شب عید بود. ساعت حدود 8 شب و خیابونا هم خیلی شلوغ بود. برای خرید یه سری وسایل برای ماشین رفته بودم خیابون ستارخان و جلوی مغازههای لوازم یدکی و دزدگیر فروشیا وایساده بودم و خرید میکردم. یکی از وسایلی که خریداری کردم رو باید فروشنده میاورد و توی ماشین نصب میکرد. بعد از تموم شدن کارش خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم که برم دنبال بابا خان جان که دیدم ماشین مرده، دیگه نفس نمیکشه. واقعاً عینهو یه مرده شده بود و اصلاً برق نداشت.
زنگ زدم به بابا خان جان که گفت تو جلسه است و زنگ بزنم به امداد خودرو، خلاصه امداد خودرو اومد و گفت که اشکال از فیوزا بوده که تق و لق شده و یه کم دستکاری کرد و خلاصه ماشین درست شد. از اونجایی که همیشه کارای تعمیراتی ماشین رو من باید ببرم و انجام بدم و تو این کارا هم یه کم فضولم، به آقاهه گفتم میشه به من هم یاد بدین که اونم دقیقاً برام توضیح داد و منم یات گرفتم. آخر کار هم گفت ممکنه از سرباتریهای ماشین هم باشه که وقتی شل بشه ماشین میمیره و برقی نداره.
از اون جریان گذشت تا چند وقت پیش. شب ساعت حدود 10 بود که بابا اومد و گفت که ماشین بنزین نداره و برم بنزین بزنم. منو و تینگول باجی هم آماده شدیم و رفتیم پمپ بنزین دم خونمون. این پمپ بنزینه یه بدی داره و اونم اینه که مسئولین پمپهاش همه پدر سوختن. یعنی اگه یه خانوم مثل همیشه بیاد و بگه برام بنزین بزن و خودش از ماشین پیاده نشه، اون آقا بلافاصله از خانومه علاوه بر پول بنزین، حدود 1000 تومان پول میگیره. من یه بار این بلا سرم اومده بود و چون تو جایگاهای دیگه به میل خودم پول میدادم و معمولاً هم 500 تومان بیشتر نمیشد و اینجا بحث زورگیری بود، حرصم در میومد و به خاطر همین همیشه خودم بنزین میزنم.
وقتی نوبت من رسید خواستم از ماشین پیاده بشم مسئول پمپ بهم گفت خانوم کارت بنزینتو بده بزنم گفتم نه! خودم میزنم. یارو یه اخم و تَخمی کرد و یه اَه و اوهی گفت و رفت اونور، خلاصه بنزین زدم و پولم حساب کردم و اومدم که برم که دیدم ماشین مـــُرده، حالا پشت سر من هم یه پراید بود که 2 تا پسر جوون هم سن و سال خودم توش بودن و بوق میزدن که برو، به مسئول پمپ گفتم آقا ماشین من برق نداره کمک میکنی هُلش بدیم بیرون جایگاه، با خنده مسخره گفت نه! من کمرم درد میکنه، دیسکم عود کرده، نمیکنم.
حرصم در اومد، فهمیدم که میخواد اذیت کنه، گفتم باشه حالا که اینطوره همینجا درستش میکنم. حالا میترسیدم ایراد اونی نباشه که قبلاً بوده و ضابع بشم. خلاصه پیاده شدم و به راننده پشتی گفتم ماشین ایراد داره وایسا الان میرم. اونم پیاده شد و اومد ببینه چی شده؟ کاپوتو زدم بالا و فیوزارو جابه جا کردم که تینگول باجی گفت ماشین هنوز درست نشده، پسره هم وایساده بود داشت نگاه میکرد و گفت چی شده گفتم فکر میکنم مشکل اینه، خلاصه سرباتریارو سفت کردم و تینگول گفت ماشین درست شد.
خلاصه بگم کاپوت ماشینو بستم و حالا 2 ردیف اینور ماشین و دو ردیف اونور ماشین همه آقایون وایسادن دارن نگاه میکنن که الان خانومه ضایع میشه و میخندیم. تو همون حین مسئول پمپ با مسخره گفت آقا بیاین این ماشینو هول بدیم راهو بند آورده، بهش گفتم نمیخواد درست شد. یارو چشاش گرد شد. یه آقای مسنی دقیقاً ردیف بغلیم وایساده بود و گفت خانوم مشکل چی بود که درست شد؟ بهش گفتم سرباتری شل بوده، یارو یهو داد زد: ایول خانوم، خانوما رو عشقـــــه و دست و سوت و اونایی هم که داشتن نگاه میکردن همه همراهی کردن و کلی برام دست زدن. سوار ماشین شدم و به مسئول جایگاه که داشت عین بز منو نگاه میکرد گفتم بپا دیسکت نزنه بیرون!
کلی خندیدیمو راه افتادیم به سمت خونه. منظورم اینه که ما خانوما خودمون اگه بخوایم میتونیم از صد تا مردی که خیرشون به خانوما نمیرسه و بیشتر اوقات مارو مسخره میکنن جلوتر بزنیم. کارای فنی ماشین هم همیشه سخت نیست با یه کم سوال و دقت میشه روی بعضیارو کم کرد.

مامان گردال الحق و الانصاف همیشه سلیقهاش تو خرید طلا بیست بود، هر وقت هم که خانومای فامیل جمع میشدن همه می نشستن و طلاهای اونو نگاه میکردن. هنوزم که هنوزه مامان گردال وقتی طلایی بخره همه خوششون میاد و هر چیزی رو هم نمی پسنده اما بیچاره پیرزن رفته بود و نمیدونم با کدوم سلیقه این تحفه ها رو خریده بود.
