تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
یکشنبه 1386/12/26
هفته مرگی (4) ...  
سلام به دوستای خوبم.

بازم باید بگم که این چند وقته به شدت درگیر کارهای این شرکت وامونده بودم و اصلاً فرصت خاروندن سرم رو هم پیدا نمیکردم اما مدام به همه سر میزدم و این در واقع یعنی اینکه به نوعی معتاد شدم به خوندن نوشته های قشنگ همتون.

تو این چند وقته اتفاقات زیادی هم افتاده که خوب کوچیک و بزرگ سعی کردم همشو از سرم وا کنم یا به نوعی حلّش کنم. یکیش اینکه اولین هفته ای که کلاسام تشکیل شد رفتم و دیدم که ای داد بیداد، یکی از استادای احمق دانشگاه خورده به تورم که از بخت بد هم باهاش دو تا کلاس دارم. توی لیست اسامی من نفر ۱۶ لیست بودم در حالیکه استاد محترم تشریف آوردن و گفتن که از نفر ۱۵  به بعد خودشون بلند بشن و از کلاس برن بیرون چون همین تعداد هم زیادن.  کلی تعجب کردم چون کلاسای قبلی ۲۰ نفر بودیم که همه هم مثل هم بود دروسمون و در واقع همه با هم اون روز رو میگذروندیم و حالا باید با ۶-۷ نفر برامون یک کلاس دیگه تشکیل میدادن. البته جناب استاد لطف فرمودن و گفتن که اگه کلاس جدیدی تشکیل داده بشه باز ما بچه ها میتونیم بریم تو همون کلاس روز ۵شنبه بشینیم و دروس رو بگیریم. یعنی ایشون فقط نگران پول جیبشون بودن.

واقعا که تاسف آوره که یه دکتر مملکت اینقدر پول دوست و احمق باشه.

در نهایت که یکی از مسئولین اونجا رو که آشنا بود پیدا کردم و اون هم بعد از کلی درخواست از این و اون بالاخره امروز بهم خبر داد که بعله کارم درست شده و قراره همون یک روز رو برم دانشگاه و برگردم.

در یک اقدام متحیرالعقول اقدام به کوتاهی موهای خود کردم. نمیدونم شاید تو پست قبلی گفته باشم که این کار رو کردم اما اینقدر انجام این کار برام سخت بود که هنوزم گاهی اوقات شک میکنم که چطور من این کار رو کردم. آخه هزار سال بود من همچین کاری نکرده بودم.حالا یه کم شبیه آق پسرا شدم و قرار شد به راهنماییه یکی از همکارام هنگام رانندگی در جاده هایی که به دانشگاه ختم میشه یک کلاه هم بگذارم تا کمتر اذیت بشم. آخه این سری که رفتم دانشگاه ماشاالله هزار ماشاالله اصلاً جون عمم با این همه پلیسی که تو این مملکت هست کسی مزاحمت ایجاد نکرد(این یک خالی بندی است).

هنوز با این همه کاری که این میتی کمان از خدا بیخبر ریخته سرم فرصت نکردم برم خرید و فکر کنم با این وضع شلوغیه بازار و خیابونا، حتی نتونم یه پوشالم خرید کنم. البته علت اصلیش اینه که زیاد حوصله شلوغی رو ندارم.

عیدی امسال رو هم جالبه که بگم دیروز دادن اونم با کلی کسورات و از اینور زدن و از اونور زدن، دیشب به قدری با دیدن فیش حقوقیم عصبانی شدم که تا خونه احساس میکردم الانه که کلم از درد کنده بشه و بیفته. تمام صورتم سرخ بود. این یکی از عیبهای منه که حتی اگه نخوام کسی هم بفهمه اینقدر سرخ میشم که همه میفهمن ناراحتم. آخرشم به این نتیجه رسیدم که فایده نداره و باز امروز همون همکار گرامی من رو از رفتن از این شرکت وامونده منصرف کرد و پیشنهاد کرد که فروردین ماه برم. البته حقوقم رو بگیرم و بعد برم.

امسال چهارشنبه سوری نمیدونم چیکار بکنم؟ دوست دارم برم یه جایی و کل انرژی خودمو خالی کنم اما خوب با این وضع خیابونا و بگیر بگیرا نمیدونم کجا خوبه؟ برم این باغهایی که به روش سنتی مراسم ۴شنبه سوری رو برگزار میکنن یا برم تو همین محله های قدیمی خودمون که اونجا هم میترکونن یا برم یه جای جدید؟ به هر حال هنوز نتیجه ای نگرفتم اما اگه کسی جای خوبی رو میشناخت بهم معرفی کنه که ممنون میشم. به نظرم بد نیست امسال بر خلاف سالای گذشته یه کم شیطونی کنم و انرژیمو خالی کنم.

از الان دارم واسه اومدن سال نو لحظه شماری میکنم. نمیدونم چه چیزی تو لحظه سال تحویل هست که اینقدر منو خوشحال میکنه و من اینقدر دوستش دارم. یه حس خاصی نسبت به این لحظه دارم. همیشه فکر میکنم که تو این لحظه بهترین اتفاق برام خواهد افتاد اما .... پیشاپیش بهترین سال و روزها رو براتون آرزو میکنم. امیدوارم خدا همه مشکلات رو از سر راه بنده هاش ورداره و خوبیها رو پیش روشون بگذاره.

احتمالا این آخرین پسته امسال منه، مگه چهارشنبه سوری خیلی خوب باشه و بخوام براتون بنویسم. تعطیلات سال ۸۷ هم احتمالاً یک برنامه ایرانگردی داریم به همراه مامان گردال و تینگول باجیو باباخانجان. پس میریم که یه استراحت ۱۷-۱۸ روزه داشته باشیم.

برام دعا کنین که محتاج دعای همه هستم.

سال نو مبارک

سه شنبه 1386/12/14
روزمرگی ها (3) ...  
سلام دوستای گلم

چند روزی درگیر کارام بود و به قدری دلمشغولی داشتم که هر وقت میومد اینجا میخواستم یه چیزی بنویسم و از تغییرات و اتفاقایی که برام افتاده بود بنویسم اما تا میومدم بنویسم میدیدم نمیدونم از کجا شروع کنم. اصلاً الان که فکر میکنم می بینم به جای تیتر روزمرگی ها باید بنویسم هفته مرگی ها (!) که نمیدونم درسته یا غلط. بگذریم. آخرین خبر این بود که دوباره دانشگاه قبول شدم. پس باید برای ثبت نام میرفتم که خوب رفتم و خدا رو شکر مسئولای دانشگاه هم چون از قبل منو میشناختن همشون همکاری کردن و ۱۱ واحد گرفتم اونم از صبح پنجشنبه تا ساعت ۵.۵ عصر پنجشنبه. یعنی در واقع کلی حال دادن بهمون. اونم در شرایطی که برای بقیه دانشجوها کلاسارو مثلاً از صبح تا ظهر پنجشنبه میدادن به علاوه از صبح تا ظهر جمعه یعنی بیچاره ها باید سه روز میرفتن و اونجا میموندن.

خلاصه که ثبت نام شدیم و به سلامتی از این هفته هم کلاسام شروع میشه. از اون طرف تو این چند وقته گفتم بهتره یه کم به خودم و ریخت و قیافم برسم رفتم سراغ یه دکتر پوست که درمان پوستم رو شروع کنم. البته کلاً پوستم مشکلی نداره اما چون خیلی نازک و حساسه با یه آفتاب به شدت میسوزه طوری که این مدته آثارِ این چند سال گذشته روش مونده و باعث شده که مجبور باشم وقتی برم بیرون، کلی کرمای جور واجور بزنم که مبادا بسوزه. خلاصه که گیر دادم الکی به پوستم. نتیجه این شد که الان پوستم خوب شدهیعنی من نمیگما. همه میگن

اینم از این. بعد از این جریانات، گفتم حالا نوبت موهامه. اینقدر این خانومای با رنگ موی روشن رو میبینم خوشم میاد که نگو. رنگای روشن تو مایه های سفید.خلاصه این دفعه زد به سرم که برم همه موهامو سفید کنم که دیروز بالاخره رنگ سفید بعد از اینکه فهمیدم موهامو یه بار ظاهرا مشکی کردم(میگم ظاهراً چون همیشه رنگ موی قهوه ای زدم اما نمیدونم چرا ییهو مشکی هم اون لاماها پیدا شده) تبدیل شد به رنگ زیتونی، دودی یه چیزی تو این مایه ها که همکارام میگن خوب شده.

تو این وسط هم این میتی کمان گیر سه پیچ داده بود به من که نمیزارم بری!، کجا میری؟ چرا میری؟ خلاصه اعصابمو حسابی ریخته به هم. انگارم نه انگار که اینجا ۴۰ تا آدم دیگه هم هستن که میتونه به همه چیزشون گیر بده. بیچاره اصلاً انگار چشماش مشکل داره. فقط منو میبینه و یکی دیگه از همکارام که اونم مثل منه. دیروز به من میگه تو هفته گذشته چیکار کردی؟ میگم این همه کار کردم (که خره خودشم میدونه). میگه نه! تو خیلی کارات مغفول مونده (یعنی ازشون غافل موندی)! با تعجب میگم والا من این همه کار میکنم نمی بینی، میگه نه تو کاری نکردی، اصلاً بگو این چند وقته چیکار کردی؟ منم حرصم گرفت گفتم بادکنک باد میکردم اونم یه ساعت زل زده به من و نگاه کرده آخرشم دوباره گیر داده که اینطوره اونطوره.

راستش الان که فکر میکنم میبینم خدایی تا حالا آدم حرص دربیاری مثل این تو کل زندگیم ندیدم. بدجنس موذی.گ و ز باقالی. آخیش راحت شدم یه کم فحش دادم. اگه چند تا چَکَم بهش بزنم خیلی خوشحالتر میشم. 

بگذریم. حالا کارام تموم شد. حرفامم زدم. راحت شدم.

میرم که باز بیام. مراقب خودتون باشین.

فعلا بای

دوشنبه 1386/12/06
روزمرگی ها (2) ...  
سلام به همه دوستای گلم.

تو این چند روزه یه کم سرم خیلی شلوغ بوده  (عجب املایی دارما خودم تو کفم) خلاصه اینقدر فکرم مشغول این ور و اونور بوده که نتونم به اینجا سر بزنم. بعد از جریان قبول شدن تو دانشگاه، مدام یا دکتر بودم یا مشغول آزمایش یا درگیر کار و بارای میتی کمان خان، خلاصه که نمیشد که بشه که بیام.

یه روز بعد از نوشتن پست قبلی، باید به بچه های شرکت شیرینی می دادم که این کارم کردم و منتظر بودم عکس العمل همکاران رو ببینم. خیلی جالب بود. دقیقاً در چنین مواردی میتونی بفهمی کی ذاتش واقعاً درسته و کی خورده شیشه داره. یکی از همکاران بود که میتونم بگم یه ۲۰ سالی باید از من بزرگتر باشه و وقتی فهمید هم شیرینی رو نوش جان کرد هم اصلاً به روی خودش نیاورد یعنی انگار نه انگار در واقع اینطوری فهموند که ترکیده. بقیه همکارا هم کم و بیش خوشحال شدن و حتی اگه خوشحال هم نشدن حداقل یه تبریک خشک و خالی گفتن. جالب اینه که این وضعیت تو اقوام هم مشاهده شد. یعنی مثلاً یه سری از نزدیک تریناشون انگار نه انگار که من قبول شدم در صورتی که مثلاً وقتی بچه های اونا قبول شدن به عنوان یکی از اولین نفرا زنگ زدم و از اون بزرگشون تا خود اون کسی که قبول شده رو بهشون تبریک گفتم و حالا یواش یواش دارم می فهمم که این فکر من که همه خوبن تا وقتی خلافش ثابت بشه زیادیم درست نیست.

بهتره من یه کم دست از سادگی بردارم. بعضی وقتا بعضی آدمارو باید دقیقاً تو موارد مشابه مثل خودشون باهاشون برخورد کنی تا بفهمن که چی؟ یه من ماست چقدر کره داره؟

خلاصه تو این چند وقته با عکس العملای متفاوتی روبرو شدم که بعضیاشون برای تجدید نظر در مورد رفتارای خودم هم واقعاً تاثیرگذار بوده. یه مورد جالب دیگه اینکه میتی کمان هم اعلام جنگ کرده. همین دیروز میگفت نمیزارم بری دانشگاه، اصلاً اگه بری کارای اینجا چی میشه؟ و این هم برام یکی از اون موردای جالب بود که اصلاً انتظارشو نداشتم. البته چیزی که هست من کار خودمو میکنم و خنده خنده همه این چیزارو رد میکنم.

امروز هم با این که سرم خیلی شلوخ بود اما دوست  داشتم یه کم بنویسم بلکه از این آشفتگی که تو ذهنمه و به خاطر زیادی و متنوع بودن موارد کاریمه کم بشه.

فردا هم که شکر خدا باید برم برای ثبت نام و احتمالاً فقط یک روز در هفته میرم سر کلاسام. یعنی صبح میرم و عصر بر میگردم و این خیلی ایده آله.

بای دوستان بازم میام.