تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
پنجشنبه 1386/09/29
خدایا چانته لازمم... ...  
امروز دلم گرفته.......

از صبح اینطور نبودما! آخه صبحی که پاشدم برم مستراح، دیدم یه برفِ قشنگی اومده که نگو.... دلم کلی قیلی ویلی رفت. آخه یه چند وقته ویارِ برف کرده بودم. اینقدر گفته بودم برف دلم می خواد که همه امروز تو اداره بهم تبریک گفتن که گردال خانوم بالاخره به آرزوت رسیدی.

از شما چه پنهون امروز کلی عقده برف کم دیدنو تو حیاط سر بابا در آوردم. بیچاره تیپ زده بود منم کُلِ ماشینارو برف روبی کردمو از رفیق شفیقم بابا، یه آدم برفی ساختم.

بیچاره، خدا این بابارو هیچ وقت از من نگیره... بگذریم با همه این شنگول مشنگ بازیایی که از خودم در کردم اما از ظهر دلم گرفت. آخه من ۵شنبه ها و کلاً تعطیلات همیشه ددر بودمو خوش میگذروندم. اما حالا یه چند وقته دیگه مجرد شدم. یعنی آقای دوست عند مرام، دستمونو با تمام خوبیایی که کردیم گذاشته تو پوست گردو و رفته سراغِ یه بنده خدای دیگه، اینم بگما ایشون مقصر نیستنا، اصلاً ابداً عمراً به هیچ وجهِ من الوجوه، اصلاً این آدم پاکه مردم گیر دادن، راستش از این حرفا که بگذرم خدا خودش بزرگه و میدونه حق هر کیو چطوری بذاره کف دستش و مطمئناً هم آقا دوسته سزای عملشو می بینه اما من موندم چرا همه هر کاری می کنن میندازن گردنِ گرگه ناقلا و اصلاً هیچ کارن و تهمتو ناروا متحمل می شن و در آخر هم ۲ قورت و نیمشون باقیه.

این چیزا که یادم می یاد می فهمم که واقعاً من خرم، گوشام درازه، چشامم بستس.

خدا یه کم عقل و یه کم پول بده، به خاطر سلامتیو و همه چیزای زیادیم که داده نوکرتم.

دوشنبه 1386/09/26
میخوام خودمو بکشم ...  

گِل بگیرن این دهنِ منو که وقتی باید باز بشه، جواب تیکه ها و زر زرای بعضیارو بده، بسته می مونه و باعث میشه یه سال حرص بخورم که خاک تو سرِ بی عرضت بکنن، وقتیم که نباید باز بشه، باز میشه گند می زنه به همه چیو آتو میده دست این مردم با اون دهنای مثه دروازشون   من نمیدونم بعضی موقعا باز نکنم این دهنمو، مردم فکر می کنن لالم؟ که باز می کنمو یه دفه احساس صمیمیت در می کنم از خودمو، یه چیزی می گم که ازش یه منظور دیگه دارم اما مردم یه منظور بد ازش برداشت می کنن اونوقته که دلم می خواد بزنم تو دهنشون؟ و اون ۳۲ تا دندون پر کرده بره دَرِه ک و ن ش و ن

میگن خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

آخه به این میتی کمان چه مربوطه که استاد تو تصادف قم،  خبر مرگش مردانگی کرده اومده تو جاده کمک پیش اون همه مرد با سیبیل کت و کلفت؟

چرا من نمی تونم بزرگ شمو بعضی وقتا قبل از گفتن حرفام فکر کنم؟ کاری نکنم کارستون؟

به این مردک "میتی" گفتم استادم که خواستی باهاش جلسه داشته باشی، end کلاسِ اما اگه بتونه کاری بکنه می کنه برات، حتی من موقعی که گیر افتادم به خاطر کمک از کار و زندگیش زد اومد پلیس راه قم، نیشش باز شده که تو تصادف کن من واست تا قمم میام، آخ الهی خاک بریزن تو حلقم که بی موقع صداش در نیاد.

همینم مونده بود که مایه خندۀ همکارام بشم که ....

دیگه یواش یواش داره حالم از خودم به هم می خوره با این عجول بودنم تو جواب دادن، آخه اگه عرضه ندارم حرف بزنم غلط می کنم بیام سر کار که هی سوتی بدم، هی سوتی بدم. دلم می خواد خودمو بکشم

 

 

شنبه 1386/09/24
آدم بی جنبه نباید باشه! ...  
سلام سلام

همه خوبن؟ اوضاع به کامه؟ من که حالم خیلی خوبه. نه به خاطر این که سرما خوردگیم خوب شده ها! نه!

فقط به خاطر این که دیشب رفتیم کنسرت آقا احسان خواجه امیری گلِ گلاب، والا چند وقته این حس ششم یا شایدم هفتم من بدجوری به روز شده و هی پیش بینی می کنه، هی پیش بینی می کنه.

هفته پیش به این فینگیلیِ خونمون تینگول باجی گفتم آی دلم می خواد برم این کنسرت احسان، اگه باشه حتی اگه بلیطشم گرون باشه میرم! آخه من یه آذریِ مقتصدم

خلاصه به ۲ روز نکشید دوستم زنگید که ای آدم دست و پا چلفتی بس که نشستی خونه و بیرون نمیای و اخبار روزنامه ها رو نمی خونی، خبر نداری ما داریم میریم کنسرت احسان.

حالا اون واسه من

من واسه اون

منم گفتم بیخود بدون من نمیری، منو تینگولم که دمبمون مادرزادی وصله به هم، میایم و ۲ تا بلیطم باید واسه من بگیری، اونم کِی؟ ۲ روز مونده به کنسرت جمعه، یعنی ۴شنبه.

خلاصه بعد کلی کلاس دوستم گفت واسمون بلیط گرفته و ۸ باید اونجا باشیم که ما از ذوقیاتمون ۷ اونجا بودیم که مثلاً ۹ کنسرت شروع بشه. خیر سَرِمون بعد از ۲۸ سال زندگی تو تهران، واسه اولین بار رفته بودیم کنسرت.

آی شلوغ بود، آی شلوغ بود که نگو! خلاصه رفتیم تو و دیدیم ۴هزار نفری میشیم.نشستیم تا آقا احسان اومد سوت بلبلیو جیغو دادو دستو ... که نگو.

اون خوند ما نشسته از رو زمین شروع کردیم به حرکات موزون و خوندن و دست بالا بردنو و موج مکزیکی اومدنو ... واقعا مردم جنبه ندارندا.

که یهو دیدیم یه صف از ماموران محترم نیرو انتظامی کشیده شد و خداوکیلی گیرم ندادن مردم کلی حال در کردن از خودشون، حتی یه جاهایی ما خوندیم احسان گوش کرد

اما دروغ نگم اولش گفتم حتما با این وضع شب میریم هتل اوین ولی خدارو شکر مارو درک کردنو گذاشتن حالی به حولی

اصلا با حال و هوای دیشب و کنسرت و این حرفا، تصمیم گرفتم دیگه هر کنسرتی شد، حتی کنسرت "اصغر ترقه" هم بریم. از پارتی و این حرفا که بهتره!

خلاصه اینقدر دست زدیم، جیغ کشیدیم، سوت در کردیم، حرکات موزون نشسته انجام دادیم که تموم شد، الانم یه مچ ناراحت و یک گلوی پاره پاره و یه بدن خسته اومده سرِ کار.

میتی کمان امروز میادش آخه. دیگه جرأت نکردم بعد ۳ روز مرخصی امروز نیام. چون اون وقت اخراج.

این انصافه آخه؟

 

پنجشنبه 1386/09/22
...  
سلام سلام

امروز بعد از سه روز تب و سرفه و ... دیگه که خدا به سر هیچ بنده ای نیاره حالم خوف شد اومدم اینجا،

نه بابا مثل اینکه همکارا دلشون برامون تنگولیده بید. همه خوشحال بودن البته نمیدونم چند نفر واقعا و از ته دل خوشحال شدن اما بگذریم مهم اینه که من امروز حس خوبی داشتم.

خلاصه این چند روزه که میتی کمان نبود یعنی رئیسمون رفته بود دبی منم حسابی خشتگی در کردم از خودمو حالشو بردم البته تو تب

الانم که اومدم، کاری نیست و عشق و صفا تو نت که نمیدونم این سرور خاک بر سر چشه که دیگه هیچ پیجیو باز نمی کنه

این چند روزه تفکرات بسیاری کردم، که نمی دونم چرا در مورد همشون سر دوراهی موندم، یعنی عقلم یه چیز میگه حسم یه چیز دیگه

یه جاهایی به این نتیجه میرسم که ای خدا آدما چقدر پستن که به خودشون اجازه هر کاریو میدن بعد به کسی که اصلن کاری نمی کنه گیر میدنو به اصطلاح خونشونو می کنن تو شیشه که آی تو فلانی و آی تو بهمانی. بعدم که دستشون رو میشه شروع می کنن خدا پیغمبرو شاهد گرفتنو قسمو آیه که به روح فلانم من این نبودم و اون من نبودم و این اون بوده و ...

به هر حال چیزی که فهمیدم اینه که تو این دوره زمون به غیر از خودم و اقوام درجه (۱) به هیشکی اعتماد نکنم چون یه مسلمون از یه سوراخ هیچوقت ۲بار نباید گزیده بشه هرچند من ۱۰۰ بار دیگم گزیده میشمو عاقل نمیشمو مثل همیشه میگم که آدما همه خوبن تا وقتی که بدیشون ثابت بشه.

آخه من یه کم شنگولم مگه نه؟

یکشنبه 1386/09/18
گردالی داره فعال میشه ...  
سلام...

حال و احوال؟ همه خوبن؟

بعد از چندروز فکر کردن راجع به اینکه از کجا شروع به نوشتن تو وبلاگم بکنم و خلاصه راجع به چی بنویسم به هیچ نتیجه ای نرسیدم و آخرش فکر کردم که گردال از یه جا باید شروع کنی دیگه!اِهَه

حالا تو که این همه تو محل کارو اینورو اونور داری فعالیت می کنی و سوژه داریو سوسک می کنی و بعضاً سوسک میشیو (که این یکیو عمران) از یه جا شروع کن.

من تو یه شرکت مهندسی کار می کنم که یه مدیر عامل (که اسمشو میذاریم میتی کمان مإمور مخصوص .... یا رئیس بزرگ) دارم که مدیرعامله و برخلاف بقیه مدیرا اطلاعات وحشتناکی داره که آدم همیشه پیشش کم میاره و یه سری کارمند عادی (البته بهتره بگم که نسبت به این آقا یه کم متوسط). چند روزه احساس می کنم که بعضی از این آدما همگی دارن یه جورایی میرن رو مغزم قدم می زنن آخه من همیشه سعی می کنم صادقانه و جدی باشم اما ظاهرا این موارد قابل فهم نیست واسه برخی از افراد سودجو و تعبیرش می کنن به هزارو یک چیز دیگه که بعد که میفهمی همون مغز لگدمال شده شروع میکنه به سوت زدن

نمیدونم چرا این طوریه که ما ایرانیا همیشه دنبال جواب یه سوالای کلیشه ای و تکراری هستیم؟

مثلاً اِ! فلانی امروز چرا اینجا زیاد مونده و اضافه کاری کرده نکنه مدیرعامل پسرخالشه؟

یا چرا نموند زود رفت نکنه با پسرخالش بعععععععععععععععععععععله!

یا چرا دیر کار انجام شد واسه اینکه دیروز با پسرخالش بیرون بود و کار رو هم زیاد خوب بلت نیست!

به هر حال مسئله ای که هست من تو این ۱۰ سالی که دارم کار می کنم کم ندیدم از این چیزا اما به یه نتیجه رسیدم، اونم اینکه که: آسه بری آسه بیای گربه در پی شاخ زدنه.

حالام من طبق معمول دارم میشم حامی این ۳۰-۴۰تا کارمند و از طرف همشون نظرات جمع رو بیان میکنم البته در مورد مقرراتِ اجباریه اینجا که معلوم نیست از کجاهاشون در شده از خودشون دفاع کنن و مجبور شدم حال یک فروند مدیر موذیو بگیرم مامان گردالیه بیچاره همیشه میگه سرسبز زبانِ سرخ میدهد بربادا.

بگذریم تو بلاگ بعدی اگه زنده بودمو تو این شرکت کار می کردم می گم که اتفاقات جدید چیه اگرم نه که حلال کنید دوستای من.

 

چهارشنبه 1386/09/14
خراشهای عشق مادر ...  

چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب فلوريدا، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد.

مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند، مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود. تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد.

مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت. تمساح با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش آن قدر زياد بود كه نمي گذاشت او بچه را رها كند. كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فريادهاي مادر را شنيد، به طرف آن ها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت.پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي نسبي بيابد. پاهايش با آرواره ها تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخن هاي مادرش مانده بود.خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را به او نشان دهد.پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: «اين زخم ها را دوست دارم؛ اينها خراش هاي عشق مادرم هستند».

این داستانو که داشتم میخوندم یاد مامان گردالیم افتادم یهویی دلم خیلی سوخت آخه واقعا خدا چه کسی رو بهتر از این موجود می تونست خلق کنه؟

هر روز صبح با سخت ترین حالت ممکن از خواب پا میشه تا ماهارو راهی کنه، دعا بخونه و فوت کنه دورمون، غذامونو بده دستمون. حتی وقتی خودش داره از مریضی از پا می­افته. خدایا این موجود عزیزو که دستاش قشنگ ترین دستای دنیاس، شکلش ماهش قشنگ ترین صورت دنیاس، و مهربونیاش یه دنیاس و برای همه هم همینطوره قطعاً، از همه مردمی که دارنش نگیر. مامان گوگولیه منم برام تا ابد حفظ کن.