تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
دوشنبه 1387/07/29
خاطرات (2) ...  

خب سلام سلام دوستان گل

خیلی وقته آپ نکردم یعنی تقریبا از اول مهر، میخاستم آپ کنما اما اینقدر گرفتار بودم که دیدم بهتره این کارو به زمان بهتری موکول کنم.

اتفاقات زیادی هم برام افتاده، اولی و مهمترینش، این که واسه اون اراذل و اوباشی که خیلی خیلی خیلی نامردانه منو تو قم کتک کاری کردن (چون فقط اونا که نزدن، منم زدم اونم با موبایل!!!) حکم صادر شد.

البته بعد از آخرین جلسه که ما رفتیم دادگاه و حکمی صادر نشد (کلی تو جلسه دادگاه از دست آ خ و ن د منگل که قاضی هم بود حرص خوردم)، فهمیدیم که یک عدد جوراب هم در بین آقایان میخواسته نقش مهمی رو بازی کنه و اونم این بوده که اگه من صدام در اومد بره تو دهن بنده تا به اصطلاح هیس بشم، دیگه نرفتیم شهر خراب شده قم شایدم غم (این بهتره)، تا اینکه چند روز قبل تلفنی اعلام کردن که بههههههله، حکم مربوطه صادر شده و آقایان هر کدوم به 4 تا 5 سال حبس محکوم شدن. این از این.

 

من 5 شنبه­ها، حدود ساعت 4 از دانشگاه به سمت تهران حرکت میکنم، از اونجایی که این هفته خودم با ماشین نرفته بودم باید با دوستام میومدیم پلیس راه تا بلکه ماشینی، اتوبوسی، چیزی بیاد و اگر تو اون شلوغی تونستیم سوار ماشین بشیم. آخه این ترم تمام دانشجوهای ترم بالایی کارشناسی اومدن آخر هفته، بچه های مهندسی هم که هستن، کارشناسی ارشدام که هستن. پس ببینین که چقدر آدم میتونه از یه دانشگاه 7000 نفری تصمیم به اومدن به تهران رو داشته باشه.

هر اتوبوسی که میومد این پسرا ازش آویزون میشدن و نمیزاشتن که ما هم بریم جلو، ما هم دیدیم که اگه بخوایم بریم جلو ممکنه اون وسط مسطا له بشیم گفتیم فعلا میشینیم تا یه کم خلوت بشه، بعد راه میفتیم. یه یک ساعتی نشستیم که دیدیم نه بابا هر چی از این ور اتوبوسا میان و جمعیت کم میشه از اونورم جمعیت جدیدی اضافه میشه، خلاصه وضعیت همینطور بود تا این که دیدیم یه نی نی بوس (نمیدونم اسمش چیه فکر کنم همینه آخه نه مینی بوس بود نه ون بود) اومد و گفت 4500 میگیره ببره تهران-آرژانتین، ما دخترا هم بدو بدو وسایلمون رو جمع کردیم به رانندش گفتیم که ما 4000 تومن بیشتر نمیدیم اونم گفت باشه و رفتیم ته نی نی بوس.

پسرا هم که مقتصد، اصلاً تو دانشگاه خرج نمیکنن که! واسه 500 تومن چک و چونه میزدن و هی پیاده میشدن و هی سوار میشدن و خلاصه یه یک ساعتی هم اونجا گیر بودیم تا بالاخره با 20 نفر مسافر زورکی، راه افتادیم.

نزدیکیای قم یکی از مامورین زحمت کش نون حلال خور ر ا ه نما یی و را نن دگی اومدن و تو عوارضی قم گیر دادن که آقای راننده مجوز مسافر کُشی نداری پس جریمه!!!

یه یکربعی هم اونجا گیر بودیم که فهمیدیم مشکل خشکه بید. منظور آلبالو و برگه و اینا نیست منظور همون توممونه ببخشید تومنه.

اونجا هم مستر راننده مبلغی پیاده شد و ما رو برد اونور عوارضی و گفت حالا پولاتونو بدین، اینجا وسط راهه و من تهران پول نمیگیرم اینجا باید پول بدین، درست سر گردنه یاد آدم میفتاد. من گفتم بچه­ها پولو ندین از کجا معلوم وسط راه مارو پیاده نکنه، که بچه­ها الا و بلا پولو دادن و به منم گفتن نه بابا اینکاره نیست و پولو بده.

ما 4000 تومنو که دادیم دادِ یارو در اومد که نه! من گفتم 4500 و شما دارین حق خوری میکنین و من با این پول بیشتر از ترمینال جنوب نمی رم و یه یک ساعتی هم اونجا معطل شدیم (راننده گفته بود که سه ساعته مارو میبره تهران) و منم دعوا با راننده که مرد نیستی، تو خودت گفتی ما هم سوار شدیم، خلاصه گیر گیر تا اینکه قرار شد تهران پولو بهش بدیم، اما تا اونجا حرفی نزنیم فقط من گفتم حالا که اینقدر نامردی ایشالله که نتونی بخوری این پولو؟؟!!!، آقای راننده هم کلی غر غر کرد و رفت سوار شد و ما رو برد رستوران مهتاب تو 20 کیلومتری قم که نفسی تازه کنیم و چیزی بخوریم.

یه عده از پسرا موندن که مواظب وسایل باشن که مبادا راننده نامرد بازی در بیاره و راه بیفته با وسایل بره. ما هم رفتیم تجدید قوا و کلی به شکم خودمان رسیدیم و شاد و شنگول داشتیم میومدیم بیرون که یه سری از پسرا اومدن و گفتن که نرین ماشین خرابِس.

ما گفتیم اینا دارن چاخان میکنن که حرص ما مخصوص من یکیو در بیارن. به روی خودمون نیاوردیم و راه افتادیم به سمت ماشین که دیدیم بههههههههله چه روغنی از زیر ماشین راه افتاده، جناب راننده به شدت بنده رو چپ و چوله نگاه میکرد، آخه فک کنم من سق سیاه بازی در آورده بودم.

حالا اونجا اصلا ماشین نیست، ساعت 10 شب، 20 نفر مسافر، واویلاااااااا

راننده گفت که زنگ زده باباش براش آچار بیاره؟؟!!! تصور کنین خسیس نمیخواست زنگ بزنه امداد خودرو، زنگ زده بود باباش از محل سوار شدن ما آچار بیاره که اونم 2 ساعتی طول میکشید. خلاصه منم هی بابا خان جان زنگ پیچم کرده که کجائین؟ میترسم بهشون بگم چی شده نگران بشن، هی میگم ما اومدیم یه چیزی بخوریم راه بیفتیم، هنوز مسافرا سوار نشدن، ..... آخرشم گفتم بابا ماشین خرابه دارن درستش میکنن.

یه نیم ساعتی هم اونجا معطل شدیم (فکر کنم از 3 ساعت قول راننده گذشت، نه؟). آخرش من کولمو برداشتم و اومدم بیرون که مگه اشکال ذهنی داریم میریم سوار یه ماشین دیگه میشیم و به راننده گفتم که پول منو بده، همه هم تقریبا پشت منو گرفتن و پیاده شدن. حالا جالب بود راننده میگغت صف بشین بشمرم پولتونو بدم.

دیگه بد داشتم قاطی میکردم که یارو بدو بدو پول منو داد و بقیه رو هم همینطور و رفتیم که سوار ماشین دیگه ای بشیم......

با بدبختی یه اتوبوس پیدا کردیم که گفت 20 تا جا داره اما 12 تا جا داشت. ما هم که دیدیم چاره ای نیست رو هم روهم نشستیم یعنی مثلا ما 7 تا خانوم رو 4 تا صندلی ته اتوبوس نشستیم پسرا هم یا رو پاگرد یا روی پای هم یا کنار راننده و خلاصه بساطی بود، تا تهران هم مخ مسافرا رو ترکوندیم و کلیم خندیدیم و 12 رسیدیم به سلامتی تهران ، آخ بوی دود، آخ بوی شلوغی..............

 

پنجشنبه 1387/07/04
اول مهرماه ...  

سلام

هر سال اول مهر که میشه، همون خاطرات اولین سالی که به مدرسه رفتم برام تداعی میشه، با این تفاوت که الان اصلاً دلم نمیخوام تو اون دوران میبودم. نه به خاطر اینکه از درس خوندن بدم بیاد نه! فقط وقتی فکر میکنم دوباره باید این همه راهو با همه خستگیها و سختیهاش دوباره طی کنم، به غلط کردن میفتم.

برای کلاس اول حسابی خرید کرده بودم، کیف صورتی، کفش قشنگ، دفترای رنگ و وارنگ (همون دفترای تیره رنگ جلد پلاستیکی معروف اما از همه رنگش)، مانتوی قهوه ای(!) که رنگی بود که اون سالها بیشتر هم سن و سالهای من میپوشیدن چون به خاطر جو حاکم، دانش آموز فقط و فقط باید رنگهای تیره تو مدارس میپوشید اونم با جورابهای تیره(!)، خلاصه خیالم از این چیزا راحت بود.

با همه اینا از شب قبلش خوابم نمیومد. یه حس هیجان آمیخته با ترس و البته ج ی ش داشتم. تا صبح 150 بار رفتم دستشویی اونم نه واسه آروم شدن فقط واسه اینکه یکی رو هم بیدار کنم و کنارم تو این شب بیداری اجباری باشه.

صبح از ساعت 6 آماده شدم. قرار بود مامانم منو با خودش ببره مدرسه. اونها هم میترسیدن که مثل بچه های دیگه که مدام در حال گریه بودن و جیغ و داد میکردن من هم همونطور رفتار کنم و با توجه به روحیات من که یه بچه شر، جیغ جیغو و البته یه کمی زیادی قد بودم منتظر همین اتفاق بودن. خلاصه پا شدم حاضر شدم اما مقنعه ام آماده نبود و مادر بزرگم که اون موقع ها خیاطی داشت و خیاطیش هم تو پارکینگ خونه بود و که یه در مجزا داشت، مشغول دوختنش بود. رفتم پائین پیشش و نشستم تا مقنعه رو بدوزه. تو این فاصله هم مامان گردال هی میومد و میرفت و وسایل منو چک میکرد، سر تا پامو نگاه میکرد که همه چی مرتب باشه و تغذیه بود که برام میگذاشت. مقنعه ام که آماده شد پوشیدمش و از در پارکینگ به اعتماد یه بار رفتن به مدرسه و ثبت نام و اینکه دیگه راهو بلدم راهمو کشیدم به سمت مدرسه. البته نه اینکه فاصله مدرسه با خونه زیاد باشه نه، اما برای بچه ای به سن و سال من که نسبت به سنش خیلی هم ریزه میزه بود این راهو تنهایی رفتن سخت بود و امکان نداشت که اگه کسی دیگه غیر من بود به این فکر بیفته.

خلاصه راه افتادم و رفتم تا در مدرسه. در مدرسه رو بسته بودن که مبادا بچه ای از مدرسه در بره و اتفاقی براش بیفته و پدر و مادرا هم همون دم در بچه ها رو تحویل میدادن و میرفتن سراغ کارشون.

در زدم و بابای مدرسه که یه آقای گردالوی لپ گلی هم بود درو باز کرد و با خنده گفت فسقلی تنها اومدی؟ بدو بدو بیا تو. رفتم توی مدرسه و دیدم که چه واویلاییه یکی جیغ میزنه و گوله گوله اشک میریزه، یکی دماغش آویزونه، یکی داره ناخون میخوره خلاصه محشر کبرا بود. منم از هیجان زیادی با چشمای گرد داشتم به این صحنه ها نگاه میکردم و از کنار صندلی بابای مدرسه هم جم نمیخوردم.

از اون طرف مامان گردال اومده بود پائین که مامان جان، این گردالیه کجاست؟ اونم گفته بود که من فکر کردم تو بردیش مدرسه، خلاصه همه به هول و ولا افتاده بودن، همه جا رو گشته بودن تو خونه و دیده بودن که نه از گردالی خبری نیست! مامان گردال به خیال اینکه ممکنه مثل همیشه رفته باشم سوپر سر کوچه، دوئیده بود سر کوچه و از صاحب سوپر پرسیده بود که گردالی اومد اینجا؟ اونم گفته بود که نه امروز ندیدمش! خلاصه بلوایی به پا شده بود که بچه رو دزدیدن. چون اون زمانا اصلاً مارو زیاد نمیفرستادن بیرون، اوضاع یه طوری بود که بچه دزدی زیاد میشد حداقل تو محل ما.

خلاصه مامان گردال هراسون و بدو بدو به سمت مدرسه میاد که نکنه این بچه تخس خودش راهشو کشیده رفته مدرسه از طرفی هم فکر میکرده که احتمال این کار 1% بیشتر نیست و احتمالاً بچه گم شده یا بلایی سرش اومده!

منم بیخیال (ظاهراً) کنار بابا وایساده بودم و مقنعه ام رو هم کرده بودم تو دهنم و داشتم گاز گازش میکردم و هیجانم رو خالی میکردم که دیدم یکی داره محکم در مدرسه رو میزنه. بابای مدرسه درو باز کرد و گفت چی شده خانوم؟ مامان گردال گفت بچه ام رو میخواستم بیارم مدرسه، دیدم نیست گفتم شاید خودش تنها اومده؟!!

بابای مدرسه یه کم فکر کرده مثل اینکه و گفته والا از صبح تا حالا یه بچه داشتیم که خودش تنها اومده و الانم از کنار من جُم نمیخوره و چسبیده به صندلیه من!!

مامان گردال یه نگاه به تو انداخت و حالا هم خنده اش گرفته و هم حرصش از این همه پُر رو بودن من در اومده بود، اومد جلو و بوسم کرد و گفت: پدر سوخته، ترسیدم که از شرت راحت شده باشم......

همون موقع، دختر همسایمون که اون موقع پنجم بود و نمیدونم چرا به چشم من خیلی بزرگ میومد، اومد و دستم رو گرفت و برد تو صف کلاس اولیها و این شد خاطره روز اول مهر من.

نه ترسی و نه گریه ای و خلاصه به یاد موندنی.

شاید از همون اول همین کارم باعث شد که پدر و مادرم بدونن من خیلی بچه مستقلی میشم و تو خیلی از موارد دست منو باز بگذارن و بهم اعتماد داشته باشن. نمیدونم اما هر چی بود خیلی شیرین بود.

بای