تبليغاتX
گــــــــردالــی
گــــــــردالــی
شخصی
سه شنبه 1388/09/10
خیانت کار درستیه؟ ...  

چند وقتی بود جای پارک ماشینم توی کوچه، توسط یه ماشین سفید دیگه اشغال میشد و عجیب هم این بود که دقیقاً چند بار چک کرده بودم که هر جایی که پارک میکنم بلافاصله فردا صبحش توسط ماشین مزبور اشغال میشه.

چند روز پیش (2-1 ماه پیش حدوداً) اومدم بیام داخل دیدم حراستیه منو صدا کرد که خانوم گردال، لطفاً از فردا ماشینتون رو اونجا پارک نکنین (اونجا دقیقاً همونجایی بود که چند روز بود که توسط ماشین سفیده اشغال میشد) برگشتم یه نگاه بهش کردم و گفتم چرا؟

گفت والا این آقای دکتری که تو ساختمون روبرویی محل پارک ماشین شما (همون محل پارک جدید ماشین سفیده) هستش میگه من نمیتونم ماشینمو ببرم تو پارکینگ!

یه ذره نگاش کردم و دیدم یه کم موذیانه داره حرف میزنه و احتمالاً به خاطر اینه که امروز من جای ماشین سفیده رو زودتر اشغال کردم و بهش پاتک زدم. برگشتم بهش گفتم: آقای دکتر غلط کرده، خیابون مال همه است و هیچ کس نمیتونه بگه که اینجا پارک کن اونجا پارک نکن. همونطوری که من نتونستم تو این چند روز اینو به ماشین سفیده بگم، بعدشم مگه آقای دکتر ماشینشون تریلیه که نمیتونن با این همه جا برن داخل پارکینگ؟

حراستیه یه نگاه کرد و بهم گفت شما هم مثل خواهر من میمونینو من گفتم یه وقت رو ماشینتون خطی خوطی چیزی نندازن و از این حرفا، که دیدم بازم داره مارمولک بازی در میاره که گفتم اگه به خط انداختن باشه، که کسی جرأتشو نداره، همه بلدن خط بندازن!

خلاصه موضوع رو زیاد کش ندادم و فهمیدم یه قضیه ای پشت ماجرا هست.

آخه ما تو یه ساختمونی هستیم که 2 تا شرکت یعنی یه شرکت ما و یه شرکت دیگه اونجا هستن، در واقع فقط ما هستیم که از ساختمون اصلی شرکت جدائیم و این واحدهای شرکت رو هم از اون شرکت دیگه اجاره کردیم. پس به خودشون حق میدن که کوچه و کلیه جاهای پارک مال باباشون باشه.

از طرفیم من چند وقتی تو خیابون پارک میکردم و یه نامردی اومده بود رو کاپوت ماشین یادگاری نوشته بود یه عالمه که کلی دلم سوخته بود بابتش به خاطر همین ماشینو دیگه تو کوچه پارک میکنم.

خلاصه اومدم بالا و رفتم پیش آبدارچیه اون یکی شرکت و گفتم آقای فلانی، اون ماشین سفیده که تو کوچه است مال کیه؟

گفت میپرسم. رفت و پرسید و چند ساعت بعد اومد گفت مال مدیر منابع انسانیه!

فهمیدم که حراستیه احتمالاً از جانب اون آقا مأمور شده که دیگه کسی اونجا پارک نکنه تا جای پارک داشته باشه.

گذشت تا چند روز بعدش که داشتم میومدم سر کار و از قضا حدودای 10 دقیقه به 8 بود و خیابون ما خلوت، همینطوری میومدم دیدم جلوم یه ماشین سفیده و دقت که کردم به پلاکش دیدم همون ماشین مدیر منابع انسانیه.

اومدیم تو کوچه و اول ایشون جای من پارک کرد و منم دقیقاً به موازات ایشون ماشینمو پارک کردم. آقاهه پیاده شد، دیدم یه مرد جوون خیلی قد بلند و خوش هیکلیه و البته خوش تیپ و داره کتش رو میپوشه و کنجکاوانه نگاه میکنه به من، البته زیرچشمی. به روی خودم نیاوردم و رفتم سوپر مارکت که خرید بکنم برگشتنی دیدم که اونم داره میاد سوپر مارکت و باز هم یه نگاهی به سر تا پای من کرد و منم خیلی جدی نگاهش کردم و اومدم کارت زدم و رفتم بالا.

توی واحد ما کسی نیومده بود هنوز و میز من هم جوری قرار گرفته که رو به سمت در ورودیه واحده.

کامپیوترو روشن کردم و داشتم موبایل و دسته کلید و این چیزا رو در میاوردم که احساس کردم یه سایه سیاهی از دم در رفت بالا. خوب عادی بود که پرسنل بخوان برن بالا. دوباره چند دقیقه بعد حس کردم یه سایه سیاهی رفت پائین، بازم عادی بود و سرم رو انداختم پائین و کارم رو انجام دادم که دیدم یکی بالای سرمه!

سرمو که بلند کردم دیدم آقای مدیر منابع انسانی شرکت دوم هستن، یه نگاه دیگه کرد و گفت سرکار خانوم شما داخلیتون چنده؟

چون قبلاً پیش اومده بود که از پرسنل اون شرکت شماره داخلیه منو گرفته باشن و واسه کارهای مشابه زنگ زده باشن، گفتم شماره 338، خلاصه تشکر کرد و رفت.

یه کم فکر کردم و به نظرم رسید که شاید کاری چیزی داشته اما وقتی همکارم اومد و بهش گفتم اینطوری شده، شروع کرد به خوشحالی که خره حتماً ازت خوشش اومده، ما تو گروه همچین چیزایی داشتیم و این حرفا، گفتم همونیه که ماشینشو میزاره جای ماشین من، همکارم برگشت گفت کو ماشینش، نشونش که دادم از پنجره دیدم داره میره بیرون، همکارم گفت نه خوبه! یه لحظه حس کردم که انگشتر تو دستشه، و دیگه هر چی نگاه کردم نشد که ببینم و مطمئن بشم.

خلاصه به همون همکارم گفتم، گفت من از آبدارچی مربوطه میپرسم.

مدیر محترم اون روز هر چی زنگ زد بد موقع بود و من پشت میزم نبودم، جلسه داشتیم و آخرین بار هم من از شرکت اومده بودم بیرون و همش همکارم گوشی رو برداشته بود.

فرداش ایشون زنگ زدن که آره من فلانی هستم و اینقدر سنم هستش و رشته ام اینه و سمتم اینه و محل زندگیم فلان جاست و .... من هم شوکه، یه چندتا سوال ازم کرد که چی خوندم و اینا و بعد من بهش گفتم که در حال حاضر نمیتونم صحبت کنم، در واقع میخواستم قبل از دادن هر اطلاعاتی، بدونم که چیزی که دیدم درسته یا نه؟

و اونم گفت باشه من هم بعداً زنگ میزنم. چند ساعت بعد دیدم آبدارچی مربوطه، اومد همکارمو صدا کرد و گفت بابا این آدم زن داره و یه پسر 3 ساله به اسم آرتین.

وقتی فهمیدم برق منو گرفت. اصلاً تصورش هم برام سخت بود که آدمی با این مشخصات، بخواد یه همچین کاری رو با این شرایط خونوادگی انجام بده. ظاهر امر نشون میداد که این آدم نباید هیچ مشکلی داشته باشه!

خلاصه حرص میخوردم اما به روی خودم نمیاوردم که دیدم تلفنم زنگ خورد و اسم خودش افتاده رو تلفن.

گوشی رو برداشتم و سلام و علیک کردم اما خیلی خیلی خشک، گفت وای وای مثل اینکه عصبانی هستی! اتفاقی افتاده؟ گفتم میخواستم یه مطلبی رو بهتون بگم، گفتم جانم، بفرما، شما دو تا مطلب بگو (مرتیکۀ پر رو) گفتم فکر کنم همون یه مطلب برای شما کفایت بکنه و اون هم اینه که من اگر به جای شما بودم و آدم متشخصی هم بودم به خاطر پسرتون آرتین هم که شده چنین کاری رو نمیکردم. از این به بعد دیگه زنگ نزنید نه برای کار نه برای هیچ مورد دیگه ای.

فقط یه لحظه دیدم سکوت کرد و گفت خداحافظ و البته از همون روز رفت و آمدهای مرتب ایشون رو تو پله ها داشتم و مرتب هم من رو نگاه میکرد.

اما تا مدتها بعد از اون ماجرا فکر میکردم که آیا اگر من مرد بودم و قطعاً هم انتخاب به عهده خودم بود، آیا با داشتن زن و بچه ای که خودم تو به وجود آوردنش نقش داشتم، اینقدر پست میشدم که بخوام خیانت بکنم؟

یکشنبه 1388/09/08
تفکر لازم ...  

میگه: ببین ما زیاد با فامیل رفت و آمد نداریم! فوق فوقش 20 روز تو 365 روز سال.

واقعاً اینقدر برات مهمه که نتونی تو اون 365 روز سال (روز 365 تأکید میکنه که عدد 20 رو کم اهمیت نشون بده!)، 20 روزش رو روسری سرت کنی؟

اصلاً تو خونواده خودت هر طور خواستی باش!

میگم: عزیزم جریان اینه که من همینم و اگه بخوام این کار و بکنم ریا میشه، یه وَخ، آخه بابا من که روسری سر بکن نیستم چطوری سرم کنم؟ اصلاً اگه یه روزی قرار بشه با دوتا خونواده یه جا باشیم تکلیف چیه؟

میگه: اشکالی نداره، به توافق میرسیم.

میگم: آهان، یعنی یه بار تو مراسم این چنینی من روسری سرم بکنم یه بار نکنم؟

میگه: .... «یعنی سکوت»

میگم: آهان، پس واسه من نقشه کشیدی که من کوتاه بیام؟ خیلی سخته و از عهده من بر نمیاد!

میگه: نه حالا، به توافق میرسیم.

میگم: بابام جان من سختمه، تو که نمیخوای این کار رو بکنی، اصلاً خوبه من برات همچین شرایطی بگذارم؟

میگه: باشه...

و لذا از این پس اگر قرار باشد مردی به من پیشنهاد سر کردن روسری و رعایت حجاب را بدهد، قطعاً این پیشنهاد منجر به ارائه پیشنهاد استفاده از عبا و عمامه در مجامع عمومی و خصوصی خواهد شد و اون آدمی که اینقدر با من کَل کَل میکنه، هنوز اندر کف این احوالاته.

اصلاً میخوام اعتقاداتمونو همزمان با هم تغییرات بدهیم.

حرفی هست؟

 

 

چهارشنبه 1388/09/04
گردال خانوم طلا ...  
داشتم با یکی از دوستان حرف میزدم، اونم با دهن بی حس از داروهای بیحسی فراوون. حالا جریان چیه؟

راستش چند وقت پیش ماکای عزیز واسمون یه جعبه باقلوا آورد، منم که تُرک، افتادم روش و هی چایی ریختم هی باقلوا خوردم، هی چایی ریختم هی باقلوا خوردم، البته این مراسم باقلوا خورون طی چند روز متوالی انجام شد اما نتیجه اش با رعایت اصول کامل بهداشتی، شد یه دندون درد، که یک شب تا صبح منو داغون کرد، آخه میدونین که دندون درد  موذیه و شبها وقتی افقی میشی بیشتر مشهود میشه، مخصوصاً وقتی سکوت مُطلقه همه جا و تو هم میخوای از زور خواب بمیری و اونوقت یه نبضی مدام بیخ گوشِت میگه بوم، بوم، بوم...

اینقدر کلافه بودم که پاشدم تو همه جای خونه پیاده روی بلکه دردش بخوابه، حالا این وسط مامان گردال هی میگه تینگول توئی؟ منم که نمیتونستم حرف بزنم، چون وقتی دهنمو باز میکردم سرما میخورد به دندونم و آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااااااای میمردم از درد، میگفتم نه مادر جان منم گردال، گفت چیه، نخوابیدی؟ گفتم دندونم درد میکنه! گفت میخوای فردا دانشگاه نرو ببرمت دکتر، (البته مامان گردال مارو اشتباهی جای تینگول گرفته بود) دیدم حوصله ندارم توضیح بدم که من کیَم گفتم هیچی نگم سنگین تره!

دوباره یه ساعت بعد میگه تو کی هستی بیداری؟ میگم منم مادر جان! جون من توضیح نخواه! میگه میخوای صبح بیخیال دانشگاه بشو برو دکتر! یعنی میخواستم گریه کنم اونم نه از درد دندون، بلکه از درد اینکه باید با این درد، باز توضیحم بدی و بالطبع توضیحات آتی.

خلاصه کارد میزدی خونم در نمیومد. بگذریم...

صبحش با درد رفتم شرکت و چون دردم زیاد بود مرخصی گرفتم و رفتم کلینیک، اونجا دکتر گفت دندونات سالمه ولی بزار یه معاینه بکنم، با اون بیلبیلکش که دندونو وارسی میکنه یه خط کشید رو دندون و سر اون وسیله هه رو کرد بین دو تا دندون که من و خانوم دکتر و اون بیلبیلک مربوطه سه تایی پرتاب شدیم جلو، از شدت درد سیاه شده بودم و برای اولین بار فهمیدم وقتی نفس نتونی بکشی چه طوری میشی و اشکی بود که از چشمام ناخودآگاه میومد. اینقدر حالم بد شد که دکتر ترسید و تعجب کرد هزار تا و آب برام آورد و گفت باید عکس بگیریم که بعله فهمید یکی از دندونای ۳ کانالم پوسیدگی ریشه پیدا کرده.

خلاصه بگم دندونو اینور اونور کرد، منو با صورت دردناک فرستاد خونه و استراحت اجباریه، یه روزه.

حالا اومدم دوستم زنگ زده به پر حرفی و میگه چرا عین لالها حرف میزنی، هی میگم بابا من سِر شدم، الان زبونم نمیچرخه، میگه ببین دندونت درست نمیشه باید بری روکش بکنیش، بهتره بری یه روکش طلا بکشی رووش که وقتی میخندیَم نما داشته باشه، راستی میشه بهت گفت خانوم طلا، منم با یه وضع ناجور دیدم نگم نمیشه، گفتم من میشم خانوم طلا تو میشی خانوم حنا!

یعنی وقتی فهمید چی بهش گفتم کَفِش برید اینقدر خندید که نگو...

حالا این چند روز دوباره رفتم دکتر، دندونم رو اونقدر تراشیده بود که شکست و مجبور شدم بدم روکش، قرار شده روکش طلا کنم

چهارشنبه 1388/09/04
... ...  
وقتی درباره وقایع اخیر صحبت میکنم یه غم بزرگ تو دلم میشینه، غمی که این چند وقته متأسفانه نتونستم هیچ جوره قورتش بدم. دوست داشتم زندگی در حال حاضر توی جامعه ما طور دیگری بود. دوست ندارم هیچ وقت وارد بحثای سیاسی بشم هر چند در این مورد همیشه احساس ضعف کردم تو خودم اما...

واقعیتش مشکلات همیشه هست، اتفاقات ناگوار تو هر جامعه ای رخ میده و سختیها ممکنه در هر زمانی به سراغ هر کسی توی مملکت بیاد. اما به قول معروف، عزایی که برای همه هست عروسیه!

من فکر میکنم اگر این اتفاقات نمی افتاد و مثل سابق چند دستگی کمتر بود، حتی بدترین تهدیدات هم اشکالی در روند زندگیهامون ایجاد نمیکرد. فکر میکنم که این روزهای سیاهی که داشتیم همه رو متحول کرد حتی آدمهای بیخیالی که میدونیم تعدادشون هم کم نیست و این وسط همه به نوعی عصبی هستیم. این غمها رو نمیشه فراموش کرد. این ناراحتیها رو نمیشه از بین برد. دوست داشتم جایی بودم که دیگه هر روز و هر ساعتش، توی خیابون دست به یقه شدن مردم، دروغ گفتنهای مردم و فرصت طلبی هایی از همین مردم رو نمیدیدم. جایی که سوار شدن به ماشین رو حتی به نوبت، با تعارف و لبخندی بر روی لب میدیدم.

خیلی چیزهای دیگه هم دوست داشتم که میدونم اگر عنوان بشه، جز یه خنده استهزاء چیزی به لب خواننده نمیاره، پس سکوت بهترین حرفه.

اما غمها رو نمیشه فراموش کرد، هرگز.

دوشنبه 1388/09/02
دخترک سی ساله نما ...  
از حال و هوای ۱۷ سالگی یه وقتایی به اندازه یه دنیا دور میشم و میشم یه خانوم سنگین و متین با آرامشی که هیچ طوفانی نمیتونه خرابش کنه. طوری که بدترین خبرها هم تنها میتونه یه اثر کمرنگ از بی تفاوتی یا یه تعجب کوتاه مدت رو توی چهره ام به جا بزاره.

اما یه روزایی آنقدر شیطنت میکنم که خودم هم متعجب میشم از این همه انرژی، از این همه شادابی که روزای ۱۷ سالگیم رو به یادم میاره.

گردالی، مخلوطی از حس های مختلفه، حسهایی که یه روزایی بعضیاشونو دوست ندارم و از داشتنشون متعجب و گاهی هم غمگین میشم. شاید این نشون دهنده آغاز دهه سوم زندگی باشه، از قدیم فکر میکردم سی سالگی یعنی خیلی بزرگ شدن و الان می بینم که سی سالگی چهل سالگی و شاید، حتی پنجاه سالگی توی آدما تغییرات زیادی ایجاد نمیکنه، شاید از نظر چهره تغییر کنی اما روحیش دیگه بستگی به خودت داره. من هنوز همون دخترک کوچولوی ۴ ساله ای هستم که موهاشو برای بیرون بردن بافتن اما نبردنم بیرون که یاد بگیرم همیشه حرف، حرف من نخواهد بود و من هم به عوض این تنبیه، زدم شیشه در خونه رو شکستم اونم با مشت محکم.

زیاد تغییر نکردم حداقل خودم متوجه نمیشم، اما ....

گردالی یه معجونه که توی مغازه هیچ معجون فروشی ای شاید پیدا نشه، معجونی که خودش گاهی اوقات از توانایی هاش و از ناتوانی هاش در موقعیتهای مختلف متعجب میشه.

گردالی گیر داده به خودش.

یکشنبه 1388/09/01
آقای م. (1) ...  

دوست دارم بنویسم، اما حس نوشتنم نمیاد، یعنی میاد، اما فوران مطلب و یه جور بیحسی مربوط به حال و هوای اینروزا جلومو میگیره....

از صبح دارم فکر میکنم چی بنویسم، چطوری بنویسم و از کجا شروع کنم...

پنجشنبه با م. (یکی از 2 تا کِیسی که الان دور و برم هستن و باید راجع بهشون تصمیم کبری بگیرم) و تینگول رفتیم بام تهران. اون روز، روز سالگرد عقد مامان گردال و باباخان جان هم بود و همچنین روزی که پارسال تو همون روز رفتیم خواستگاری مریم گلی واسه ماکا. خلاصه روز در روز بود. قرار شده بود شب بابا شام بگیره و منم شیرینی و مثلاً یک جشن درون خانوادگی بگیریم.

ساعت 7 راه افتادیم و من برای اولین بار ماشین نبردم، حس میکردم دوست دارم رانندگی نکنم و مثل یه خانوم، بشینم تو ماشین م. و اون رانندگی کنه و من لم بدم. خلاصه با یه تیپ ورزشی راه افتادیم به سمت محل قرار که نزدیک خونه بود و بعدم گفتیم که بریم بام تهران.

از بین اون همه ترافیک با کلی بحثای مختلف 30یاسی رفتیم اونجا و ماشینو پارک کرد و راه افتادیم. هوا خیلی سرد بود، جو یه کم سنگین بود چون م. و تینگول اولین بار بود همدیگرو میدیدن و خوب من هم دقیقاً بین این دو تا راه میرفتم، سعی کردم با شیطنت جو رو عوض کنم که البته موفق هم شدم.

اینم بگم که علت اصلی این سنگینی جو، همون پیش زمینه ذهنی ای بود که من قبل از دیدن م. توسط تینگول، به تینگول داده بودم.

بعد از عروسی ماکا، به لحاظ اختلافاتی که بابت تفاوت فرهنگی و اجتماعی برامون پیش اومده بود، بابا اولتیماتوم داد که با هر کسی میخواین ازدواج کنین فقط طرف از نظر فرهنگی و نوع پوشش عین خودمون باشه و خلاصه اینکه حوصله بحث و جدلهای بیخودی رو برای دفعه بعد نداره.

آقای م. تحصیلات خوب و شغل خوبی هم داره، آدم اهل مطالعه و بررسی ایه. حرفی رو از روی هوا نمیزنه، اطلاعات بسیار عالی داره و آدم بسیار افتاده ایه، از نظر دینی هم مسائلی رو که من اعتقاد دارم از زبونش شنیدم و میدونم که بهش اعتقاد داره. از نظر طرز برخورد آدم محترم و مناسبیه و از نظر فیزیکی و پوششی مرتب و منظم هستش.

آقای م. انسان بسیار شریفیه، از اون آدمها که حس آرامش رو بهت منتقل میکنه در مواقعی که دوست داری جدی باشی و جدی مطلبیو وارسی کنی، و میتونه آخر شیطنت باشه در مواقعی که دوست داری از در و دیوار بالا بری. اما یه مشکلی هست، و اون هم اینکه بهم گفت که با اینکه مهمونیهاشون مختلطه و مثل نسلهای گذشته از اون دسته آدمهایی نیستن که مردهاشون و زنهاشون جدا میشینن و مهمونی رو برگزار میکنن اما خوب خانومهاشون روسری سرشون میکنن (این معنای مختلط از نظر اونها بود)، بهم گفت خودش اعتقادی به این مسائل نداره و دوست داره من خیلی راحت باشم، حتی میتونم توی مهمونیای خودمون آزاد آزاد، بدون هیچ مشکلی هر طور که دلم میخواد لباس بپوشم اما خوب در مورد خونه اونها میتونیم به نتیجه برسیم (میدونم که این نتیجه کوتاه اومدن منه).

البته این رو هم گفت که پایبند به دموکراسیه توی روابط زن و مردِ و به نظرش هر چیزی رو میشه با مذاکره حل کرد.

هر چند من آدم خوش بینی نیستم نسبت به آقایون، و ترجیح میدم بیشتر دقت کنم و مطمئن بشم بعد بگم اون آدم درست میگه یا نه! اما خوب تا حدودی حس ششم قویم میگه که آدم روراستیه.

بگذریم این مطالبو تا حدی به تینگول گفته بودم و چون هم من و هم تینگول نسبت به قضیه حجاب گارد داریم، جفتمون هم زمان فکر میکردیم که این آدم با این شرایط نیاز به تفکر و بررسی همه جانبه قضایا داره و نباید روش الکی تصمیم گرفت.

به همین دلیل تینگول یه کم، کم حرفی میکرد. رسیدیم اون بالا و رفتیم تو یه کافی شاپ، هر کدوم یه چیزی سفارش دادیم و نشستیم به بحث، در نهایت به ایشون فهموندیم که نظرمون چیه! و بابا ازمون چی خواسته، در واقع خودش هم متوجه شد که اگر این وسط کسی هم باشه که بخواد از چیزی بگذره و کوتاه بیاد دقیقاً اون منم و خب این برای من خیلی سخته....

در نهایت وقتی برگشتیم خونه، جفتمون، یعنی من و تینگول به این نتیجه رسیدیم که باید خیلی فکر کرد، این مسأله از نظر من و تینگول خیلی مهمه و حالا من یه حس بدی دارم. آقای م. هم از همون روز یه جورایی تفاوت کرده، بیشتر داره فکر میکنه و من حس میکنم داره به شدت خودشو نزدیک میکنه به من، چیزی که من با این حالم، اصلاً دوستش ندارم. تا به حال فکر میکردم قضیه از نظر ایشون 50-50 باشه اما حالا می بینم که این درصدا بالانس شده اما صعودی یعنی از نظر اون قضیه 70-30 شده، خیلی اعتقاد به مذاکره رو مطرح میکنه و میخواد که این جریان مورد بررسی دو طرفه باشه، نمیدونم سرنوشت چیه؟ اما حس میکنم تو این مرحله باید کوتاه بیام، چیزی که با درونم ناسازگاره و من اصلاً دوستش ندارم. حس میکنم دنیا باهام وارد جنگ شده و یه موقعیت مطابق میل من جلوی پام نمیذاره.

البته بی انصافی نمیکنم که آقای م. خصوصیات خیلی عالی و متفاوتی داره با جوونهای امروزی که به یه سری مسائل اصلاً توجه نمیکنن اما نمیدونم چرا نسبت به مسأله پوشش حس خوبی ندارم.

سه شنبه 1388/08/26
تحولات روحی دیروز و امروز ...  
پیرو پست قبلی و سردرگمی های من درباره انتخاب، خداوند متعال یک خوشی عجیب بابت روشن شدن برخی مطالب برامون ایجاد کرد و اون هم این بود که با توجه به درخواست خودم از خودش، که بابا یکیو بزار جلوم که بلا نسبت خرمون کنه و ما هم بخوایم و خر بشیم، خدا قشنگه، دیروز عصر که برای صرف قهوه رفته بودیم یک کافه، اون آقای خوش تیپ محجوب گیگیلیو که میگفتم موندم انتخابش کنم یا برم سراغ یه آدمی که معمولی تره، با یه خانوم این شکلیبا یه تیپ اون شکلی، دیدیمش.

آی حالی کردم آی حالی کردم، دندونام ریخته بودناخونامم درجا کندماعصابمم به شدت متحول شد. حالا فهمیدم گور بابای آقای خوش تیپ خوش گل، ای ....................

اصلاً من نمیدونم مردا اگه خوشگل باشن چرا مال مردم میشن؟ چرا عینهو بچه آدم نمیشینن سرکاسه ماستشون و ماستشونو نمیخورن و هرز میرن؟

ولی خدائیش پیرمرد گوگولیه آفریننده من، نوکرتم اساسی. از دیروز لات شدم واویلا. فکر کنم اثرات شوکه.

خوب میشم.

 

شنبه 1388/08/23
عمه گردال گوربه گور ...  

این روزها به خودم فکر میکنم، به خودم، به ته ته وجودم، به وجدانم، به رفتارم، گاهی دوست دارم خیلی بد بشم، دوست دارم منطقی برام وجود نداشته باشه، دوست دارم این حس کوفتی که "اگه با خودت اینطوری رفتار بشه دوست داری؟" رو اصلاً به خاطر نیارم، دوست دارم هر کاری میخوام بکنم - به دور از همه بایدها و نبایدهایی که این جامعه کوفتی و این فرهنگ زهرماری به زور به خوردم دادن- دوست دارم مثل همه دخترهایی که به هیچ چیزی به جز حال فکر نمیکنن، عمل کنم و اون کارهایی رو که دلم میخواد انجام بدم. احساس میکنم زمان داره از دست میره، جوونیم داره جلوی چشمام پر پر میزنه و این گردالی مثل همیشه باید دقیقاً عین یه خانم 50 ساله به همه چی فکر کنه و از علاقمندیهاش بگذره.

آقا اصلاً دوست دارم خطا کنم زوره؟ دوست دارم بعداً به خاطر خطاهام خودمو سرزنش کنم، زوره؟ اصلاً دوست دارم هر گ...ی که دلم میخواد بخورم و بی ادب و نزاکت باشم، زوررررررررررررره؟

هر چند میدونم همین سرزنشها آخر منو دق میده، همین سرزنش­هایی که این وجدان صاحب مرده بی پدر مادر، همیشه و در همه جاهایی که خطایی ازم سر زده باهاش پدرمو درآورده.

چندروزیه دارم فکر میکنم اشتباه زندگی کردم، همونطوری که بالا گفتم مثل یه خانم نجیب زندگی کردم و الان دارم با سنم تاوانش رو پس میدم.

هرچند یه بخشی از زندگیم اشتباه نبوده، اما یه بخشیش که مستقیماً باعث هدر رفتن سالهای جوونی و شوق و ذوق جوونیم شده اذیتم میکنه!

دوست دارم مثل این دختر بچه های شیطون باشم، دوست دارم موقعیت­هامو از دست ندم، دوست دارم این غرور مزخرف رو دفنش کنم. اصلاً قاطی کردم اساسی.

یه جورایی خون جلوی چشمامو گرفته، هر چند همه میگن اعتماد به نفسم بالاست، اما خودم حالم از خودم به هم میخوره، دوست دارم مثل یه آدم آمی رفتار کنم. مگه چیه؟ همه چیز که کلاس و ژست و پرستیژ اجتماعی نمیشه؟

آقا دوست دارم شیطنت کنم. شیطنت سالهای جوونی که من دارم آسه آسه هدرش میدم!

و الان دقیقاً دارم فکر میکنم که به چشم برهم زدنی این سالها هم میگذره و من یک روز روی یک تختم تو بیمارستان و شاید نوه­های خواهرم یا نتیجه­های برادرم میگن این عمه گردال گور به گوری هم نمیره و راحتمون نمیکنه!!! یعنی دقیقاً فکر میکنم که به چشم برهم زدنی سالهای پیری و مریضی میاد و من دقیقاً با همین بایدها و نبایدها رسماً گند زدم به زندگی و روزهای بی برگشت.

 

یکشنبه 1388/08/17
گوووووگی جه ...  

همیشه احساس میکردم روزی میرسه که میتونم انسانی رو با خودم همراه کنم و از همراهیش لذت ببرم....

چند روزیه، احساس میکنم میترسم از همراهی کسی دیگه، هنوز مثل دخترای 18 19 ساله نمیدونم چی میخوام. آرامش و همیشه آرامش، یا تحرک و شیطنت و بالا بلندیهای زندگی به صورت متناوب.

علاقه دارم مَردَم آدمی چهارشانه و بی قید و بند باشه، به دور از همه جفنگیاتی که به نام دین به خورد ما جوونا دادن، آدمی که از بودنش حس اتکا بهم دست بده....

اما منطقم چی؟ میگه مردی باید باشه که بخوادت، از ته دل، شاید خواستن اون بیشتر از خواستن تو باشه، دلش برات بلرزه، مهم نیست اگه با ایده آلهای فیزیکی همسر تخیلیت نخونه، مهم اینه که مطمئنی تا ابد فقط مال توئه!

و این وسط این شیطان پست فطرت، مدام میگه مبادا پشیمون بشی، مبادا روزی برسه که بخوای زمان به عقب برگرده و مرد قوی مورد علاقه ات رو بطلبی.

خدایا تو که میدونی بین عقل و احساس من کم پیش اومده که تعادل برقرار بشه، چرا از همون تقدیر اجباریت استفاده نمیکنی و وادار به پذیرشم نمیکنی؟

دوستان و کسانی که همه به نوعی ارادت دارن، یکی یکی منو مجرم به نخواستن میکنن، و من این وسط در عجبم که آیا واقعاً من نخواستم؟!!

راستی من حالم خوبه؟!!!

پ.ن: خودمم نفهمیدم چی نوشتم، شما هم زیاد به خودتون فشار نیارین. قاطی کردم بد!

سه شنبه 1388/07/21
یک سوال ...  
چرا وقتی میشه از حداقل امکانات حداکثر لذت رو برد، اینطوری عمل نمیکنیم؟

چرا وقتی میشه خوش بود و زندگی کرد، غر میزنیم و بدخلقی میکنیم و زندگی رو به کام همه زهر؟

چرا وقتی میشه از دیدن آدمای دور و بر، احساس وجود بکنیم، احساس خفگی میکنیم؟

چرا وقتی میشه با دیدن یه دختر یا یه پسر خوشگل کلی کیف کرد، از قشنگیا رد میشیم؟

چرا وقتی میشه مطابق دلخواه خودمون رفتار کنیم و لذت ببریم، مطابق نظر دیگران رفتار میکنیم و زجر میکشیم؟

چرا وقتی میشه یه شکلات رو با یکی دیگه نصف کرد و خندید، به خودمون اولویت میدیم و بدی رو تو دلامون تقویت میکنیم و پرورش میدیم؟

آخه اصلاً چرا اینقدر این چراها رو میسازیم؟

کسی نیست جواب منو بده؟

شایدم سوال کنید که چرا این همه چرا تو فکرم دارم؟!