تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
سه شنبه 1387/08/28
اولين روز كاري در .... ...  
سلام  دوستام،

بالاخره با هر سختي بود اولين روز كاري گذشت و تموم شد. جو حاكم تو اين محيط خيلي سخت و خشنه. همه همكارا يا كارداني هستند يا ديپلم و تعداد افراد ليسانس هم كم نيست اما همگي رشته هاي نامرتبط. فوق ليسانس هم ۳-۴ نفر ميشن و من هم كه تو بخش مديريت هستم به شدت مايه حسادت. الان كه دارم مينويسم زدم به رگ بيخيالي و اصلاً به روي خودم نميارم كه اينا دارن پشت سرم حرف ميزنن و پچ پچ ميكنن و مدام هم ميگن كه اينو چرا آوردن اينجا كار كنه؟!!!

مديرمون هم كه همون مدير عامل قبليه منه، ديروز هر وقت از اتاقش ميومد بيرون يه لبخند دلگرم كننده ميزد و حاليم ميكرد كه بيخيال اين روزا ميگذره. منم كلي انرژي ميگرفتم.

آخه اينجا همه فكر ميكردن من اومدم كمك مسئول دفتر مديرعامل، اما وقتي مديرعامل اومد و به يكي از همكاران كه يه آقاي دكتره و بسيار هم جلف، گفت كه خانوم گردالي ليسانس بازرگاني است و نامردي هم نكرد و آخرش اضافه كرد كه فوق ليسانس بازرگاني مالي!!!! و قراره تو پروژه هاي كاريمون بهمون كمك كنه، ايشون خوشش نيومد، آخه به گمانم پيش خودش فكر كرده بود كه احتمالاً اين خانوم هم يا ديپلمه يا ديگه خيلي ِخيلي كه باشه فوق ديپلمه و مجبوره به من محل بزاره و احترام مضاعف، منم كه بچه پر رو وقتي ديدم جلف بازي در مياره و زل ميزنه تو تخم چشماي من، اصلاً انگار نه انگار كه ميبينمش و محلش نگذاشتم. اونم تا ديد اوضاع اينجوريه شروع كرد به پچ پچ با منشيا و همكاراي ديگه كه اين خانومو واسه چي آوردن، اه اه چه بد اخلاق و از اين حرفا، منم انگار نه انگار، نميخام به اين راحتي ميدونو خالي كنم و اتفاقي كه پيش ميتي كمان برام افتاد اينجا هم تكرار بشه.

واسه همين برام دعا كنين كه همه چي به خير و خوشي بگذره و كارا رو روال بيفته.

پ.ن.: الان اعلام شد بايد با جناب دكتر تا مدتي همكاري نزديك داشته باشم

فعلا باي

 

دوشنبه 1387/08/27
شروع به كار ...  
سلام دوستاي گلم

الان كه دارم اينجا رو به روز ميكنم، به حول و قوه الهي تو يكي از شركتهاي تابعه ايران خودرو ظاهرا مشغول به كار شدم.

چند روز پيش داشتم به دوستام ميگفتم كه اين همه درس بخونم كه چي؟!! آخرش هم معلوم نيست كه آيا بتونم درآمدي داشته باشم تو اين دنياي وانفسا و دوره بد بيكاري يا نه!

يكي از دوستام گفتم به اميد خدا و به خاطر اون دل ساده اي كه داري احتمالاً اين اتفاق ميفته و نبايد زياد نگران باشي. شب كه به خونه برگشتم ديدم كه يكي از همكاراي سابقم زنگ زده و خواسته كه خيلي فوري باهاش تماس بگيرم. وقتي بهش زنگ زدم گفت كه مديرعامل سابقم كه سمتي داره خواسته من هم برم و پيشش كار كنم.

اين شد كه دستي دستي و به خواست خدا منم شدم كارمند، البته مجدااً.

حالا اينجام، حوصله ام سر رفته و دلم كار ميخواد.

هميشه از روزاي اول كار به شدت بدم ميومده، به شدتاااا.