تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
سه شنبه 1386/11/30
یک خبر خوش ...  
دوستای خوبم سلام،

دیروز به دلهره گذشت امروز یه خبر خوب دارم.

یوهووووووووووووووووووووووووووووووووواینجانب دانشجو شدم دوباره

اونم کارشناسی ارشد و دوباره با این قبولی سرم شلوخ شد.

به خودم تبریک میگم. میخوام یه کم خودمو تحویل بگیرم.

باید برم به کارام برسم اما بازم میام.

امضاء سنجد

دوشنبه 1386/11/29
گردالی تا فردا چی میخواد بکشه؟؟؟؟؟ ...  
دقیقا ۸ ماهه این مرکز آزمون تحصیلات تکمیلی داره منو عزا جزا میده بابت دادن جواب قبولی در مقطع بالاتر و اینقدر امروز و فردا کردن که دیگه خفه شدم.

قرار بود از اول ترم مهر برم سر کلاسای فوق و درس خوندنو شروع کنم اما به خاطر این دست اون دست کردنای مسئولین محترم که البته زیاد هم محترم نیستند و وقتی بهشون زنگ میزنی تازه می فهمی که کمی تا قسمتی زیاد هم بی ادبن، من پا در هوا موندم. یعنی فکر کنم به اندازه  ۴۰۰ بار زنگ زدم تا ببینم کی جوابارو میدن و اونها هم هر دفعه گفتند احتمالاً هفته آینده، روزنامه فرهیختگان.

و آنقدر این مسأله رو تکرار کردن که من ۸ تا شمارشون رو حفظ شدم و البته دقیقاً میدونم که چه ساعتی زنگ بزنم و به کدوم شماره تا بلکه صدای قشنگ و خشن اپراتور رو بشنوم، بعدش وصل بشم به یه خانوم جیغ جیغو که قشنگ پاچمو بگیره و در آخر هم گوشیو تالاپی بکوفه رو جاش.

سیستم قشنگیه نه؟

از هفته پیش ۶ بار زنگ زدم هر روز گفتن شاید هفته آینده نتایجو بدیم شایدم هفته بعدتَرِش، امروز گفتم بزار یه زنگ بزنم شاید ییهو گفتند فردا پس فردا نتیجه ها میاد. زنگ زدم و بعد از ۱۵۰ بار شنیدن مارش اشغالی، یه آقای بد اخلاقی بر داشت گفت فردااااااااااااااااااا، درست مثل این سریال باغ مظفر مدیری که سیامک انصاری گوشیو بر میداشت و میگفت بعدااااااااااااااااااااااااً.دقیقا با همون تم و لحن.

حالا از اون موقع یه کَکّی تو این تنبونِ بنده افتاده که نگو، قلبم گوشه لُپَمِه، و مرتب هم گلاب به روتون باید برم دستشویی. میترسم نشه، میترسم بیفتم مناطق دور افتاده گوشه جنوبی گربهه، میترسم الکی الکی بشه، خلاصه میترسم دیگه....

نمیدونم شاید فردا با خبر خوش بیام، شایدم با حالِ بد، اصلاً ممکنه مجبور بشین برام خرما پخش کنین. اما دوست دارم همه چی ختم به خیر بشه و من هم از این استرس اضافی ۸ ماهه آزاد. ظاهراً بچمون داره ۸ ماهه به دنیا میاد.

برام دعا کنین. بای

یکشنبه 1386/11/28
مسافرت به ولایت (2) ...  

خلاصه به هر بهانه و روشی بود ما توسط حاج خانوم بیدار شدیم. البته طفلکی حق داره و از اونجایی که همیشه تنهاست و کسی نیست تا به حرفاش گوش بده این حالت پر حرفی فراوان رو داره. بعد از دست و رو شستن معلوم شد که برف حالا حالاها میاد و ما بد موقعی رو برای سفر انتخاب کردیم.

صبحانه رو که خوردیم من و بابا رفتیم که زنجیر چرخ ماشینو ببندیم بلکه بتونیم یه حرکتی بکنیم و شاید هم بتونیم و بیایم تهران. و بعد از یکساعت کلنجار رفتن با برفا و تو اون سرما خلاصه ماشینو تونستیم جابجا کنیم و همون موقع تصمیم گرفتیم که حداقل بریم کارای اداریمونو انجام بدیم. پس مامان گردال و تینگولم حاضر شدن و همگی با هم رفتیم ثبت احوال و دوباره خاله خانوم تنها شد.

نمیدونم این انگاری رسم پیریه که آدم همیشه تنها میشه. وقتی این خاله چاقالوی ما راه میرفت خیلی دلم به حالش می سوخت. به وضوح میدیدم که دلش میخواد از ما به نحو احسن پذیرایی کنه بلند شده بود و داشت غذا می پخت. کوکو، دلمه، مرغ و برنج که البته دست پختشم خیلی عالیه. منتهی آنقدر تواناییش زیاد نیست که به راحتی بتونه بایسته، از طرفیم وزنش زیاده و خیلی خسته میشه. بچه هاش هم که با اینکه به راحتی میتونن بهش سر بزنن یه نفر رو به عنوان پرستار گرفتن براش و اون خانوم نه مثل یک همخونه، بلکه به عنوان یک همزیست داره اونجا فقط ساعتاشو میگذرونه و خدا میدونه که چه گندی داشت میزد به خونه.

بگذریم. رفتیم تو شهر و دیدیم که مردم افتادن به جون کوچه و خیابونا و خودشون دارن برفارو پارو میکنن و شهرداری کاری در این زمینه انجام نداده. مستقیم رفتیم سراغ کارمون که به خاطرش اومده بودیم و متأسفانه معلوم شد که پروسه ای که ۲ سال پیش طی شده بود به خاطر عدم پیگیری ما دوباره باید طی بشه و حداقل یک ماه زمان واسه انجام کار مورد نظر ما نیاز هست. پس سفر بدون نتیجه بود.

بابا خیلی دلش میخواست بره سمت خونه شون تو  زمان بچگیش، رفتیم و دیدیم که خیابونا خیلی عوض شده و باباخانِ ما هم مدام متعجب میشد. از اونجا رفتیم به سمت بازار تبریز. بازار فرش و بازاری که به بازار صاحب الامر معروفه و مسجدی داره که ظاهراً قدمگاه امام زمان بوده و به گفته بابا جای پای حضرت اونجا هست و از همون موقع  هم یک بازار قدیمی اونجا بوده که واقعا معماریش عالی بود، یه چیزی بیشتر از محشر منتهی حیف که آدمای ناجوری توش بودن.

اصلاً از بچگی من هر وقت میرفتم تبریز با مامان بزرگم و هر وقت که میرفتیم بازار واسه خرید ادویه و اینجور چیزا همیشه حداقل اتفاقی که حتماً برامون می افتاد سیاه شدن دست و پامون بود بس که مارو نیشگون میگرفتن اما این دفعه خوب بابا هم بود و چون ما دوربین هم دستمون بود مردم خیلی جالب برخورد میکردن و فکر میکردن ما توریستیم. آخه خواهر من معماری خونده و من هم خودم علاقمند به معماری و هر جایی که ارزش تاریخی داشته باشه برای یه کار جامع ازش عکس میگیریم. دیگه مرده بودیم از دست مردم از خنده، بسکه حرکتای باحال میومدن و تیکه های ترکی مینداختن.

از بازار رفتیم برای خرید آجیل و شیرینیای مخصوص و خوردنیای تبریزی. که دیگه خودمونو خفه کردیم من و تینگول خانوم. اونجا هم خرید کردیم و یواش یواش رفتیم سمت خونه خاله خانوم که زیاد تنها نباشه. البته همه اینا ۴ ساعت وقتمون رو گرفت.

ناهارو که خوردیم بند و بساط رو بستیم و علیرغم تماسای فراوون دخترخاله ها و اصرارهای خاله خانوم، راه افتادیم که زیاد دیر نرسیم و زمان داشته باشیم و به حساب خودمون به تاریکی نخوریم. از تبریز که اومدیم بیرون دیدیم وای جاده رو پُر برفه و از سه لاین فقط یک لاین باز بود اونم وسط جاده و و دو طرف اتوبان هم پر از برف. من و تینگول گرفتیم پشت ماشین خوابیدیم که ییهو با یه چرخیدن ماشین و حرکتای وحشتناک و سر خوردنای بد از خواب بیدار شدیم. من یکی که قلبم دم گلوم بود. ظاهرا زمین سر بوده و ماشین هم دلتون نخواد سر خورده از اونجا تا خود تهران دیگه سیخ نشسته بودیم از ترس. وضعیت  خیلی بد و خراب بود و اصلاً قابل تعریف کردن نبود.

در واقع راهی رو که باید تا زنجان ۲ ساعته میرفتیم ۶ ساعته رفتیم و با سرعت ۴۰ کیلومتر. دیگه خودتون وضع رو حساب کنید و تو این راه ۶ ساعته انواع و اقسام بلاها هم نازل شد. کولاک میومد طوریکه اصلا دید نداشتیم تو جاده و فقط مجبور بودیم یه خط سفید کمرنگ وسط جاده رو ببینیم و حواسمون به اون باشه و با هر یه کم سرعت اضافه سر بود که میخوردیم. بعد کولاک یه مه خیلی شدید بود طوری که حتی فاصله یه متریمون رو هم نمیدیدیم و هوا هم اونقدر سرد بود که برف پاکن ها یخ زده بود و به درستی عمل نمیکرد. بیچاره بابا هم که از ترس اینکه مبادا با یه حرکت بلایی سر ما بیاد سیخکی نشسته بود و با همین وضعیت ۱۲ ساعت رانندگی کرد. توی جاده هم دلتون نخواد پر بود از ماشینای چپ کرده، اتوبوسای چپ کرده، کامیونایی که نصفشون تو دره بودن و ماشینای که تصادف کرده بودن و هیچکس هم کاری از دستش بر نمیومد. یه چراغ هم که محض خاطر خدا تو این اتوبان نبود که حداقل آدم نترسه و دید هم داشته باشه. از عوارضی زنجان به سمت قزوین که خواستیم رد بشیم پلیس جلومونو گرفت که زنجیر دارین یا نه و وقتی دید داریم، گفت با احتیاط برین که ۵ کیلومتر یخبندون شدیده. البته تو همون ۶ ساعت تبریز تا زنجان هم ما فقط ۶ بار زنجیر بستیم و باز کردیم و کلاً پدر ماشین به شدت در اومد. 

۵ کیلومتر یخبندون هم تبدیل شد به ۲۰ کیلومتر یخ بندون شدید که اون هم خیلی به سختی رد شدیم. واقعا همگی در حال بیهوش شدن بودیم از خستگی و تا برسیم به خونه پدر جدمون در اومد و آخرشم حدودای ۴ صبح رسیدیم خونه. به قدری بهمون سخت گذشته بود که من وقتی خوابیدم تمام مدت تو خواب میدیدم که داریم سر میخوریم یا تصادف کردیم و مردیم یا ...

بالاخره این روز هم گذشت اما ما به این نتیجه رسیدیم که ما از این به بعد به ریش پدر جدمون میخندیم که زمستون بریم تبریز. و البته چقدر خوب هم شد که اومدیم چون هنوز هم که هنوزه داره اونجا برف میاد و اگه نمیومدیم باید حالا حالاها خاله خانوم برامون اخبار پخش میکرد.

میدونم زیاد بود اما سعی کردم خیلی هاشو نگم که حوصله کسی سر نره، از طرفیم دوست داشتم بنویسم.

بای دوستان

پنجشنبه 1386/11/25
مسافرت به ولایت (۱) ...  

 

سلام،

 

حال همه دوستام خوبه؟ امروز بعد مدتها آپ نکردن اومدم تا دوباره نوشتنو شروع کنم.  این چند روزه یا درگیر کار و بار بودم یا 22 بهمن یا مسافرت غیر منتظره به تبریز. هر کدوم ماجراهای خاص خودشو داره که دونه به دونه تعریف میکنم.

بهتره اول راجع به سفر براتون بنویسم که خیلی جالب و ترسناک بود. البته آخرش مثل این بود که داریم داخل تونل وحشت حرکت میکنیم. روز یکشنبه من یه مرخصی تر و تمیز واسه روز سه شنبه گرفتم که از 22 بهمن بریم ولایت یا همون تبریز و بعد هم روز سه شنبه بر گردیم یعنی کلا طوری بریم و بیایم که هم کارمون انجام بشه و هم یه شب اونجا باشیم.

صبح 22 بهمن از خواب پاشدیم و حاضر شدیم و راه افتادیم به سمت اتوبان کرج. دقیقا از میدون آریاشهر تا بریدگی اتوبان کرج، افتادیم تو یه ترافیک سنگین که به خاطر راهپیمایی پرشکوه بود.  مردم تو همه سنی اومده بودن و این خیلی باعث تعجب بود. از همه جالب تر اینکه کسی هم نبود به تبرجاتی که ایجاد شده بود توسط این جوانان مزلّف، گیر بده و برادران بسیجی کمال مهربانی رو با نوجوانان فشن انجام میدادند که مایه بسی تعجب و شگفتی بود.

خلاصه دور تا دورمون آدم بود. من که واقعاً متعجب شده بودم. جایگاههای صلواتی هم که خدارو شکر فعالیتِ عظیمی داشتند. اصلاً جا به جا ایستگاه صلواتی تشکیلات شده بود. مردم ما هم که همیشه در صحنه و داشتند خودشان رو خفه میکردند. یکی نبود بگه آخه کاه مال خودتون نیست کاهدون که مال خودتونه و این واقعاً راسته که مردم ایران، همه فقط دنبال یه جایی واسه خوردن میگردن.

خلاصه از این خیل عظیم مشتاقان و دوستداران و مردم انقلابی خارج شدیم و افتادیم تو اتوبان و دردسر ندم از ساعت 11 که افتادیم تو اتوبان تا ساعت 3:30 بعد از ظهر گردش کنان رفتیم و با فاصله 4 ساعت رسیدیم به تبریز.

 

جاده واقعا قشنگ بود و از همه قشنگ تر کوهها بودن که به صورت خیلی نامنظم رنگ آمیزی شده بودند. رنگای قرمز و آبی و طوسی و سبز و نارنجی. خلاصه هر رنگی که دلت میخواست میدیدی. یه جا کوهها راه راه بودند. یه جا عرضی رنگ آمیزی شده بودند یه جا هم طولی یه جاهایی هم انگاری خدا رنگش اضافه اومده بود و رنگارو پخش و پلا کرده بود رو کوهها. شکل کوهها هم خیلی قشنگ بود. خیلی نامنظم و در عین حال بسیار منظم. هر چی بگم کم گفتم. یعنی به معنای واقعی کلمه حال کردیم از همه بهتر اینکه جاده هم خیلی خلوت بود و هر نیم ساعت یه ماشین از کنارمون رد میشد.

 

خلاصه ساعت سه و نیم رسیدیم و رفتیم بازار که یه خریدی بکنیم واسه خاله جان خانوم که حالا بعد مدتها میخوایم بریم پیشش که مثلا دست خالی نریم. این خاله خانوم بابامون یه پیرزن چاقالوی گرد و قلمبۀ دوست داشتنیه که از وقتی بری پیشش نه میزاره بیرون بری نه بخوابی نه تکون بخوری از جات. تازه مدام هم مثل رادیو پیام حرف میزنه و پیام بازرگانی هم نداره. اما ما همگی با تمام این محسنات دوستش داریم.

 

حاج خانوم (یعنی همون خاله ما)، تا نه و نیم شب مغز مارو خورد و بعد خوردن شام به علت مصرف قرصهای متعدد فشار، قند، سر درد و ... که شاید تعدادش به 10-11 تا برسه دیگه رفت تو عالم هپروت.

 

وسط حرفاشم میخوابید طوری که مثلا میگفت آره دارم راجع به دخترم صحبت میکنم که اینطوری شده و ... بعد ییهو یه خُر و پفی میکرد و میگفت آره داشتم میگفتم علیرضا اینو گفت.  دیدیم فایده نداره گفتیم ما هم که خسته ایم بخوابیم.

 

جاهامونو انداختیمو رفتیم که بخوابیم. خاله خانوم فرمودن که آره دختر کوچیکه زنگ زده گفته که مبادا اینارو از ساعت 6 صبح بیدار کنیا بذار بخوابن خودم ساعت 8 با نون تازه میام که صبحانه بخوریم و اونوقتم مهمونارو که ما باشیم بیدار میکنن.

 

ما هم با خیال راحت رفتیم که بخوابیم. من و مامان و تینگول باجی اینور خونه، بابای جیگرخانِ منم گرفتن اونور خونه خوابیدن. اونقدر خسته بودیم که تا صبح هیچ چیزی نفهمیدیم.

 

فقط یه وقت من بلند شدم دیدم که خاله خانوم دارن صدا میدن که پاشین نماز صبحه، خواب نمونین، پاشین .... یه نگاه به ساعت انداختم دیدم اِی خدا این به هیچ صراطی مستقیم نیست.  این یه شبم به ما خوابو روا نمیدونه. این میخواد مارو کچل کنه، خلاصه همه رو واسه نماز به زور بیدار کرد اول از همه هم گیر داد به بابا که پاشه. منم که قرصشو میخورم اصلاً از جام تکون نخوردم اما خوب حاج خانوم اونوقت صبح داشتن این بنده حقیرو اندر فواید نماز و آخرتو این حرفا ارشاد میکردن. تازه به مامان گردال هم که بیچاره صبح زودتر از خاله خانوم بیدار شده بود و نمازشم خونده بود گیر داده بود که چرا خوابی پاشو! نماز دیر شد! آفتاب زد. یعنی میخواستم گریه کنم از تَهِ دل.

 

بعدشم متوجه شدیم تا صبح این آسمون تبریز برف تیکه پاره کرده و 30 سانت برف اومده. از طرفیم چون ما میخواستیم بیایم تهران، خاله خانومِ نگران به این بابای ما گفت که میخوام رادیول روشن کنم که ببینیم راهها چطوره؟؟ با صدای کم روشن کنم که فقط خودمو خودت بشنویم نظر جناب سرهنگ راجع به راهها چیه؟ که ییهو با وولوم 50 بلند شدیم نشستیم جامون، چون خوب ایشون گوشاشون خوب نمیشنویده و این باعث شده که با صدای آروم رادیولو روشن کنن.

 

در نهایتم هی میگفت این برف اومده تا منو که دلم نمیخواد شما زود برین خوشحال کنه این خدای منه!!!! و به ریشمون میخندید

 

ادامه دارد اساسی....

 

شنبه 1386/11/20
برف بازی ...  
سلام سلام

انشاءالله که حال همه خوب باشه، منم که خوب خوبم البته امروز. این مدت حوصله آپ کردن نداشتم اما خوب مطالب زیادی داشتم که بخوام بیام و بنویسم. روز چهارشنبه عصر حوصله ام خیلی سر رفته بود و اعصاب درست و حسابی هم نداشتم چون این میتی کمان یه گیر اساسی داده بود و هی هم میگفت باید به اشتباهت اعتراف کنی اونم در مورد یه کاری که واقعاً من سعی کرده بودم از همه طرف جلوی هر اشتباهی رو در انجام دادنش بگیرم اما به خاطر اشتباه واضح ۲تا از همکارام کار رو از دست دادیم و در نهایت این قضیه به اسم من تموم شد و من توبیخ شدم. البته در ۲ تا موردش کمی حق رو به رئیس میدم اما بازم به نظرم اشتباه اصلی از من نبود. بگذریم میتی خنده خنده هِی به من گفت اعتراف کن و منم گفتم باشه قبول تو این دو مورد من اشتباه کردم و بعدش گفت که باید این ضرریو که به شرکت خورده جبران کنی و باید بگی چطوری؟ منم گفتم شما که بلدی ایراد بگیری خودتم تعیین کن که بابت این ایراد چه باید کرد.  اونم خلاصه بعد کلی خط و نشون کشیدن گفت که دوراه بیشتر نداری. یا باید تذکر کتبی بهت بدم یا اینکه خودت به اشتباهت اعتراف کنی. منم گفتم خوب اولیش و دوباره شاکی شد که پس اشتباهتو قبول نداری خلاصه گفت که تا آخر وقت بهم فرصت میده که اعتراف! کنم. منم در نهایت چون ساعت ۱۶:۳۰ بود واسه اینکه زودتر برم خونه رفتم و یه نامه نوشتم که من قبول دارم که در این مورد خاص مقصرم و عنوان نامه رو هم گذاشتم "اعتراف نامه!". داشتم حاضر میشدم برم بیرون که ییهو دیدم صِدام کرد و گفت مگه قضیه شوخیه؟ مگه من با تو شوخی دارم؟ خلاصه اینقدر جیغ و جیغ کرد که نگو بعدم گفت اصلاً نمیخواد اعتراف کنی، خودم همون نامه تذکر رو مینویسم.

منم خیلی ناراحت گفتم من اصلاً با شما شوخی ندارم و جدی بود و اومدم بیرون اما از اینکه جلوی یکی از همکارام که اتفاقاً مقصر اصلی اون بود مطلب رو بیان کرده بود و داد و بیداد کرده بود، خیلی ناراحت شدم و بهم بر خورد. خلاصه زدم از شرکت بیرون.

احساس میکردم از حرص داره از گوشام بخار بلند میشه. از طرفیم میخواستم برم دکتر و یکی از همکارام که قبلا هم اتاقیم بود و همون موقعش هم به شدت منو حرص میداد خِرَمو گرفت که منم میام. حالا از این طرف من نیاز به آرامش داشتم تا فکرمو جمع و جور کنم از اون طرف ایشون داشت رو اعصاب من نرم نرمک قدم میزد. در نهایت به هر ترفندی بود راهیش کردم که نچسبه به من و بره خونشون فکر شام باشه تا منم آروم آروم بتونم آرامش فکریمو به دست بیارم.

 

تو خونه هم خیلی شاکی بودم اما به این نتیجه رسیدم که چیزی که زیاده کاره و البته بهتره از این شوخی ندارمهای جناب میتی کمان، در موقع مناسب جهت یک حرکت تاکتیکیه دفاعی استفاده کنم. پس خوابیدم و صبحش راه افتادم به سمت شرکت و در یک اقدام آکروباتیک منشی خانوم یک نامه توبیخ قشنگ و ملوس گذاشت کف دستم و منم با لذت خاصی حالشو بردم (به امید همون تودهنیه).

 

ساعتای پنج شنبه شبم صرف گشت و گذار تو تهرون شد و جمعه صبحم قرار بود با یه اکیپ از دوستان بیسیار بیسیار خوبمون بریم توچال برف بازی و عقده این همه برف اومدن رو تو سر هم خالی کنیم که راه افتادیم و خلاصه بعد یک ساعت معطلی خودمون رو به گروه و گروه رو به خودمون رسوندیم. بعدم رفتیم اون پشت مشتا و یه محوطه پر از یخ پیدا کردیم که حسابی خوش بگذره. اولش یه گوله خوشگله آبدار نثار بناگوش یکی از دوستان نازنازی و از جون بترس کردمو بعدم رفتم سراغ آقایون گروه تو دماغو صورت و دهنو و ... که بقیه شو نمیتونم بگم، رفتیم و گوله برفی بود که عینهو بلدوزر درست کردیم و پخش و پلا کردیم. طوری که تمام لباسامون خیس خیس بود.

 

بعد از قریب به ۲ ساعت برف بازی، تصمیم گرفتیم بریم ناهار و یه ناهار باحال و خوشمزه زدیم تو رگ و بعدم آی خوابمون گرفت، آی خوابمون گرفت که اگه مجبور به رانندگی نبودیم حالا حالاها تو همون رستوران میخوابیدیم اما خب رفتیم خونه و اونجام مجبور شدیم در جوار پدر و مادر گلمون بیدار بشینیم البته به حالت یه چشم بسته یه چشم باز و بعدم بساط شام و این شد برنامه این تعطیلات که توش حسابی دلی از عزا در آوردیم بابت برف بازی. 

دوست دارم به همتون خوش گذشته باشه و روزاتون شاد شاد باشه.

بای

دوشنبه 1386/11/15
خاطرات کودکی(1) ...  
سلام

امروز صبح از اول وقت نمیدونم چرا یاد دوران بچگی و شیطنتهای اون دوران رو کردم. آخه من از بچگی خیلی شیطون و زلزله بودم و چون ۸سال هم تنها دختر خونه بودم و به اصطلاح یکی یدونه و البته اولین نوۀ دختر خونواده پدری، هرچی میخواستم به راه بود و البته اگر هم نبود با ترفندهای باباکُش و قر و اطوار دخترونه به دست میاوردم، اگرم این روشا جواب نمیداد جیغای بنفش قطعاً چاره ساز بود. خلاصه که من ذاتاً از همون موقع یه بچه لجباز، با اعتماد به نفس بالا و یک ذهن خیلی دقیق بودم. مثلاً خاطرات دوران یکسالگی و کارایی که اطرافیانم میکردن یادمه. حتی قشنگ یادمه که وقتی تازه داشتم تاتی تاتی میکردم و مبلارو (حتی رنگ مبلهارو یادمه) میگرفتم و مامانم رنگ موهاش یا مدل موهاش چی بوده یا لباسی که تنش بوده همه و همه رو یادمه. خلاصه اینارو گفتم که بگم که با این وضع، تقریباً میشه گفت که با هر حرکتی که میام چه تو خانواده و چه تو فامیل، همیشه یکی هست که یه خاطره از من یادش بیاد. پس حداقل هفته ای دو سه بار به غیر از مواردی که خودم میشینم فکر میکنم یکی یه چیزی راجع به دوران کودکی گهربار من تعریف میکنه.

یادمه بچه بودیم (حدود ۷-۶ ساله) که آبله مرغون گرفتم و خوب باید که من تنهایی این مریضی رو تحمل نکنم و همراه هم میداشتم. لذا در طی یک اقدام عاجل، اول از همه این عمه کوچیکه که اون موقع یه دختر ۲۵-۲۰ ساله بود و قرار بود که بره عروسی یکی از اقوام نزدیکشون و کلی هم هزینه واسه لباس و کفش کرده بود رو بغلیدم تا در روز موعود تنهایی نره عروسی و بعد از چند روز با نزدیک شدن موعد عروسی رفتن عمه محترمه، خالخالی شدندی. بعد اون نوبت این ماکا داداش گرامی بود که خوب ۴سال از من بزرگتر بود و اونم نباید بی نصیب میموند. لذا اون رو هم مبتلا کردم. در پی ابتدا به بیماری آبله مرغون، مامان گردال گیر داد که چون شیرینی بخورین ممکنه کهیر بزنید و بدنتون بخاره و در پی اون این جوشای خوشگلو بکنین و بعدم جاش روی پوستتون بمونه شیرینی تعطیل!

اینم بگم که اون موقعی که من دارم ازش حرف میزنم تعطیلات عید بود و خوب شیرینی و اینا زیاد بود تو خونه و منم که اصلاً شکمو، نمیتونستم این منطق رو بپذیرم. اصلاً خوب بچه بودم دوست داشتم شیرینی بخورم.

خلاصه ما از هر فرصتی برای صرف شیرینی قایمکی استفاده میکردیم. یه بار که مامان گردال اینا رفتن بازدید عید و من و ماکا و عمه خانوم به دلیل بیماری مشترکمون قرنطینه شدیم، عمه جان خوابید و ما (یعنی من و ماکاخان) هرچی گشتیم شیرینیارو پیدا نکردیم که نکردیم. از من بعید بود چون من همه سوراخ سنبه های خونه رو بلد بودم پس یه کم دیگه گشتیم و آخر سر به فکرم رسید که ممکنه بالای کمدی که تو آشپزخونه است باشه. رفتیم دیدیم ای باباااااااااااااا مامان خانوم به خیال اینکه ما دستمون نمی رسه گذاشتنش اون بالا. خلاصه با ماکا به این نتیجه رسیدیم که باید برای برداشتنشون یکی فداکاری کنه قلاب بگیره یکی هم بره بالا و به یه اندازه ای که کسی نفهمه ما دستبرد زدیم! برداره اونم به تعداد مساوی. خلاصه چون من کوچیکتر بودم این ماکا گفت که من قلاب میگیرم تو برو بالا و برای هر کدوم ۲ تا شیرینی بردار. ۲ تا مال من و ۲تا هم مال تو.  یه کم فکر کردم دیدم خوب من دلم بیشتر از ۲تا میخواد بخاطر همین بدجنس بازی درآوردمو گفتم اِ حالا که من دارم میرم بالا من ۳تا بر میدارم تو یکی. انگار که با اون شیرینیا و برداشتن ۴ تا دونه ازش کسی میفهمید و ما هم فقط حق برداشتن ۴تارو داشتم نه بیشتر!

خلاصه ماکا هم قهر کرد و گفت پس منم قلاب نمیگیرم، منم پر رو گفتم به جهنم. حالا من اینور حرص میخورم که چرا این ماکا خان خر نمیشه بگه باشه، اونم اونور داشته حتماً به روح من لعنت میفرستاده. در نهایت کوتاه اومدم و گفتم باشه بابا. اصلاً من همون ۲تای خودمو میخورم تو هم ۲تای دیگه. 

دردسر ندم رفتم بالا دیدم بهترین جاست واسه چسبوندن نون به تنور، پس ۴تا شیرینی برداشتم و موقع پریدن پائین خودمو زدم به افتادنو و غشو این ماکای بیچاره هم زار زار گریه میکرد که گردال بلند شو من نمیخورم تو چهارتاشم بخور خلاصه سه چهار بار که بله رو داد منم پاشدم و ۳ تا از شیرینیارو من خوردم و یکیشم اون بیچاره کوفت کرد. چون با اون وضعیت گریه و زاری واقعاً هم کوفتش شد. حالا امروز رفته بودم سراغش داشتم صبحی نگاش میکردم و هر هر بهش میخندیدم اونم نمی فهمید جریان چیه؟ حتماً پیش خودش فکر کرده خل شدم ولی خوب یاد اون روزا افتادم، دلم براش سوخت که این بیچاره چی کشیده از وقتی من خواهرش شدم. الانم جرأت نداره رو حرف من حرف بزنه. البته میتونه ولی خوب یه زلزله که تو خونه بیشتر نداریم. اونم منم

بازم از این داستانای کودکی براتون میگم اما به مرور، برم که کارمو شروع کنم.

بای

 

یکشنبه 1386/11/14
اطلاعیه در مورد پست قبلی ...  
سلام دوستان

قرار بود اگه خبری شد بگم. اون هم اینه که با تفکرات بسیار مثبتی که در این چند وقته سعی کردم انجام بدم به این نتیجه رسیدم که من خیلی سخت میگیرم و این درست نیست. یعنی این سختگیری واسه خودم دردسره و باعث ناراحتیم میشه پس باید آروم تر و منطقی تر باشم و خودمو هی دعوا نکنم و با خودم بیشتر دوست باشم. اینطوری حالمم بهتره و یواش یواش گردالی مهربون تر و شیطونتر میشه، درست مثل قبل. در مورد اون آقایی که گفتم هم به این نتیجه رسیدم که همیشه نباید همه چیز مطابق میل آدم باشه. پس در مورد چیزهایی که به دست نیاوردم حرص نمیخورم و بیخیال میشم.

الانم حالم خوبه. میتی کمان کلی کار ریخته سرم. دستمم بسته. اگرم یه کم یکی از کاراش دیر بشه منو مثل خودش تبدیل به یه کچل حرفه ای میکنه. یعنی اساسی موهامو میکنه. پس برم که کارام مونده.

همتونو دوست میدارم و بوس مینمایم.

بایتون فعلاً

شنبه 1386/11/13
تعطیلات آخر هفته ...  

سلام

امیدوارم هرکسی که به اینجا سر میزنه حالش خیلی خوب باشه. دوباره دارم آپ میکنم...... روز پنجشنبه قرار بود با دوستم که قبلا واسه تولدش رفته بودم و شوهرش، به همراه چندتا از دوستاشون بریم بیرون واسه شام. البته غرض اصلی از این شام و بیرون رفتن آشنایی بود. آشنایی من با یکی که ظاهراً آدم خوبی بود.

خلاصه از صبحش استرس داشتم چون با موردی که تازگیا باهاش دست و پنجه نرم کردم امکان نمیدادم که حتی به این زودیا بخوام به این چیزا فکر کنم یا اجازه بدم که کسی پاشو تو حریم زندگی من بگذاره اما به قدری داریوش (شوهر دوستم) مطمئن از این آدم حرف میزد و اجبار داشت که من برم که دلم نخواست خلاف نظر کسی که میدونم مثل یک برادر به فکرمه عمل کنم و نه بگم. اصلا از روز چهارشنبه که فهمیدم یه همچین جریانی هست و موقعی که داشتم میرفتم خونه یکی از دوستان خیلی باهاش رودروایسی دارم، حالم بد شد. نمیدونم چرا؟ اما احساس میکردم می­ترسم برم سراغ یه همچین جریاناتی. این استرس به قدری شدید بود که به صورت یه درد تو استخون پام ظاهر شد. وقتی یه کم گذشت شد سر درد و خلاصه هرجا که فکرشو بکنین این استرسه تأثیر گذار بود و منم درمونده. آخه جدیداً به محض شنیدن یه خبری که باعث هیجان بشه استرسی میگیرم و دردی پیدا میکنم که نگو. ظاهراً به قول دوستم دارم پیر میشم.

خلاصه بیرون رفتیم و از بخت بد برف هم باریدنش گرفت. منی که از استرس و ناراحتی تا قبل از رسیدن دوستای مرجان و شوهرش، زده بودم به شیطنت، یهویی خیلی ساکت شدم که البته بیشتر از ترس بود. دلم نمیخواست مورد قبلی تکرار بشه و دوباره یه دردسر تازه داشته باشم، پس ناخودآگاه خودمو تو یه پوسته دفاعی قرار دادم و خیلی ساکت فقط به عنوان یه شنونده عمل میکردم و گاهی اوقات هم با یه جواب ساده تو صحبت­ها شرکت میکردم. از طرفی اون آقا هم یه آدم فعال و اکتیو بود که اصلاً تو جاش بند نمیشد. دقیقاً همون حالتی که الان من پیش خونوادم فقط دارمش و البته همونطور هم انرژی صرف میکرد.

واسه شام هرجایی که رفتیم به شدت شلوغ بود، از بهترین رستورانا بگیر تا رستورانایی که همیشه خلوته. در نهایت مجبور شدیم به خاطر هوس دوستان بریم اروند کنار که باقالی پلو با گوشت بخورن، و از شانس خوب، اونجا یه میز خالی بود که ما بشینیم دورش. شام رو هم در کمال آرامش صرف کردیم و گفتیم و خندیدیم و من همچنان ساکت. خودم خیلی از این وضعیت ناراحت بودم اما هر کاری هم میکردم این یخم باز نمیشد. اصلا دچار تردید شده بودم که این کار، تو این زمان که من دور خودم یه حصار کشیدم درسته یا نه؟! اینم بگم که اون آقا فوق العاده آدم خوبی به نظر می­رسید و با تائید دوستان، اطمینان منِ بدبین هم خیلی جلب شده بود، ایشون آدمی بود بسیار امروزی، جا افتاده، خوش صحبت، با کلاس، پر اطلاعات و ...

خلاصه شام هم صرف شد و ما راه افتادیم که بریم شریعتی و برای بعد شام یه هات چاکلت درست و حسابی بزنیم تو رگ، که برف شدت بیشتری گرفت. وقتی رسیدیم شریعتی، به سلامتی دیدیم که بههههههههههههههله برف پاک کن گرامی وقتی میخواد کار کنه قر و اطوار میریزه و این رویه ادامه داشت تا نیم ساعت بعد که کلاً از کار افتاد و ما موندیم با یه خیابون شلوغ و بارش برف فراوان و مایی که مجبور بودیم تا خونه بیایم. خلاصه با هر بدبختی بود تا خیابون شریعتی اومدیم و برخی از دوستان رفتند و ما موندیم و حوضمون و این آقا، که مرام گذاشتن و مارو راهنمایی کردن تا سر همت که از اونجا بریم خونه و از اونجایی که شدت برف بیشتر هم شد مجبور شدیم کمک بخوایم ازشون که همراهمون بیاد تا یه جایی و از اونجا به بعد هم تنها چیزی که پیش اومد این بود که من مجبور شدم وسط مسیر پیاده بشم و ایشون من رو برسونن منزل، تو تمام این مدت یه حالی داشتم که نگو. فکر کنم دچار افسردگی مزمن شدم. منِ شیطونی که همیشه و در همه حال در فکر به هم ریختن بودم این سکوت لعنتی رو نگذاشتم کنار و حالا که دارم مینویسم مدام به خودم لعنت میفرستم که چرا مثل همیشه نبودم و شخصیتم چیزی دیده شد که نباید.

از طرفی هم از اونجایی که من همیشه فرد غالب بودم این دفعه به نظرم مغلوب شدم و این منو عصبی میکنه. نتیجه هنوز معلوم نیست اما این دیدار باعث شد بفهمم که سکوت همیشه خوب نیست، باید یه کم به خودم برسم تا از این وضعیت سکون خارج بشم. دعای همتون برام مهمه پس منو یادتون نره. اگرم باز اتفاق خاصی بیفته میام و می­نویسم.

فعلاً بای.

جمعه 1386/11/12
اینجا اینطوری قشنگتره ...  
سلام،

نمیدونم چرا اما امروز با این که روز خوبی بوده یه کم ناراحتم. آخه، آخه چه دلیلی داره وقتی تو خیابون داریم رانندگی میکنه با دیدن عابرای پیاده سرعتمونو نباید کم کنیم؟ چرا باید با سرعت بریم و خیس شدن آدما برامون مهم نباشه؟ چرا رفتگرا برامون اهمیت ندارن؟ چرا وقتی میشه با یه دست تکون دادن واسه یه جوون شهرستانی که اومده تهران و داره سربازیشو میگذرونه و شده پلیس نباید بهش توجه کرد و خستگیشو در برد و دلگرمش کرد؟ یعنی من خیلی قاطیم که به این چیزا فکر میکنم؟ یا کارم بده؟ چرا وقتی میشه خانومای راننده خانومای پیاده رو سوار کنن نباید اینطور باشه یا آقایون بالعکس؟

چرا وقتی میبینی یه قمری داره دونه میخوره و میترسه که نری سراغش باید بپری جلوش یا از جلوش طوری رد بشی که بیچاره دونه خوردن یادش بره؟ چرا برنجارو باید ریخت بیرون و به حیوونا نداد؟

شاید من زیادی به این چیزا اهمیت میدم اما تهران و ایران اینطوری باشه قشنگ تره

 

بای

دوشنبه 1386/11/08
روزمرگی ها (1) ...  
امروز باز دوست دارم راجع به مطالب گوناگونی بنویسم. این نوشتن شاید بی معنی باشه یا اصلاً مشکلی رو از دیگری حل نکنه اما چیزی که هست اینه که باعث میشه من آرامش پیدا کنم البته یه کم.

* جدیداً حس ششمم خیلی قوی شده. طوری که بعضی روزا خودم انگشت به دهن میمونم که چرا من؟ هر اتفاقی رو میتونم پیش بینی کنم؟ مثلاً اگه قرار باشه دوستی رو ببینم این حس به شدت در من ایجاد میشه که امروز از فلانی که مثلاً 2 ساله ندیدمش یه خبری میشه یا مثلاً کسی که 7 یا 8 ماهه خبری ازش ندارم امروز به من زنگ میزنه و جالبه که دقیقا نیم ساعت بعد، این اتفاق می اُفته. تازه به این نتیجه رسیدم که میتونم یه جورایی تأثیر بذارم رو طرف، مثلاً میشینم تو ماشین و دوست دارم راننده صدای ضبط رو زیاد کنه، و این اتفاق میفته، یا دوست دارم فلان آهنگ فلان خواننده به محض روشن شدن ضبط راننده تاکسی بخونه، اون وقت با کمال تعجب این اتفاق میفته. دوست دارم بابا امروز بیاد با یه خبر خوش و این اتفاق میفته یا حتی بدتر (نمیدونم شایدم عجیبتر) میتونم حدس بزنم تینا چی میخواد بگه و خودم دقیقا همزمان با تینگول، همون جملات رو مو به مو میگم یا مثلاً تو صف کارواش نشستم و به شوخی به ماشین جلویی میگم که خانوم چرا وایسادی برو دنبال کارِت، صف شلوغه و انوقت خانومه ماشینو روشن میکنه و میره!!! اصلاً یه جوری شده که تینا بهم میگه تو نظر کرده ای؟!!!  امروز هم سرکار بودم که یکی از همکارا موقعی که داشتم چایی میریختم واسه خودم، اومد آشپزخونه و دیدم میخواد چایی بریزه. منم فنجونشو گرفتم که واسه اونم بریزم و داشتیم با هم حرف میزدیم که دیدم رو دستۀ فنجونش یه تَرَکه. یهویی حس کردم که این دسته میشکنه و چایی بر میگرده روش، واقعاً حسم این بود و بهش گفتم و گفت که یکساله وضعیت این فنجون همین بوده، بعدِ یک ساعت اومد و به من گفت که ببین حرفت درست از آب در اومد، دسته فنجونم شکست.حالا ممکنه خیلیا بگن این که چیزی نیست یا حتی بگن من سق سیاهم اما واقعاً مشکل چیزی بیشتر از این حرفاست. دارم میترسم یواش یواش.

** یه دوستی داشتم که میتونم بگم خیلی با هم صمیمی بودیم و از همه چیز هم خبر داشتیم اما به معنای واقعی کلمه فقط وقتی منو میخواست، مثلاً وقتی پول کم میاورد یا وقتی احتیاج داشت باهاش برم خرید یا مواقعی از این قبیل خیلی خوب بود، و خدائیش تا میتونست برام میزد و من هم متأسفانه دلم براش میسوخت و هیچ وقت این کاراش رو به حساب بدیش نمیذاشتم (در واقع به حساب نفهمیش میگذاشتم) و تا میتونستم سعی میکردم به خاطر شرایط بد خانوادگیش کمکش کنم از همه نظر. تا روزی که فهمیدم از شوهرش جدا شده و متأسفانه داره هرز میپره. هرچقدر هم بهش گفتم که درست نیست و باید در حال حاضر که از شوهرش جدا شده بیشتر مراقب خودش و آبروی خودش باشه، گوش نکرد که نکرد و این مسائل باعث شد زمانی که واقعاً تنها بود من ترکش کنم و دیگه تحویلش نگیرم. راستش با مشاورش که صحبت کردم به من گفت دوستِت تو مردابه و داره فرو میره اما تو داری آماده میشی برای پرواز، پس ادامه بده و این مرحله رو ترک کن. حالا چند وقته مدام به فکرش هستم و نمیدونم کجای این تهران خراب شده داره زندگی میکنه و آیا اوضاعش خوبه یا نه؟ و الان بعد گذشت چند سال، با این حس که چرا تنهاش گذاشتم و اگه میموندم کنارش و مراقبش بودم شاید به حرفم گوش میکرد، دارم اذیت میشم.

*** امروز دوست دارم برم بیرون و قدم بزنم اما تنهام.

َ**** دوست دارم یه تغییری تو زندگیم بدم اما فکر میکنم وقتش نیست. از طرفیم از اونجایی که آدم شرّ و شیطونیم این رکودی که در حال حاضر دارم رو دوست ندارم. اصلاً دوست دارم دوباره برم دانشگاه و درس بخونم اما خوب متأسفانه این سازمان مرکز دانشگاه هم با این کار کردنش گند زده به همه تصمیماتم و اینقدر جواب نمیده که آدم جون به سر بشه.

***** از آدمای فضول به شدت متنفرم. کسایی که به بهانه صمیمیت و ریاستشون از آدم سوال میکنن بعد جواب همون سوالیو که از روی اجبار اما صادقانه جواب دادی رو، در مواقع اساسی طوری استفاده میکنن که تو، تویِ شوک میمونی و نمیتونی اون لحظه جوابشونو بدی و بعد هِی خودتو میخوری و  اعصابت خورد میشه.

******خدایا همه جوونای بیکار مملکت رو به راه راست هدایت کن. یه کم عقل بهشون عنایت کن تا بفهمن مزاحمت عیبه.اونهایی رو هم که فکر میکنن علی آباد کتولم شهریه و خبریه، آدمشون کن.

*******راستی چند وقت پیش رفته بودم پمپ بنزین از یه آقایی بنزین آزاد بخرم، البته بعد هماهنگی های لازم، که دیدم ۵-۶ نفر وایسادن و یه دسته کارت سوخت دارن و اعلام میکنن که بنزین دارن، وقتی میگی که بنزین میخوای یکی از کارت سوختایی که دورش از این کشای ماست پیچیدن بهت میدن و تو میتونی بنزین بزنی و بعد ۵-۶تایی طی مراقبت های ویژه که مبادا در بری بیرون از پمپ پول بنزینو ازت میگیرن. چطوریه این مملکت؟

جالبه واسه چه چیزایی ذهنمو مشغول میکنم.

سرم درد میکنه برم، باز میام.

یکشنبه 1386/11/07
تولد مستر بابای گرامی ...  
سلام،

من خوبمدیروز روز تولد این پدر ژپتوی من بود که الهی من بخورمش. خیلی به مامان گردال خانوم حسودیم میشه از بابت داشتن این شوهر ماهِ جیگر آخ چی میشد من یه چوبِ جادو داشتم که میتونستم با تکون دادنش این بابا رو تبدیل کنم به ۲ تا آدم جیگر؟ یکیش میشد بابام یکیشم میشد یکی مثل این گل باقالیه فینگیل بانو خانوم. البته جوونا! ۵شنبه عصر که شد  نشستیم منطقی حساب کردیم که فردا جمعه است و ما باید یه چیزی بخریم واسه این گل پسرمون بابائی، چون شنبه هم نمیشد که بعد کار بریم و حول حولکی خرید کنیم به همین خاطر بدو بدو با این تینگول حاضر شدیم و رفتیم تیراژه خرید، البته بعدِ کلی فکر کردن که چی بخریم به این نتیجه رسیدیم که این بابایی ما ساعتش خراب شده بهتره یه ساعت خوکشل بخریم حالشو ببره. خلاصه رفتیم تیراژه و ساعت فروشی طبقه سوم که ببینیم چی داره. تو اون همه ساعت که البته همشم مارکای بی اسم و رسم بودن گشتیم هیچی ندیدیم که این حاجی خوکشلۀ مامان گردال بعداً کلی غر نزنه بابت خریدش که خوب هیچی نداشت. از اون بالا داشتیم با تعجب نگاه میکردیم که یعنی این پاساژ به این بزرگی فقط یدونه مغازه ساعت فروشی داره که دیدیم بَه بَه اون پائینم یه مغازه ساعت فروشی هست منتها ما ندیدیم. رفتیم اونجا و بعد از آوردن کلی ساعت توسط فروشنده بالاخره یه ساعت چهارگوش صفحه سرمه ای متالیک قشنگو که تو همه ساعتا تک بود دیدیم و پسندیدیمو افتادیم سر چونه زدن و با کلی چک و چونه ۲۰ تومان تخفیف گرفتیمو ۱۷۰ تومن سلفیدیمو بیچاره شدیم رفت پی کارش. اونم تازه با ترس و لرز که مبادا بدش بیاد. بعدم اومدیم خونه و چون قرار بود که اگه از ساعت خوشش نیومد عوضش کنیم مجبور شدیم که کادوی بابارو همون ۵شنبه بهش بدیم که اگه دوست نداشت عوضش کنه. پسرم خوابالو نشسته بود رو مبل که لباسامونو درآوردیمو بعدم کادومونو دادیم بهش اول یه کم اون چشای کوچولوی قرمز از خوابشو، تکون تکون داد بعد گفت این چیه؟ گفتم پِشَل این کادوهه تفلدته. بعد نیشش باز شد و خندیدو گفت ای وای! یادم نبود. مرسی و ذوق کرد به روش خودش. بعدم کادوشو باز کرد و کلی منو تحویل گرفت که اگه خودمم بودم همینو انتخاب میکردم و ... ما هم آخیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِیییییییییش یه نفس راحت کشیدیم. خدائیش این مردا بعضیاشون مثل این حاج آقای خودمون، ماهن، جیگرن. هر چیم بخری واسشون میگن مرسی و کلی ذوق میکنن. خدا روز به روز زیادشون کنه و بداشونم کم کنه روز شنبه هم از صبح که از خواب پا شد هی گفتیم تولدت مبارک، تولدت مبارک، و منم که بهش اولتیماتوم دادم که امروز میخوام به اندازه ۵۷ بار بهت بگم تولدت مبارک. خلاصه اینقدر زنگ زدم که کلافه شده بود اما شیطون به روی مبارک نمی آورد. حتی امروز که از خواب پا شده خودش به خودش میگه تولدم مبارک آخه بابامم مثل خودم شاده

حالا بهتره برم تا این میتی نیومده گیر نداده که امروز حسابی سرم شلوغه.

فعلاً بای بای

چهارشنبه 1386/11/03
گندکاری فیلسوفانه (2) ...  
ای خدااااااااااااااااااااااااااا خداییش حق دارن به این ترکا (البته منظورم خودمم بیشتر در حال حاضر) حرف میزنن دیگه.

من چیکار کنم. این مغز، نه! این حواس واسه من حواس بشو نیست. امروز سوتی دادم خَرَکی.

میتی کمان رو که همه میشناسن اما یه کم بیشتر میگم. یک مرد ۴۲ ساله خوب اما گیر از لحاظ کاری، که البته مجرد هستند و این کلمه مجرد رو گفتن هم خوب علت داره! اونطوری نگاه نکن

امروز گند زدم اساسی. یعنی واقعاًِ واقعاً الهی خفه شم. این سیستم پاپ مسنجر که خودم پیشنهاد راه اندازیشو به مسئول کامپیوترا دادم آخرش با کمک این حواس خراب قاطی پاطیه من کار داد دستم.

حالا بگو چیکار کردم که ای کاش میمردم و این گندو نمیزدم. قرار داشتم از هفته پیش که این هفته پس از چند هفته پیگیری جدی و مسئولانه مامان گردال، که برم دکتر. آخه خدا بخواد دارم میشم مثل میتی کمان عینهو لامپ دقیقا مثل همین آیکونه. موهای بالاسرم داره کم میشه.

به خودتون بخندیدا. مسخره کردن نداره. خلاصه به جهت فعال شدن برادر گرامی در خصوص امر ازدواج و نیاز خواهر شوهر بزرگ که این بنده حقیر باشه به مو جهت حفظ آبرو و البته داشتن جذبه، قرار شد برم دکتر اونم دقیقا امروز یکی از همکاران لطف کرد و قرار شد با من بیاد دکتر رو معرفی کنه که امروز برنامه پیش اومد براش و صبح عنوان کرد که کار داره و نمیتونه منو همراهی کنه. خلاصه یکی دیگه از دوستان و همکاران ارجمند که من دوستش میدارم (البته ریا نشه جداً گفتم، فکر نکنی چون میخونی اینطوریه ها) گفت با من میاد چون مکان مربوطه دم منزل ایشونه. خلاصه نیم ساعت پیش از طریق همین نرم افزار خاک بر سر پاپ مسنجر با این جمله به اطلاع ایشون رسوندم که "دخمله ۵ بریم خوبه؟" که البته البته از اون جایی که به قول میتی کمان من هوش زیادی دارم، این جمله رو برای جناب رئیس بزرگ میتی کماااااااااااااان ارسال نمودم و انگار نه انگار، خلاصه ییهو دیدم تلفن داخلی زد که بعله رئیس بزرگ فرمودند کجا بریم ۵؟ که من بیچاره یخ زدم اون پشت و یک خون گرم از پائین به بالا  رفت و یک آب سرد از بالا به پائین ریخته شد و من بیچاره در حالتی مثل یک انسان فلج بودم که فقط چنگول میکشیدم خودمو و زبونمم کار نمیکرد.

خلاصه ایشون دوباره سوال کردن و من هم گفتم چی؟ کِی؟ کجا؟ بعد فهمیدم ای داد بیداد ر.................دم، ببخشیدا بهتر از این جمله ای نمیشد گفت. و به معذرت خواهی افتیدم که ای وای مهندس شرمنده،  من اشتباه فرستادم. حالا این وسط اونم گیر داده (نه که خیلی سادست) که اون کلمه اولش چیه؟ تلفظ کن منم عینهو این بدبختا نمیدونستم چی بگم؟ آخه روم نمیشد توضیح بدم. گفتم اشتباهی فرستادم واسه فلانی بود که میخواستیم بریم دکتر گفت نه کلمه اولش چیه معنیش چیه؟ آخرش دیدم ول کن نیست گفتم یعنی دختره، گفت نه تلفظ کن، ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا منو بکش. آخرش گفتم دخملههههههههههههه و از همه بدتر مسخرم کرد. گفت میخوای منم بیام

دیدم نه بیخیال این آبروریزی نمیشه گفتم ببخشید من عذر میخوام اشتباه شد و کلی هم الان دارم به خودم و این مغزم و این حواس فحش میدم.

خدائیش هر روز یه گند نزنم خواب به چشام نمیاد شب که.

 

چهارشنبه 1386/11/03
تصمیمات جدید من ...  
سلام

تو این چند روزه سرم خیلی شلوغ بود اما همش دلم میخواست بیام و بنویسم. ظاهراْ این وبلاگ نویسی هم اعتیادآوره. البته من وبلاگ نویس نیستم منظورم بیشتر همون نوشتن روزمرگیهامه. یه سری اتفاقات جدیدی افتاده که باعث شد دیروز کلی پیاده روی بکنم و البته فکر کنم به همه مواردی که بودنش باعث اذیت کردن خودم میشه و همینطور هم به مرور با تلنبار شدنش، انگاری یکی گلومو فشار میده. مسأله اینه که همین جریاناتی که چند وقته گذشته تو زندگیم پیش اومد و البته ماجرایی که تموم شد و باعث شد بهتر به دور و برم نگاه کنم و بفهمم که چقدر اشتباه میکردم... باعث شده که من یه مقداری عصبی بشم.

اینم باید بگم که این عصبانیت خیلی بیشتر از یه مقداری، بوده اما واقعاً واقعاً من سعی کردم تو کارم این مسائلو دخالت ندم و نگذارم که تأثیرگذار باشه اما خوب من هم یه آدمم و ظاهراً این کارو به مقدار کمی انجام دادم. یعنی خواستم یا نخواستم این اتفاق افتاده. حالا بریم سر اصل مطلب.

اولاً یه چیزی که حالمو گرفته نوشتن یه مطلبی بود که دوستم بهانه تو وبلاگش نوشته بود راجع به بیمارستان و مرگ و بهشت زهرا و غسالخونه.من یه مشکلی که دارم اینه که مرگ رو اصلاً نمیتونم بپذیرم. یعنی یه کم فهمش برام سخته. نه اینکه بترسم نه اما یه جوری میشم یعنی وقتی یه همچین اتفاقی در مورد عمو و مادربزرگم افتاد اونم به فاصله ۶ ماه، انگاری با رفتن بیشتر مادربزرگم قلب منم کنده شد یا یه حالت همچینی. از اون موقع عصبانیت من شروع شد اما مثل یه آتیش زیر خاکستر آروم آروم زیادتر شد. یعنی حتی الانم که هر روز از دم بیمارستان مهر رد میشم باز همون خاطرات میاد جلوم و من مدام تو همون حالتا سیر میکنم. طوری شده که خودم چشامو میبندم که اون مکانو نبینم. حالا نمیدونم شاید واقعاً خیلی تأثیر بدی داشته یا شاید من دارم بیخودی کش میدم این مسأله رو. این از این.

دومین مسأله مربوط میشه به کم طاقت شدن من. من قبلاً آدم فوق العاده عجولی بودم اما به مرور زمان و با رفت و آمد با یکی از دوستان خانوادگی و چندین سفر و ... اون فرد اونقدر رو این مخ من کار کرد که آی بیخیال، اصلاً اهمیت نده، حرص نخور و .. که باعث شد من خیلی آروم تر و منطقی تر باشم و در لحظات عصبانیت اصلاً نه تصمیمی بگیرم و نه حرص بخورم و نه واکنشی نشون بدم. آما................ این مسأله بود تا زمان مرگ مامی بزرگه که یه کم، کمتر شد و الان هم خیلی حرصی شدم. زود جوش میارم.

ایرادات دیگه ای هم بهم وارده، مثلاً من سعی نمیکنم که مسائلو شخصی نکنم. یعنی اینکارو میکنم اما نتیجه دلخواهو نمیگیرم. خب نمیدونم مسأله رو چطوری شخصی نکنم. وقتی یکی به تو یه چیزی بگه چطور میشه که تو فکر نکنی شخصیه؟ اصلاً چطوری؟ اگه راهکاری داشتین بهم بگین، خوشحال میشم.

سومین مسأله اینه که دیگه حالم از زیادی صادق بودن به هم میخوره. چه دلیلی داره همه چیو همه بدونن؟ مگه من همه چیز همه رو میدونم؟ اصلاً سیاست کجای مسأله است؟ خوب یه کم باید دقیق تر برخورد کنم و فکر کنم و تصمیم گیری کنم.

و هزارتا مسأله دیگه که باعث شد دیشب بعد کلی غرغر کردن به بابای همیشه سنگ صبور به این نتایج برسم:

۱. تا اطلاع ثانوی کم حرف میزنیم.

۲. فکر و جویدن کلمات

۳. عدم عصبانیت و کنترل اعصاب خورد محترم

۴. با پنبه سر بریدن و سیاست

۵. ورزش و همزمان یه کلاس هنری

۶. امید به زندگی و خوشگذرانی به مدت نامعلوم

همینا فکر کنم روحیمو خوفِ خوف بکنه.

در ضمن دیشب طی یک جلسه با میتی کمان اشکالاتی عنوان شد هم مربوط به خودم هم مربوط به سیستم اشتباهی که توی شرکت ما هست و جناب رئیس هم ایراداتی رو که تو این چند وقت باعث ناراحتی من شده بود قبول کرد و با حرفاش یه کمی آرومم کرد. شایدم بهم خط داد. به هر حال من تصمیم گرفتم که زود تصمیم نگیرم.

بازم میام. فعلاً بای