از صبح اینطور نبودما! آخه صبحی که پاشدم برم مستراح، دیدم یه برفِ قشنگی اومده که نگو.... دلم کلی قیلی ویلی رفت. آخه یه چند وقته ویارِ برف کرده بودم. اینقدر گفته بودم برف دلم می خواد که همه امروز تو اداره بهم تبریک گفتن که گردال خانوم بالاخره به آرزوت رسیدی.
از شما چه پنهون امروز کلی عقده برف کم دیدنو تو حیاط سر بابا در آوردم. بیچاره تیپ زده بود منم کُلِ ماشینارو برف روبی کردمو از رفیق شفیقم بابا، یه آدم برفی ساختم.
بیچاره، خدا این بابارو هیچ وقت از من نگیره... بگذریم با همه این شنگول مشنگ بازیایی که از خودم در کردم اما از ظهر دلم گرفت. آخه من ۵شنبه ها و کلاً تعطیلات همیشه ددر بودمو خوش میگذروندم. اما حالا یه چند وقته دیگه مجرد شدم. یعنی آقای دوست عند مرام، دستمونو با تمام خوبیایی که کردیم گذاشته تو پوست گردو و رفته سراغِ یه بنده خدای دیگه، اینم بگما ایشون مقصر نیستنا، اصلاً ابداً عمراً به هیچ وجهِ من الوجوه، اصلاً این آدم پاکه مردم گیر دادن، راستش از این حرفا که بگذرم خدا خودش بزرگه و میدونه حق هر کیو چطوری بذاره کف دستش و مطمئناً هم آقا دوسته سزای عملشو می بینه اما من موندم چرا همه هر کاری می کنن میندازن گردنِ گرگه ناقلا و اصلاً هیچ کارن و تهمتو ناروا متحمل می شن و در آخر هم ۲ قورت و نیمشون باقیه.
این چیزا که یادم می یاد می فهمم که واقعاً من خرم، گوشام درازه، چشامم بستس.
خدا یه کم عقل و یه کم پول بده، به خاطر سلامتیو و همه چیزای زیادیم که داده نوکرتم.

