تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
یکشنبه 1387/06/24
خانوما رو عشقـــــــه! ...  

شب عید بود. ساعت حدود 8 شب و خیابونا هم خیلی شلوغ بود. برای خرید یه سری وسایل برای ماشین رفته بودم خیابون ستارخان و جلوی مغازه­های لوازم یدکی و دزدگیر فروشیا وایساده بودم و خرید میکردم. یکی از وسایلی که خریداری کردم رو باید فروشنده میاورد و توی ماشین نصب میکرد. بعد از تموم شدن کارش خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم که برم دنبال بابا خان جان که دیدم ماشین مرده، دیگه نفس نمیکشه. واقعاً عینهو یه مرده شده بود و اصلاً برق نداشت.

زنگ زدم به بابا خان جان که گفت تو جلسه است و زنگ بزنم به امداد خودرو، خلاصه امداد خودرو اومد و گفت که اشکال از فیوزا بوده که تق و لق شده و یه کم دستکاری کرد و خلاصه ماشین درست شد. از اونجایی که همیشه کارای تعمیراتی ماشین رو من باید ببرم و انجام بدم و تو این کارا هم یه کم فضولم، به آقاهه گفتم میشه به من هم یاد بدین که اونم دقیقاً برام توضیح داد و منم یات گرفتم. آخر کار هم گفت ممکنه از سرباتریهای ماشین هم باشه که وقتی شل بشه ماشین میمیره و برقی نداره.

از اون جریان گذشت تا چند وقت پیش. شب ساعت حدود 10 بود که بابا اومد و گفت که ماشین بنزین نداره و برم بنزین بزنم. منو و تینگول باجی هم آماده شدیم و رفتیم پمپ بنزین دم خونمون. این پمپ بنزینه یه بدی داره و اونم اینه که مسئولین پمپهاش همه پدر سوختن. یعنی اگه یه خانوم مثل همیشه بیاد و بگه برام بنزین بزن و خودش از ماشین پیاده نشه، اون آقا بلافاصله از خانومه علاوه بر پول بنزین، حدود 1000 تومان پول میگیره. من یه بار این بلا سرم اومده بود و چون تو جایگاهای دیگه به میل خودم پول میدادم و معمولاً هم 500 تومان بیشتر نمیشد و اینجا بحث زورگیری بود، حرصم در میومد و به خاطر همین همیشه خودم بنزین میزنم.

وقتی نوبت من رسید خواستم از ماشین پیاده بشم مسئول پمپ بهم گفت خانوم کارت بنزینتو بده بزنم گفتم نه! خودم میزنم. یارو یه اخم و تَخمی کرد و یه اَه و اوهی گفت و رفت اونور، خلاصه بنزین زدم و پولم حساب کردم و اومدم که برم که دیدم ماشین مـــُرده، حالا پشت سر من هم یه پراید بود که 2 تا پسر جوون هم سن و سال خودم توش بودن و بوق میزدن که برو، به مسئول پمپ گفتم آقا ماشین من برق نداره کمک میکنی هُلش بدیم بیرون جایگاه، با خنده مسخره گفت نه! من کمرم درد میکنه، دیسکم عود کرده، نمیکنم.

حرصم در اومد، فهمیدم که میخواد اذیت کنه، گفتم باشه حالا که اینطوره همینجا درستش میکنم. حالا میترسیدم ایراد اونی نباشه که قبلاً بوده و ضابع بشم. خلاصه پیاده شدم و به راننده پشتی گفتم ماشین ایراد داره وایسا الان میرم. اونم پیاده شد و اومد ببینه چی شده؟ کاپوتو زدم بالا و فیوزارو جابه جا کردم که تینگول باجی گفت ماشین هنوز درست نشده، پسره هم وایساده بود داشت نگاه میکرد و گفت چی شده گفتم فکر میکنم مشکل اینه، خلاصه سرباتریارو سفت کردم و تینگول گفت ماشین درست شد.

خلاصه بگم کاپوت ماشینو بستم و  حالا 2 ردیف اینور ماشین و دو ردیف اونور ماشین همه آقایون وایسادن دارن نگاه میکنن که الان خانومه ضایع میشه و میخندیم. تو همون حین مسئول پمپ با مسخره گفت آقا بیاین این ماشینو هول بدیم راهو بند آورده، بهش گفتم نمیخواد درست شد. یارو چشاش گرد شد. یه آقای مسنی دقیقاً ردیف بغلیم وایساده بود و گفت خانوم مشکل چی بود که درست شد؟ بهش گفتم سرباتری شل بوده، یارو یهو داد زد: ایول خانوم، خانوما رو عشقـــــه و دست و سوت و اونایی هم که داشتن نگاه میکردن همه همراهی کردن و کلی برام دست زدن. سوار ماشین شدم و به مسئول جایگاه که داشت عین بز منو نگاه میکرد گفتم بپا دیسکت نزنه بیرون!

کلی خندیدیمو راه افتادیم به سمت خونه. منظورم اینه که ما خانوما خودمون اگه بخوایم میتونیم از صد تا مردی که خیرشون به خانوما نمیرسه و بیشتر اوقات مارو مسخره میکنن جلوتر بزنیم. کارای فنی ماشین هم همیشه سخت نیست با یه کم سوال و دقت میشه روی بعضیارو کم کرد.

جمعه 1387/06/22
خاطرات (1) ...  

مادر بزرگم زن ساده­ای بود. هم ساده و هم دهن بین. اینقدر ساده بود که گاهی اوقات با محبتهای زیادیش خفه میشدی و گاهی اوقات هم با گفتن یک کلمه، چنان آتیشی به دلت میزد که کلی ازش میرنجیدی. اما وقتی میفهمید که رنجیدی میومد و سعی میکرد دلت رو به دست بیاره، یا با دادن یه بلوز و تاپ که خودش از تولیدیش برات میاورد یا می نشست و یواش یواش حرفو به اون روز و ساعتی میکشوند که باعث ناراحتیت شده و وقتی هم که تو با دلیل و منطق علت ناراحتیت رو توضیح میدادی، به آرامی گوش میکرد و خودش میفهمید که اشتباه کرده. البته خیلی وقتا هم میشد که مدتها بعد به اشتباهش پی ببره و همین باعث میشد که کدورتها گاهی طولانی تر بشه.

مادربزرگ و پدر بزرگم با خونواده ما زندگی میکردن(چون پدرم بزرگترین بچشون بود)، چیزی بیشتر از یه پدر بزرگ و مادربزرگ برامون به حساب میومدن. طوری که من همیشه به مادر بزرگم به زبون پدر و مادرم، میگفتم مامان و مامان گردال بیچاره رو هم همیشه به اسم کوچیک به زبون مادر بزرگ و پدر بزرگم صدا میکردم. الانم که مادر بزرگ خدا بیامرزم نیست هنوزم که هنوزه مامان گردالو به اسم کوچیک صدا میکنم.

از قضا یه نقطه اشتراکی هم بین من، مامان گردال و مادر بزرگم بود و اون هم این بود که هر سه تائیمون روز 15 مرداد به دنیا اومده بودیم یعنی سه تا آدم کله شق، مهربون و خودرای با هم یه جا زندگی میکردیم.

یادم میاد یه روز مادر بزرگم اومد به مامان گردال گفت برات یه گوشواره خیلی قشنگ دیدم که میخوام بخرم. اونقدر قشنگه که اگه ببینیش دیگه از گوشت درش نمیاری. مامان گردال هم تشکری کرد و گفت دستت درد نکنه، غافل از اینکه مامان بزرگ تا چند روز دیگه قصد خرید اون گوشوارۀ کذایی رو داره. یه روز عصر دیدیم مامان بزرگ دیر اومد خونه و خوشحال و خندون از در اومد تو که: آی مامان گردال نوه­ها بیا که به قولم وفا کردم و گوشواره قشنگه رو برات خریدم.

خلاصه مامان گردال هم براش یه چایی ریخت و رفت نشست پیشش و جعبه کادوپیچی شده گوشواره رو گرفت و بازش کرد. ما بچه فوضولا هم کلی ساکت نشسته بودیم که ببینیم مامان بزرگ چه گّلی زده به سر مامان گردال.

خلاصه جعبه کادوپیچی شده رو مامان گردال باز کرد و یهو چشماش گرد شد و گفت که دستت درد نکنه اما این چیچیه؟ من عمراً اینو گوشم نمیکنم و ... مامان بزرگ هم خیلی ناراحت شد و گفت مگه چشه؟ تقصیر منه که خواستم خوشحالت کنم و به سلیقه خودم برات گوشواره خریدم!!!! اصلاً حالا که اینطوره خودم اینارو گوشم میکنم و لذتش رو هم خودم میبرم!!!!!

قضیه از این قرار بود که مامان بزرگ خدابیامرز رفته بود یه گوشواره با شکل و شمایل مشابه زنگوله خریده بود که ما بچه­ها هم کلی بهش خندیدیم و به اونم خیلی بر خورد.عصبانیمامان گردال الحق و الانصاف همیشه سلیقه­اش تو خرید طلا بیست بود، هر وقت هم که خانومای فامیل جمع میشدن همه می نشستن و طلاهای اونو نگاه میکردن. هنوزم که هنوزه مامان گردال وقتی طلایی بخره همه خوششون میاد و هر چیزی رو هم نمی پسنده اما بیچاره پیرزن رفته بود و نمیدونم با کدوم سلیقه این تحفه ها رو خریده بود.

خلاصه اون گوشواره­هارو کرد گوشش و یه کم هم اَخم و تَخم کرد. حالا دیگه اگه راه میرفت یا کلشو تکون میداد صدا میکرد و ما هم کلی میخندیدیم که مامان بزرگه رفته چشم بازارو در آورده و زنگوله خریده.

این جریان گذشت اما مامان بزرگ کوتاه نیومد و گوشواره­ها همچنان تو گوشش بود. مامان بزرگ عادت داشت همیشه جلوی تلویزیون دراز میکشید و میگفت میخوام فیلم ببینم. بعد همینطور که داشت فیلم میدید مثلاً، یواش یواش چشماش بسته میشد و در حالیکه یه بالش زیر دستش و دستش هم زیر سرش بود دهنش باز میشد و فکر کنید چه صحنه­ای میشد، یه خانوم گرد و تپل که یه وری دراز کشیده و دهنش هم بازه و صورتشم کشیده شده و یه جفت زنگوله هم توی گوشش. یه شب که اینطوری خوابیده بود حرصم در اومد گفتم یعنی چی که این تا میاد جلو تلویزیون میخوابه الان کاری میکنم که خوابیدن جلو تلویزیون یادش بره!!!!

خلاصه رفتم از تو بالشم یه پر بزرگ در آوردم و اومدم آروم نشستم کنارش، دیدم بعله داره یواش یواش صدای خُر خُرش هم در میاد. خلاصه آروم پَر رو کردم تو گوشش، یه تکون کوچولو خورد و دوباره خرخر کرد، دوباره با عمق بیشتری پر رو کردم تو گوشش که بیچاره نمیدونم تو خواب چه فکری کرد و حساب کرد که نکنه سوسکه، ییهو بلند شد و حالا نزن کی بزن، هی زد تو گوش خودش و چنان محکم میزد که به فرض اگه سوسک هم اونجا بود اونم از اون بزرگاش، له و لورده میشد اما خوب جرأت هم نمیکرد چشماشو باز کنه و با همون چشمای بسته اینقدر زد تو گوش خودش که صورتش سرخه سرخ شد، زنگوله­ای هم که به گوشش بود اینقدر صدا کرد که نگو. از سوراخ گوشواره گوشش هم خون اومد، من که یکطرف ولو شده بودم و مرده بودم از خنده، بابا و مامان گردال هم که هیچی،  مامان بزرگ بیچاره چشاشو که باز کرد و دید که جریان از چه قراره کلی فحشم داد (اونم به ترکی) و تا دو ماهم دیگه جلو تلویزیون خوابش نمیبرد تا دوباره ترسش ریخت.

خدا بیامرزدش، الان که یادم میاد کلی دلم براش میسوزه و تنگ میشه. امشب داشتم براش یاسین میخوندم یادش افتادم. گفتم بیام یه کم از بلاهایی که سرش آوردم بنویسم.

خدا همه رفتگان رو بیامرزه.

بای

شنبه 1387/06/16
عقب موندم ...  

دیشب بیخوابی عجیبی زده بود به سرم، به کلی از وبلاگها سر زدم و در واقع کلی وبگردی کردم. داشتم فکر میکردم به اینکه چقدر کار نیمه تمام دارم که باید انجام بدم و انجام نمیدم.

  1. باید حتماً حتماً حتماً زبانم رو تقویت کنم.
  2. باید در مورد جواز آژانس هواپیمایی تحقیق کنم. البته احتمالاً باید یه جورایی جانباز باشم.
  3. حتماً باید با استادم صحبت کنم در مورد قولی که بابت یه کار تدریس داده بود.
  4. حتماً باید به کلاس ورزشی برم. خسته شدم از گردالی بودن (البته زیادم گردالی نیستما اما از بس این برنام 101 تن از مشاهیر هالیوودی رو که لاغر شدن دیدم دپرس شدم).
  5. قبل از مورد بالا باید یه شب افطاری با بچه­های دانشگاه بریم بیرون مهمونی.
  6. یه کم میخوام فعالیتم رو از نو شروع کنم و شیطنت هامو از سر بگیرم، خسته شدم از خانوم بودن و سنگین بودن. بابا من همش تازه 29 سالم شده اول گوگولی مگولی بودنمه.
  7. میخوام یه کتاب بنویسم و یه کتاب هم ترجمه کنم. (اشتباه نکنین وبلاگ گردالیه جوگیر شده است نه دکتر روستا).
  8. باید یه کم مطالعه­ام رو بیشتر کنم تا اطلاعاتم بیشتر بشه. کمبود اطلاعات دارم یه ریزه.
  9. دست آخر هم باید حتماً برم یه کم خودمو خجالت بدم و برای خودم لباس بخرم. تیپ اسپرت هم به نظرم بد نیست.
  10. یادم رفت میخوام موهامم کوتاه کوتاه کنم.

چقدر ترتیب و چقدر سیر منطقی داره کارام از درس و زبان رسیدم به تیپ. حتماً که اجرا میشه حتماً.

جمعه 1387/06/15
وای از دست این بزرگترا! ...  

هیچوقت نفهمیدم که چرا بزرگترها، تا وقتی بچه­ای و هنوز از آب و گل در نیومدی یعنی هنوز به دبیرستان نرسیدی با هم خوب هستن و بعد که دیپلمت رو گرفتی و به فکر درس و دانشگاه افتادی، شروع میکنن به رقابت و این رقابت یا در مورد رشته تحصیلی بچه­هاشون اتفاق میفته یا در زمان ورود یه فرد جدید به عنوان عروس یا داماد برای هر کدوم از بچه­ها.

واقعیتش اینه که دیگه تو این حالت رقابت نمیشه اسمش رو گذاشت بلکه دیگه اینجا تبدیل میشه به چشم و هم چشمی.

تو زمان انتخاب رشته برای ادامه تحصیل، حداقل تو خونواده ما که نوه­های بزرگ خاندانمون (!) بودیم در مورد ماکا که از اول با خوشحالیه احتمالی بقیه و ناراحتی شدید بابا و مامان گردال، همراه بود چون اون اعلام کرد که قصد درس خوندن نداره و میخواد بلافاصله بعد از دیپلمش بره سراغ کار و بار، البته یکی از برنامه­های احتمالیش هم این بود که از ایران بره و جای دیگه ای زندگی کنه! جایی که این همه به جووناش گیر ندن و آزادی عمل داشته باشه. البته تو اون سالایی که ماکا تصمیمش رو اعلام کرد اینکه درس نخونه و فقط دیپلم داشته باشه زیاد هم بدک نبود اما خوب بابا و مامان گردال هم برای اولین نوه خونواده پدری، که اتفاقاً پسر خودشون بود نقشه­های زیادی کشیده بودن و دوست داشتن طبق نظر اونا تصمیم گیری بشه که خوب ماکا هم کوتاه نیومد و آخرشم نتیجه همونی شد که خودش خواست.

یعنی یه دوسالی از ایران رفت و دست آخر هم زمانی که پاس اروپاییش رو با کلی خواهش و تمنا و خرج اضافی، بابا از طریق یکی از دوستاش جور کرد و رسید پای پرواز، اعلام کرد که خیر! خر ما از   کُرّگی دم نداشت و من نمیتونم اینجا بیرون از ایران زندگی کنم و میخوام بر گردم. هر چی هم ما گفتیم که الا و بلا ما این همه خرج کردیم دیگه آخر سختیه نیا، به خرجش نرفت که نرفت. این شد که یه روز صبح دیدیم زنگ زده که من از مرز ترکیه رد شدم و تو ایرانم! و این یعنی همه خرجای بابا برای ماکا، دود شد و رفت هوا.

اما باز هم خدا رو شکر. الان تو کارش آدم موفق و صاحب فنّی شده و دیگه کم کم هم داره مزدوج میشه.

موقع انتخاب رشته دبیرستانی من هم که شد بابا پاشو کرد تو یه کفش که نمیزارم بری رشته هنری و باید بری سراغ پزشکی که اون روزا بحثش داغ داغ بود. من تواناییش رو داشتم اما از اونجایی که همیشه آدم لجبازی بودم و دوست داشتم خودم در مورد خودم تصمیم بگیرم و حرف زورکی به خوردم نمیرفت گیر دادم که من به هنر علاقه دارم. البته واقعاً هم همینطور بود و عشق هنر و هنرنمایی بودم. دوست داشتم رشته نقاشی رو ادامه بدم. چون چند باری هم نقاشیم تو مقاطع مختلف مقام آورده بود، از طرفی هم کار طراحی لباس رو با اون سن کم انجام میدادم (که اون رو هم به صورت تجربی از بابام یاد گرفته بودم)، فکر میکردم تو این رشته خیلی موفق میشم. اما نتیجه این شد که بابا گیر داد به تجربی منم به هنر، این وسط دیدم نه میذارن من برم هنر نه دلم میاد برم پزشکی و حرف بزرگترام بشه، زدم به بیخیالی و گفتم اصلاً میرم ریاضی!!!

نتیجه این شد که رشته دبیرستانم شد ریاضی و الحق که خوبم درس میخوندم به عشق این که برم رشته معماری.

سال اول معماری قبول نشدم سال دوم هم دیگه رفته بودم سر کار و پشتم حسابی باد خورده بود اما رشته علوم آزمایشگاهی قبول شدم. فکرشو بکنین یه رشته تجربی قبول شده بودم که نرفتم. کلاً یه چند سالی رشته هایی رو قبول شدم که برای هر کدوم بهانه آوردم و نرفتم. یکیش تجربی بود یکیش شهرستان، یکیشم دوست نداشتم. نهایتاً دیگه کنکور ندادم. گفتم من که قبول نمیشم و ارادۀ یکسال سختی کشیدن و درس خوندن مداوم رو هم ندارم و نمیتونم از شیطنت دست بکشم، پس بیخیال!!!

اما بعد از هشت سال که از دیپلمم گذشت، یه روز دیدم مدیرعاملم که خانومش فوق لیسانس بازرگانی بود برام یه دفترچه خریده که بیا خانوم گردالی، این دفترچه، به نظر من شما با توجه به خصوصیات اخلاقیتون، رشته مدیریت باید براتون جالب باشه و مناسب، لذا طی مذاکراتی که با خانومم داشتم به این نتیجه رسیدم که باید امتحان بدی و شانست رو بسنجی. نهایتاً خودشون دفترچه رو پر کردن و فرستادن رفت و منم یه روز رفتم امتحان دادم و اولش شیراز قبول شدم که نرفتم و سال بعدش هم دانشگاه خودم قبول شدم که خوب چون فاصله اش با تهران کم بود تصمیم گرفتم که برم و ادامه تحصیل بدم!!!!

بعله الکی الکی شدم گردالی خانوم دانشجوی رشته مدیریت. اونم زمانی که هیچکس فکر نمیکرد من حتی امتحان بدم چه برسه به اینکه قبول بشم.

روزی که قبول شدم مامان گردال گفت یکی از غصه هام کم شد. الانم که میدونین دارم خدا بخواد فوق رو تموم میکنم.

رسید نوبت تینگول باجی که اونم نه گذاشت و نه ورداشت ییهویی رشته معماری قبول شد که واقعاً هم ترکوند.

حالا بحث داغ این روزای فامیل اینه که نباید بیش از این وقت رو تلف کنم. دیگه دارم ترشیده میشم (یاد وبلاگ دختر ترشیده افتادم). فلانی و فلانی و فلانی همه رفتن سر خونه و زندگیشون و من موندم و حوضم. اون موقع ها همه فکر میکردن چون من قبول نشدم دانشگاه اولین کسی که ازدواج میکنه منم، راستش موقعیتش هم خیلی پیش اومد اما نشد. حالا که درس میخونم می بینم دوست دارم دکترا رو هم امتحان کنم ببینم از پسش بر میام یا نه؟ اما جدیداً مامان گردال با دیدن اینکه همه هم سن و سالام و هم بازیام رفتن سر خونه و زندگیشون بهم گیر داده که بعد از پایان نامه شوهرررررررررررررررررر. اما واقعاً میخوام شانسم و ارادم رو امتحان کنم.

حالا همه نشستن و با دیدن تازه عروس و دامادها، بحثشون شده آیند زندگانی من. اما خودم میدونم که این بار هم مثل اینکه افتادم رو دنده لج.

 

جمعه 1387/06/15
مهمونی اول ماه رمضون ...  

سلام

نماز و روزه هاتون قبول باشه دوستای خوبم.

امیدوارم حال همه خوب باشه و این روزها هم بهتون خوش بگذره.

هر سال روز اول ماه رمضون، ما طبق یه سنت قدیمی و به خاطر اینکه تقریباً پدرم بزرگ خانواده محسوب میشه همه اهل فامیل رو دور هم جمع میکنه و اولین افطار توی خونه ما انجام میشه. البته چند سالیه که این مراسم یادبودی برای مادربزرگمه و غذایی هم که داده میشه در واقع خیراتی برای اون مرحومه به حساب میاد.

امسال هم این مراسم با حضور حدود 50 نفر از افراد فامیل که توشون کسانی با سن بزرگتر از پدر من هم بودند، برگزار شد.

مهمونی در عین اینکه خیلی سخت و پر از خورده کاریه، اما چون باعث جمع شدن فامیل میشه، مورد علاقه منه.

البته به معنای واقعی کلمه پدرم در میاد. مامان گردال معمولاً دوست نداره تو این مواقع زیاد آشپزخونه رو شلوغ کنه و اطرافیان رو هم درگیر مرتب کردن، به همین خاطر همه تمیزکاریا می­مونه واسه روز بعد و البته که گردال خانوم بیچاره باید جور بکشه و تقریباً بیشتر کارارو بکنه، اما از اونجایی که این دست مهمونیا منو یاد دوران بچگی میندازه، یاد دورانی که مامان بزرگم با خواهرای شیطونش جمع میشدن تو خونمون و آی میگفتن و میخندیدن، چون همیشه بساطمون به همین صورت بود بچه­های خواهرا هم حتماً خودشون رو میرسوندن و  بازی ما نوه فینگیلیا هم جور و به راه بود و در کنار شیطنتهامون هم از خاطرات بزرگترامون لذت میبردیم، برا همین اون دوران خیلی خاطرات خوشی برام داشت.

حالا از اون جمع خواهرا، فقط همین دور هم جمع شدن بچه­ها و نوه­هاشون تو اول ماه رمضون هر سال مونده، مادر بزرگم و یکی از خواهراش به رحمت خدا رفتن، یه خواهرشونم پارکینسون داره و نمیتونه از جاش بلند بشه اما بیچاره فکرش هنوز هم خوب کار میکنه و یاد اون دوران هم همیشه باهاشه یه خواهر دیگه مادربزرگم هم که کهولت سن داره و توی تبریز زندگی میکنه و اومدن به تهران هم خیلی براش سخته.

مادربزرگم شاید پیرزن ساده­ای بود که گاهی اوقات با همین سادگیش اعصاب آدم رو خورد میکرد و حرص آدم رو در میاورد اما هنوزم که هنوزه دلم گاهی وقتا واسش سخت تنگ میشه.

نمیدونم چرا اینا رو گفتم. فکر کنم دوست داشتم اون دوران رو دوباره تجربه کنم. کاش واقعاً میشد. خدا همه رفتگان رو بیامرزه.

یکی از خوبیهای این ماه هم اینه که میتونه بهانه ای باشه برای جمع شدنایی که آدمارو یاد خاطرات خوبشون میندازه، یاد آدمایی که رفتن و نیستن و بعضی وقتا باعث حسرت خوردن عزیزاشون میشن.

بیاین قدر هم رو بیشتر بدونیم.

مخصوصاً تو این حال و هوای ماه رمضون.

دوشنبه 1387/06/11
ماه رمضون ...  

شنبه 1387/06/09
غیبت نامه (3) ...  

به خاطر همین سریع زنگ زدم به بابای بیچاره که گویا خواب بود و گفتم که چند نفر میخواستن منو به زور سوار ماشین کنن و ببرن. دیگه خودتون میتونید تصور کنید که بابام چه حالی داشته وقتی با زنگ تلفن اینچنینی از خواب پریده، فقط فریاد میزد که چی شده، کِی؟ دیگه نتونستم حرف بزنم و گوشی رو دادم به افسر نگهبان اونجا که با بابا حرف بزنه. اینقدر ترسیده بودم که تمام سلولهای تنم میلرزید. به زور منو نشوندن رو صندلی و یه لیوان آب هم به خوردم دادن تا حالم سرجا بیاد. تا زمانی که بابا داشت با افسر نگهبان صحبت میکرد مردک فریاد میزد که آره خواهرمه و ... اما وقتی پدرم به افسر نگهبان گفت که من پسرم اینجا تو خونه است و مردک دروغ میگه و همین حالا میاد ق م که ببینه جریان چیه و پسرش چه شکلیه!! بلافاصله مردک حرفش رو عوض کرد و گفت که نه آقا من اصلاً این خانوم رو نمیشناسم و دو سالی هست که سکته مغزی کردم و مشکل پیدا کردم. پرونده پزشکی دارم و این آقای جوون (یعنی همون هم دانشگاهیم) مزاحم خانووم شده بود و من قصدم خیر بوده و میخواستم کمکی کرده باشم. افسر نگهبان هم نامردی نکرد و یدونه کشیده زد تو گوشش که چهارستون بدنش لرزید و به گ.....ه خوردن افتاد.

همون موقع زنگ زدن کلانتری و یه ماشین اومد که مارو ببره. حالا من از ترسم دست به دامن هم دانشگاهیم شده بودم که تو رو خدا تو نرو، تا پدرم بیاد اینجا بمون. اونم مردونگی کرد و تا آخرش وایساد و همراهم بود و با ما هم اومد تهران.

خلاصه که توی کلانتری یارو به کل منکر ماجرا شد. البته قبل از سوار شدنمون تو ماشین کلانتری، همون مرد مسنه تو همون جمع میگفت خانوم این بیچاره تعادل روحی نداره! روانیه! بیخود گیرش ننداز! تو اون زمان به خاطر شرایط بدی که داشتم اصلاً حواسم نبود که به مامورا بگم اینم بوده اما بعدش گیرش انداختم.

رفتیم کلانتری تو اونجا کلی زدنش که من اومدم بیرون. مامور کلانتری اول به من گفتن بهتره شکایت نکنی چون تو ق م تا کَسی، کسیو نکشه قانونی اعمال نمیشه!!! اما من گفتم نه میخوام شکایت کنم. پدرم میاد خودش ترتیب قضایا رو میده. مامور کلانتری که ظاهراً ساعت کاریش تموم شده بود و میخواست بره خونه و من مایۀ دردسرش شده بودم، دید نمیشه و من ول کن نیستم اول هم دانشگاهیم رو از اونجا فرستاد بیرون، بعد هم گیر داد به من که این چه سر و وضعیه (جالب بود که من دقیقاٌ یه مانتوی مشکیه "میدی" پوشیده بودم، یه شلوار جین راسته، مقنعه، یه کتونی و کوله، دقیقاً تیپ دانشجویی اما لاک سفید زده بودم)، شما خودت مشکل منکراتی داری، معلوم نیست چرا 5 ساله دَرسِت طول کشیده، شماهائین که باعث میشین خونواده ها به دردسر بیفتن و ... منم که از جای دیگه عصبانی بودم ییهو رگ تُرکیم گل کرد و چشمام رو بستم و دهنم و وا کردم. بهش گفتم راست میگی ما مثل شما ق م ی ها  نیستیم که چادر سرمون کنیم زیرش لخت باشیم. راست میگی منم اگه مثل مادر خواهر شما مانتوی یه وجب زیر کمر میپوشیدم اصلاً مملکت درست میشد. من کارم اشکال داره که تیپم این شکلیه. راست میگی معلوم نیست تو دانشگاه چیکار میکنم که 5 ساله دارم فوق میگیرم. خلاصه یارو خفه شد زبونشو گذاشت زیرش و یه معذرت خواهی کرد و بعدم پستش رو تحویل داد و ما منتظر اومدن پدرم شدیم.

در نهایت اینکه اون روز و 3 هفته بعدش ما مدام درگیر این ماجرا بودیم و یه پامون ق م بود یه پامون تهران. تمام اون جمع 4 نفره رو شناسایی کردیم. حتی اون مرد مسنی که از اون مردک حمایت میکرد.

از اون جمع 2 نفرشون معتاد بودن، یکیشون قصاب کُردی بود که ظاهراً اون موقع چاقو هم داشته، یکیشون هم همین مردک بود که صورتش از نظر اجزا تقارن نداشت و ظاهراً قصد و نقشه قبلی داشتن برای بردن یک دختر که قرعه به نام من افتاده و فکر کردن چون کوله دارم دختر فراریم و راحت تر میتونن نقشه شونو عملی کنن. ماجرا به خیر گذشت اما هنوز هم که هنوزه درگیریم و من بعضی شبا کابوس میبینم. برای اون احمقا هم بین 5 تا 15 سال حبس میبُرن که البته خیلی کمه و هنوز هم چنین حکمی براشون صادر نشده و منتظر حکم هستیم.  

جمعه 1387/06/08
غیبت نامه (2) ...  

حالا این دستم از سنگینی کوله داشت می افتاد و یارو هم هی دستم رو میکشید. با اون یکی دستم هم موبایلم رو گرفته بودم و تنها میتونستم با موبایلم بزنم تو سر و صورتش. هم زمان هم به خاطر زوری که میزد تا منو به سمت ماشین هول بده و سعیی که من می کردم تا دستم رو از دستش در بیارم یه حالت چرخشی به وجود اومده بود که دور هم می چرخیدیم. مردک دید چاره ای نداره با اون دستش هم گلوم رو گرفت و حالا نَکِش کی بِکِش.من هم جیغ میزدم که دستمو ول کن و اونم میگفت که حالا از خونه فرار میکنی؟!! خوب پیدات کردم. می برمت خونه و حقتو کف دستت میگذارم.

مردم غیور حاضر در صحنه هم که انگار یه گروه معرکه گیر دیدن، دورمون جمع شده بودن و داشتن تماشا میکردن و کسی هم جلو نمیومد. راستش اگر هم کسی می خواست بیاد جلو، مردک نمیگذاشت و بلند بلند فریاد میزد که این خواهرمه که چند ماهیه از خونه فرار کرده و من در به در دنبالش گشتم و حالا اینجا پیداش کردم. مسأله ناموسیه و کسی نباید دخالت کنه. یه آقای نسبتاً مسنی هم دقیقاً پشت این یارو وایساده بود و میگفت آره. کسی جلو نیاد!!! من میدونم این خواهرشه و از خونه فرار کرده!!!!!

فکر کنین چه حال بدی داشتم.بدترین صحنه ها جلو چشمم میومد و میدیدم که دیگه کاری از دستم بر نمیاد و دارن به زور منو میبرن. اونم به راحتیه آب خوردن. باورتون نمیشه حتی نحوه مردنم رو هم تجسم میکردم.

در همین حین که من داد و بیداد میکردم و اون یارو هم منو کشون کشون میخواست سوار ماشین بکنه، دیدم که اون پسر هم کلاسیم، ساکش دستشه و داره به دو سمت من میاد. اومد کنارم و گفت خانوم چی شده؟ من هم از فرصت استفاده کردم و بازوشو گرفتم و کشیدمش جلو خودم و با التماس و گریه ازش خواهش کردم که به همه بگه که من با اون از دانشگاه سوار ماشین شدم و اصلاً تو ق م نبودم، چون در واقع با رفتار یارو و اون مردی که پشتش بود و ازش حمایت میکرد دیگه همه باورشون شده بود که من با اون مردک ارتباطی خانوادگی داریم و کسی حتی جلو هم نمیومد. در صورتی که مردم احمق حاضر در اونجا اگه تنها کمی از اون مغزشون رو به کار میگرفتن کاملاً مشخص بود که ما با هم هیچ نسبتی نداریم، اما خوب کسی هم مغزی نداشت ظاهراً.

خلاصه اون پسر هم دانشگاهی رو کشیدم جلوی خودم، حالا تصور کنین از یه طرف اینقدر جیغ و داد کردم که صدام در نمیاد، از یه طرف سرفه میکنم از یه طرف حالم داره از استرس زیادی به هم میخوره، این پسره رو هم کشیدم جلوم و پشتش قایم شدم و دیگه این دو نفر بودن که درگیر شده بودن.

تو همین لحظه دیدم هفت هشت نفر از مامورای راهنمایی رانندگی ریختن تو معرکه و یکیشون دست اون آقا رو گرفت، یکیشون هم این پسره رو گرفت منم که خود به خود این وسط بودم. یکی از مامورا از مردک پرسید که چی شده؟ و اون هم گفت خواهرمه، چنینه و چنانه و من میخوام ببرمش منزل، این آقا مزاحم شده نمیگذاره و بقیه هم دورَمون کردن و ما رو بردن تو کیوسک راهنمایی رانندگی تا قضیه رو مشخص کنن.

تو همین حین از من هم سوال کردن که قضیه چیه و من هم گفتم که من اصلا ایشون رو نمیشناسم و به فکرم رسید که زنگ بزنم به موبایل بابام و بخوام که به مامورا بگه که مردک دروغ میگه.

ادامه دارد....

سه شنبه 1387/06/05
غیبت نامه (1) ...  

سلام

خیلی وقت بود به اینجا سر نزده بودم.البته یه مدتی هم نمیدونم چرا اصلا نمیتونستم وارد وبلاگ خودم بشم. علتش هم نمیدونم چی بود، مربوط به مشکلات فنی بلاگفا بود یا ... حتی فکر کردم وبلاگم پلمپ شده.

اما خدارو شکر چند روز پیش اومدم اینجا و متوجه شدم که همه چی سر جاشه و فقط من نتونستم چند وقتی از نوشته های دوستام لذت ببرم.تو این مدت اتفاقات زیادی برام افتاده. کم کم همه رو براتون تعریف میکنم.

تا اواسط تابستون درگیر امتحانات بودم.بعد ییهو طی پروسه برگشت از دانشگاه، در شهرستان مقدس ق م متوجه شدیم که یه برادر دیگه هم داشتیم و طی این مدتی که من از خونه فرار کردم! ایشون در به در از شهرستان بروجرد به دنبال من بودن و چه سختی­هایی که متحمل نشدن! حتی فهمیدیم که سکته هم کردن!جداً دارم میگم.

جریان اینطور بود که تقریبا هفته قبل از آخرین جلسه ترم بود که استاد اعلام کرد به دلیل کمبود زمان کلاسها، ما باید یک روز دیگه هم علاوه بر پنجشنبه، به عنوان جبرانی بمونیم و روز جمعه برگردیم تهران و البته که هر کس نیاد جزوات مختصر پایان ترم را نخواهد گرفت و خوب از اونجایی که اکثر هم دوره ای های من هم اهل کاشان و خمین و شهرستانهای اطراف هستند و کسی از دوستان، تهرانی نیست من هم مجبور به موندن بودم و چون سابقه بدی از دانشجویان در خصوص حمل تی ان تی با ماشین شخصی وجود دارد و اجازه نمیدن که ماشینهامون رو به داخل محوطه دانشگاه ببریم و حتی بریم دم در خوابگاه، من از بردن ماشین تو هفته آخر منصرف شدم و فکر کردم که اگه ماشین ببرم احتمالا تو اون بیابونی که ما درس میخونیم صبح فقط بدنه ماشین رو خواهم دید، پس با اتوبوس رفتم.

بعد از گذروندن یه پنجشنبه کوفتی و برقراری کلاسهای جمعه و اتمام کلاس، به سمت تهران راه افتادم. توی پلیس راه دانشگاه هیچ ماشینی نبود و از طرفی هم چون اتوبوسهای اصفهان از جاده کاشان - قم میرفتن، بالطبع، اتوبوس هم نبود.

آقایون مغازه داران پلیس راه هم، همگی مثل آدم خورا جمع شده بودن و هر دم از آن باغ بری میرسید. روی هر تختی هم که تو پلیس راه برای نشستن گذاشته بودن، مینشستم همیاران طبیعت اقدام به تمیز کردن خاک و خل 30 ساله اونجا میکردن و منو وادار به بلند شدن میکردند. خلاصه معرکه ای بود که نگو نپرس.

کمی که منتظر ایستادم تا ماشین بیاد (حدود 1 ساعت) دیدم یکی از هم دانشگاهیهای یه مقطع دیگه که یه پسر حدوداً 22سالۀ نسبتا قوی هیکل، با قدی کوتاه بود توی پلیس راه پیاده شد و دلم گرم شد که اگه اتوبوس نبود حداقل میتونم با سواری بیام ق م.

در نهایت هم مجبور شدم که سوار شخصی بشم. با راننده صحبت کردم که من بشینم جلو و آقایون بشینن پشت. تا ق م با این تینگول باجی اس ام اس کاری کردیم و شنگول از ماشین پیاده شدم. به تینگول گفتم که رسیدم ق م و اون هم گفت که منتظر من هستن تا برسم تهران و نهار رو با هم بخوریم.

توی میدون 72تن ق م همیشه حداقل یه دو سه هزار نفری آدم هست.میخوام بگم که مثل همیشه خلوت نبود. از یکی از راننده های سواری قم – تهران در مورد نرخ سواری سوال کردم و به توافق نرسیدیم. اومدم به این سمت میدون که از اونجا سوار تاکسی بشم که حس کردم یکی داره از پشت سر دنبالم میاد. پیش خودم فکر کردم که خوب اینجا خیلی شلوغه و احتمالاً یکی داره همین مسیرو طی میکنه. بعد دیدم که یه آقایی از پشت داره منو صدا میکنه که آقای راننده میگه بیا سوار ماشین شو. بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم نمیخوام سوار بشم. دوباره تکرار کرد که بهت میگم برگرد سوار شو. باز محل نگذاشتم. بعد دیدم که یه مرد قد بلند با ریش و تیپ "ب س ی ج ی ا" اومد جلوم وایساد و یه نگاهی به سر تا پای من کرد و بعد هم اون دستم رو که کولم رو باهاش گرفته بودم گرفت و حالا نزن کی بزن....

 

ادامه دارد......