من گردالی هستم. البته این اسمیه که همه جا بهم گفته می شه. شاید به خاطر صورت گردمه! شاید به خاطر اینه که تو بچه ها من یه کم گردم. به هرحال. گردالی خانوم 28 سالشه.این وبلاگم شخصیه و هر نظری که داشته باشم توش مینویسم. دوست دارم وقتی دلم پُره یه جایی باشه که اون تو بنویسم تا چندسال بعد که میام تو وبلاگ، یادم بیاد تا هم قدر اون روزامو بدونم، هم یادم باشه.این روزا دارم درس عبرت می گیرم!
مدتی بود اینجارو به روز نکرده بودم. نمیدونم چرا؟ اما حتی به این هم فکر کردم که در اینجارو پلمب کنم و دیگه ننویسم. فکر کردم شاید کسی حتی متوجه هم نشه و این میرسونه که فایده ای نداره نوشتن. شاید هم مطالب من زیاد خوب نبوده یا زیاد جذاب نبوده. اما تو تمام این مدت هر بار که سر زدم دیدم یکی از دوستای گلم اومده و کامنت گذاشته.
یا حال و احوالمو پرسیده یا گله کرده که چرا به روز نمیکنم.
به هر حال تصمیم گرفتم سعی کنم کنار کارام، اینجارو هم فراموش نکنم و به هر حال به روز بشم.
پس از این به بعد هم باید منو تحمل کنین
واقعیتش اینه که تو این مدت اینقدر سرم شلوغ بود که نمیتونستم حتی به دیدن دوستام برم. حتی فرصت یه خرید کوچولو رو هم نداشتم.
برنامه زندگیم اینطوری شده که از اول هفته باید بدو بدو کنم و مطلب جمع کنم و ترجمه کنم و ویرایش کنم و تحقیقات انجام بدم و خلاصه تا حالا تو عمرم اینقدر به غلط کردن نیفتادم.
اصلاً یکی نیست به من بگه این ادامه تحصیل چیه؟ آقا من رسماً ... خوردم. خوب چیه؟ ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است.
یکی از استادامونم همش داره میگه که بابا شما که الان فهمیدید غلط کردید خوب غلط میکنید که دوباره به غلط کردن ادامه میدید. برین سراغ زندگیاتون. چیه؟ جای دانشجویان نخبه آینده ساز رو گرفتین؟ می بینین روحیه دادنارو؟
خدائیش روز اولی که استاد کوکمون کرد اومدم خونه به مامان گردال گفتم آقا من فکر کردم میخوام یه کم سخت تر از لیسانس درس بخونم فکر نمیکردم اینقدر زحمت داره! ایشونهم محترمانه گفتن حالا دیگه چه به غلط کردن افتادی چه به ... خوردن به درک! باید درس بخونی.
یعنی به عبارتی مجبور شدم کارم رو هم بگذارم کنار و از اول هفته بدو بدو تا دقیقاً ساعت 12 شب چهارشنبه. بعدم هر پنج شنبه ساعت 4.5 صبح باید خودم راه بیفتم برم تو جاده تا 8 برسم کلاس و از اونورم تا 5.5 عصر کلاس دارم و باید دوباره اون موقع با خستگی راه بیفتم و بیام تهرون.
پس معلوم میشه که چرا واقعاً کم آوردم و نتونستم به اینجا سر بزنم. قانع شدین نه؟!!!
با میتی کمان (رئیس شرکت وامونده) که معرف حضور همه هم هست، دعوا کردم و بعد از عید دیگه نرفتم سرکار. در واقع فعلاً تصمیم گرفتم بیشتر به درس برسم تا اگه خدا بخواد بتونم به زودی شرشو بکنم و بزنم تو گوش پایان نامه.
همه اینارو گفتم که بگم میخوام دوباره فعال بشم اما یه کم کمرنگ تر از قبل.
پس تا بعد
بای
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/02/24ساعت 15:1 توسط گردالی
|
بازگشتم!!!
سلااااااااااااااااااااااام به همه دوستای خوبم
این چند وقته سرمون خیلی شلوخ پلوخ بود به خاطر همین زیاد حضور مستمر نداشتیم
امیدوارم امسال واسه همه سال خوبی باشه، هر کی هر چیزی که از خدا میخواد و براش مهمه به دست بیاره، مجردا مزدوج بشن، مزدوجا پدر مادر بشن، اونایی که ماشین ندارن ماشین دار بشن، اونایی که کنکور دارن قبول بشن، خوب ننه بزار بگردم ببینم چیزیو از قلم ننداختم؟
خلاصه همه چی اوکی باشه واسه همه.
امسال بعد از گذروندن یک سال سخت، حسابی خوش گذروندم. راستش رفته بودم ایرانگردی و جای همه خالی حسابی گشتیم و این گشتن حدود ۱۰ روزی طول کشید. از تهران گرفتیم رفتیم به سمت جنوب و از اونجام نوار مرزی غرب ایران رو چسبیدیم و اومدیم تهرون. امسال ظاهرا همه مردم تهران قصد جنوب کرده بودن و همه در گشت و گذار بودن. به هر حال جای همه خالی.
یه دوست خارجی پیدا کردم که اومده ایران به همراه همسرش برای یادگیری زبان فارسی و الحق که تو این کارم خیلی پیشرفت کرده و ظاهرا قصد گرفتن اقامت از ایران رو هم داره که این واسه من خیلی تعجبات ایجاد کرد. همه دارن عطای اینجارو به لقاش می بخشن و اونا اومدن اینجا واسه اقامت. بگذریم.
در مورد کارم هم تغییراتی صورت دادم. طی یک بحث و جدل حسابی با میتی کمان خر، (آخیش یه کم دلم خُنُک شد) گفتم دیگه نمیام و در حال حاضر از سرکار بودن در اومدم یعنی فعلا شاغل نمیباشم. با این کارم تو این وقت سال، شاید یه کم عجولانه رفتار کردم اما واقعاً اعصابم راحت شد. تحمل شرایط کاری سخت با حقوق غیر منطقی، داشت اذیتم میکرد که خوشبختانه جلوی ضررو گرفتم.
تصمیم دارم تو سال جدید یک سری تغییرات اساسی در وضع زندگی بدم و یه کم حال و هوای این زندگی رو عوض کنم، به امید خدا.
اگه کسی کار خوبی سراغ داشت نمیخواد بگهفقط دعا کنه کار خوبی پیدا کنم.
بازم میام.
همتون خوش باشین.
راستی گیلاسی خانوم ممنون که کماکان سنگر رو حفظ کردی و به وبلاگم سر میزدی. جبران کنیم آبجی
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/01/19ساعت 0:4 توسط گردالی
|
هفته مرگی (4)
سلام به دوستای خوبم.
بازم باید بگم که این چند وقته به شدت درگیر کارهای این شرکت وامونده بودم و اصلاً فرصت خاروندن سرم رو هم پیدا نمیکردم اما مدام به همه سر میزدم و این در واقع یعنی اینکه به نوعی معتاد شدم به خوندن نوشته های قشنگ همتون.
تو این چند وقته اتفاقات زیادی هم افتاده که خوب کوچیک و بزرگ سعی کردم همشو از سرم وا کنم یا به نوعی حلّش کنم. یکیش اینکه اولین هفته ای که کلاسام تشکیل شد رفتم و دیدم که ای داد بیداد، یکی از استادای احمق دانشگاه خورده به تورم که از بخت بد هم باهاش دو تا کلاس دارم. توی لیست اسامی من نفر ۱۶ لیست بودم در حالیکه استاد محترم تشریف آوردن و گفتن که از نفر ۱۵ به بعد خودشون بلند بشن و از کلاس برن بیرون چون همین تعداد هم زیادن. کلی تعجب کردم چون کلاسای قبلی ۲۰ نفر بودیم که همه هم مثل هم بود دروسمون و در واقع همه با هم اون روز رو میگذروندیم و حالا باید با ۶-۷ نفر برامون یک کلاس دیگه تشکیل میدادن. البته جناب استاد لطف فرمودن و گفتن که اگه کلاس جدیدی تشکیل داده بشه باز ما بچه ها میتونیم بریم تو همون کلاس روز ۵شنبه بشینیم و دروس رو بگیریم. یعنی ایشون فقط نگران پول جیبشون بودن.
واقعا که تاسف آوره که یه دکتر مملکت اینقدر پول دوست و احمق باشه.
در نهایت که یکی از مسئولین اونجا رو که آشنا بود پیدا کردم و اون هم بعد از کلی درخواست از این و اون بالاخره امروز بهم خبر داد که بعله کارم درست شده و قراره همون یک روز رو برم دانشگاه و برگردم.
در یک اقدام متحیرالعقول اقدام به کوتاهی موهای خود کردم. نمیدونم شاید تو پست قبلی گفته باشم که این کار رو کردم اما اینقدر انجام این کار برام سخت بود که هنوزم گاهی اوقات شک میکنم که چطور من این کار رو کردم. آخه هزار سال بود من همچین کاری نکرده بودم.حالا یه کم شبیه آق پسرا شدم و قرار شد به راهنماییه یکی از همکارام هنگام رانندگی در جاده هایی که به دانشگاه ختم میشه یک کلاه هم بگذارم تا کمتر اذیت بشم. آخه این سری که رفتم دانشگاه ماشاالله هزار ماشاالله اصلاً جون عمم با این همه پلیسی که تو این مملکت هست کسی مزاحمت ایجاد نکرد(این یک خالی بندی است).
هنوز با این همه کاری که این میتی کمان از خدا بیخبر ریخته سرم فرصت نکردم برم خرید و فکر کنم با این وضع شلوغیه بازار و خیابونا، حتی نتونم یه پوشالم خرید کنم. البته علت اصلیش اینه که زیاد حوصله شلوغی رو ندارم.
عیدی امسال رو هم جالبه که بگم دیروز دادن اونم با کلی کسورات و از اینور زدن و از اونور زدن، دیشب به قدری با دیدن فیش حقوقیم عصبانی شدم که تا خونه احساس میکردم الانه که کلم از درد کنده بشه و بیفته. تمام صورتم سرخ بود. این یکی از عیبهای منه که حتی اگه نخوام کسی هم بفهمه اینقدر سرخ میشم که همه میفهمن ناراحتم. آخرشم به این نتیجه رسیدم که فایده نداره و باز امروز همون همکار گرامی من رو از رفتن از این شرکت وامونده منصرف کرد و پیشنهاد کرد که فروردین ماه برم. البته حقوقم رو بگیرم و بعد برم.
امسال چهارشنبه سوری نمیدونم چیکار بکنم؟ دوست دارم برم یه جایی و کل انرژی خودمو خالی کنم اما خوب با این وضع خیابونا و بگیر بگیرا نمیدونم کجا خوبه؟ برم این باغهایی که به روش سنتی مراسم ۴شنبه سوری رو برگزار میکنن یا برم تو همین محله های قدیمی خودمون که اونجا هم میترکونن یا برم یه جای جدید؟ به هر حال هنوز نتیجه ای نگرفتم اما اگه کسی جای خوبی رو میشناخت بهم معرفی کنه که ممنون میشم. به نظرم بد نیست امسال بر خلاف سالای گذشته یه کم شیطونی کنم و انرژیمو خالی کنم.
از الان دارم واسه اومدن سال نو لحظه شماری میکنم. نمیدونم چه چیزی تو لحظه سال تحویل هست که اینقدر منو خوشحال میکنه و من اینقدر دوستش دارم. یه حس خاصی نسبت به این لحظه دارم. همیشه فکر میکنم که تو این لحظه بهترین اتفاق برام خواهد افتاد اما .... پیشاپیش بهترین سال و روزها رو براتون آرزو میکنم. امیدوارم خدا همه مشکلات رو از سر راه بنده هاش ورداره و خوبیها رو پیش روشون بگذاره.
احتمالا این آخرین پسته امسال منه، مگه چهارشنبه سوری خیلی خوب باشه و بخوام براتون بنویسم. تعطیلات سال ۸۷ هم احتمالاً یک برنامه ایرانگردی داریم به همراه مامان گردال و تینگول باجیو باباخانجان. پس میریم که یه استراحت ۱۷-۱۸ روزه داشته باشیم.
برام دعا کنین که محتاج دعای همه هستم.
سال نو مبارک
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/12/26ساعت 15:11 توسط گردالی
|
روزمرگی ها (3)
سلام دوستای گلم
چند روزی درگیر کارام بود و به قدری دلمشغولی داشتم که هر وقت میومد اینجا میخواستم یه چیزی بنویسم و از تغییرات و اتفاقایی که برام افتاده بود بنویسم اما تا میومدم بنویسم میدیدم نمیدونم از کجا شروع کنم. اصلاً الان که فکر میکنم می بینم به جای تیتر روزمرگی ها باید بنویسم هفته مرگی ها (!) که نمیدونم درسته یا غلط. بگذریم. آخرین خبر این بود که دوباره دانشگاه قبول شدم. پس باید برای ثبت نام میرفتم که خوب رفتم و خدا رو شکر مسئولای دانشگاه هم چون از قبل منو میشناختن همشون همکاری کردن و ۱۱ واحد گرفتم اونم از صبح پنجشنبه تا ساعت ۵.۵ عصر پنجشنبه. یعنی در واقع کلی حال دادن بهمون. اونم در شرایطی که برای بقیه دانشجوها کلاسارو مثلاً از صبح تا ظهر پنجشنبه میدادن به علاوه از صبح تا ظهر جمعه یعنی بیچاره ها باید سه روز میرفتن و اونجا میموندن.
خلاصه که ثبت نام شدیم و به سلامتی از این هفته هم کلاسام شروع میشه. از اون طرف تو این چند وقته گفتم بهتره یه کم به خودم و ریخت و قیافم برسم رفتم سراغ یه دکتر پوست که درمان پوستم رو شروع کنم. البته کلاً پوستم مشکلی نداره اما چون خیلی نازک و حساسه با یه آفتاب به شدت میسوزه طوری که این مدته آثارِ این چند سال گذشته روش مونده و باعث شده که مجبور باشم وقتی برم بیرون، کلی کرمای جور واجور بزنم که مبادا بسوزه. خلاصه که گیر دادم الکی به پوستم. نتیجه این شد که الان پوستم خوب شدهیعنی من نمیگما. همه میگن
اینم از این. بعد از این جریانات، گفتم حالا نوبت موهامه. اینقدر این خانومای با رنگ موی روشن رو میبینم خوشم میاد که نگو. رنگای روشن تو مایه های سفید.خلاصه این دفعه زد به سرم که برم همه موهامو سفید کنم که دیروز بالاخره رنگ سفید بعد از اینکه فهمیدم موهامو یه بار ظاهرا مشکی کردم(میگم ظاهراً چون همیشه رنگ موی قهوه ای زدم اما نمیدونم چرا ییهو مشکی هم اون لاماها پیدا شده) تبدیل شد به رنگ زیتونی، دودی یه چیزی تو این مایه ها که همکارام میگن خوب شده.
تو این وسط هم این میتی کمان گیر سه پیچ داده بود به من که نمیزارم بری!، کجا میری؟ چرا میری؟ خلاصه اعصابمو حسابی ریخته به هم. انگارم نه انگار که اینجا ۴۰ تا آدم دیگه هم هستن که میتونه به همه چیزشون گیر بده. بیچاره اصلاً انگار چشماش مشکل داره. فقط منو میبینه و یکی دیگه از همکارام که اونم مثل منه. دیروز به من میگه تو هفته گذشته چیکار کردی؟ میگم این همه کار کردم (که خره خودشم میدونه). میگه نه! تو خیلی کارات مغفول مونده (یعنی ازشون غافل موندی)! با تعجب میگم والا من این همه کار میکنم نمی بینی، میگه نه تو کاری نکردی، اصلاً بگو این چند وقته چیکار کردی؟ منم حرصم گرفت گفتم بادکنک باد میکردم اونم یه ساعت زل زده به من و نگاه کرده آخرشم دوباره گیر داده که اینطوره اونطوره.
راستش الان که فکر میکنم میبینم خدایی تا حالا آدم حرص دربیاری مثل این تو کل زندگیم ندیدم. بدجنس موذی.گ و ز باقالی. آخیش راحت شدم یه کم فحش دادم. اگه چند تا چَکَم بهش بزنم خیلی خوشحالتر میشم.
بگذریم. حالا کارام تموم شد. حرفامم زدم. راحت شدم.
میرم که باز بیام. مراقب خودتون باشین.
فعلا بای
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 10:52 توسط گردالی
|
روزمرگی ها (2)
سلام به همه دوستای گلم.
تو این چند روزه یه کم سرم خیلی شلوغ بوده (عجب املایی دارما خودم تو کفم) خلاصه اینقدر فکرم مشغول این ور و اونور بوده که نتونم به اینجا سر بزنم. بعد از جریان قبول شدن تو دانشگاه، مدام یا دکتر بودم یا مشغول آزمایش یا درگیر کار و بارای میتی کمان خان، خلاصه که نمیشد که بشه که بیام.
یه روز بعد از نوشتن پست قبلی، باید به بچه های شرکت شیرینی می دادم که این کارم کردم و منتظر بودم عکس العمل همکاران رو ببینم. خیلی جالب بود. دقیقاً در چنین مواردی میتونی بفهمی کی ذاتش واقعاً درسته و کی خورده شیشه داره. یکی از همکاران بود که میتونم بگم یه ۲۰ سالی باید از من بزرگتر باشه و وقتی فهمید هم شیرینی رو نوش جان کرد هم اصلاً به روی خودش نیاورد یعنی انگار نه انگار در واقع اینطوری فهموند که ترکیده. بقیه همکارا هم کم و بیش خوشحال شدن و حتی اگه خوشحال هم نشدن حداقل یه تبریک خشک و خالی گفتن. جالب اینه که این وضعیت تو اقوام هم مشاهده شد. یعنی مثلاً یه سری از نزدیک تریناشون انگار نه انگار که من قبول شدم در صورتی که مثلاً وقتی بچه های اونا قبول شدن به عنوان یکی از اولین نفرا زنگ زدم و از اون بزرگشون تا خود اون کسی که قبول شده رو بهشون تبریک گفتم و حالا یواش یواش دارم می فهمم که این فکر من که همه خوبن تا وقتی خلافش ثابت بشه زیادیم درست نیست.
بهتره من یه کم دست از سادگی بردارم. بعضی وقتا بعضی آدمارو باید دقیقاً تو موارد مشابه مثل خودشون باهاشون برخورد کنی تا بفهمن که چی؟ یه من ماست چقدر کره داره؟
خلاصه تو این چند وقته با عکس العملای متفاوتی روبرو شدم که بعضیاشون برای تجدید نظر در مورد رفتارای خودم هم واقعاً تاثیرگذار بوده. یه مورد جالب دیگه اینکه میتی کمان هم اعلام جنگ کرده. همین دیروز میگفت نمیزارم بری دانشگاه، اصلاً اگه بری کارای اینجا چی میشه؟ و این هم برام یکی از اون موردای جالب بود که اصلاً انتظارشو نداشتم. البته چیزی که هست من کار خودمو میکنم و خنده خنده همه این چیزارو رد میکنم.
امروز هم با این که سرم خیلی شلوخ بود اما دوست داشتم یه کم بنویسم بلکه از این آشفتگی که تو ذهنمه و به خاطر زیادی و متنوع بودن موارد کاریمه کم بشه.
فردا هم که شکر خدا باید برم برای ثبت نام و احتمالاً فقط یک روز در هفته میرم سر کلاسام. یعنی صبح میرم و عصر بر میگردم و این خیلی ایده آله.
بای دوستان بازم میام.
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/12/06ساعت 11:14 توسط گردالی
|
اونم کارشناسی ارشد و دوباره با این قبولی سرم شلوخ شد.
به خودم تبریک میگم. میخوام یه کم خودمو تحویل بگیرم.
باید برم به کارام برسم اما بازم میام.
امضاء سنجد
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/11/30ساعت 12:8 توسط گردالی
|
گردالی تا فردا چی میخواد بکشه؟؟؟؟؟
دقیقا ۸ ماهه این مرکز آزمون تحصیلات تکمیلی داره منو عزا جزا میده بابت دادن جواب قبولی در مقطع بالاتر و اینقدر امروز و فردا کردن که دیگه خفه شدم.
قرار بود از اول ترم مهر برم سر کلاسای فوق و درس خوندنو شروع کنم اما به خاطر این دست اون دست کردنای مسئولین محترم که البته زیاد هم محترم نیستند و وقتی بهشون زنگ میزنی تازه می فهمی که کمی تا قسمتی زیاد هم بی ادبن، من پا در هوا موندم. یعنی فکر کنم به اندازه ۴۰۰ بار زنگ زدم تا ببینم کی جوابارو میدن و اونها هم هر دفعه گفتند احتمالاً هفته آینده، روزنامه فرهیختگان.
و آنقدر این مسأله رو تکرار کردن که من ۸ تا شمارشون رو حفظ شدم و البته دقیقاً میدونم که چه ساعتی زنگ بزنم و به کدوم شماره تا بلکه صدای قشنگ و خشن اپراتور رو بشنوم، بعدش وصل بشم به یه خانوم جیغ جیغو که قشنگ پاچمو بگیره و در آخر هم گوشیو تالاپی بکوفه رو جاش.
سیستم قشنگیه نه؟
از هفته پیش ۶ بار زنگ زدم هر روز گفتن شاید هفته آینده نتایجو بدیم شایدم هفته بعدتَرِش، امروز گفتم بزار یه زنگ بزنم شاید ییهو گفتند فردا پس فردا نتیجه ها میاد. زنگ زدم و بعد از ۱۵۰ بار شنیدن مارش اشغالی، یه آقای بد اخلاقی بر داشت گفت فردااااااااااااااااااا، درست مثل این سریال باغ مظفر مدیری که سیامک انصاری گوشیو بر میداشت و میگفت بعدااااااااااااااااااااااااً.دقیقا با همون تم و لحن.
حالا از اون موقع یه کَکّی تو این تنبونِ بنده افتاده که نگو، قلبم گوشه لُپَمِه، و مرتب هم گلاب به روتون باید برم دستشویی. میترسم نشه، میترسم بیفتم مناطق دور افتاده گوشه جنوبی گربهه، میترسم الکی الکی بشه، خلاصه میترسم دیگه....
نمیدونم شاید فردا با خبر خوش بیام، شایدم با حالِ بد، اصلاً ممکنه مجبور بشین برام خرما پخش کنین. اما دوست دارم همه چی ختم به خیر بشه و من هم از این استرس اضافی ۸ ماهه آزاد. ظاهراً بچمون داره ۸ ماهه به دنیا میاد.
برام دعا کنین. بای
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29ساعت 14:9 توسط گردالی
|
مسافرت به ولایت (2)
خلاصه به هر بهانه و روشی بود ما توسط حاج خانوم بیدار شدیم. البته طفلکی حق داره و از اونجایی که همیشه تنهاست و کسی نیست تا به حرفاش گوش بده این حالت پر حرفی فراوان رو داره. بعد از دست و رو شستن معلوم شد که برف حالا حالاها میاد و ما بد موقعی رو برای سفر انتخاب کردیم.
صبحانه رو که خوردیم من و بابا رفتیم که زنجیر چرخ ماشینو ببندیم بلکه بتونیم یه حرکتی بکنیم و شاید هم بتونیم و بیایم تهران. و بعد از یکساعت کلنجار رفتن با برفا و تو اون سرما خلاصه ماشینو تونستیم جابجا کنیم و همون موقع تصمیم گرفتیم که حداقل بریم کارای اداریمونو انجام بدیم. پس مامان گردال و تینگولم حاضر شدن و همگی با هم رفتیم ثبت احوال و دوباره خاله خانوم تنها شد.
نمیدونم این انگاری رسم پیریه که آدم همیشه تنها میشه. وقتی این خاله چاقالوی ما راه میرفت خیلی دلم به حالش می سوخت. به وضوح میدیدم که دلش میخواد از ما به نحو احسن پذیرایی کنه بلند شده بود و داشت غذا می پخت. کوکو، دلمه، مرغ و برنج که البته دست پختشم خیلی عالیه. منتهی آنقدر تواناییش زیاد نیست که به راحتی بتونه بایسته، از طرفیم وزنش زیاده و خیلی خسته میشه. بچه هاش هم که با اینکه به راحتی میتونن بهش سر بزنن یه نفر رو به عنوان پرستار گرفتن براش و اون خانوم نه مثل یک همخونه، بلکه به عنوان یک همزیست داره اونجا فقط ساعتاشو میگذرونه و خدا میدونه که چه گندی داشت میزد به خونه.
بگذریم. رفتیم تو شهر و دیدیم که مردم افتادن به جون کوچه و خیابونا و خودشون دارن برفارو پارو میکنن و شهرداری کاری در این زمینه انجام نداده. مستقیم رفتیم سراغ کارمون که به خاطرش اومده بودیم و متأسفانه معلوم شد که پروسه ای که ۲ سال پیش طی شده بود به خاطر عدم پیگیری ما دوباره باید طی بشه و حداقل یک ماه زمان واسه انجام کار مورد نظر ما نیاز هست. پس سفر بدون نتیجه بود.
بابا خیلی دلش میخواست بره سمت خونه شون تو زمان بچگیش، رفتیم و دیدیم که خیابونا خیلی عوض شده و باباخانِ ما هم مدام متعجب میشد. از اونجا رفتیم به سمت بازار تبریز. بازار فرش و بازاری که به بازار صاحب الامر معروفه و مسجدی داره که ظاهراً قدمگاه امام زمان بوده و به گفته بابا جای پای حضرت اونجا هست و از همون موقع هم یک بازار قدیمی اونجا بوده که واقعا معماریش عالی بود، یه چیزی بیشتر از محشر منتهی حیف که آدمای ناجوری توش بودن.
اصلاً از بچگی من هر وقت میرفتم تبریز با مامان بزرگم و هر وقت که میرفتیم بازار واسه خرید ادویه و اینجور چیزا همیشه حداقل اتفاقی که حتماً برامون می افتاد سیاه شدن دست و پامون بود بس که مارو نیشگون میگرفتن اما این دفعه خوب بابا هم بود و چون ما دوربین هم دستمون بود مردم خیلی جالب برخورد میکردن و فکر میکردن ما توریستیم. آخه خواهر من معماری خونده و من هم خودم علاقمند به معماری و هر جایی که ارزش تاریخی داشته باشه برای یه کار جامع ازش عکس میگیریم. دیگه مرده بودیم از دست مردم از خنده، بسکه حرکتای باحال میومدن و تیکه های ترکی مینداختن.
از بازار رفتیم برای خرید آجیل و شیرینیای مخصوص و خوردنیای تبریزی. که دیگه خودمونو خفه کردیم من و تینگول خانوم. اونجا هم خرید کردیم و یواش یواش رفتیم سمت خونه خاله خانوم که زیاد تنها نباشه. البته همه اینا ۴ ساعت وقتمون رو گرفت.
ناهارو که خوردیم بند و بساط رو بستیم و علیرغم تماسای فراوون دخترخاله ها و اصرارهای خاله خانوم، راه افتادیم که زیاد دیر نرسیم و زمان داشته باشیم و به حساب خودمون به تاریکی نخوریم. از تبریز که اومدیم بیرون دیدیم وای جاده رو پُر برفه و از سه لاین فقط یک لاین باز بود اونم وسط جاده و و دو طرف اتوبان هم پر از برف. من و تینگول گرفتیم پشت ماشین خوابیدیم که ییهو با یه چرخیدن ماشین و حرکتای وحشتناک و سر خوردنای بد از خواب بیدار شدیم. من یکی که قلبم دم گلوم بود. ظاهرا زمین سر بوده و ماشین هم دلتون نخواد سر خورده از اونجا تا خود تهران دیگه سیخ نشسته بودیم از ترس. وضعیت خیلی بد و خراب بود و اصلاً قابل تعریف کردن نبود.
در واقع راهی رو که باید تا زنجان ۲ ساعته میرفتیم ۶ ساعته رفتیم و با سرعت ۴۰ کیلومتر. دیگه خودتون وضع رو حساب کنید و تو این راه ۶ ساعته انواع و اقسام بلاها هم نازل شد. کولاک میومد طوریکه اصلا دید نداشتیم تو جاده و فقط مجبور بودیم یه خط سفید کمرنگ وسط جاده رو ببینیم و حواسمون به اون باشه و با هر یه کم سرعت اضافه سر بود که میخوردیم. بعد کولاک یه مه خیلی شدید بود طوری که حتی فاصله یه متریمون رو هم نمیدیدیم و هوا هم اونقدر سرد بود که برف پاکن ها یخ زده بود و به درستی عمل نمیکرد. بیچاره بابا هم که از ترس اینکه مبادا با یه حرکت بلایی سر ما بیاد سیخکی نشسته بود و با همین وضعیت ۱۲ ساعت رانندگی کرد. توی جاده هم دلتون نخواد پر بود از ماشینای چپ کرده، اتوبوسای چپ کرده، کامیونایی که نصفشون تو دره بودن و ماشینای که تصادف کرده بودن و هیچکس هم کاری از دستش بر نمیومد. یه چراغ هم که محض خاطر خدا تو این اتوبان نبود که حداقل آدم نترسه و دید هم داشته باشه. از عوارضی زنجان به سمت قزوین که خواستیم رد بشیم پلیس جلومونو گرفت که زنجیر دارین یا نه و وقتی دید داریم، گفت با احتیاط برین که ۵ کیلومتر یخبندون شدیده. البته تو همون ۶ ساعت تبریز تا زنجان هم ما فقط ۶ بار زنجیر بستیم و باز کردیم و کلاً پدر ماشین به شدت در اومد.
۵ کیلومتر یخبندون هم تبدیل شد به ۲۰ کیلومتر یخ بندون شدید که اون هم خیلی به سختی رد شدیم. واقعا همگی در حال بیهوش شدن بودیم از خستگی و تا برسیم به خونه پدر جدمون در اومد و آخرشم حدودای ۴ صبح رسیدیم خونه. به قدری بهمون سخت گذشته بود که من وقتی خوابیدم تمام مدت تو خواب میدیدم که داریم سر میخوریم یا تصادف کردیم و مردیم یا ...
بالاخره این روز هم گذشت اما ما به این نتیجه رسیدیم که ما از این به بعد به ریش پدر جدمون میخندیم که زمستون بریم تبریز. و البته چقدر خوب هم شد که اومدیم چون هنوز هم که هنوزه داره اونجا برف میاد و اگه نمیومدیم باید حالا حالاها خاله خانوم برامون اخبار پخش میکرد.
میدونم زیاد بود اما سعی کردم خیلی هاشو نگم که حوصله کسی سر نره، از طرفیم دوست داشتم بنویسم.
بای دوستان
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/11/28ساعت 16:46 توسط گردالی
|
مسافرت به ولایت (۱)
سلام،
حال همه دوستام خوبه؟ امروز بعد مدتها آپ نکردن اومدم تا دوباره نوشتنو شروع کنم.این چند روزه یا درگیر کار و بار بودم یا 22 بهمن یا مسافرت غیر منتظره به تبریز. هر کدوم ماجراهای خاص خودشو داره که دونه به دونه تعریف میکنم.
بهتره اول راجع به سفر براتون بنویسم که خیلی جالب و ترسناک بود. البته آخرش مثل این بود که داریم داخل تونل وحشت حرکت میکنیم. روز یکشنبه من یه مرخصی تر و تمیز واسه روز سه شنبه گرفتم که از 22 بهمن بریم ولایت یا همون تبریز و بعد هم روز سه شنبه بر گردیم یعنی کلا طوری بریم و بیایم که هم کارمون انجام بشه و هم یه شب اونجا باشیم.
صبح 22 بهمن از خواب پاشدیم و حاضر شدیم و راه افتادیم به سمت اتوبان کرج. دقیقا از میدون آریاشهر تا بریدگی اتوبان کرج، افتادیم تو یه ترافیک سنگین که به خاطر راهپیمایی پرشکوه بود.مردم تو همه سنی اومده بودن و این خیلی باعث تعجب بود. از همه جالب تر اینکه کسی هم نبود به تبرجاتی که ایجاد شده بود توسط این جوانان مزلّف، گیر بده و برادران بسیجی کمال مهربانی رو با نوجوانان فشن انجام میدادند که مایه بسی تعجب و شگفتی بود.
خلاصه دور تا دورمون آدم بود. من که واقعاً متعجب شده بودم. جایگاههای صلواتی هم که خدارو شکر فعالیتِ عظیمی داشتند. اصلاً جا به جا ایستگاه صلواتی تشکیلات شده بود. مردم ما هم که همیشه در صحنه و داشتند خودشان رو خفه میکردند. یکی نبود بگه آخه کاه مال خودتون نیست کاهدون که مال خودتونه و این واقعاً راسته که مردم ایران، همه فقط دنبال یه جایی واسه خوردن میگردن.
خلاصه از این خیل عظیم مشتاقان و دوستداران و مردم انقلابی خارج شدیم و افتادیم تو اتوبان و دردسر ندم از ساعت 11 که افتادیم تو اتوبان تا ساعت 3:30 بعد از ظهر گردش کنان رفتیم و با فاصله 4 ساعت رسیدیم به تبریز.
جاده واقعا قشنگ بود و از همه قشنگ تر کوهها بودن که به صورت خیلی نامنظم رنگ آمیزی شده بودند.رنگای قرمز و آبی و طوسی و سبز و نارنجی.خلاصه هر رنگی که دلت میخواست میدیدی. یه جا کوهها راه راه بودند. یه جا عرضی رنگ آمیزی شده بودند یه جا هم طولی یه جاهایی هم انگاری خدا رنگش اضافه اومده بود و رنگارو پخش و پلا کرده بود رو کوهها. شکل کوهها هم خیلی قشنگ بود. خیلی نامنظم و در عین حال بسیار منظم. هر چی بگم کم گفتم. یعنی به معنای واقعی کلمه حال کردیم از همه بهتر اینکه جاده هم خیلی خلوت بود و هر نیم ساعت یه ماشین از کنارمون رد میشد.
خلاصه ساعت سه و نیم رسیدیم و رفتیم بازار که یه خریدی بکنیم واسه خاله جان خانوم که حالا بعد مدتها میخوایم بریم پیشش که مثلا دست خالی نریم. این خاله خانوم بابامون یه پیرزن چاقالوی گرد و قلمبۀ دوست داشتنیه که از وقتی بری پیشش نه میزاره بیرون بری نه بخوابی نه تکون بخوری از جات. تازه مدام هم مثل رادیو پیام حرف میزنه و پیام بازرگانی هم نداره. اما ما همگی با تمام این محسنات دوستش داریم.
حاج خانوم (یعنی همون خاله ما)، تا نه و نیم شب مغز مارو خورد و بعد خوردن شام به علت مصرف قرصهای متعدد فشار، قند، سر درد و ... که شاید تعدادش به 10-11 تا برسه دیگه رفت تو عالم هپروت.
وسط حرفاشم میخوابید طوری که مثلا میگفت آره دارم راجع به دخترم صحبت میکنم که اینطوری شده و ... بعد ییهو یه خُر و پفی میکرد و میگفت آره داشتم میگفتم علیرضا اینو گفت.دیدیم فایده نداره گفتیم ما هم که خسته ایم بخوابیم.
جاهامونو انداختیمو رفتیم که بخوابیم. خاله خانوم فرمودن که آره دختر کوچیکه زنگ زده گفته که مبادا اینارو از ساعت 6 صبح بیدار کنیا بذار بخوابن خودم ساعت 8 با نون تازه میام که صبحانه بخوریم و اونوقتم مهمونارو که ما باشیم بیدار میکنن.
ما هم با خیال راحت رفتیم که بخوابیم. من و مامان و تینگول باجی اینور خونه، بابای جیگرخانِ منم گرفتن اونور خونه خوابیدن. اونقدر خسته بودیم که تا صبح هیچ چیزی نفهمیدیم.
فقط یه وقت من بلند شدم دیدم که خاله خانوم دارن صدا میدن که پاشین نماز صبحه، خواب نمونین، پاشین ....یه نگاه به ساعت انداختم دیدم اِی خدا این به هیچ صراطی مستقیم نیست.این یه شبم به ما خوابو روا نمیدونه. این میخواد مارو کچل کنه، خلاصه همه رو واسه نماز به زور بیدار کرد اول از همه هم گیر داد به بابا که پاشه. منم که قرصشو میخورم اصلاً از جام تکون نخوردم اما خوب حاج خانوم اونوقت صبح داشتن این بنده حقیرو اندر فواید نماز و آخرتو این حرفا ارشاد میکردن.تازه به مامان گردال هم که بیچاره صبح زودتر از خاله خانوم بیدار شده بود و نمازشم خونده بود گیر داده بود که چرا خوابی پاشو! نماز دیر شد! آفتاب زد. یعنی میخواستم گریه کنم از تَهِ دل.
بعدشم متوجه شدیم تا صبح این آسمون تبریز برف تیکه پاره کرده و 30 سانت برف اومده. از طرفیم چون ما میخواستیم بیایم تهران، خاله خانومِ نگران به این بابای ما گفت که میخوام رادیول روشن کنم که ببینیم راهها چطوره؟؟ با صدای کم روشن کنم که فقط خودمو خودت بشنویم نظر جناب سرهنگ راجع به راهها چیه؟ که ییهو با وولوم 50 بلند شدیم نشستیم جامون، چون خوب ایشون گوشاشون خوب نمیشنویده و این باعث شده که با صدای آروم رادیولو روشن کنن.
در نهایتم هی میگفت این برف اومده تا منو که دلم نمیخواد شما زود برین خوشحال کنه این خدای منه!!!! و به ریشمون میخندید
ادامه دارد اساسی....
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت 10:57 توسط گردالی
|
برف بازی
سلام سلام
انشاءالله که حال همه خوب باشه، منم که خوب خوبم البته امروز. این مدت حوصله آپ کردن نداشتم اما خوب مطالب زیادی داشتم که بخوام بیام و بنویسم. روز چهارشنبه عصر حوصله ام خیلی سر رفته بود و اعصاب درست و حسابی هم نداشتم چون این میتی کمان یه گیر اساسی داده بود و هی هم میگفت باید به اشتباهت اعتراف کنی اونم در مورد یه کاری که واقعاً من سعی کرده بودم از همه طرف جلوی هر اشتباهی رو در انجام دادنش بگیرم اما به خاطر اشتباه واضح ۲تا از همکارام کار رو از دست دادیم و در نهایت این قضیه به اسم من تموم شد و من توبیخ شدم. البته در ۲ تا موردش کمی حق رو به رئیس میدم اما بازم به نظرم اشتباه اصلی از من نبود. بگذریم میتی خنده خنده هِی به من گفت اعتراف کن و منم گفتم باشه قبول تو این دو مورد من اشتباه کردم و بعدش گفت که باید این ضرریو که به شرکت خورده جبران کنی و باید بگی چطوری؟ منم گفتم شما که بلدی ایراد بگیری خودتم تعیین کن که بابت این ایراد چه باید کرد. اونم خلاصه بعد کلی خط و نشون کشیدن گفت که دوراه بیشتر نداری. یا باید تذکر کتبی بهت بدم یا اینکه خودت به اشتباهت اعتراف کنی. منم گفتم خوب اولیش و دوباره شاکی شد که پس اشتباهتو قبول نداری خلاصه گفت که تا آخر وقت بهم فرصت میده که اعتراف! کنم. منم در نهایت چون ساعت ۱۶:۳۰ بود واسه اینکه زودتر برم خونه رفتم و یه نامه نوشتم که من قبول دارم که در این مورد خاص مقصرم و عنوان نامه رو هم گذاشتم "اعتراف نامه!". داشتم حاضر میشدم برم بیرون که ییهو دیدم صِدام کرد و گفت مگه قضیه شوخیه؟ مگه من با تو شوخی دارم؟ خلاصه اینقدر جیغ و جیغ کرد که نگو بعدم گفت اصلاً نمیخواد اعتراف کنی، خودم همون نامه تذکر رو مینویسم.
منم خیلی ناراحت گفتم من اصلاً با شما شوخی ندارم و جدی بود و اومدم بیرون اما از اینکه جلوی یکی از همکارام که اتفاقاً مقصر اصلی اون بود مطلب رو بیان کرده بود و داد و بیداد کرده بود، خیلی ناراحت شدم و بهم بر خورد. خلاصه زدم از شرکت بیرون.
احساس میکردم از حرص داره از گوشام بخار بلند میشه. از طرفیم میخواستم برم دکتر و یکی از همکارام که قبلا هم اتاقیم بود و همون موقعش هم به شدت منو حرص میداد خِرَمو گرفت که منم میام. حالا از این طرف من نیاز به آرامش داشتم تا فکرمو جمع و جور کنم از اون طرف ایشون داشت رو اعصاب من نرم نرمک قدم میزد. در نهایت به هر ترفندی بود راهیش کردم که نچسبه به من و بره خونشون فکر شام باشه تا منم آروم آروم بتونم آرامش فکریمو به دست بیارم.
تو خونه هم خیلی شاکی بودم اما به این نتیجه رسیدم که چیزی که زیاده کاره و البته بهتره از این شوخی ندارمهای جناب میتی کمان، در موقع مناسب جهت یک حرکت تاکتیکیه دفاعی استفاده کنم. پس خوابیدم و صبحش راه افتادم به سمت شرکت و در یک اقدام آکروباتیک منشی خانوم یک نامه توبیخ قشنگ و ملوس گذاشت کف دستم و منم با لذت خاصی حالشو بردم (به امید همون تودهنیه).
ساعتای پنج شنبه شبم صرف گشت و گذار تو تهرون شد و جمعه صبحم قرار بود با یه اکیپ از دوستان بیسیار بیسیار خوبمون بریم توچال برف بازی و عقده این همه برف اومدن رو تو سر هم خالی کنیم که راه افتادیم و خلاصه بعد یک ساعت معطلی خودمون رو به گروه و گروه رو به خودمون رسوندیم. بعدم رفتیم اون پشت مشتا و یه محوطه پر از یخ پیدا کردیم که حسابی خوش بگذره. اولش یه گوله خوشگله آبدار نثار بناگوش یکی از دوستان نازنازی و از جون بترس کردمو بعدم رفتم سراغ آقایون گروه تو دماغو صورت و دهنو و ... که بقیه شو نمیتونم بگم، رفتیم و گوله برفی بود که عینهو بلدوزر درست کردیم و پخش و پلا کردیم. طوری که تمام لباسامون خیس خیس بود.
بعد از قریب به ۲ ساعت برف بازی، تصمیم گرفتیم بریم ناهار و یه ناهار باحال و خوشمزه زدیم تو رگ و بعدم آی خوابمون گرفت، آی خوابمون گرفت که اگه مجبور به رانندگی نبودیم حالا حالاها تو همون رستوران میخوابیدیم اما خب رفتیم خونه و اونجام مجبور شدیم در جوار پدر و مادر گلمون بیدار بشینیم البته به حالت یه چشم بسته یه چشم باز و بعدم بساط شام و این شد برنامه این تعطیلات که توش حسابی دلی از عزا در آوردیم بابت برف بازی.
دوست دارم به همتون خوش گذشته باشه و روزاتون شاد شاد باشه.
بای
+
نوشته شده در شنبه 1386/11/20ساعت 13:39 توسط گردالی
|