟
اون زمان که من توسط یکی از دوستام با این آقا آشنا شدم، ایشون دیپلم بود و من هم دیپلم، اما حالا که دوباره همدیگرو دیدیم و رابطه جدید رو شروع کردیم، ایشون دیپلم بود بازم و من دانشجوی فوق لیسانس. اوشون وفتی شرایط رو به صورت کلی مورد بررسی قرار میداد، می دید که مشکلی وجود داره، هر چند که من اصلاً اینطور فکر نمیکردم. یعنی به نظرم نمیومد که تحصیلات یا تفاوتهای این چنینی میتونه دردسرساز باشه یا مایه اختلاف آدما. به نظر من آدما باید از نظر اخلاقی با هم جور در بیان، چون پول و تحصیلات و ... همه اکتسابیه و میتونه به روز بشه یا به دست بیاد و تنها چیزی که هیچ وقت به صورت کلی تغییر نمیکنه اخلاق و ذات آدماست.
خلاصه ایشون همیشه فکر میکرد که کمبود داره نسبت به من. در مقابل من و تینگول هم به شدت بهش روحیه میدادیم، البته در لفافه چون هر دو تا خواهرا دوست نداشتیم که بهش بر بخوره و از اونجایی هم که حساس بود دردسر داشتیم.
در نهایت با این کارهای ما ایشون اعتماد به نفس پیدا کردن ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰، و روزی از روزها که من زنگ زدم بعد از مدتی سرد رفتار کردن، حسابی حال منو گرفت و هر چی دلش خواست به من گفت و نمیدونم چطوری گند زد به این رابطه، اون زمان خیلی ناراحت شدم چون تا به حال هیچ کسی همچین رفتاری رو با من نکرده بود و این اولین بار بود که یک نفر به خودش جرأت این کارو داده بود. من هم که تو یک اتفاق ناخواسته درگیر شده بود و شوکه شده بودم، هیچ عکس العملی نشون ندادم و گفتم باشه این رابطه از امروز قطعه و من رو دیگه نخواهی دید. جالب این بود که این کارارو چند روز بعد از روز تولدش کرد در حالی که من و تینگول یه جشن تولد درست و حسابیه ۳ نفره هم براش گرفتیم و کلیم بهمون خوش گذشت. اما نمیدونم چطور شد که اینطوری رفتار کرد و این اتفاقات افتاد.
در جواب این کارش من هیچی نگفتم و خیلی منطقی برخورد کردم هر چند که اون هر کاری خواست کرد و هر چیم دلش خواست گفت اما من به روی خودم نیاوردم و خداحافظی کردم و تمام.
اولین روز عید دیدم که تلفنم زنگ خورد و یه شماره ایه که به طرفای خونه خودمون میخوره و من نمیشناسمش، بر داشتم دیدم یه آقاییه که باز هم من نمیشناسمش. اون هم تعجب کرد وقتی دید من نمیشناسمش و گفت من فلانی هستم. بععععععععله. خودش بود با دنیا شادی و خوشحالی زنگ زده بود که تبریک میگم سال نو رو و امیدوارم چنین باشه و چنان. در جواب فقط گفتم ممنون، سال نوی تو هم مبارک و امیدوارم برات سال خوبی باشه. کاری نداری؟ خداحافظ.
اینجا بود که تموم اون ناراحتی ای که اون روز با حرفاش برام درست کرده بود و حرصم داده بود و منم هیچی نگفته بودم خالی شد. خوشحالم که باز هم این آدم خودش زنگ زد، میدونم که فهمیده کارش خیلی اشتباه بوده اما به درک! آدمی که با توجه صادقانه، اینقدر احمقانه واکنش نشون میده و خودشو گم میکنه همون بهتر که گورشو گم کنه.
الان که فکر میکنم می بینم درست میگن که آدما باید از همه نظر به هم بیان و جنبه هم داشته باشن، چون اگه یه طرف قضیه باجنبه باشه و طرف دیگه بی جنبه، میشه همینی که شد و تعریف کردم.




