تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
چهارشنبه 1388/03/20
خوشحالم هزارتا ...  
چند وقتی بود که نمیتونستم حتی بیام آپ کنم بس که گرفتار درس و دانشگاه بودم و البته پیدا کردن مباحث مربوط به پایان نامه ام. فردا هم قرار بود که ساعت ۴ صبح راه بیفتم برم دانشگاه ۲ تا امتحان خفن بدم و بعدشم که رسیدم تهران آماده بشم و برم به مهمونی. خیلی عصبی بودم تو این مدت چون نتونسته بودم بیشتر از ۶ فصل از ۱۴ فصل رو بخونم. کلی حرص خوردم و هر کسی هم که قیافم رو میدید میفهمید که کلی عصبی هستم و غصه دارم میخورم.

الان در یک اقدام متحیرالعقول یکی از دانشجویان مزخرف هم دانشگاهی زنگ زد و در حد نهایت خوشحالم کرد که فردا کلیه امتحانات کنسل شده فکر کنید اندازه یه دنیا خوشحال شدم.

الان هم از خوشی زیاد در پوست خود نمی گنجم. اینو میدونم که قطعاْ از همین الان کتابهای درسی تا شب امتحان کنار گذاشته میشه اما به دلیل اینکه قلب من طاقت فشار نداره باید خودم رو وادار به خوندن بکنم تا شب امتحان سکته نکنم.

برام دعا کنین که این امتحانات رو به نحو احسن بگذرونم چون میخوام دکترا رو هم بدون کنکور برم.

در ضمن میخوام به مستر مو سو ی رای سبز بدم اونم جمعه اول صبح. ساعت ۸. امیدوارم شنبه روز سبزی باشه برای همه طرفداران و مملکت دوستان.

به امید شنبه سبز

چهارشنبه 1388/03/06
فوضولی های همکاران و اتفاقات دیروز ...  
این چند روزه به شدت گیر بودم. کارم زیاد شده و مرتب هم امریه های جدید صادر میشه. همیشه از کار مالی بدم میومده، چون نیاز به دقت زیاد داره، اونم تو موردی که شخصی نیست و مربوط به کارهای شرکت میشه، از طرفی هم به صورت روتین همیشه ادامه داره تا زمانی که تو توی پستت مشغولش باشی، و من دوست ندارم در زمینه ای کار کنم که همیشه نیاز به دقت زیاد داره! اما حالا مجبورم این کار رو بکنم برای یه برنامه ریزی تو قسمت خرید.

جدیداً مرتب داره کارای سنگین بهم محول میشه، که ظاهراً همشون هم از طرف جناب مدیرعامله. یادم میاد اون زمانی که من داشتم با ایشون صحبت میکردم که شرایطم چیه و چطوری میتونم کار کنم، بعد از صحبتهای اولیه ایشون گفتن که کاری میکنه که روز به روز رزومه قویتری داشته باشم که ظاهراً هم الان داره همین کارو میکنه. کارای سنگین با حجم بالا که نیاز به فکر و تمرکز زیاد داره، البته من از کارای اینچنینی که منو وادار میکنه در مورد توانایی هام به فکر بیفتم خوشم میاد. اما این مورد (یعنی محول کردن کارای سخت)، الان مشکل بر انگیز شده و باعث شده همه همکاران شروع به پچ پچ کردن پشت من کنن. هر روز هم یه مورد جدید، و این وسط من متأسف میشم که تو جامعه این چنینی دارم زندگی میکنم و کار میکنم که همه فقط همّ و غمّشون اینه که برسن به مسائل خصوصی همدیگه و واسه هم به اصطلاح صفحه بزارن.

یه روز یکی از مدیرا میاد صدام میکنه که خانم گردالی خانم، شما با مدیر عامل نسبتی دارین؟ و اینقدر خنگه که نمیفهمه من گردالی خانومم و اون مرد محترم و فامیلامون اگه خدا قبول کنه با هم متفاوت. میگه آخه شکلاتون شبیه همه ، بعد یکی دیگه میپرسه شما اصالتاً کجایی هستی؟ میگم تبریزی، و اون میگه اِ؟ مگه شما یزدی نیستی مثل مدیرعامل؟ یعنی به عبارتی یکی از یکی خنگ تر و این حرص منو در میاره که اینجا همه منو زیر ذره بین گرفتن.

از طرفی رفتم تو یه شعبه دیگمون واسه ممی زی، همکارمو که جابجا کردن و ناراحته برگشته میگه تورو که توپم تکون نمیده، تو مدیرعامل پشتته عین کوه، کی میتونه به تو بگه بالا چشمت ابروئه! در حالی که داد میزنه که همه هم بشنون. یا میاد میگه آدم مایه دار باشه و مدیرعاملم پشتش باشه، فوقم باشه، دیگه چی میخواد؟

با گفتن تمام این مطالب، من بیشتر و بیشتر تو بهت فرو میرم که کی به اینا گفته که من مایه دارم؟ خونم شهرکه؟ ویلائیه؟ مدیرعامل فامیلمه؟ و ... دلم میخواست بهشون میگفتم که بابا اینایی که میگین درست نیست. منم یه آدم خیلی معمولی هستم با شرایط معمولی، فقط خدارو شکر نیازم نسبت به دیگران کمتره. یعنی فقط تنها کاری که میکنم اینه که حرص میخورم و بیشتر تعجب میکنم. اینقدر آدمای دور و برم چیپ شدن که حالم از محیط اینجا به هم میخوره! من که به کار کسی کار ندارم، از خوشحالیه مردم خوشحال میشم و با ناراحتیشون غصه میخورم چرا باید یه همچین افرادی دورو برم باشن که چشم ندارن راحتیه منو ببینن؟ اونم چه راحتی ای؟!! از غصه زیاد بودن کارام، شبا هم خواب جلسه و کار و پروژه رو می بینم.

بگذریم کلی گله کردم اما عوضش کلی دلم وا شد. آخیش....

دیروز بابا خان جان ماشینشو گذاشته گوشه خیابون و رفته جلسه، بعد جلسه که اومده دیده به به ماشین نیست! حالا بیچاره حالش خراب شده که این ماشینم بردن. همون موقع یه آقایی که ظاهراً از چند وقت قبل اونجا بوده گفته آقا دنبال چی میگردی؟ گفته ماشینمو بردن... گفته نگران نباش با جرثقیل بردن و اینجاست که پدر جان به بشکن زدن افتاده و بعدم به کمک سیستم اس ام اس دریافته که بعله ماشین گوگولیمون تو کدوم پارکینگ خوابونده شده. حالا این در چه زمانی اتفاق افتاده؟!! دقیقاً زمانی که قرار بوده: ۱) امشب با خانواده عمه مهربان بریم شمال،۲) من با ماشین شازده برم دانشگاه، چون ماشین خودم قرار بود امروز بره تعمیرگاه.

پس پدرجان سکسکه کنان زنگ زد که بابا پژو (ماشین من) رو بردن، منم پائینو نگاه کردم میگن مجید جان، پژو جلو چشم منه، میگه اِ شوخیت گرفته؟ اَه، میگم بردن، حالا منم چشام گرد شده بود، میگم اِ من کار دارم تو شوخیت گرفته، بعد فهمیدم اثرات سکسکه است. آقا هول شده اسم ماشینارو اشتباه میگه. بعدم میگه فردا که با ماشینت نمیتونی بری دانشگاه، ماشین منم که نیست، امشب با آژانس برو. که کلاً این نشون میده که بابا جان ظاهراً رو گنج ندیده نشسته! (البته حالش سرجاش نبوده)، از ترسشم زنگ نزده به مامان گردال، چون اگه خدای نکرده این بلا سر یکی از ما میومد، شخصاً کل خونواده رو کچل مینمود. خلاصه تا شب اصلاً زنگ زد اونم کسی که تو روز ۶۰ بار زنگ میزنه!

شبم  با خنده و یه حالت تدافعی اومده که یعنی اگه حرفیم بهم بزنین یه داد میزنم که خودتون حساب کار دستتون بیاد، مبادا به من بگین چرا حواسم نبوده! بگذریم حالا امروز من نرفتم دانشگاه،الان پدرجان داره کارای ماشینو میکنه که بلکه درش بیاره، منم در کمال تعجب همکاران در سر کار به سر میبرم.

امروزم خیلی نوشتم. اتفاقات روزمره است دیگه اگه شروع کنی یه عالمه میشه.

پنجشنبه 1388/02/31
احساس خنگی ...  
سر کلاس آموزشیم،

استاد داره آئین نامه معاملات شرکت رو نقد و بررسی میکنه، خدارو شکر تمام بنداشم که مشکل داره، مفهوم نیست، شرایط دست و پاگیری رو ایجاد کرده و ...

دارم تو صورت استاد نگاه میکنم و به این فکر میکنم که آیا واقعاً من میتونم یه روزی یه استاد خوب بشم؟ آیا به نظر خودم، توانایی دارم که از نظر علمی از بقیه بالاتر باشم؟ اصلاً حسش هست که بخونم و بخونم؟ به نظرم بهتره همون یه کارمند ساده باشم! اینطوری مسئولیتم کمتره، وجدانم هم آسوده تر.

اومدم پائین، اپراتور شرکت که دختر خیلی خیلی خوبی هم هست میگه گردالی کلاستون هر ۵ شنبه اس؟ میگم آره. میگه: چه دوره ایه؟ میگم: آموزش اصول خرید و عقد قرارداد. میگه: بگو پس داری میری قاطی رئیس رؤسا! دوباره فکر میکنم. آیا من میتونم آدم موفق تری بشم؟ یا واقعاً مثل این اواخر که احساس کودن بودن میکنم، توانایی پیشرفت ندارم؟ آیا واقعاً من میتونم؟.....

اومدم بیرون، تو ماشین نشستم و آقای راننده هم داره با سرعت میره به سمت مقصد، دارم فکر میکنم، آیا من میتونم همسر خوبی باشم؟ به نظر چقدر با بچه ام اختلاف سنی خواهم داشت؟ میفهممش؟ اصلاً همسرم میتونه آدم وفادار و خوبی باشه؟ باید بهش اعتماد کنم؟ ولش کن، هنوز وقت هست. اوووووَه. حالا تا ۸-۳۷ سالگی وقت هست. بزار دکترامو بگیرم.

حالا دارم به این فکر میکنم اصلاً حال خوندن واسه دکترا رو دارم؟......

اومدم شرکت همکارم میگه خانوم ... چرا تلفنت زنگ نمیزنه؟! گفتم: مگه وقتی زنگ میزنه باید به شما اطلاع بدم؟!!!

فکر کنم خستگی های روزافزون من تو این روزا همه رو هم داره تلنبار میشه، اینطوری پیش بره، به خودمم شک میکنم.

اما تعجب هم میکنم، چرا من اینطوری شدم؟ انرژی هام کجا رفتن؟ چرا وقتی یه آقا زنگ میزنه حالم به هم میخوره از خوشمزگیش؟ چندشم میشه از خنده های بی علتش؟

دارم مشکل پسند میشم. اشکال ایجاد میکنم، هم برای خودم هم برای اطرافیان.

 

شنبه 1388/02/19
خدا رحمت کنه... ...  

چهارشنبه که رفتم خونه، وقتی مامان در رو باز کرد، بهم گفت میدونی پیمان ابدی فوت کرده؟!!!

شوکه شدم، یکبار ایشون رو از نزدیک دیده بودم. به فاصله یک میز از ما نشسته بود. به نظر آدم خیلی ساکت، محجوب، متین، با تجربه و خوبی بود. یعنی تو یک ساعتی که در یک جا نشسته بودیم، به وضوح این مطلب رو حس کردم.  

دقیقاً از وقتی که این خبر رو شنیدم حالم به شدت گرفته شد. سر درد گرفتم و دلم به شدت سوخت. دیدین آدم یه کسانی رو خیلی زیاد نمیشناسه اما اصلاً دوست نداره براشون اتفاقی بیفته و خدای نکرده بلایی سرشون بیاد؟

تو زندگی، از شنیدن اتفاق افتادن حادثه های این چنینی برای چند نفر متأثر شدم که یکیشون هم همین آقای ابدی بود.

از اخبار و اطلاعاتی که در مورد این اتفاق و همچنین شخص آقای ابدی افتاده، به این نتیجه رسیدم که باید اینجا بنویسم.

به نظرم یه آدم اگر حتی بدترین آدم دنیا هم باشه، نباید ازش بد گفت. این تو فرهنگ ما ایرانی ها نیست که بعد از مرگ یک نفر بشینیم و حرفهای ناجور در موردش بزنیم. اگر اون آدم که ما به دلایلی به حق یا ناحق ازش بد میگیم زنده بود و توانایی عنوان کردن بدیهاش رو در یک جلسه به صورت رو در رو داشتیم و عنوان کردیم درسته نه اینکه مثل خاله زنکهای 40 سال پیش بشینیم و شخصیت و وجهه اون آدم رو خراب کنیم. چرا که اون دیگه نیست که بخواد از خودش دفاع کنه. با این کار تنها اتفاقی که می افته اینه که خانواده اون مرحوم هم دچار ناراحتی مضاعف میشن.

ایشون چه خوب چه بد، از نظر عده­ای قابل احترام و مهم بودن. پس بهتره به جای صحبت کردن به زشتی، به عقیده اون افراد احترام بگذاریم. همه ما از نظر هم خوب و پسندیده نیستیم و نباید هم باشیم. هزاران آدم داریم در کنار هم با هزاران عقیده و ایده زندگی میکنیم. اصلاً این تفاوت هاست که زندگی رو قشنگ میکنه. پس بیاین به جای نشستن و پرداختن به کارهای بی اهمیت مثل بدگویی و نقد شخصیت افرادی که دیگه در بین ما نیستن، به کارهای مهمتر بپردازیم.

ما مسلمون هستیم، بهتره یادمون باشه که اگر کسی از ما ایرادی داشت بهتره اون ایراد رو بپوشونیم نه اینکه به این نحو بروزش بدیم. اگر انسان باشیم باید این چنین باشیم و گرنه نه وضعیت مشخصه.

دست آخر اینکه، این حادثه واقعاً دلخراش و ناراحت کننده­ است.

برای ایشون آرزوی رحمت خداوندی رو دارم و برای خانواده اش دعای صبر.

چهارشنبه 1388/02/16
بهتره کمی در مورد خودمون صادق باشیم و فکر کنیم... ...  

داشتم یه وبلاگ به اسم مهرگان رو میخوندم که دیدم تو یکی از مطالبش که خیلی هم جدید نبود (شاید) در مورد گیلاس نوشته. به قول مهرگان من هم از کسانی بودم که همیشه سر به وبلاگ گیلاسی میزدم و از خوشمزگیه نوشته هاش کلی کیفور میشدم و میخندیدم و دوباره با انرژی بر می­گشتم سر کار. اما چند وقتیه که اوضاع اینطور نیست. حال گیلاس یه مدتی خوب نبود و من هم غصه میخوردم.

چند وقتیه دارم به همه چیز خوب فکر میکنم. رفتار خودم، آدمای دور و برم، ایده­آل های افراد و واکنش­های متقابل هر کدوم در مقابل دیگران و حرکاتشون. داشتم به این فکر میکردم که چرا باید من زن باشم با این همه بکن نکن ها و در مقابل عده­ای هم مرد باشن با یه عالمه آزادی؟!!!

من که زنم شاید از خیلی از مردای این دوره و زمونه، مردتر باشم. قابل اعتمادتر باشم. نه اینکه چون خودمم دارم از خودم تعریف میکنم، نه! تازه اعتقادم هم بر اینه که کسی که خودش از خودش تعریف کنه داره شکرخوری میکنه. اما به واقع من از خیلی از مردای مزخرف که همه چیزو برای خودشون حق میدونن و برای ما خانومها هم حق زیادی قائل نیستن مردتر هستم. من کارهایی رو که میدونم شرعاً عرفاً قانوناً و از لحاظ انسانی صحیح نیست نمی­کنم یا سعی میکنم خودمو در شرایط انجامش قرار ندم. خیلی خط قرمزها برای خودم دارم که پامو از اونها فراتر نمیگزارم. همیشه وقتی حرف میزنم یا میخوام کاری انجام بدم، سعی میکنم به عواقبش خوب فکر کنم مبادا این وسط کسی متضرر بشه یا دلش بشکنه. اما وای به حال ما، اگه کسی اذیتمون کنه یا کاری بکنه که حقمون نبوده، اگه خفه بشیم که تا مدتها تهمون میسوزه که ای داد کاش میگفتم و اینقدر حرص نمیخوردم. اگرم جواب طرفو بدیم که خوب احتمالاً دختر کولی ای شدی و ادب و تربیت نداری. اصلاً بهره­ای از شعور نبردی.

 

یکی از کوچکترین این مسائل رو میشه تو رانندگی دید که اگه با احتیاط بری میگن بهتره بری پشت ماشین لباسشویی بشینی، اگه تند بری میگن هووووو هوا ورت نداره، اگرم یکی بهت فحش و ناسزا بده و توام فقط به یارو بگی خفه تا نیاد نکندت تو باقالیا! ولت نمیکنه.

خلاصه تو این چند روزه که فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که ما تو این زمونه به هیچ عنوان نمیتونیم به هر کسی اعتماد 100% بکنیم. پس بهتره همیشه دستمون به زانوی خودمون باشه. همیشه برای خودمون ارزش و احترام زیادی قائل بشیم تا هر ننه قمری نتونه و به خودش اجازه فضولی بی مورد رو نده. داشتم در مورد خودم این مسائل رو بررسی میکردم، که به این نتیجه رسیدم، من یک دختر مستقلم که درسم رو تا درجه خوبی خوندم. فهم و شعورم هم خدارو شکر از خیلیا بالاتره، از خیلی از آدمای اطرافم هم مهربونتر و رقیق القلب تر هستم و میدونم معنای انسانیت رو. از نظر مالی هم در سطح خوبی هستم، خونوادم هم خوب هستن. پس خودم رو باور میکنم و به خودم بها میدم تا دیگه هر کسی نتونه بیاد و واسم کرکری بخونه. اینارو گفتم که آخرش بگم اگه هر کدوم از ما خانوما، قدر خودمون رو ندونیم، به خودمون به خاطر دیگران (بعضی از آقایون) سخت نگیریم و به خودمون بها بدیم، این وسط باز برنده اصلی ما هستیم. مگه ما همونایی نیستیم که به گفته خود آقایون اگر بخوایم میتونیم یه آدم یه لا قبا رو به عرش اعلا برسونیم یا از عرش به فرش بیاریم؟

پس انتخاب با خودمونه، به نظرم بهتره خودمون رو بیشتر باور کنیم نه اینکه اگه مردی در حقمون بدی کرد به خاطر اینکه خانومیه خودمون رو به دیگران نشون بدیم ساکت باشیم و بزاریم طرف حماقتاشو مرتب تکرار کنه.

گیلاس عزیز، در مورد تو هم من مطمئنم که میتونی بهترین باشی. یه روزی میرسه که طرف مقابل امروز تو، به موقعیت آینده تو حسرت بخوره و بفهمه که دنیا همیشه رو یه چرخ نمیچرخه. آدما میتونن خودشونو ارزشمندتر کنن با کسب اطلاعات بیشتر و به روزتر شدن. پس تو هم سعی خودتو بکن. این نقطه از زندگیت میتونه نقطه پرتاب به اوج باشه برات، اگه کمی در موردش فکر کنی و خوب همه زوایای اونو بررسی کنی و از هر موجش به عنوان سکوی پرتاب استفاده کنی.

 

پ.ن 1: نیاین واسم بنویسین که من فمنیست هستم. خیر! خیلی از مردا هم هستن که خوبن، نمونش بابای گل خودم.

پ.ن.2: اگر کسی بخواد حالمو تو رانندگی بگیره تا نکنمش تو باقالیا ولش نمیکنم.

سه شنبه 1388/02/08
امنیت اج ت ما عی فراووووووونه ...  

کلاً به برکت وجود دوستان زحمتکش گ شت ار شاد امنیت اجتماعی زیاد شده، حتی اگه وایسی تو خیابون هم عمراً اگه کسی غلط زیادی نکنه و بهت انواع و اقسام تیکه ها رو نندازه، یعنی خب چه اشکال داره اینطوری میشه تخلیه شد. ضمناً اینم یه نوعی امر به مع روفه دیگه!

توی شرکت، یه بخشی از کار من مربوط میشه به سیس تمهای مدی ریت کی فیت و هر چیزی که مربوط به اون میشه، برای تهیه یه دستورال عمل نیاز به مقداری فرم و پیوست داشتم اونم از یه واحد دیگه، گفتم که من تو یه شرکت خود روسازی .....خودرو کار میکنم. تو شرکت ما سیستمهای مختلف ایمیل داخلی و خارجی و اتوماسیون و ... هست اما نمیدونم چرا دیروز هر کاری کردم نتونستم این چند تا فایل رو به یکی از چند روش موجود دریافت کنم. به خاطر همین اون آقای همکار فایلارو ریخت رو فلش و داد به یکی دیگه که برام بیاره و گفت که حتماً تا عصر برام برش گردون که این فلش عصای دست منه.

عصر یه ربع زودتر ماموریت گرفتم تا یه ساعت بعد از اون ساعت، که تا برم و برگردم همون قدر زمان نیاز داشتم. شاد و شنگول رفتم فلشو پس دادم و به حساب خودم اومدم که زودی برم خرید و سور و سات شامو آماده کنم. آخه قرار شده چون مامان گردال شاغله و منم درک میکنم که چقدر سخته هر شب هر شب از کار بیای و بری سراغ تمیزکاری و پخت و پز، یه روز در میون این کارو بین خودمون تقسیم کنیم.

خلاصه کنار یه بانک وایسادم همینطور هول هولکی و فقط دزدگیرو زدمو پریدم بیرون که برم پول بگیرم که خدارو شکر دستگاه ATM مربوطه از من خوشش نیومد و پول نداد. آخه کارت حقوقی ما هم مربوط میشه به تعاونی خاص اون شرکت و یه جاهایی و یه روزایی کارتمون شناسایی میشه و یه روزایی هم کارتمون نامعتبر از آب در میاد.

اومدم برم یه جای دیگه واسه گرفتم پول که هر چی استارت زدم ماشین روشن نشد که نشد، حالا سر یه خیابونی هم وایساده بودم که همه تیپ جوونی با ماشینا و شکل و شمایل مختلف ازش بیرون میومدن. خلاصه بساطی بود. از یه طرف داشتم از گرما میپختم، از یه طرف هر کی یه تیکه ای مینداخت و بعضیام که مثلاً اون اطراف وایساده بودن بر و بر نگام میکردن. زنگ زدم به امداد خود رو و بعد از 50 تا سوال گفت که تا 40 دقیقه دیگه نیروشون رو برام میفرستن، گفتم دوست من، من از همکارام گفت باشه میفرستم حاج خانوم!

یه ربع بعدش یه اس ام اس اومد که نیروی N--- رو ارسال کردیم. و دقیقاً همون موقع نیروشون رسید. یه آقای شنگول منگول که همون جا هم کار ماشینو ردیف کرد. معلوم شد که پمپ بنزین ماشین نیم شوز شده و در شرف سوختنه و باید تعویض بشه، لذا 120 تومن سلفیدم که آی سوختم آی سوختم که نگو.

تو همون مدتیم که آقاهه داشت ماشینو تعمیر میکرد هر کی رد میشد یه چیزی میگفت، کلی مُردم از خجالت آخه اونا که نمیدیدن یارو زیر ماشین داره کار انجام میده. موندم تو این که این مردم ما اگه اینقدر وقت دارن که تو خیابون به همه چی برسن چرا باز این همه کار رو زمینه؟ چرا یه کار 1 ساعته 150 ساعته انجام میگیره و کفر آدمو در میارن؟!

یکشنبه 1388/02/06
عروس خانم محترمه ...  

روزای اول (بهتره بگم ماه اول دوم):

مامان گردال جان قربونت برم، باباخان جان چرا امروز دفعه شصتم که زنگ زدم به موبایلتون جواب ندادین؟ نگران حالتون شدم! گردالی تو سلیقت خوبه، قبولت دارم، بهتره پارچه بالاسریمو تو درست کنی برام، ایضاً قندامو و ... آخی تینگولم که اصلاً حرف نداره، ساکته، آرومه، جیکش در نمیاد. محشرههههههههه.

روزای وسط (نیمه دوم ماه دوم به بعد تا اواخر ماه چهارم پنجم):

مامان گردال جان، من فقط حلقه اینقدر تومنی میخوام. اصلاً سرویس طلا نمیخوام. عروسیم باید مطابق میل خونواده ما باشه!!! اگه میتونین مطابق میل خودتون بگیرین!!! مامان گردال جان، گردنبند مروارید 3 میلیون تومنی ای که میخوای سر عقد بدی نمیخوام، آخه خواهرم دوست داره و ممکنه بخواد برداره، منم نمیتونم بهش نه بگم. مامان جان بوفه کادویی که میخوای بدی نمیخوام، کنسول میخوام، کنسول میخوام، ماکا کنسول میخوام، واسه بوفه جا نداریم!!! (اما واسه کنسول جا داریم)!!! اصلاً حالا که اینطوره باید بریم با سلیقه خودم بخرین (منظورش اینه که سلیقه ما خوش سلیقه هارو (طبق نظرش تو ماهای اول) قبول نداره)!!! ماکام میگه خونه خودشه به شما چه که کادوتونو به میل خودتون بخرین!!!

روزای وسط تر (ماه پنجم، اولین مهمونیه فامیلی):

مامان گردال: عزیزم سلام، حالت چطوره گوگولی؟ قربونت ........... (آخرای فروردینه ها) راستی قراره واسه مهمونی چی بپوشی؟ تیره نپوشیا، ناسلامتی تو عروسی، دوست ندارم تیره بپوشی، خیلیم به خودت برس، همه میخوان ببینن ماکا بعد از این همه دل دل کردن انتخابش چیه؟ حسابی روز مهمیه! مریم­گلی: وا! مامان گردال جان من که پالتوم مشکیه!!!!

مامان گردال: در حالیکه از تعجب دهنش وا مونده، میگه مادر جان آخه کی الان پالتو میپوشه؟ دختر گلم حداقل اون کت دامن روشنتو بپوش و اینجاست که واویلااااااااااااااا گویا ظاهراًً دوست داشتن و اینکه ما میخوایم عروس خانوممون خوشگل باشه یعنی نمیخوایمش (تعجب با دهن گشاد)!!!! و این دقیقاً یعنی همون پیراهن عثمون. در نتیجه روز مهمونی با لباس تیره و اخم و تخم خانوادگی عروس گلمون روبرو میشیم.

حالا: چند وقتیه از عروس گلمون خبر نداریم. همینه که هست. به این میگن گربه رو دم حجله کشتن. ماها بدیم. الحق و والانصاف که اگر ما شانس داشتیم اسممون شانسعلی بود احتمالا منم شمسی.

خداوند آخرش رو به خیر کناد.

 

شنبه 1388/02/05
یک روز از 25 روز ...  

میگن هر آدمی تو دوره های 25 روزه از زندگیش، یک روز رو در شرایط ناراحتی به سر می بره، منبع این مطلب نمیدونم کجاست؟ اما میدونم که درسته. آخه خودم کتابش رو خوندم. اما از  اونجایی که حواسم در حالت درست و حسابی به سر نمیبره، یادم نمیاد کجا خوندمش.

در واقع من امروز دچار همون حالت یک روز از 25 روز شدم.

همه چی مرتبه، اوضاع و احوال میزونه، خدا رو شکر سلامتم، اما حالم گرفتست. علتش زیاد معلوم نیست اما فکر کنم واسه شماتت دیروز باباخان جانه که من اینطوری شدم.

اصولاً آدمی هستم که دوست ندارم کاری بکنم که کسی بهم حرفی بزنه. از طرفی هم آدمی هستم که حرف هر کسی هم برام مهم نیست و ناراحتم نمیکنه، اما اگه کسی که براش ارزش زیادی قائل باشم (مثلاً یکی مثل همین باباخان جان) بهم چیزی بگه، تا مدتها اثراتش باقیه و ناراحتم میکنه، و جالبه که دردی که از بابت اون میکشم دقیقاً مثل روز اول و لحظه اول اتفاق افتادن اونه.

خدا کنه زودتر خوب بشم، فراموش کنم و بازم خدارو شکر.

 

دوشنبه 1388/01/31
ادامه پست پیدا کردن یک دوست قدیمی ...  
یادم میاد تو پست پیدا کردن یک دوست قدیمی، نوشتم که یکی از دوستامو که خودم گذاشته بودم کنار- بنا به دلایلی- پیدا کردم و با توجه به اینکه آدم خوبی بود دوباره ارتباطاتمون شروع شد.

البته لازم به ذکره که این دوست قدیمی آقا بود و تو همون زمان هم اعلام تمایل به ادامه ارتباط میکرد اما اون زمان من تو شرایطی بودم که اصلاً دوست نداشتم حتی یک نفر هم دور و برم باشه، چه برسه به اینکه یه آقا هم باشه.

بگذریم با پیدا کردن این دوستمون، دوباره ارتباطات از سر گرفته شد. من فکر نمیکردم که دوباره مثل قبل بخواد ابراز تمایل به برقراری درست و حسابی این رابطه داشته باشه، اینم بگم که این آقا واقعاً یک انسان خیلی خیلی خیلی برازنده است. طوری که اگه تو خیابون باهاش یک قدم بر میداشتی امکان نداشت که هر رهگذری که از کنارت رد میشه یه نگاهی به اوشون نندازه.

خلاصه با همه گله گذاریا و ناراحتیا از اتفاق اون دفعه، بازم همون جریانات شروع شد. منم حالت خنثی داشتم یعنی نه زیاد تمایل داشتم نه زیاد تمایل نداشتم به هر حال سپردمش به دست تقدیر و گفتم هر چه پیش آید خوش آید.

مدتی گذشت و با رفتارهای دقیقاً درست من(ارواح دلم)، ایشون بسیار بسیار بسیار اعتماد به نفسشون رفت بالا، حالا بگم یعنی چی ؟

اون زمان که من توسط یکی از دوستام با این آقا آشنا شدم، ایشون دیپلم بود و من هم دیپلم، اما حالا که دوباره همدیگرو دیدیم و رابطه جدید رو شروع کردیم، ایشون دیپلم بود بازم و من دانشجوی فوق لیسانس. اوشون وفتی شرایط رو به صورت کلی مورد بررسی قرار میداد، می دید که مشکلی وجود داره، هر چند که من اصلاً اینطور فکر نمیکردم. یعنی به نظرم نمیومد که تحصیلات یا تفاوتهای این چنینی میتونه دردسرساز باشه یا مایه اختلاف آدما. به نظر من آدما باید از نظر اخلاقی با هم جور  در بیان، چون پول و تحصیلات و ... همه اکتسابیه و میتونه به روز بشه یا به دست بیاد و تنها چیزی که هیچ وقت به صورت کلی تغییر نمیکنه اخلاق و ذات آدماست.

خلاصه ایشون همیشه فکر میکرد که کمبود داره نسبت به من. در مقابل من و تینگول هم به شدت بهش روحیه میدادیم، البته در لفافه چون هر دو تا خواهرا دوست نداشتیم که بهش بر بخوره و از اونجایی هم که حساس بود دردسر داشتیم.

در نهایت با این کارهای ما ایشون اعتماد به نفس پیدا کردن ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰، و روزی از روزها که من زنگ زدم بعد از مدتی سرد رفتار کردن، حسابی حال منو گرفت و هر چی دلش خواست به من گفت و نمیدونم چطوری گند زد به این رابطه، اون زمان خیلی ناراحت شدم چون تا به حال هیچ کسی همچین رفتاری رو با من نکرده بود و این اولین بار بود که یک نفر به خودش جرأت این کارو داده بود. من هم که تو یک اتفاق ناخواسته درگیر شده بود و شوکه شده بودم، هیچ عکس العملی نشون ندادم و گفتم باشه این رابطه از امروز قطعه و من رو دیگه نخواهی دید. جالب این بود که این کارارو چند روز بعد از روز تولدش کرد در حالی که من و تینگول یه جشن تولد درست و حسابیه ۳ نفره  هم براش گرفتیم و کلیم بهمون خوش گذشت. اما نمیدونم چطور شد که اینطوری رفتار کرد و این اتفاقات افتاد.

در جواب این کارش من هیچی نگفتم و خیلی منطقی برخورد کردم هر چند که اون هر کاری خواست کرد و هر چیم دلش خواست گفت اما من به روی خودم نیاوردم و خداحافظی کردم و تمام.

اولین روز عید دیدم که تلفنم زنگ خورد و یه شماره ایه که به طرفای خونه خودمون میخوره و من نمیشناسمش، بر داشتم دیدم یه آقاییه که باز هم من نمیشناسمش. اون هم تعجب کرد وقتی دید من نمیشناسمش و گفت من فلانی هستم. بععععععععله. خودش بود با دنیا شادی و خوشحالی زنگ زده بود که تبریک میگم سال نو رو و امیدوارم چنین باشه و چنان. در جواب فقط گفتم ممنون، سال نوی تو هم مبارک و امیدوارم برات سال خوبی باشه. کاری نداری؟ خداحافظ.

اینجا بود که تموم اون ناراحتی ای که اون روز با حرفاش برام درست کرده بود و حرصم داده بود و منم هیچی نگفته بودم خالی شد. خوشحالم که باز هم این آدم خودش زنگ زد، میدونم که فهمیده کارش خیلی اشتباه بوده اما به درک! آدمی که با توجه صادقانه، اینقدر احمقانه واکنش نشون میده و خودشو گم میکنه همون بهتر که گورشو گم کنه.

الان که فکر میکنم می بینم درست میگن که آدما باید از همه نظر به هم بیان و جنبه هم داشته باشن، چون اگه یه طرف قضیه باجنبه باشه و طرف دیگه بی جنبه، میشه همینی که شد و تعریف کردم.

یکشنبه 1388/01/30
طبقه بندی اعداد! ...  
داشتم کارمو میکردم که دیدم مامان گردال زنگ زد که این بچه وروجکای کلاس بغلی، اومدن معلمشونو دست انداختن که ما بعد از میلیارد چه واحدیو باید برای اندازه گیری بکار ببریم؟

معلم هم خیلی صادقانه گفته نمیدونم و می پرسم. اما خوب دیگه از اون جایی که بچه های امروز، مثل ما بچه های ساکت و مؤدبی نبودن معلمشونو کم دست نمیندازن!!!

خلاصه مامان گردال گفت که گردالی بپر سرچ کن ببین میشه این واحدارو پیدا کرد؟ یا نه؟

منم که فوضول، یک ساعت و نیمه دارم میگردم و نتیجه ای نمیگیرم. تازه فهمیدم که چقدر مسائل اینطوری هست که من اطلاعاتم توش کمه و این فینگیلیای فوضول از الان سراغشو میگیرن.

خلاصه بعد کلی گشتن فهمیدم که چنین است:

مدل امریکایی: هزار، میلیون، بیلیون، تریلیون، کوادریلیون، کوئینتیلیون.

مدل انگلیسی: هزار، میلیون، میلیارد، بیلیون، بیلیارد، تریلیون، تریلیارد.

که مدل ایرانی دقیقاً مثل مدل انگلیسی میمونه.

جلل الخالق به این پدرسوخته ها و هیهات به من بیسوات