چند وقتی بود جای پارک ماشینم توی کوچه، توسط یه ماشین سفید دیگه اشغال میشد و عجیب هم این بود که دقیقاً چند بار چک کرده بودم که هر جایی که پارک میکنم بلافاصله فردا صبحش توسط ماشین مزبور اشغال میشه.
چند روز پیش (2-1 ماه پیش حدوداً) اومدم بیام داخل دیدم حراستیه منو صدا کرد که خانوم گردال، لطفاً از فردا ماشینتون رو اونجا پارک نکنین (اونجا دقیقاً همونجایی بود که چند روز بود که توسط ماشین سفیده اشغال میشد) برگشتم یه نگاه بهش کردم و گفتم چرا؟
گفت والا این آقای دکتری که تو ساختمون روبرویی محل پارک ماشین شما (همون محل پارک جدید ماشین سفیده) هستش میگه من نمیتونم ماشینمو ببرم تو پارکینگ!
یه ذره نگاش کردم و دیدم یه کم موذیانه داره حرف میزنه و احتمالاً به خاطر اینه که امروز من جای ماشین سفیده رو زودتر اشغال کردم و بهش پاتک زدم. برگشتم بهش گفتم: آقای دکتر غلط کرده، خیابون مال همه است و هیچ کس نمیتونه بگه که اینجا پارک کن اونجا پارک نکن. همونطوری که من نتونستم تو این چند روز اینو به ماشین سفیده بگم، بعدشم مگه آقای دکتر ماشینشون تریلیه که نمیتونن با این همه جا برن داخل پارکینگ؟
حراستیه یه نگاه کرد و بهم گفت شما هم مثل خواهر من میمونینو من گفتم یه وقت رو ماشینتون خطی خوطی چیزی نندازن و از این حرفا، که دیدم بازم داره مارمولک بازی در میاره که گفتم اگه به خط انداختن باشه، که کسی جرأتشو نداره، همه بلدن خط بندازن!
خلاصه موضوع رو زیاد کش ندادم و فهمیدم یه قضیه ای پشت ماجرا هست.
آخه ما تو یه ساختمونی هستیم که 2 تا شرکت یعنی یه شرکت ما و یه شرکت دیگه اونجا هستن، در واقع فقط ما هستیم که از ساختمون اصلی شرکت جدائیم و این واحدهای شرکت رو هم از اون شرکت دیگه اجاره کردیم. پس به خودشون حق میدن که کوچه و کلیه جاهای پارک مال باباشون باشه.
از طرفیم من چند وقتی تو خیابون پارک میکردم و یه نامردی اومده بود رو کاپوت ماشین یادگاری نوشته بود یه عالمه که کلی دلم سوخته بود بابتش به خاطر همین ماشینو دیگه تو کوچه پارک میکنم.
خلاصه اومدم بالا و رفتم پیش آبدارچیه اون یکی شرکت و گفتم آقای فلانی، اون ماشین سفیده که تو کوچه است مال کیه؟
گفت میپرسم. رفت و پرسید و چند ساعت بعد اومد گفت مال مدیر منابع انسانیه!
فهمیدم که حراستیه احتمالاً از جانب اون آقا مأمور شده که دیگه کسی اونجا پارک نکنه تا جای پارک داشته باشه.
گذشت تا چند روز بعدش که داشتم میومدم سر کار و از قضا حدودای 10 دقیقه به 8 بود و خیابون ما خلوت، همینطوری میومدم دیدم جلوم یه ماشین سفیده و دقت که کردم به پلاکش دیدم همون ماشین مدیر منابع انسانیه.
اومدیم تو کوچه و اول ایشون جای من پارک کرد و منم دقیقاً به موازات ایشون ماشینمو پارک کردم. آقاهه پیاده شد، دیدم یه مرد جوون خیلی قد بلند و خوش هیکلیه و البته خوش تیپ و داره کتش رو میپوشه و کنجکاوانه نگاه میکنه به من، البته زیرچشمی. به روی خودم نیاوردم و رفتم سوپر مارکت که خرید بکنم برگشتنی دیدم که اونم داره میاد سوپر مارکت و باز هم یه نگاهی به سر تا پای من کرد و منم خیلی جدی نگاهش کردم و اومدم کارت زدم و رفتم بالا.
توی واحد ما کسی نیومده بود هنوز و میز من هم جوری قرار گرفته که رو به سمت در ورودیه واحده.
کامپیوترو روشن کردم و داشتم موبایل و دسته کلید و این چیزا رو در میاوردم که احساس کردم یه سایه سیاهی از دم در رفت بالا. خوب عادی بود که پرسنل بخوان برن بالا. دوباره چند دقیقه بعد حس کردم یه سایه سیاهی رفت پائین، بازم عادی بود و سرم رو انداختم پائین و کارم رو انجام دادم که دیدم یکی بالای سرمه!
سرمو که بلند کردم دیدم آقای مدیر منابع انسانی شرکت دوم هستن، یه نگاه دیگه کرد و گفت سرکار خانوم شما داخلیتون چنده؟
چون قبلاً پیش اومده بود که از پرسنل اون شرکت شماره داخلیه منو گرفته باشن و واسه کارهای مشابه زنگ زده باشن، گفتم شماره 338، خلاصه تشکر کرد و رفت.
یه کم فکر کردم و به نظرم رسید که شاید کاری چیزی داشته اما وقتی همکارم اومد و بهش گفتم اینطوری شده، شروع کرد به خوشحالی که خره حتماً ازت خوشش اومده، ما تو گروه همچین چیزایی داشتیم و این حرفا، گفتم همونیه که ماشینشو میزاره جای ماشین من، همکارم برگشت گفت کو ماشینش، نشونش که دادم از پنجره دیدم داره میره بیرون، همکارم گفت نه خوبه! یه لحظه حس کردم که انگشتر تو دستشه، و دیگه هر چی نگاه کردم نشد که ببینم و مطمئن بشم.
خلاصه به همون همکارم گفتم، گفت من از آبدارچی مربوطه میپرسم.
مدیر محترم اون روز هر چی زنگ زد بد موقع بود و من پشت میزم نبودم، جلسه داشتیم و آخرین بار هم من از شرکت اومده بودم بیرون و همش همکارم گوشی رو برداشته بود.
فرداش ایشون زنگ زدن که آره من فلانی هستم و اینقدر سنم هستش و رشته ام اینه و سمتم اینه و محل زندگیم فلان جاست و .... من هم شوکه، یه چندتا سوال ازم کرد که چی خوندم و اینا و بعد من بهش گفتم که در حال حاضر نمیتونم صحبت کنم، در واقع میخواستم قبل از دادن هر اطلاعاتی، بدونم که چیزی که دیدم درسته یا نه؟
و اونم گفت باشه من هم بعداً زنگ میزنم. چند ساعت بعد دیدم آبدارچی مربوطه، اومد همکارمو صدا کرد و گفت بابا این آدم زن داره و یه پسر 3 ساله به اسم آرتین.
وقتی فهمیدم برق منو گرفت. اصلاً تصورش هم برام سخت بود که آدمی با این مشخصات، بخواد یه همچین کاری رو با این شرایط خونوادگی انجام بده. ظاهر امر نشون میداد که این آدم نباید هیچ مشکلی داشته باشه!
خلاصه حرص میخوردم اما به روی خودم نمیاوردم که دیدم تلفنم زنگ خورد و اسم خودش افتاده رو تلفن.
گوشی رو برداشتم و سلام و علیک کردم اما خیلی خیلی خشک، گفت وای وای مثل اینکه عصبانی هستی! اتفاقی افتاده؟ گفتم میخواستم یه مطلبی رو بهتون بگم، گفتم جانم، بفرما، شما دو تا مطلب بگو (مرتیکۀ پر رو) گفتم فکر کنم همون یه مطلب برای شما کفایت بکنه و اون هم اینه که من اگر به جای شما بودم و آدم متشخصی هم بودم به خاطر پسرتون آرتین هم که شده چنین کاری رو نمیکردم. از این به بعد دیگه زنگ نزنید نه برای کار نه برای هیچ مورد دیگه ای.
فقط یه لحظه دیدم سکوت کرد و گفت خداحافظ و البته از همون روز رفت و آمدهای مرتب ایشون رو تو پله ها داشتم و مرتب هم من رو نگاه میکرد.
اما تا مدتها بعد از اون ماجرا فکر میکردم که آیا اگر من مرد بودم و قطعاً هم انتخاب به عهده خودم بود، آیا با داشتن زن و بچه ای که خودم تو به وجود آوردنش نقش داشتم، اینقدر پست میشدم که بخوام خیانت بکنم؟

