بازم باید بگم که این چند وقته به شدت درگیر کارهای این شرکت وامونده بودم و اصلاً فرصت خاروندن سرم رو هم پیدا نمیکردم اما مدام به همه سر میزدم و این در واقع یعنی اینکه به نوعی معتاد شدم به خوندن نوشته های قشنگ همتون.
تو این چند وقته اتفاقات زیادی هم افتاده که خوب کوچیک و بزرگ سعی کردم همشو از سرم وا کنم یا به نوعی حلّش کنم. یکیش اینکه اولین هفته ای که کلاسام تشکیل شد رفتم و دیدم که ای داد بیداد، یکی از استادای احمق دانشگاه خورده به تورم که از بخت بد هم باهاش دو تا کلاس دارم. توی لیست اسامی من نفر ۱۶ لیست بودم در حالیکه استاد محترم تشریف آوردن و گفتن که از نفر ۱۵ به بعد خودشون بلند بشن و از کلاس برن بیرون چون همین تعداد هم زیادن.
کلی تعجب کردم چون کلاسای قبلی ۲۰ نفر بودیم که همه هم مثل هم بود دروسمون و در واقع همه با هم اون روز رو میگذروندیم و حالا باید با ۶-۷ نفر برامون یک کلاس دیگه تشکیل میدادن. البته جناب استاد لطف فرمودن و گفتن که اگه کلاس جدیدی تشکیل داده بشه باز ما بچه ها میتونیم بریم تو همون کلاس روز ۵شنبه بشینیم و دروس رو بگیریم. یعنی ایشون فقط نگران پول جیبشون بودن.![]()
واقعا که تاسف آوره که یه دکتر مملکت اینقدر پول دوست و احمق باشه.
در نهایت که یکی از مسئولین اونجا رو که آشنا بود پیدا کردم و اون هم بعد از کلی درخواست از این و اون بالاخره امروز بهم خبر داد که بعله کارم درست شده و قراره همون یک روز رو برم دانشگاه و برگردم.
در یک اقدام متحیرالعقول اقدام به کوتاهی موهای خود کردم. نمیدونم شاید تو پست قبلی گفته باشم که این کار رو کردم اما اینقدر انجام این کار برام سخت بود که هنوزم گاهی اوقات شک میکنم که چطور من این کار رو کردم. آخه هزار سال بود من همچین کاری نکرده بودم.
حالا یه کم شبیه آق پسرا شدم و قرار شد به راهنماییه یکی از همکارام هنگام رانندگی در جاده هایی که به دانشگاه ختم میشه یک کلاه هم بگذارم تا کمتر اذیت بشم. آخه این سری که رفتم دانشگاه ماشاالله هزار ماشاالله اصلاً جون عمم با این همه پلیسی که تو این مملکت هست کسی مزاحمت ایجاد نکرد(این یک خالی بندی است).
هنوز با این همه کاری که این میتی کمان از خدا بیخبر ریخته سرم فرصت نکردم برم خرید و فکر کنم با این وضع شلوغیه بازار و خیابونا، حتی نتونم یه پوشالم خرید کنم. البته علت اصلیش اینه که زیاد حوصله شلوغی رو ندارم.
عیدی امسال رو هم جالبه که بگم دیروز دادن اونم با کلی کسورات و از اینور زدن و از اونور زدن، دیشب به قدری با دیدن فیش حقوقیم عصبانی شدم که تا خونه احساس میکردم الانه که کلم از درد کنده بشه و بیفته. تمام صورتم سرخ بود. این یکی از عیبهای منه که حتی اگه نخوام کسی هم بفهمه اینقدر سرخ میشم که همه میفهمن ناراحتم. آخرشم به این نتیجه رسیدم که فایده نداره و باز امروز همون همکار گرامی من رو از رفتن از این شرکت وامونده منصرف کرد و پیشنهاد کرد که فروردین ماه برم. البته حقوقم رو بگیرم و بعد برم.![]()
امسال چهارشنبه سوری نمیدونم چیکار بکنم؟ دوست دارم برم یه جایی و کل انرژی خودمو خالی کنم اما خوب با این وضع خیابونا و بگیر بگیرا نمیدونم کجا خوبه؟ برم این باغهایی که به روش سنتی مراسم ۴شنبه سوری رو برگزار میکنن یا برم تو همین محله های قدیمی خودمون که اونجا هم میترکونن یا برم یه جای جدید؟
به هر حال هنوز نتیجه ای نگرفتم اما اگه کسی جای خوبی رو میشناخت بهم معرفی کنه که ممنون میشم. به نظرم بد نیست امسال بر خلاف سالای گذشته یه کم شیطونی کنم و انرژیمو خالی کنم.![]()
از الان دارم واسه اومدن سال نو لحظه شماری میکنم. نمیدونم چه چیزی تو لحظه سال تحویل هست که اینقدر منو خوشحال میکنه و من اینقدر دوستش دارم. یه حس خاصی نسبت به این لحظه دارم. همیشه فکر میکنم که تو این لحظه بهترین اتفاق برام خواهد افتاد اما .... پیشاپیش بهترین سال و روزها رو براتون آرزو میکنم. امیدوارم خدا همه مشکلات رو از سر راه بنده هاش ورداره و خوبیها رو پیش روشون بگذاره.
احتمالا این آخرین پسته امسال منه، مگه چهارشنبه سوری خیلی خوب باشه و بخوام براتون بنویسم. تعطیلات سال ۸۷ هم احتمالاً یک برنامه ایرانگردی داریم به همراه مامان گردال و تینگول باجیو باباخانجان. پس میریم که یه استراحت ۱۷-۱۸ روزه داشته باشیم.
برام دعا کنین که محتاج دعای همه هستم.
سال نو مبارک![]()

