تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
یکشنبه 1387/09/17
ماجراي خواستگاري و بله برون همزمان ماكا ...  

روز خواستگاري بالاخره اومد، صبحش كه اونطوري شروع شد، عصرش هم بدو بدو از شركت اومدم و دسته گل سفارشي و گرفتم و با سرعت رفتم خونه، خونه اوضاع زياد خوب نبود. همه حالمون گرفته بود و الحق و والانصاف هم هيچ چيزي نميتونست حالمونو سر جاش بياره به جز يه جريان خوب و ساده خواستگاري.

همه با بيحوصلگي حاضر شديم و راه افتاديم و بدجورم افتاديم تو ترافيك، قرار بود ساعت ۶ اونجا باشيم اما ساعت ۷ رسيديم. زنگو زديم و رفتيم تو.

خونواده عروس تا ما رو ديدن اصلاً كاملاً قيافشون عوض شد، نميدونم شايد تصورشون اين نبود كه ما همچين آدمايي باشيم. يه خونواده گرم و صميمي و در عين حال بسيار ساده، تو اون جمع از طرف عروس گلمون فقط مريم و خواهرشو و مادرشو و پدرش حضور داشتن و ما هم كه ۵ نفري كامل ِكامل رفته بوديم. صحبتا گل انداخته بود و از در و ديوار حرف ميزديم. من و ماكا و تينگول با هم نشسته بوديم رو يه كاناپه و مريم گلي هم كنار من نشسته بود. همزمان پذيرايي هم ميكردن اما دقيقاً به صورت متضاد با ما. چون ما معمولاً تو مراسم خواستگاري شيريني نميزاريم اما اگرم بزاريم به خواستگار نميديم

مگر اينكه از آقاي خواستگار بس ناجوانمردانه خوشمان بياد اونوقت ديس شيريني رو به زور ميكنيم تو حلقش.

اما ظاهراً توي خونواده مريم گلي همچين رسمي وجود نداره و شيريني همون موقع تعارف ميشه اما در نهايت اگر خونواده عروس از خونواده داماد خوشش بياد، اونوقت شيريني اي كه خونواده داماد آوردن رو به اين نشونه، باز ميكنن و نوش جان.

حالا بگذريم، ما نشسته بوديم و ماكا شُرشُر عرق ميريخت و اخماشم به صورت كاملاً غير ارادي تو هم بود. ما و مريم گلي هم مدام بهش اشاره ميكرديم كه بابا باز كن اون اخم در قندونيو.

صحبتا ديگه كاملاً گل انداخته بود و باباي مريم گليم حسابي با بابا خان جان ما عياق (اياق؟) شده بود كه مامان گردال گفت بابا بيخيال خاطرات بشين بهتره از حرفاي مهم تر و اساسي تر صحبت كنيم كه براش دور هم جمع شديم.

همه آماده بودن انگار، چون بلافاصله رفتن سراغ اصل مطلب و بابا گفت كه ميتونه تا همين امروز ماكارو همه جوره تائيد بكنه اما از اين به بعدش رو نميدونه، تنها چيزي كه واضحه اينه كه ماكا پسره بسيار خوبيه و تا حالا مورد تائيد بابا، پدر مريم گلي هم اعلام نظري كرد و گفت كه بعله چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است!!! و اينطور شد كه بابا در ادامه حرفاش گفت كه ما اومديم با يه عالمه چك و چونه و به زورم كه شده مريم گليو دختر خودمون كنيم.

باباي مريم گلي هم گفت كه دختر مال شماست پسر مال ما. خلاصه اينطوري ييهو مامان گردالو جوّ گرفتو گفت خوب پس اگه اجازه بدين ما عروسمونو انتخاب كرديم. باباي مريم گلي هم گفت پس اگه موافقين به سلامتي اين دو تا جوون يه صلواتتتتتتتتتتتتتتت، همه صلوات فرستاديمو به صورت ضمني هم بعله رو گرفتيم ديگه. ضمنا باباي مريم گلي گفت كه از اينجا به بعد به خود شما خانوما بر ميگرده و من ديگه راجع به هيچ چيزي نظر خاصي ندارم. خودتون با هم توافق كنين.

مامان گردالم برگشت سمت مامان مريم گليو گفت شما اجازه ميدين راجع به مهر كردن و اين طور حرفا يه روز ديگه مزاحم بشيم كه اونم برگشت و گفت حالا صحبت كنين، اشكالي نداره! نهايتاً ما از ايشون خواستيم كه خودش مهريه رو تعيين كنه، اونم اصرار اصرار كه نه! خودتون بگين. اين وسط من برگشتم گفتم كه شما 2 تا عروس دارين كه قاعدتاً به همين دليل تجربتون از ما بيشتره، مامان مريم گلي هم گفت كه بعله ولي اگه بخوام اونطوري حساب كنم به ضرر شما ميشه!!!

خلاصه بعد كلي حرف زدن گفت كه عروس اولش كه مال 14 سال پيشه 250 تا سكه مهريه اش بوده و عروس جديدشون هم كه چند وقت ديگه عروسيشه 500 تا سكه، اما اينقدر سكه زياده و به ضرر شماست. اينجا بابا خان جان اومد وسط و گفت كه ما همون 500 رو قبول داريم، مامان گردال هم يه حج انداخت پشتش و اونا هم خيلي تعجب كردن و هم خوشحال شدن، چيزي كه بود، خونواده مريم گلي اصولاً خيلي خونواده ساكت و آروم و بسيار هم ساده هستند.

خلاصه منم جو گير به جاي صلوات يه شصت محكم زدم و همه رو به دست زدن وادار كردم. بابا خان جان با اجازه گرفتن از باباي مريم گلي پا شدن كله و پيشونيه مريم گليو مارچ كرد و باباي مريم گليم پا شد صورت ماكارو.

خلاصه اجازه گرفتيم و قرار شد چون اونا عيد غدير عروسي دارن ما هم عيد قربان بله برون كنيم.

در حال حاضر شادان و شنگولان هستيم، اما بسيار درگير، بالاخره به هر سختي بود اين ماكارو از خونه در كرديم و بسي خوشحال گشتيم، اميدوارم به اين زوديا هم عروسي بگيرن و ما رو از فيض عمه بودن مستفيض.

یکشنبه 1387/09/10
هيچ حالم خوش نيست .... ...  
بالاخره بعد از كلي كلنجار رفتن با ماكا واسه اينكه راضيش كنيم كه بريم خواستگاري مرمري، راضي شد كه امروز كه سالروز ازدواج حضرت علي و حضرت فاطمه است با ما بياد.

روز جمعه منو تينگول رفتيم گل سفارش داديم و كليم وسواس به خرج داديم، طوري كه صاحب گل فروشي ميخواست از دست ما دو تا گريه كنه. آخرش ديگه به جاي كلمات بله، بفرمائيد و كلمات محترمانه ديگه، در جواب حرفاي ما ميگفت ها؟!!! چي؟!!! خوبه!!!

ديروزم رفتم و شيريني خريدم چون فكر ميكردم كه ممكنه امروز وقت نكنم برم.

عصرم قراره ساعت ۶ به بعد بريم خونه مرمري و اگه خدا بخواد بعله رو بگيريم. اما .....

صبح با زنگ تلفن از خواب پريدم. هميشه از زنگ تلفن اين وقت صبح بدم مياد، چون حامل خبر خوشي نيست قاعدتاً، وگرنه همه ميدونن كه ساعت شش و نيم صبح مردم خوابن. گوشيو كه برداشتم ماكا بود، گفت گوشيو بده بابا! تعجب كردم گفتم بگو ببينم چي شده؟ گفت ماشينمو دزديدن!!!! به همين راحتي....

بدو بدو رفتيم اونجا و ديديم هيچ اثري از آثار خودروي مربوطه نيست و ماكا هم غمگين دم در ايستاده، از همون موقع درگير كاراي كلانتري و آگاهيو ... هستيم. به چندتا پاركينگ اون اطراف هم سر زديم اما هيچ كدوم ماشيني با مشخصات ماشين ما تحويل نگرفته بودن.

حالا امشب خواستگاري داريم، من خسته ام، ماكا داغونه، تينگول عصبيه، بابا اعصاب نداره، مامان گردالم نميدونه كه بدونيم واكنشش چيه؟

خدايا امشب رو هم به خير بگذرون.

سه شنبه 1387/09/05
گردالي جوان ميشود. هههههههههههي جواني.... ...  
ديروز زنگ زدم به دوستم، ميگم بزن به شبكه تي وي پرشيا، داره يه برنامه ميده كه توش آدماي مختلف از همه دنيا اومدن و دارن ونگ ميزنن، ميخوان خواننده بشن.ما كه مرديم از خنده، تو هم برو حال كن. 

ميگه تو كي هستي؟ تينگولي يا گردالي؟

ميگم زهر مار!!!! آخه مگه تينگول شماره تورو داره كه بخواد مستقيماً زنگ بزنه و بگه كدوم شبكه رو ببين؟

ميگه قربونت برم دوستم، آخه صدات خيلي جوون شده!!!

منم دندونام ريخته ميگم يعني چي؟

ميگه فكر كنم دو سه روزه خوش بهت گذشته ۷ سال جوون تر به نظر مياي؟؟؟؟

حالا اون پشت تلفن از كجا تغييراتو ديده خدا داند.

به هر حال حواستون باشه از اين به بعد گردالي ۲۲ ساله ميشود و قصد ازدواج هم ندارد.

یکشنبه 1387/09/03
پيدا كردن يك دوست قديمي ...  
۸ سال قبل......

تو بهترين دوست مني، تا حالا با هيچ كس اينقدر راحت نبودم و حرفاي دلمو بهش نگفته بودم. اميدوارم براي هميشه كنارم باشي.

 

۴ سال قبل (تو خيابون)......

جلومو گرفت و گفت ببخشيد من بهترين دوستمو گم كردم، خبري ازش ندارم، شما ميتونين كمكم كنين؟!!!

و من، نه، نه، نههههه

 

۴ ماه پيش (پونك).........

اتفاقي همديگرو ديديم. باز به روي خودم نياوردم ولي از ديدن قيافش كه خيلي هم عوض شده، متعجب شدم. اون هم يه چپ چپي نگاه كرد و راهشو عوض كرد. ميخواست بگه از ديدن من ناراحته. از اينكه گذاشتمش و رفتم و......

 

ديروز (باز هم پونك)........

رفته بودم با تينگول باجي خريد. حواسم به هيچ كس نبود و همينطور لاقيد داشتم به اطراف نگاه ميكردم. منظورم از اطراف، مغازه ها و فروشگاههاي اونجاست. يهو تينگول يه سقلمه مَشتي زد به پهلوم كه گوگوليه..... برق دوباره منو گرفت. اين بار ديگه محكم اومد سراغم و بهم گفت كه ميخواد با دوست قديميش ارتباط داشته باشه و من حق ندارم اينبار دوستيمو ازش دريغ كنم.

به ناچار پذيرفتم (البته خودمم دلم براش تنگ شده بود)، نتيجه يه صحبت ۳ ساعته شبانه بود و كلي گله گي از اين اينكه حقش نبود اينطوري باهاش رفتار كنم. حالا با هم آشتي كرديم. راستش از ديروز دارم به اين  فكر ميكنم كه دنيا خيلي كوچيكه مخصوصاً براي آدماي با معرفت. فقط وقتي بي معرفت باشي ميگي كي به كيه! بزار كار من پيش بره، بقيه به جهنم!!!

از ديروز حالم بهتره....