بالاخره اومدم با یه دنیا شادی و تازگی و خبر جدید
یکشنبه عقد ماکا بود و ما خودمون رو کشتوندیم. خیلی خوب بود. جای همه خالی. ایشالله قسمت همه بشه.
امروزم با تمام شلوغیاش درگیر درکردن چهارشنبه سوری (البته از نظر فکری) و مهمون بازیه شبیم. شرکت هم آخرین روز کاریه و منم دوست ندارم کار بکنم. فقط دلم میخواد زودتر این ساعتای کاری تموم بشه و برم دنبال خورده کاریای عید و بعدم یه سری بزنم به تجریش که هر سال عید خیلی خیلی خیلی قشنگ میشه.
نمیدونم چرا امسال با تمام خوبیاش، با این آخر سالی با اینکه خیلی خوشحالم اما یه غمی هم ته دلمه، علتش نمیدونم چیه؟ شاید خوشی زیاد! اما به هر حال امیدوارم بهتر بشم.
راستی دارم ماشین میخرم. مثل اینکه خدا داره یاری میکنه و مثل همیشه لطفش رو به بهترین وجه شامل حال من میکنه.
پیشاپیش حس می کنم سال آینده سال تحوله اساسی تو زندگی منه (این فکر کنم مثل جمله های اول سال بعد از در کردن توپ سال نوی رئیس رؤسای مملکت شد!).
اما امیدوارم واسه همه این تغییرات زیاد باشه و خوب. واسه خاتون و خاتونچه، واسه صمیم و علی که وبلاگشو میخونم و دوستشون دارم، واسه کاوه و ... خیلیایی دیگه هم هستن که دوست دارم اونها هم سال خوبی رو شروع کنن. به امید خدا.
پیشاپیش هم سال نو رو به همه تبریک میگم ![]()
![]()
امیدوارم همتون خوش باشین.
بای


