تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
یکشنبه 1386/10/30
نذری پزون و گشت زنی در شبهای تهران ...  
سلام،

والا دوست دارم دوباره بنویسم. چون ذهنم حسابی شلوخ پولوخه و این باعث میشه دوستم بیاد بنویسم و این ذهنم یه کم تخلیه بشه. اما نمیدونم از کجا شروع کنم. این دو سه روز تهطیلی خیلی خوب بود هرچند باز طبق معمول نشد درست و حسابی دلی از عزا در بیارم و استراحت بکنم اما خب خدا رو شکر همه در سلامتی کامل به سر میبریم و تونستیم از پس غذای نذری به خوبی و خوشی بر بیایم.

روز ۵شنبه که طِبخ معمول با تینگولی رفتیم دَدَر. شب ساعت ۹ زدیم بیرون و بعد از ۲۸ سال زندگی، به خاطر دلِ این آبجی کوشولو پاشدیم بریم بیرون ببینیم چه خبره؟ از اونجایی که این اولین باری بود که من تو این شبا میرفتم بیرون، قبلش زنگ زدیم به یکی از همکارای قدیمی که در حال اس ام اس کاری بود و مخ منو تعطیل کرده بود و سوال کردیم که کجا بریم بهتره. اونم گفت که اینجا خوبه، اونجا خوب نیستو در نهایت مارو اغفال کرد که سمت خونه اونا بهتره و نزدیکه و در نهایت هم گفت که حالا که میاین اینجا! بیاین دنبال من و با هم بریم بیرونما هم گفتیم باشه البته بعد کلی تعجب از این پیشنهاد بیشرمانه 

خلاصه رفتیم و طبق قرار که باید وسط راه زنگ میزدیم تا بقیه آدرسو بِدَن، زنگ زدیم.

ییهو دیدم با این چشمای تیزم متوجه شدم که ای دل غافل این همکارمون تویه زانتیای سفید بغل ماست و مام کلی سلام و احوالپرسی در کردیم البته از پشت پنجره های بسته. همون موقع گوشی زنگ خورد که دیدیم همکار محترممانه که پرسید کجائین شما؟!! من شمارو نمیبینم و ... دوزاریمون افتاد بعله این آقا اشتباهی جای اون آقا شناسایی شدهو ما مردیم از خجالتو و بعدش تازه فهمیدیم که علت بهت زدگیه مورد مذکور، همین بوده که بیچاره مارو نشناسیده (نمیدونم درست نوشتم یا نه؟).

در نهایت همکار مورد نظر خودش پیدا شد و ماشین خودشم پارک کرد و پرید تو ماشین ما و رفتیم بیرون و من واقعا به معنای عزاداری، اون هم به روش تهرانیا پی بردم. همه با ماشین اومده بودن و واقعاً واقعاً انگار در سالن مد به سر میبردیم، من و تینگولی هم تعجب میکردیم اما تعجب من بیشتر بود چون سالای قبل تجربه نداشتم. در ضمن به دوستان خانوم پیشنهاد میکنم که اگر خواستن موهاشونو مِش کنن یا های لایت به جای پول دادن از مقداری گِل استفاده کنند. به چند دلیل:

۱. اگه گِل بمالین موهاتون نمیسوزه

۲. اگه گِل بمالین هروقت بخواین میتونین با یک شستشو رنگ موهای خودتونو ببینین

۳. گِل باعث میشه فرم موهاتون حفظ بشه

۴. خرجش کمتره

۵. بعدم ظاهرا مُدِه.

۶. در ضمن ایجاد تبرج هم نمیکنه و برادران واقعاً بسیجی بهتون گیر نمیدن

بعد از بازدید از مکانهای دیدنی طبق نظر همکار محترم، جهت صرف یک عدد بستنی که بعد تبدیل شد به آب طالبی رفتیم و بعد از نوش جان کردن آب طالبی توسط همکار گرامی، چون ایشون عادت داشتن بگردن تا خوابشون بگیره و هنوز خوابشون نگرفته بود، کمی بچۀ مورد نظر رو گردوندیم و بنزین سوزوندیم تا وقت خوابش بشه و بتونه بره از ماشین پائین. خلاصه به معنای واقعی کلمه به غلط کردن افتادیم چون مسافر مورد نظر باعث شده بود شبمون حروم بشه تازه خیلیم غیرتی بود

خلاصه با جونِ من، مرگِ من پیادش کردیم و رفتیم که بریم محل قدیم که مامان جان احضار فرمودن و گفتند که باید بیاین و این یعنی اینکه به معنای واقعی گند زدیم به شب مربوطه.

فردا شبشم با عمه جان محترمه که مهمان ما بودن رفتیم ددر و یه گشتی زدیمو کلیم خندیدیم و از دوستانمان بعد از چندین روز هوس نذری کردن با کلی خجالت یه نذری گرفتیمو آمدیم منزل و چرتیدیم تا روز شنبه و دیروزم که به سلامتی عینهون برخی از زحمتکششان شهری، کار کردیمو عرق در کردیمو و خودمان را خسته کردندی تا پروژه نذری پزون به پایان رسید و ما همه از شر آنهمه مهمان ناخوانده راحت. البته در ساعت ۱۱ شب و بعد هم عین یک نعش ولو شدیمو تا صبح ظاهراً پدر محترمه با خُرخُرشان غر زدند و ما هم با سوتمان تائید کردیم و این تینگول و مامان گردال محترم هم سوژه خنده پیدا کردند و کلی خستگی در کردند.

اما جدای شوخی، کلی خوب بود. امیدوارم همه این تعطیلات براشون خوب بوده باشه.

اینم نوشتم که شکیبا جون بدونه خوشحالم

الانم در شرکت به سر میبرم و منتظر میتی کمان که ساعت ۷ شب بیاد و یه کار مشترک رو انجام بدیمو دِ دَر رو.

بای

 

چهارشنبه 1386/10/26
پرت و پلا ...  
سلام دوستام

اوضاع همچنان کشمشیه به قول یکی از آشنایان دوست داشتنی ما.

دوست دارم راجع به چند مورد که هیچ ربطیم به هم ندارند و فقط باعث شدند ذهنم به هم بریزه و الکی مشغول بشه بنویسم و جالب اینه که باز من دچار همون بیماری شدم که به دلیل زیادی مطالب شروع به فعالیت میکنه و باعث میشه من زبونم بند بیاد.

* امروز از اون روزاییه که دوست دارم تعدادشون زیاد نباشه، یعنی میدونید چیه؟ چند وقتیه من با یکی مشکل پیدا کردم اونم مشکلی که به خاطر رفتار همون فرده. البته فکر کنم منم باعث شدم مشکل حادتر بشه اما در این مواقع، همیشه آدمی بودم که سعی کردم مشکلو حلّش کنم  یعنی اگه مقصر بودم عذرخواهی کردم و اگه مقصر نبودم هم سعی کردم حداقل طوری رفتار کنم که طرف مقابلم زیاد احساس بدی بهش دست نده، اما اینبار خیلی بهم بر خورده. شاید علتش اینه که یه مدت تحمل کردم و به خاطر همون درگیریای فکری و اینکه از طرفیم حوصله بحث و جدل رو نداشتم، سکوت کردم، اما ظاهراً این باعث شده که طرف خیلی جوگیر بشه. من کلن آدمیم که خیلی رُکَم و از زیر آب زنی و مسخره بازی و بچه بازی بدم میاد، اما چون این مسائل به شدت در این فرد دیده شده، دلم نمیخواد باهاش ارتباط داشته باشم. در ضمن باید بگم که فرد مذکور خانوم بید. حالا نمیدونم چه میشه و آیا اشتباه از منه که زیاد رو نشون نمیدم یا اشتباه از اونوره.

** به یه نتیجه رسیدم، اگه تو خیابون میخوای از یه لاین بری یه لاین دیگه یا احیاناً بپیچی تو یه بریدگی یا خلاصه مسیرتو یه کم تغییر بدی اصلاً نباید راهنما بزنی، چون اونوقت مسیرت شناسایی میشه و مردم وادارت میکنن یا بری قاطی باقالیا یا از عمل مورد نظر باز بمونی. جون خودم راست میگم. آخه این چند وقته به وضوح این مطلبو امتحان کردم.

*** دارم در مورد موندن یا نموندنم تو محیط کار تصمیم میگیرم. اینجا یه میتی کمانِ فراموشکار داره که کار کردن باهاش اعصاب فولادی میخواد اما خدائیش یه چندتا از همکارامو دوست دارم.

****از یکی از دوستای صمیمیم که خیلی دوستش داشتم و یه مدتی هم باهاش هم اتاق بودم خیلی ناراحت و دلخورم. آخه تو جریانی که بین من و یکی دیگه پیش اومده و واقعا هم نامردی صورت گرفته از اون سمت، به خاطر قسم و دروغای شاخدار طرف مقابلم و به خاطر اینکه فکر میکنه شاید بتونه کار مثبتی بکنه مدام راجع به این قضیه صحبت میکنه و اعصابم رو به هم میریزه. طوری که دوست ندارم حتی بهش زنگ بزنم با وجود اینکه واقعاً دوستش دارم.

*****پروژه خریدهای پایان هفته و نذریو این حرفها هم به خیر و خوشی به اتمام رسید.

******برادر گرامی به سلامتی اینطور که بوش میاد قراره مزدوج بشه. نمیدونم خوشحالم یا احساسم چیز دیگست. به هر حال هر چیزی که هست یه کمم دلم آشوبه.

******* چرا این آدما اگر بهت خیلی نزدیک بشن و از بعضی مطالب اطلاع پیدا کنن، از این نقطه ضعفا در مواقعی که اصلاً جاش نیست استفاده میکنن و ضربه بهت میزنن؟

دیگه بسه. اَه. غر غرو. حالِ خودمم بد شد با این افکار درهم و پریشان و یه کم ناحارت.

در ضمن در مورد آمار وبلاگ دوست داشتم ببینم چند نفر میانو میرن به خاطر همین دروغ ننوشتم که راستشو ببینم. حالا نمیدونم این درست یا نه! اما من اینطوری راحتم.

بای.

در ضمن نظراتتون جالبه برام اگه بگین.

یکشنبه 1386/10/23
گردالی داره غصه میخوره و دم نمیزنه ...  
این روزا حوصلم خیلی سر میره. یه روزایی سر کار، دلم میخواد پاشم از این محیط فرار کنم برم یه جایی که کسی با من کاری نداشته باشه، گیر الکی نده، کار نخود سیاهی نده یا وقتمو الکی پر نکنه به این بهانه که واقعا بیکار نباشم.

هزار و صد جور کار ریخته سرم و اینقدر متفاوتن که نمیدونم از کدوم شروع کنم و به کدوم برسم و چیکار کنم. چند روزم هست میام اینجا، تصمیم میگیرم یه پست بذارم اما نمیدونم چی بنویسم.

بیرونم که میرم دوست دارم زودتر برم خونه، از خیابون گردی و خیلی کارای دیگه که جوونا انجام میدن خوشم نمیاد. وقتیم میرم خونه دوست دارم بخوابم. فکر کنم همه اینا نشانه افسردگیه.

کسی نیست راهی نشونم بده که بتونم یه کم احساس خوش بینی کنم و این احساسات تماما منفی رو از ذهنم بیرون کنم؟ آخر هفته هم که کلی کار داریم بابت درست کردن نذری و مهمون داریه مضاعف.

چند روزه دارم فکر میکنم به اینکه، دیگه اینجا جای موندن نیست. منو چه به عِرق ملی؟ آی ایران خوبه؟و آی خانواده دوستیو هزار تا فکر مزخرف دیگه؟ بذارم برم جایی که کسی ندونه زبون من چیه و کاری به کارم نداشته باشه، بتونم یه نفس راحت و آسوده بکشم؟ دیگه نمیدونم چی از دنیا میخوام. اصلا نمیدونم چند وقته  که دنبال چیزی نبودم!

حتی حوصله این دوستامم ندارم. زنگ که میزنن انگار فحشم میدن. هرکی از اتفاقات اطرافیان حرف میزنه و من فکر میکنم که اینا به من چه ارتباطی داره؟ مگه من از خودم برای مردم میگم که بخوام حرف بقیه رو هم گوش کنم؟ اما وقتیم که کسی زنگ نمیزنه غصه ام میگیره.

فکر کنم خل شدم....

روزا داره میگذره و عید داره نزدیک میشه، خیلی از داشتن خونواده خوب متشکرم ازت خدایا و شکرت که همه سلامتیم، اما همه اینا یه طرف خودم از داخل قاطی کردم. با جریانات اخیر که خیلیم عصبیم کرده و احساس و منطقم ریخته به هم، حتی نمیتونم خودمو راضی کنم، از طرفیم از خونوادم و پدرم که واقعا مثل دوستمه خجالت میکشم که اینقدر منو درک میکنه. کاش یه زمانایی بابا مامانا یه حرکتی بیان اصلا داد بزنن سرشون که بچه ها اینقدر خجالت نکشن. اصلا یعنی چه که همش مواظبن مبادا شکست باعث اذیت بچشون بشه. واقعا دلم یه جای آروم میخواد واسه همینه که اینقدر خوابو دوست دارم. چون دیگه کسی تو خوابم نمیاد که ازش خجالت بکشم.

این جریان فوق لیسانس کوفتیم که باعث شده وضعیت نور علی نور بشه. از استرس هفته اول بهمن دارم خفه میشم. میترسم آخرش من دق کنم بعد خبر قبولیمو بدن. خدایا خودت کمکم کن. خودت برام بخواه که صبرم زیادتر بشه. خودت آرامشم بده. خودت نجاتم بده. خدا من اول و آخر تو رو دارم. خدایا چه خوبه که تو حرفی نمیزنی، من بنده به این آرامش بیشتر نیاز دارم تا دلسوزی و مهربونی خانوادم. خدایا اگه نزدیکم بودی بوست میکردم و یه فشارت میدادم.

خدایا تو کمکم کن.

بای

 

چهارشنبه 1386/10/19
اندر حکایت تهطیلات ...  
سلام

یه راست میرم سراغ تعریف این چند روز و باید بگم که

روز یکشنبه صبح پاشدیم با خستگی فراوان و دیدیم که به به ماشین ماکا (برادر محترم، مخفف ماکارونی) روشن نمیشه و از ۵ صبح همینطور استارت زده و هل داده و ماشینم خسته، روشن نشده که نشده.

خلاصه پاشدیم سلانه سلانه رفتیم دالون سرما و دست و صورت مبارک شستیم و حاضر شدیم و یه سَرم رفتیم دم پنجره و دیدیم  وای چه برفی!!!!! خلاصه یواش یواش ۳تایی یعنی من و بابا و ماکا رفتیم که بریم شرکت، آی سُر سُربازی بود که نگو. خیابون بالایی رفتیم دیدیم ماشینای لاین مقابل اومدن این لاین، ماشینای لاین ماهم رفتن اون لاین، قبل اینکه گیر بیفتیم دور زدیم و رفتیم از پائین بریم بزرگراه که اونجا هم وضعیت ماشینا همینطور بود با این فرق که ترافیک بود هوارتا و ماشینا تو اتوبانم سُر میخوردن.

خلاصه منصرف شدیم و برگشتیم خونه حالا دم در حیاط ماشین مگه میچرخید؟!!! هی سُر خورد. منم گفتم من میام هُل میدم. من از یه طرف، ماکا از اون طرف و یه آقایی هم دلش سوخت از این طرف، یهو یه صدایی اومد که انگاری زدن رو طبل و حتماً حدس میزنین چی بود؟ من بودم دیگه گردال واژگون شد و هِر هِر خنده و ماشینم که تکون نمیخورد و بابا و ماکا هم از جاشون تکون نخوردن فقط به ریش نداشتۀ من خندیدن.

خلاصه اومدیم بیل محترمو دادیم به برادر محترم و گفتیم بیل بزن برفارو بزن کنار بریم تو. بیل بزن، بیل بزن! با هر دردسری بود رفتیم تو و نشستیم تو خونه و کلی هم از بیل زدن مهرداد  یعنی ماکا عکس گرفتیم واسه خواستگاری مربوطه که احتمالا به پدر عروس خانوم نشون بدیم اندر هنرهای برادر گرامی!

تو خونه، این گردال مامان گیر داد که آی برفه امروز فردا و با این وضع هوا و نبود گاز و ... حتماً نون گیر نمیاد و قحطی میشه و باید برم نون بخرم. گفتیم سُر میخوری ما اصلا نون نمیخوایم گفت نه من باید برم مگه فقط شمائین بابا و ماکا هم هستن. منو تینگول باجیم به عشق برف و همچنین به عنوان بادی گارد حاج خانوم راه افتادیم چه راه افتادنی. من که عینهو پنگوئن میرفتم که نخورم زمین آخه من استادم تو این موارد تازه وقتیم می افتم کلی میخندم و تا خندم قطع نشه کسی نمیتونه این هیکل و بلند کنه.

اولین زمین خوردن هم در زمانی اتفاق افتاد که داشتم مادر محترمه رو راهنمایی میکردم که از اونجا نرو لیزه که یهویی گروپ خوردم زمین و یک درخت مهربون گیر کرد بهم وگرنه میرفتیم تو جوپ

خلاصه هم خندیدیم هم مردمو شاد کردیم. با همون سبک پنگوئنی راه رفتیم و برای بار دوم پیاده رو رو مزین کردیم و بعدم ۱ ساعت تو صف نون وایسادیمو از ۹.۵ تا ۱۱.۵ پروژه خرید نون طول کشید.

اومدیم خونه و خواپیدیم و عصریم رفتیم به همراه پدر محترم برای عقد یک قرارداد به دفترشون و در راه بازگشت دیدیم که به به دیسکو راه افتاده کنار اتوبان حکیم و آی آقایون دست خانوما رقصی به راهه که نگو و دلمان آب گردید. کلیم دلمون سوخید که چرا ما اونجا وانسدادیم.

زنجیر چرخارو هم واسه فردا بستیم که یخ بندونی، پدرمون درنیاد که خبر رسید که بهله فردا و پس فرداش تهطیللللللللللللللللللللللههههه، یوههههههههههههههههههههههو

اما اومدیم خونه دیدیم که ما فقط ۲شنبه تعطیلیم یعنی پرسنل ضروری باید میرفتن که ما جزء ضروریات نبودیم و نرفتیم و ۲ شنبه هم به همراه افاغنه محترم و به چشم و هم چشمی با آن افراد محترم بیل میزدیمو برف پارو میکردیم. آی به ما خندیدندی آی به ما خندیدندی که نگو و نپرس. اما این کار یک درس هم داشت اونم این بود که برای پارو کردن باید یدونه بکوفی سَرِ برفه تا پرس بشه بعد با خیال راحت قلمبه برش داری و شوتش کنی حیاط. خلاصه بالا پشت بوم رو که گند زدیم رفتیم حیاط و بالکنو که گندتر زده بودیم پاکسازی کنیم که اونم یه گند اساسی خورد که الان اگه بیای ببینی میفهمی چنین کاری فقط از دست ما بر میادو این کار هم به همراه کمی گوله برف بازی با همسایگان محترم و شوتیشن گوله برفی به درون خیابان و ترساندن رهگذران محترم که خودشون از ترس با قدم های مورچه ای راه میرفتن، کلی حال داد و ۳ ساعت طول کشید.

بعدم اومدیم خونه و دوباره لالا. تا دیروز که اومدیم شرکت و کار کردیمو کار. این برنامه ۲ روز گذشته ما بود که بد یا خوب هم ورزش کردیم هم خواب هم گند زدیم.

الانم این رئیس محترم هی میاد میره هی دستور میده و لبخند ژوکوند تحویل مشترک مربوطه میده. برم که الانه میاد گیر میده.

بای دوستام.

 

شنبه 1386/10/15
تولد بازی با سبک سورپرایزانه ...  
سلام دوستام.

حال و احوال؟ تهطیلات خوش گذشت؟

والله من که الان اومدم سر کار و کلی هم خوابم می یاد، آخه این ۲ روزه همش در رفت و آمد و گشت و گذار گذشته و درسته که الحق خوشم گذشت اما من امروز خوابم میومد. دلِ گردالی امروز خواب میخواست و کلیم فحش نثار ارواح خبیث قانونگذاران وزارت کار کردم که چرا اول صبح رو برای رفتن به سرِ کار انتخاب کردن، خوب میمردن مثلاً ساعت کاریو میکردن ۱۰ تا ۲ ؟ یهنی چی که بچه مردم شب دیر بخوابه صبحم مجبور بشه خوابالو بره موال و اون آبِ سرد کوفتیو بزنه به صورتشو خسته کوفته، بیاد سر کار؟ آخه این انصافه؟!

بگذریم روز پنج شنبه که از صبح زود در خیابان ها بودیم و بعد از رساندن تینگول باجی و پدر گرامی رسیدیم شرکت و بعدشم به دستور میتی کمان تا لنگ ظهر که چه عرض کنم تا ۱۳:۳۰ سر کار بودیم و بعدم به دنبال برطرف کردن یک مورد حواس پرتی رفتیم تهمیرگاه و آنتن سم طلارو پس گرفتیم که از نبودش بی تابی می کرد کلیییییییییییییی

بعدم از اون سر تهران اومدیم خونه و حالا بدو بدو که باید حاضر بشی و بری دوست گیگیلیتو سورپرایزش کنی، آخه نه که من خوشگلم هرکی منو ببینه سورپرایز میشه میدونین یه کم حالت منور رو دارم

راستی وسط حرفام من نمیدونم چرا لغت گیگیلیو که خیلی دوستش میدارم همش اشتباهی مینویسم گیلیگی؟؟؟؟

بگذریم. خلاصه حاضر داشتیم میشدیم که پدر مهربان، رفیق شفیق زنگولید که گردال بابا، بدو بیا دنبالم. خلاصه دوباره تاکسی نسوان ما فعال شد و رفتیم سراغ مرد عزیز خونمون که الهی اون لپاشو قورت بدم.

بعدش هم با خستگی کامل و در کمال خواب رفتیم حاضر شدیم با کمال فِس فِس. و دِ برو که رفتیم.

توی راه باید کیک تولد دوستم، مرجانو، از شیرینی فروشی میگرفتیم، ما هم خوب، رفتیم گرفتیم به همراه ۴ تا فشفشه مخصوص که ما ندیده بودیم! که بذاریم رو کیکش و نور براش در کنیم. کیک مزبور رو هم بعد از کلی تمهیدات ایمنی گذاشتیم در دامان تینگول باجی و نشوندیمش رو صندلی مخصوص کودکان در عقب ماشین (بیچاره گردال شب به علت این جملات تیرباران میشه) و شروع کردیم به رارندگی و رفتیم و رفتیم و قر دادیم و شلوخی کردیم و تا جایی که طی تذکراتی از ماشین بغلی فهمیدیم که به نظر آقای ماشین بغلی ما حالمون خوب نیست

خلاصه بعد کلی ترافیک رسیدیم به منزل دوست مربوطه و دیدیم که خیر، خانوم هنوز تشریف فرما نشدن و مهمانها دارن بِر و بِر همدیگرو نظاره میکنن. بعد ۱ ساعت دوستم اومد، با چراغای خاموش خونه روبرو شد و وقتی اومد تو کم مونده بود غش کنه از سورپرایزِ مربوطه. خلاصه ماچمالیزیشن شروع شد و کلی هم من فحش خوردم که چرا بهش نگفتم و اینم که اون خنگ بوده از سوتیای من نفهمیده قطعاً به من مربوط بودهخلاصه مهمونی به خوبی و خوشی گذشت و دوستان خود را در ملاء عام قِراندندو فراندند و ایجاد تبرج نمودند و در نهایت حدود ساعت ۱.۵تشریف فرما شدیم به سمت خانه منزل و مهمونی تمام شد.

اما از شوخی که بگذریم واقعاً به یه نتایجی رسیدم. اینکه هر فردی وقتی میخواد ازدواج کنه یک مسأله رو حتماً در نظر بگیره و اونهم اینه که حتماً طرف مقابل، مشابه اونچیزی باشه که همیشه تو ذهنش بوده و به اون اعتقاد داشته. علت هم اینه که تو این دوره زمونه همه میخوان نقش یک مصلح رو در مورد طرف مقابل بر عهده بگیرن، یعنی با دختر یا پسری ازدواج میکنن و فکر میکن که بابا مطابق میل خودم درستش میکنم که این اصلاً امکان پذیر نیست. مگه میشه آدمی رو که بیست سال یا بیشتر با یک رویه بزرگ شده و زندگی کرده تغییر داد؟ اونم ۱۸۰ درجه؟

من همیشه برای این دوستم خوشحالم و دعا میکنم که زندگیشون همینطور خوش و پایدار باشه، مردی که داره کنار دوستم قدم بر میداره خیلی انسانِ شریفیه، و این باعث خوشحالیه. چرا که تو این دوره و زمونه خیلی از آدما بد شدن، و به ندرت آدمای خیلی خوب پیدا میشه، پس خدایا دوست منو خوشبخت که هست خوشبخت تَرِش کن.

مرجان جونم بوس بوس و تفلدت بازم مبارک.

بای دوستااااااااااااام

 

 

 

 

سه شنبه 1386/10/11
درباره برخی از گندکاریهای فیلسوفانه من ...  
سلام، امروز دوست داشتم یه چیزی بنویسم هر چی فکر کردم چیزی به خاطرم نیومد تنها چیزی که دیدم ارزش نوشتیدن داره خرابکاریهای فیلسوفانه من بود.

میگم فیلسوفانه واسه اینکه مثلا کلی سعی می کنم، فکر می کنم و خودمو نگه می دارم که خرابکاری نکنم اما خدائیش عند خرابکارم. درست مثل بچگیام. بچه که بودم مامانم میگفت گردالی (البته اون موقع گردال نبودما ریغو بودم) مراقب تینگول باجیه ۱ ساله باش سرشو نزنی به دیفال، شوتش نکنی بیرون، خفه نشه بچه، اشکش در نیاد منم میگفتم چشم اما خدائیش تا پای مبارک مامان گردال میرفت از پاشنه در بیرون، این تینگول بیچاره رو که بغل می کردم برم یه اتاق دیگه دقیقا از وسط به حالت خوابیده می گرفتم و مثلا دراز کشیده از در اتاق رد میشدم اونوقت این بیچاره هم پاش و هم کلش می خورد به چارچوب در و پررو اصلنم گریه و زر زر نمی کرد. البته از بس فهیم بود چون میدونست از قصد نیس.

خدا وکیلیم نبود اما دیدین گاهی اوقات آدم میخواد یه کاریو نکنه، اما همونی میشه که سعی کردی انجامش ندی؟! منم اینطوری بودم. یعنی مامان میگفت نکن منم میخواستم مثلا یه کاریو نکنم اما اون کار انجام میشد آما توسط فرشته محافظ، ارواحِ این شکمم.

بگذریم. اینارو گفتم که سوتیه این هفتمو بگم. ۵شنبه هفته پیش بود فکر کنم، شوهر دوستم زنگ زد که گردالی هفته بعد ۵شمبه تولد مرجانه و بهش نگفتم و خودشم خونه نیست میخوام براش مهمونی بگیرم یعنی همون جشن تفلد، و بهم گفت از اونجایی که تو بعد از ظهرها باهاش میای خونه سوتی ندیا گفتم چشم ای به روی این جفت چشام

خلاصه از اون روز هرچی خواستم سوتی ندم به انواع و اقسام مختلف هی سوتی دادم هی سوتی دادم، مثلاً یه بار اومدم سوال کردم راستی تو میخوای چی بپوشی  بعد جلو این دهنمو گرفتم  که وای حالا باید ماسمالیزیشن کنم اونم یهویی گفته برا چی؟ اونوخ منم که باهوش مثلاً گفتم مهمونی خواهرزاده شوهرت!!!

آخه یکیم نیست بگه زبون به دندون بگیری کسی نمیگه لالیا. بعدم آدم تابلو به تو چه اون تو مهمونیِ خواهرزاده شوهرش چیطوری میره؟

خلاصه تا دیروز ماسمالی کردم اما دیروز سوتی داد اساسی، فکر کنم فهمید داشتم حرف میزدم که ما ۵شنبه واقعاً دعوت شدیم به یه مراسم تفلد قایمکی دیگه، که اونم گفت اِ ۵شنبه تولد منه با خنده، منم گفتم وا! کی بهت سوتی داد که یهویی مرجان گفت هان؟؟؟!!!

مگه چه خبره؟! منم که خشکم زد که ای خاک بر سرم آخرش این شوهرش منو میکشه که منو باش به کی رازمو، سورپرایزمو گفتم. خلاصه گفتم مگه تو نگفتی عمت که روز ۵شنبه خونشی واست مهمونی گرفته؟ گفت نه! عمم واسه چی واسه من مهمونی بگیره؟! خلاصه اینقدر چرت و پرت گفتم که فکر کنم فکرش پخشو پلا شد اما فکرم می کنم که سوتیمو گرفت

امروزم شوهرِش زنگ زد که سوتی ندادی که؟ منم با کمال آرامش و وقار گفتم نه! کیییییییییی؟ من؟

عمراً از من دهن قرص تر پیدا نکنی. خلاصه به این نتیجه رسیدم که این چند روز نرم نیام باهاش که بیشتر از این گند نزنم. من برم، برم که این رئیس کلی کار از خودش در کرده الانم میاد سراغ کاراش.

بای دوستام

 

دوشنبه 1386/10/10
شمال رفتن و پیش اومدن سوالات عدیده و پدیده ...  
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلام

همه دوستاااااااااام خوبین؟ امیدوارم تعطیلات واسه همه به خوبیو خوشی سر شده باشه و همگی حسابی کیف کرده باشین. منم تو این تهطیلات هر کاری کردم غیر از استراحت و خواب که همیشه از وقتی میبینم یه روزی تعطیله، از 2 هفته قبلش کلی نقشه و برنامه می ریزم واسه خوابیدن تو تعطیلیه و اون وقت پام که می رسه خونه به هزار و یک دلیل و از جمله فرمایشات تینگول باجی، (که خودمم پایشم) هی میریم بیرون، خرید، ددر، خوش گذرونی. این هفته ام 5شنبه و جمعه بیرون بودیمو وقتمونو صرف خرید کردیم

آمااااا

شنبه که روز عید غدیر بود و ما مثلا تا 9 خواب بودیم هر چند که از 7 وول می خوردم تو جام، بابا یهویی صدامون کردو گفت بچه ها پاشین حاضر بشین میخوایم بریم قم، آخی بیچاره ما! من که کلاً مخالفتم رو در همون حالت خوابالو اعلام اساسی کردم و گفتم من عیدمو نمیام تو اون جاده، خونه بهتره، بعد تینگول باجیم با هین و هون فهموند که اونم زیاد پایه نیست. خلاصه بابا با خنده گفت پس پاشین بریم شمال!!! مام عین برق گرفته ها پریدیم از طبخه دوم تخت هوشتی پائینو دور فیلم تند شدو دِ برو که رفتیم که حاضر بشیم که بریم. آخه عید غدیر سالگرد عروسی بابا مامان بود، این دو تا کفتر عاشق، از صبح هی بق بقو کردن (منظورم همون تبادل نظر در مورد مکان گردشه) و بعدم بابا سورپرایزمون کرد و دیگه دیگه خودشون واسه خودشون جشن در کردن. خلاصه زنگ زدیم پلیس راه و اعلام کردند که راه بازه و فقطم ماشینای زنجیریو راه می دن. کارامونو کردیم ساعت 11 راه افتادیم و دِ برو که رفتیم.

خوب و خوش و شنگول قر می دادیم و می رفتیم و می خوندیمو اِی حال در می کردیم رسیدیم سر جاده اما اگه بگی یه پلیس گیر داد تازه با همشونم بای بای کردیم و کلی خندیدیم، یعنی از اول جاده چالوس تا خود چالوس با پلیسا شوخی کردیم.

وای خدا، منظره ها عالی بود، یه برفِ اساسی اومده بودو جاده خیلی قشنگ بود و کلیم قندیل همه جا سبز شده بود. در نهایت رسیدیم چالوسو نهار و بعدم رفتیم متل قو تا یه خونه ای رو ببینیم که از چند هفته قبل باید می رفتیمو نتونسته بودیم بریم، به دلیل نداشتن بنزین و ته کشیدن کارت سوختو و ... که خدا قسمت کرد این هفته رفتیم. خیلی جالب بود، یه ویلای نقلی خیلی قشنگ وسط یه زمین خوکشل و پر از درخت مرکبات، اما از وقتی رفتیم تو حال من اساسی گرفته شد. آخه میدونین ویلا مال یه آقایی بود که بایکی از این آدمای معروف شریک بود و می خواست بفروشدش و البته سنشم بالا، اونوقت به ما گفت خانومم تو ویلاس ما داریم میریم بیرون شما بیاین ببینین، اونوخ ما چی دیدیم یه دختر جوون کوچولو موچولوی خوشگل که البته قطعاً کیه این آقا بودن؟ خانومشون! زن صیغه ایشون، شایدم دوست دخترشون!!! حالم اساسی گرفته شد.

چرا مملکت اینطوریه؟ چرا همه هر کاری می تونن بکنن؟ چرا یه دختر با این سن به همچنین مردی نگاه می کنه فقط به صِرفِ وضع مالیه خوب؟ چرا چنبره می زنه رو زندگی یه زن دیگه که قطعاً برای این مرد سختیای زیادی کشیده؟! تازه با وقاحت تمامم اعلام کرد که بعله من ....... من ..... خانومشونم! که البته از نحوه گفتنش معلومه که چه خبره؟

اونوخ تو توی این تهرونِ وامونده اگه فقط حجابت یه کم اسلامو به خطر بندازه، میان می برنت کلانتریو گشت ارشاد میگیردت و با بدترین وضع که خودم دیدم برخورد می کنن باهات. در صورتی که تو همین شمال بغل گوشمون مردای پولدار هزار تا کثافت کاری می کنن و هیشکیم نیست بگه آقا خجالت بکش، گندکاری نکن، خونوادت سختی کشیدن، و تو عشقشو با یه هرزه می کنی که اونم معلوم نیست به چه دلیلی مثلاً اینکه وضع مالیش بد بوده؟ خونوادش درست و حسابی نبودن؟ نمی فهمیده؟ یا .... به تو نگاه کرده و به اصطلاح ما جوونا راه داده؟

خلاصه از اونجا به سرعت خارج شدیم و رفتیم دریا و یه کم گشتیمو بعدم راه افتادیم به سمت تهران، اما حال من اساسی گرفته شد و همش تو فکر اون شب بودم که چه اتفاقات این چنینی و هزاران مورد دیگه مثل این الان داره اتفاق می افته اونوقت ماها نمی دونیم و مردمم روز به روز دارن بدبخت تر میشن. از طرفیم کلی خدا رو شکر کردم که پدرم یه مردِ خوبه، آخه از بچکی هر وقت کسی بهش میگفت بیا بریم مسافرت مجردی، همیشه می گفت من مجردی جایی نمیرم و با خونوادم بهم بیشتر خوش میگذره. خدا پدر و مادر بابامو بیامرزه که هنوز مثل خیلیای دیگه نامرد نشده و جزء استثناهاست.

سه شنبه 1386/10/04
من از دست این رئیس چیکار کنم؟ ...  
پریروز بعدِ کلی وقت، یه مرخصی حسابی گرفتم (مرخصی روزانه) واسه اینکه با مامان گردال بریم بازار خرید، آخه یه چند وقتی بود که باید می رفتم دنبال چند تا چیز مهم که نبودنشون خونه رو لنگ کرده و من هم هی اصرار می کردم که گردال مامان، جونِ من نرو به خدا من خودم نوکرتم با هم میریم. خلاصه کلی التماس کردم تا اینکه بعدِ یک اولتیماتومِ حسابی از طرف مامان خانوم، بالاخره مرخصی گرفتم.

دیروزم که حسابی زدم تو گوشِ خوابو تا ساعت ۷، توجه کنید تا ساعت ۷ چرتیدمو بعدم پاشدیم که بریم بازار و امین حضور و ... خوشحال و سرخوش رفتیمو بعدِ کلی گشتن و خرید کردن خسته و مُردِه اومدیمو منم عینهو مِیِت افتادم خسبیدم و مامان گردالم که وقت دندونپزشکی داشت رفت دکتر.

تازه سَرِ حال اومده بودم که دیدم این میتی کمان رئیس بزرگ از شرکت زنگیده، گفتم ور ندارما اما از طرفیم گفتم شاید بیچاره یه چیزی می خواد یا گیر کرده جائی، بذار جواب بدم مشکلش حل بشه، که ای کاش این انگشتم میشکست جواب نمیدادم این موبایل وامونده رو، تا برداشتم دعوا که چرا امروز نیومدی، به کی گفتی، مرخصی باید از من بگیری، دهوا داد آخرشم گفت فردا نشونت می دهمبه نظرم این آدم اصلاً قصد نداره منو درک کنه. بفهمه شرایط من شرایط خاصه، نیاز به استراحت دارم، تجدید قوا، آرامش خیال و ...

خلاصه منم که خُل، کلی خندیدمو کلی حرص خوردمو بعدم رفتم تو فکر که چیو می خواد نشونم بده

در نهایتم بعد از کلی حرص خوردن و خط و نشون کشیدن جلو بر و بچه های توی خونمون خصوصاً تینگول باجی خودمو زدم به بیخیالیو عشق و صفا تو مدت زمان مرخصیِ باقیمونده، بعدم با خیال راحت خوابیدم، اما تا صبح خوابای ناجور دیدمو صبحیم گرزمو پوشیدم بیام دهوا! که اومدم دیدم اتاقمو خالی کردنو همکارامو بردن پائینو گردالی مونده و حوضش

صِدام الان تو اتاق می پیچه، اینا منو تبعید کردن، تازه رئیس بزرگوار اومده تو اتاق با اون خَندَش گفت چون دیروز نیومدی، امروز اتاقت خالی شد تا آدم بشی

به نظر شما این آدم مشکل داره یا من مشکل دارم که با این آدم مشکل دارم؟

 

شنبه 1386/10/01
شب یلدا و ماجرای گیر میتی به گلمن گلیا ...  
دیشب شب یلدا بود، هر سال شب یلدا، تو خونۀ ما غلغله است، شلوغ پلوغ، مهمونو مهمون بازی.

آخه چون بابای گلم پسر ارشد خانوادست، همه میان خونه ما و من هر سال از شب یلدا فقط بازی کردنِ نقشِ کوزت رو خوب یادمه.

امسالم جمعِ خانوادگی، جمع پیر پاتالا بود و یه جوونِ دمِ بختشون که من باشم هم در حال تمیز کردن و کمک به خانوم والده و انصافاً هم خوب فهمیدم که چطور باید مهمون داری کرد.

اونقد خسته بودم که شب با رفتنِ مهمونا سه سوت پریدم تو تختو

امروزم که روزِ بعدِ یلدا بودو همه به خاطر همون یه دقیقه اضافۀ شب، معمولاً سرحال میان سرِ کار، ما صبحی بدو بدو حاضر شدیم و یادمون رفت این لاکای قرمزِ جینگیلیو پاک بنمائیم.

تو راه پیش خودم گفتم بابا امروز جلسه ملسه خبری نیس، میتی هم حتماً شنگوله. منم جلو اون چشای نخودیش ظاهر نمیشم که منو ببینه و باز به این ناخونای گیگیلی گیر بده!

اما ای بر دل سیاه شیطون لحنت. اینقد هی مهمون اومد و هی رفتم تو اون اتاقِ مثل سردخونش که از استرس خفه شدم.

هی به ناخونای من نگاه کرد هی من پررو پررو زل زدم تو چشاشو ناخونامو قایم کردم

بعدم که می خوام زودی در برم که مبادا دوباره گشت ارشاد فعالیت خودشو شروع کنه و گیر بده که آی مگه من نگفتم شهردار چلمن آباد سفلا می خواد بیاد و زشته، عیبه، گیره، آبروریزیه با این ناخونا. آی این گل بلبلا که رو ناخونت می کشیو تو کارات اجرا کن. می خوام از این چند روز آینده بالای هر نامه اداری یه گل بلبل بکشم عقدۀ گل ناخون به این دلم نمونه.

دعا کنین امروز به خیر بگذره و گیری صورت نگیره