سلام،
حال همه دوستام خوبه؟ امروز بعد مدتها آپ نکردن اومدم تا دوباره نوشتنو شروع کنم. این چند روزه یا درگیر کار و بار بودم یا 22 بهمن یا مسافرت غیر منتظره به تبریز. هر کدوم ماجراهای خاص خودشو داره که دونه به دونه تعریف میکنم.
بهتره اول راجع به سفر براتون بنویسم که خیلی جالب و ترسناک بود. البته آخرش مثل این بود که داریم داخل تونل وحشت حرکت میکنیم. روز یکشنبه من یه مرخصی تر و تمیز واسه روز سه شنبه گرفتم که از 22 بهمن بریم ولایت یا همون تبریز و بعد هم روز سه شنبه بر گردیم یعنی کلا طوری بریم و بیایم که هم کارمون انجام بشه و هم یه شب اونجا باشیم.
صبح 22 بهمن از خواب پاشدیم و حاضر شدیم و راه افتادیم به سمت اتوبان کرج. دقیقا از میدون آریاشهر تا بریدگی اتوبان کرج، افتادیم تو یه ترافیک سنگین که به خاطر راهپیمایی پرشکوه بود. مردم تو همه سنی اومده بودن و این خیلی باعث تعجب بود. از همه جالب تر اینکه کسی هم نبود به تبرجاتی که ایجاد شده بود توسط این جوانان مزلّف، گیر بده و برادران بسیجی کمال مهربانی رو با نوجوانان فشن انجام میدادند که مایه بسی تعجب و شگفتی بود.
خلاصه دور تا دورمون آدم بود. من که واقعاً متعجب شده بودم. جایگاههای صلواتی هم که خدارو شکر فعالیتِ عظیمی داشتند. اصلاً جا به جا ایستگاه صلواتی تشکیلات شده بود. مردم ما هم که همیشه در صحنه و داشتند خودشان رو خفه میکردند. یکی نبود بگه آخه کاه مال خودتون نیست کاهدون که مال خودتونه و این واقعاً راسته که مردم ایران، همه فقط دنبال یه جایی واسه خوردن میگردن.
خلاصه از این خیل عظیم مشتاقان و دوستداران و مردم انقلابی خارج شدیم و افتادیم تو اتوبان و دردسر ندم از ساعت 11 که افتادیم تو اتوبان تا ساعت 3:30 بعد از ظهر گردش کنان رفتیم و با فاصله 4 ساعت رسیدیم به تبریز.
جاده واقعا قشنگ بود و از همه قشنگ تر کوهها بودن که به صورت خیلی نامنظم رنگ آمیزی شده بودند. رنگای قرمز و آبی و طوسی و سبز و نارنجی. خلاصه هر رنگی که دلت میخواست میدیدی. یه جا کوهها راه راه بودند. یه جا عرضی رنگ آمیزی شده بودند یه جا هم طولی یه جاهایی هم انگاری خدا رنگش اضافه اومده بود و رنگارو پخش و پلا کرده بود رو کوهها. شکل کوهها هم خیلی قشنگ بود. خیلی نامنظم و در عین حال بسیار منظم. هر چی بگم کم گفتم. یعنی به معنای واقعی کلمه حال کردیم از همه بهتر اینکه جاده هم خیلی خلوت بود و هر نیم ساعت یه ماشین از کنارمون رد میشد.
خلاصه ساعت سه و نیم رسیدیم و رفتیم بازار که یه خریدی بکنیم واسه خاله جان خانوم که حالا بعد مدتها میخوایم بریم پیشش که مثلا دست خالی نریم. این خاله خانوم بابامون یه پیرزن چاقالوی گرد و قلمبۀ دوست داشتنیه که از وقتی بری پیشش نه میزاره بیرون بری نه بخوابی نه تکون بخوری از جات. تازه مدام هم مثل رادیو پیام حرف میزنه و پیام بازرگانی هم نداره. اما ما همگی با تمام این محسنات دوستش داریم.
حاج خانوم (یعنی همون خاله ما)، تا نه و نیم شب مغز مارو خورد و بعد خوردن شام به علت مصرف قرصهای متعدد فشار، قند، سر درد و ... که شاید تعدادش به 10-11 تا برسه دیگه رفت تو عالم هپروت.
وسط حرفاشم میخوابید طوری که مثلا میگفت آره دارم راجع به دخترم صحبت میکنم که اینطوری شده و ... بعد ییهو یه خُر و پفی میکرد و میگفت آره داشتم میگفتم علیرضا اینو گفت. دیدیم فایده نداره گفتیم ما هم که خسته ایم بخوابیم.
جاهامونو انداختیمو رفتیم که بخوابیم. خاله خانوم فرمودن که آره دختر کوچیکه زنگ زده گفته که مبادا اینارو از ساعت 6 صبح بیدار کنیا بذار بخوابن خودم ساعت 8 با نون تازه میام که صبحانه بخوریم و اونوقتم مهمونارو که ما باشیم بیدار میکنن.
ما هم با خیال راحت رفتیم که بخوابیم. من و مامان و تینگول باجی اینور خونه، بابای جیگرخانِ منم گرفتن اونور خونه خوابیدن. اونقدر خسته بودیم که تا صبح هیچ چیزی نفهمیدیم.
فقط یه وقت من بلند شدم دیدم که خاله خانوم دارن صدا میدن که پاشین نماز صبحه، خواب نمونین، پاشین .... یه نگاه به ساعت انداختم دیدم اِی خدا این به هیچ صراطی مستقیم نیست. این یه شبم به ما خوابو روا نمیدونه. این میخواد مارو کچل کنه، خلاصه همه رو واسه نماز به زور بیدار کرد اول از همه هم گیر داد به بابا که پاشه. منم که قرصشو میخورم اصلاً از جام تکون نخوردم اما خوب حاج خانوم اونوقت صبح داشتن این بنده حقیرو اندر فواید نماز و آخرتو این حرفا ارشاد میکردن. تازه به مامان گردال هم که بیچاره صبح زودتر از خاله خانوم بیدار شده بود و نمازشم خونده بود گیر داده بود که چرا خوابی پاشو! نماز دیر شد! آفتاب زد. یعنی میخواستم گریه کنم از تَهِ دل.
بعدشم متوجه شدیم تا صبح این آسمون تبریز برف تیکه پاره کرده و 30 سانت برف اومده. از طرفیم چون ما میخواستیم بیایم تهران، خاله خانومِ نگران به این بابای ما گفت که میخوام رادیول روشن کنم که ببینیم راهها چطوره؟؟ با صدای کم روشن کنم که فقط خودمو خودت بشنویم نظر جناب سرهنگ راجع به راهها چیه؟ که ییهو با وولوم 50 بلند شدیم نشستیم جامون، چون خوب ایشون گوشاشون خوب نمیشنویده و این باعث شده که با صدای آروم رادیولو روشن کنن.
در نهایتم هی میگفت این برف اومده تا منو که دلم نمیخواد شما زود برین خوشحال کنه این خدای منه!!!! و به ریشمون میخندید
ادامه دارد اساسی....